|
|
|
|
|
به مرداد كه رسيد، ديگر همه مان مطمئن شديم كه "1 ماهه به هيچ جا نميرسد!" و نامه نگاري ها براي "درخواست5ترمه شدن فلسفه علم"، دوباره به جريان افتاد. (1) تازه بعضا تا شهريور هم موضوع و استاد قطعي پيدا نكرده بوديم! پس بديهي بود كه يك ماهه به جايي نميرسيديم، اما اميدوار بوديم كه 5ماهه شايد... 4ماه گذشته... مطمئنم كه "1ماهه به هيچ جا نمي رسد"!!! آخر چرا برسد؟! چه چيزي از 4ماه قبل تا امروز تغيير كرده؟ (البت پاياننامه م را عرض ميكنم! و الا دنيا كه خيلي تند تند دارد تغيير ميكند!) يك سال تمام، به اسمِ پايان نامه فقط 1 كتاب خوانديم! يا شايد هم فقط يك كتاب ترجمه كرديم (داغان و دست و پا شكسته) يك سال تمام فقط 3 مرتبه حضرت "استاد راهنما" را زيارت كرديم... و هر 3 مرتبه، چشم مبارك شان كه به حجم كاغذهاي ترجمه و خلاصه افتاد، "آفرين...احسنت"ي با هيجان تحويلمان دادند و گپ و گفتي درمورد زمين و آسمان و روزگار و "خداحافظ شما؛ قرار بعدي را هماهنگ مي كنيم انشاالله" اگر احيانا گاهي هم سوالي پرسيديم از فلان جمله ي غامض كتاب، استاد محترم نگاهي انداخته و چون حوصله ي تامل نداشتند فرمودند "نه! پيداست خوب خونديد!" و خلاصه روحيه مي دادند حسابي! پايان نامه ي ليسانس هم همين بود! با هزار دلخوشي رفتيم سراغ دكتر احسان كه «استاد ما موضوع فني صنعتي واقعي مي خواهيم!» ايشان هم پاسمان داد به دانشجو دكترايي كه خودش هم نمي دانست ما به چه دردش مي خوريم و 7-8ماه گيج زدن بدور از استد و داانشجوي محترمشان...دست آخر هم استاد حتي زحمت مطالعه ش را هم نكشيد! «خودت چند مي دي به پاياننامه ت؟» «من استاد؟! خب مثلا 14 ميدم» ...«نه 14 كه خيلي كمه. 18 ميدم بهت راضي باشي»!!!
و مگر كل اين 2سال بهتر از اين بود؟! ظاهرا دانشجوي تحصيلات تكميلي را "پژوهشگر" تعريف مي كنند! مي گويند «دوره ي كارشناسي ارشد، و به خصوص پاياننامه ي كارشناسي ارشد، زمانيست تا شما "با كمك و نظارت استادها"، پژوهيدن را بياموزيد» براي همين تقريبا تمام درسها 4-5نمره به بالا را به "مقاله" اختصاص مي دهند.اما... مي گويند(و بنده هم موافقم!) كه «علم از سوال آغاز مي شود.» و خب پژوهش هم يعني همين مسيرِ ميان سوال تا علم! در اين 4 ترم، سر درسهاي مختلف، دچار سوالهاي مختلفي شدم. سوالهايي كه براي هيچ "استاد"ي ارزش نوشتن نداشت. هربار پرسيديم و راهنمايي خواستيم كه آقاي "استاد"! از كجا شروع كنم براي "پژوهيدن"ِ پاسخِ اين سوالم؟! جواب گرفتيم كه «بي خيال شو...از اين سوالها "حرف حساب" در نمياد»... يا محترمانه تر شنيديم كه «زود است براي شما»
و لذا "مقاله"هاي تهِ هر درسي هم ميشد كپي-پيستِ حرفهاي تكراري؛ ذيل سوالهاي بينهايت تكراري و كليشه اي حضرات استادها!!! "حرف حساب" يعني همين ديگر!!! باز گلي به گوشه ي جمال تني چند از اساتيد كه "صادقانه" به جاي مقاله خواستن، مقاله ي نوشته شده ي كسي ديگر را مي دادند كه «بخوان! بفهم! ترجمه كن! خلاصه كن! نقد كن!» -البته دروغ چرا؟ در تمام اين 4ترم و تمام اين 10 تا درس، فقط استاد محترم "فلسفه تكنولوژي" روي يك پاراگراف چكيده م نظر دادند و راهنمايي كردند...كه بسيار آموختم و بسيار تشكرمندم... و البته همين بيشتر غصه مي شود براي آدم كه وقتي اندك نظارتي روي 1پاراگراف كه چندان مزاحمتي هم براي استاد ندرد، اينهمه به حال دانشجوي "يتيم مانده"ي بيچاره موثر است، چرا پس...؟!- عرض شد يتيم... دور از جان، مفهوم اين كلمه را تهِ هر ترم، عميقا درك كردم! ... و سر پاياننامه هم شديدتر و سخت تر از هميشه... باز هم به جسارت رفيق مهندس مكانيكمان، كه وقتي مجبور شد ارشد "مهندسي هسته اي" بخواند و اوضاع "پژوهش در كارشناسي ارشد" را چنان ديد كه وصفش گذشت؛ بيخيال شد و "آموزشمحور" كرد و رفت سراغ همان يكي دو تا استاد تصادفا "استاد"ِ دانشكده ي سابقش(مكانيك) و پروژه هايي بدون دغدغه ي "نمره" و deed line و حتي بي دغدغه ي پول... و باز به پشتكار و سماجت رفيق برق-جامعه شناسي مان كه بالاخره توانست گوشه ي دانشگاه دخترانه ي الزهرا، خانم "دكتر جميليِ" گمنامي را كشف كند كه هم با وجدان كاري، چيزي از نظارت و مراقبت علمي روي پاياننامه دريغ نكند، و هم دانشجو را آنقدر آدم فرض بكند كه حقِ "دغدغه و نظر داشتن" و انتخاب موضوع برايش قائل باشد... و باز به اعتمادبنفس و هدفمندي اين رفيق جديدمان كه دست كم از روز اولي كه دانشجوي ليسانس "حقوق" شد، تمام مطالعات و فعاليتهاي فوق برنامه اش را در راستاي پاياننامه ش، "نقض حقوق كودكان در فلسطين اشغالي" قرار داد. و 4سال چنان دست پُري يافت، كه مستغني شود از استاد و حمايت استادانه ش! باز هم به مرحمت خدا! كه گذر ما را به اين جور آدمها انداخته، تا بالكل از زندگي و پژوهش نااميد نشويم...
اين روزها بدجوري دلم به حال خودم ميسوزد... و هي بيشتر و بيشتر ايمان مي آورم كه ما اصلا از اولش هم "ديم" بوديم... نمي دانم...شايد هم مشكل از بنده ست ... كه زبان مكالمه با موجودي به نام "استاد" را بلد نيستم... و در اين مورد، هيچ فرقي هم بين "برق" و "فلسفه ي علم" نيست!
(1)اين پيگيريها البته قبلا شروع شده بود...از همان آخر ترم اول! كه ديديم با بقيه ي وروديهاي كارشناسي ارشد فرق داريم! همه با 140 واحد "سواد و پيش زمينه ي ذهني" مي آيند ارشد؛ و ما بچه هاي فلسفه علم، هركدام از رشته اي بي ربط... و تازه آخر ترم 4 شايد شايد بتوانيم با دست لرزان و مردد يك دايره بكشيم كه به اين محدوده از گفتني ها و انديشيدنيها مي گويند فلسفه ي علم!!! ... و چقدر سي و چند واحد كم است براي اينكه كسي را بتوان "كارشناس ارشد فلسفه ي علم" دانست...و چقدر مطلب ضروري و اوليه هست كه مجبوريم در اين فرصت كم "گزينشي" و يا حسب "تصادف"! يادبگيريم و خيليها را اصلا وقت نشود كه سري بهش بزنيم و...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ساعت 15:35 توسط فروزنده
|
|
||