|
|
|
|
|
1. نزدیک اذان ظهره ... پیامبر تو مسیر رفتن به مسجد به چندتا بچه که بازی میکردن برمیخوره ... سلام میده و جواب میگیره... بچه ها (که سواری دادن پیامبر به حسن و حسین رو یا دیده ند یا شنیده ند) یه پیشنهاد میدن ! ... :"کن ناقتنا(شتر ما باش)...!" ... مردم توی مسجد منتظر پیامبرند ... تاخیر ایشان غیر عادی شده ... بلال به نمایندگی از جمع برای پیگیری علت میره ... و ...! "برو به خانه ی ما ببین چی داریم... " بلال میره و با دست پر برمیگرده ! "بچه ها شترتونو به 8 تا گردو میفروشین؟..." طرفین معامله راضی میشن ! ... پیامبر همینطور که خاک لباسشونو میگیرند می خندند :"خدا رحمت کنه برادرم یوسف را که او را به چند درهم فروختند و مرا به 8 گردو!" 2. 1 سال از آشنایی محمدحسن با "دنیا" گذشت! ... "دنیا"... فرصتی برای "شدن" ... ممدحسن تو این 1 سال فرصتش از یک (بقول مامانش) "ارگانیزم زنده" (زنده بمعنای موجچودی که صرفا تنفس میکنه و غذا میخوره و ...درست مثل یه گیاه!) تبدیل" شد" به موجود هوشمندی که "مستقلا راه میره" ، بعضی چیزها(آدمها، خوراکیها، شعرها، بازیها،...)رو به بعضی دیگه "ترجیح میده" ، رفلکسی که به صدای بلندی که میگه "زاغکی قالب پنیری دید ..." میده کاملا با رفلکسش به صدای به همون اندازه بلندی که میگه "دست نزن!" متفاوته! (180 درجه!) هرچند فقط چند تا کلمه ی ساده تلفظ می کنه ولی به خوبی "می فهمه که چی میخواد و میفهمونه ..." و ... منم 1 سال فرصت داشتم ... ! تو هم ...!
3. هر صبح با صدای "خاله ضی ضی...!" ی مامانت شروع میشد و طرفه العینی تو (یه ممدحسن کوچولوی دوست داشتنی !) توی دستهام بودی...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت که قرار بود برم نیروگاه...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت "صلح امام حسن" هنوز خیلیش مونده...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت قول داده م به آینده ی "جهتگیری..." فکر کنم...! تو توی دستهام بودی و تا عصر که نیروی کمکی برسه(!) من خیلی چیزها یادم میرفت...! این خانوم هم یه موجودی "مثل تو" تو دستهاشه... بنظرت اون چه چیزهایی رو یادش رفته...؟! اصلا بنظرت اون چه چیزهایی یادش مونده...؟! طلایی ـ خاله! "محاصره" می دونی چیه ؟!... یه چیزیه تو مایه های اون شب که همه مون پای تلوزیون بودیم و تو بیدار شدی و دیدی اتاق تاریکه و تنهایی و ... کلی ترسیدی...
۴. وقتی داشتم رای می دادم یه متولد۶۸ بغل دستم بود. اومده بود بقول خودش شناسنامه ش مهر بخوره که دانشگاه راهش بدن! حتی میترسید توی برگه ی رایش "شوخی" بنویسه! هیچکی رو نمیشناخت! میپرسید أأأأ...!!! یعنی قراره رئیس مجلس عوض بشه!!! وقتی فهمید شریفیم برگه ی رایمونو گرفت کپ زد! پارسال الکترونیک آزاد تبریز قبول شده بود ولی چون شهریه ش زیاد بود امسال دوباره ... ! ته دلم باز همون نگرانی اومد ... : ما با بودجه ی بیت المال داریم درس میخونیم... بدهکاریما! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ساعت 17:48 توسط فروزنده
|
|
||