|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم /این را میتوانم سومین یادداشت از سریِ "از یک راه ِ رفته حرف میزنم" بدانم. اولیش یادداشتی بود درمورد مسائل فکرنپرداخته ی "دانشجوی غیربومی"، که دوستی خواست و اجازه ی انتشارش را نداد(؟!) و دومیش هم همین "انسانهای کوچک..". در این سری یادداشتها سعی کرده م خودم را "مشت نمونه ی خروار" ببینم برای مطالعه ییکی از مسائل اجتماعی که در خودم مصداق افته؛ چون علمِ به این مصداق، "حضوری" است و متقنترینِ علوم!... و البته این شیوه ی مطالعه ی انسان، در اندیشمندان غربی از ارسطو تا دکارت و حتی تا کانت،(یعنی تا وقتی که هنوز "ژست سوم شخص" در علوم،ارزش نشده بود) رایج است!/میگویند "فلانی که حتی معدلش به پیشدانشگاهی خواندن هم نرسید و رفت شبانه . فقط اهل قر و فر و خوشگذرانی و ...، حالا فوق لیسانسِ فلان گرفته از دانشگاه آزاد فلان جا و دارد هماننجا تدریس می کند!" ... فلانی بود، که دبیرستان رفت فنی حرفه ای و بعدش هم چطور و چطور کاردانی و کارشناسی را از فلان دارقوز آباد گرفت و... –که باهاش گفتگویی داشته م؛ هم از سئاد پیاده ست و هم از دغدغه و دلسوزی- از استان با چه کبکبه و دبدبه ای دعوت شده بود که درباره ی ارتباط صنعت و دانشگاه سخنرانی کند برای فلان مقامات شهرستان" و ... راستش این قبیل حرفها و نمونه ها که بسیار هم زیادند و در خانواده ی از بیخ آموزش پرورشیِ ما هم زیاد نقل میشوند و آمارشان موجود است!، نه فقط برای خانواده ام سنگین است، که یک عمر از همکارهاشان -که معلمهای بنده بودند!- از حماسه های علمی(!)ِ فرزندشان شنده اند و 7-8سال دوری فرزند دلبند را تحمل کرده ند که مهندس بشود و چرخهای صنعت انقلاب عزیز اسلامی شان را بچرخاند یا فیلسوف بشود و علوم انسانی را متحول کند و همیشه یا کتاب به دستش دیده اند و یا قلم؛ و از نطقهای آتشینش(!) اندر مسائل اجتماعی و دینی و ساسی و تاریخی و زمین و هوا و... لذتِ "بزرگ شدنش" را برده اند و شکرش را بجای آورده، و حالا تنها، جوجه فیلسوفِ نیمه روانپریشِ مردم گریزِ خانه نشینی را به جای او، با همه ی آینده ی روشنی که در جبینش میخواندند، میبینند. حاصل این 8سال، فوق لیسانسی شده(قرار است بشود!) که نه فقط هیچ توصیه ی بدردخور و حتی بدردنخوری برای زندگی بالفعل کسی ندارد، بلکه حتی نمی شود برای کسی توضیح داد که "دقیقا چه رشته ای می خوانم؟!" بلکه خودم را نیز بگویی نگویی به فکر میبرد: واقعا این آدمها را باید سرزنش کرد؟(صد البته که هرکس به هرجا رسیده انشاالله از حلال رسیده و نوش جانش...طوبی لمن شغلت عیوبه عن عیوب غیره! به من چه...) یعنی پس امثال من را باید سرزنش کرد؟..... که چرا "فرصت" غنیمت نشمردی؟ ...که چرا هیچ وقت بفکر کتاب کردنِ نوشته هات(!) نبودی؟ ... که چرا چرا مقاله هات را جایی ندادی چاپ کنند؟ ... چرا تشکیلات بازی هات را به "حافظه ی اوراق ممهور سازمانِ..." نسپردی؟ ... چرا کارت فعال فلان نگرفتی؟ ... چرا گواهی گذراندن دوره ی بهمان را پیگیر نشدی؟ ... چرا پیشنهادِ کوچکِ فلان کلّه ی گنده(!) را پشت گوش انداختی و جدی نگرفتی؟ ... تو اصلا "تنبلی میکنی" ... تو اصلا "آدمِ کار را تاآخر انجام دادن" نیستی... تو اصلا "به فکر آینده" نیستی ... تو اصلا به فکر نیستی که اگر شما سنگرهای انقلاب را رها کنید کی ها می چاپندش؟... خب، سرزنش اگر اینهاست، که راست است! من ذاتا تنبلم... من ذاتا استقامتم کم است... من زود خسته می شوم... خسته هم که بشوم، نه هیچ مشوقی (اعم از آینده ی روشن و امتیاز و نمره و پول و وجاهت و کف و سوت و...) می تواند راه بیندازدم و نه هیچ تهدید و خطر و هشداری! ... خسته که شدم، هرکاری را از هرجا که باشد رها میکنم... آینده نگر نیستم اصلا. بحثی نیست... کاهلی میکنم در حفظ سنگرهای انقلاب، بحثی نیست... برای همین هم دربرابر انواع سرزنشهای از این قبیل که در ادامه ی برشمردنِ نمونه هایی از آن قبیل، و نگاههای تأسف آمیز دلسوزان و مرورهای سوال برانگیز ذهن خودم، بر سرم نازل میشود، زبانم بسته ست و گردنم کج و همه ی ملامتهایی که لایقش هستم و نیستم را "دَرهَم" پذیرا هستم! ولی جای این بحث هست که "آخر ِ کار"، کجاست که من نرسیده بهش جا میزند؟! آخرِ کار، یعنی ثبت شدن در اوراقی؟! آخر کار یعنی مُهرِ تأییدِ فلان نهاد پای معرفی نامه ای؟! آخرِ کار یعنی شغل بی دردسر، احترام و شأن اجتماعی، حقوق خوب و مستمر؟! آخرِ کار یعنی انگشت به دهان کردنِ مردم ؟! آخر کار کجاست؟! به فکر آینده نیستم؛ ولی کدام آینده است که باید به فکرش بود؟! چجوری باید بود تا بگویندت به فکر آینده هستی؟! ... همیشه با دیدنِ حلقه ی سینه چاکانِ "به فکرِ آینده"(!) که بعد از کلاس، استادهامان را دوره می کردند و تا درب ماشین و یا درب اتاقش مشایعت، البت،آن دسته از استادها که وزیری یا وکیلی بودند، یا از آن دسته مدیرانِ جامحکم! که هرچه دولت اینوری و آنوری بیاید اینان سرجایشان ثابتند(!)... با این صحنه، حالم از هرچه "به فکر آینده بودن" بود به هم می خورد... وقتی آخرِ هرکاری مافوقِ مربوطه، "گزارش کار" می خواست، حالم از "به فکر آینده بودن" به هم میخورد!... وقتی می گفتند جلسه ی خصوصی با فلان کله ی گنده، حالم از "به فکر آینده بودن" به هم می خورد... وقتی میگفتند "این طرح را پروپزال کنید برای ارائه جلوی رئیسِ فلان" حالم از به فکر آینده بودن به هم می خورد، هنوز هم وقتی می گویندم رزومه بده... دست خودم نبود، کله ی گنده که میدیدم رگِ عدالتخواهی م بیشتر می گرفت، تا آینده نگریم! ... دست خودم نبود، رغبت نمی کردم به شعاع 4-5متری اش نزدیک شوم! ... دست خودم نبود که دوست نداشتم آینده ام را در دستِ کله های گنده ببینم! من واقعا به فکر حفظ سنگرهای انقلاب نبودم... هرجا آگهیِ استخدام دیدم، فکر کردم "آخر کارمندی بشوم، گوشه ی سازمانی یا شرکتی؟!...اجیرشده ی مسلوب الاراده ای گوش بفرمانِ مافوق؟! پیچ و مهره ی کوچکی، گوشه ی ماشینِ عظیم و ناکارآمد، بروکراسی یا ماشین معیوب و ضدبشرِ صنعت؟! از عالم آب و نانش را میداند و تورقی از روزنامه ای شاید..." (البته خب یک مقدار مبالغه آمیز وصف کرده م!) هرجا "فرصت علمی"ای بهم چشمکی زد، فکر کردم "آخر یک نظریه پردازِ هپروتیِ در خدمتِ علمِ ینگهی دنیا، که گوشه ای از نهاد استعماری و استحماریِ علم مدرن، نشسته به مقاله هایی که نه بدرد دنیای کسی میخورد نه آخرتش...ده ها سال عمر صرف میکند که یک معادله پنج درصد زودتر به جواب برسد و جایزه ای میگیرد و به دانشجو پز می دهد و دلش خوش میشود!"... هرجا به پیشنهادی از سنخِ مجله و سایت و ...برخوردم، فکر کردم "قلم به سفارشِ این و آن بچرخانم؟!! هرگز!" ... هرجا ترقیهای تشکیلاتی و سیاسی(!) در دسترس قرار گرفت، فکر کردم "این آب در هاون کوفتن های بچه گانه دیگر از ما گذشته"... چند جایی را هم اگر دوست داشتم (مثلا کارهایی از سنخ حاج عبدالله والی! از سنخ جلال، قصه قرآنی گفتنی در مهدکودکی...سفر غیردولتی ای به قصد صدور انقلاب و...) آنچنان بزرگ و رویایی و دست نیافتنی تصورش کردم که "خرمنی شد که کوفتنش کار هر بز(مثل بنده!) نبود و گاو و مردی کُهَنتر میخواست"... واقعش این است که شاید ، فکر کردنِ به کلانهای عالَم، اندیشه ای عمیق و کنجکاوی و هدف و درد و طبع بلند بخواهد و خیلی چیزهای دیگر که داشتنشان آدم را امیدوار می کند؛ اما وقتی به کلانهای عالم فکر کردی، خیلی خیلی باید "مرد" باشی که بتوانی به "قدم های خُرد" درقالبِ همان کارهایی که همه ی مردم میکنند، تن بدهی! ...... و من آنقدرها مرد نبودم... و نیستم... مدارک یکی از نزدیکان آموزش پرورشی را مرتب میکردم، شاخهایم در آمد: گواهینامه ی شرکت در فلان همایش چند ساعته!!! یادم نمی آید چندتا همایش –شرکت که بماند- برگزار کردیم در ایام دانشجویی؟! ...ولی یادم می آید که خودمان را میکشتیم برای هرکدام (اردو، همایش، میزگرد، نشریه، جلسه، نمایشگاه،...) که "در ازای پولی که از بیت المال صرف میکنیم و وقتی که از مخاطب میگیریم، چه چیزی واقعا به او خواهیم داد؟" چه دغدغه ی متعالیِ جدیدی برایش ایجاد میشود؟ چه نکته ی زندگی ساز ی یاد میگیرد؟ چه جرقه ای؟ چه تحولی در زندگی و کارش را موجب می شویم؟!...و تازه چه وسواسی داشتیم در صرفه جویی در بیت المال و چه دعواها که "چرا اینقدر خرج؟ ساده تر و بهینه تر هم میتوانستی"..... در مخیله مان نمیگنجید معادله ی "شرکت در هر همایش = یک برگه مأموریت"!!! همینجوری هاست که مبهوتم! مبهوت از زندگی مردم که با همین اموری میگذرد که من ِ مدعیِ فیلسوفِ بومی نگر، هیچ درکی، هیچ درکی ازشان ندارم! ... "دخل" مردم از همین مشاغل دولتی یا آزادی است که قادرم درباب بیخاصیت یا حتی مضر بودنِ هرکدامشان، یک منبرِ حداقل نیم ساعته ارائه دهم!(البت به استثناء برخی مشاغل) ... و "خرج"شان هم گفتنی نیست!...طرف 9میلیون تومان حاضر است بدهد برای تزیینات سقف خانه ش!! این یک مثال نسبتا خاص است البته، اما مثال عام ترش، همین پارادوکسِ "قفسه ی چند میلیون تومانی ای به نامِ دکور" که جزء لوازم ضروریِ منزل شده!!!! و یا همان مخارجِ زنانه ای که قبلا بحث شده... خلاصه، منم و انبوهی از سوالات، از خودم، از ذنیا، از کشورم، از ارزشهام، از تاریخ بشر، از شهرم، از وظیفه م، از گذشته، از آینده، از... منم و انبوهی از استفهام و فکر و فکر و فکر و پایاننامه ای که به نفسهای آخرش رسیده و کاری برایش از دستم برنمیآید... می نشینم به تماشای حرکات و سکنات "محدثه کوچولو" ...ساعتها!...میگفتند و میخواندیم که "هرکودکی که بدنیا می آید، با این پیام می آید که خدا هنوز از انسان (حتی با همین روال عادی زندگی اش که تو درک نمیکنی!) نا امید نشده!... دردی اگر هست، از آن است که میبینم بعد از اینهمه فکر و ادعا، نه دنیا را ترکاندم! ... نه ظهور امامم را ثانیه ای جلو کشاندم (تازه اگر با هزار مرض و ناخالصی عقب نینداخته باشم!) ... نه اخمی به چهره ی استعمار نشاندم ... و نه لبخندی به چهره ی رهبرم... گور بابای "ترقی"! ... از رهبرم یاد گرفته م که برای انقلاب، چایی ریختن هم توفیق است و شکر دارد... (و از ابنوهِ ترقی کرده های ناکارآمد، یادگرفته م که در رأس هم که باشی، برای انقلاب نباشی، به هیچ نمی ارزی...گم میشوی در تاریخ...) ... یاد گرفتیم که تنها چشم ی که دیدنش ارزش مراقبت و آبروداری دارد، چشم لاینامِ خدا ست...
(البت منظور از "اطرافیان دلسوز"، که غصه ی شکستهای ما را دربرابر فتوحات بی استحقاق بقیه می خورند!، مادرم نیست؛ که بنده اگر در این دنیا بویی از "شعور" برده ام، پرتو کوچکی از خورشید وجود فهیم حضرت ایشان است و ساحتشان از این بحثها منزه! ...جالب است که 3سال قبل که تصمیم گرفتم برای "فلسفه ی علم"، از میان طیفی از انتخابها، از ادامه ی برق گرفته تا انواع علوم انسانی و تا کارگردانی!، آنموقع،حساب میکردم که حاصلِ تمام لحظات و وقایع و فکرهای 22سال زندگی ام، شده است همین انتخاب! البته همینطور هم بود...بالاخره وقتی به تمام علوم انتقاد داری و تمام بدبختیها و ناهنجاریهای جهان را سوغات همین علم (چه فنی چه پایه چه انسانی) می دانی، یوغ هیچ رشته ی آکادمیکی را بجز همین فلسفه علم نمی توانی تحمل کنی! ... اما در جامعه ای که هنوز باید ملت را تشویق کردن به علم آموزی، "تا بتوانند سری توی سرها درآورند"، چه جای انتقاد از علم؟!!! ... و راستی!سر را باید توی کدام سرها درآورد که لازمه ش علم است؟!)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۰ساعت 0:59 توسط فروزنده
|
|
||