|
|
|
|
|
یک صبح بدون استرسهای «دیر شد و نخوندم و ننوشته م و ...»! پایاننامه ی ماهم دیروز بالاخره دفاع شد! یعنی دیشب... چه اتفاق مهمی!!! ... یه گوشه ی دنیا ... یکی از هفت هشت میلیارد نفر آدم روی زمین ... یک و نیم سال از ده هزار سال تاریخ آدمیت رو صرف کرد... و چند کلامی بر اوراق رئالیسم انتقادی افزوده شد! که گوشه ی کتابخونه ای خاک بخوره! ... یا دربهترین حالت، خاک نخوره و مطالعه شه و ادامه داده شه ...و چند نفر دیگه رو هم سر کار بذاره!!! ...
نه شهری از اشغال آزاد شد... نه طاغوتی سرنگون... نه پرچمی از لااله الا الله بر قله ای از کرامت انسانی افراشته شد... نه گمگشته ای به مقصودی رسید...
فقط یه پایاننامه ی کارشناسی ارشد، کنج یه دانشگاهی دفاع شد! و این البت برای صاحابش اتفاق مهمی بود خیلی خیلی مهم! ... به اندازه ی تغییر فاز 90 درجه ای سبک زندگیش... بعد 7-8 سال دانشجویی، دوباره –بقول مامانش- میخواد "به زندگی برگرده"!!!... (تغییر فاز نود درجه رو هنوز از برق یادم مونده: یعنی پیکِ اینیکی، روی صفرِ اونیکی! مثل سینوس و کسینوس!...)
خوب بودها...از اینکه رفقای شفیقم اینقدر براشون این لحظه ی تغییرفازم مهم بود و تشریف اوردن که شرمنده ی محبتشونم و شاکر بخاطر وجودشون اینکه همکلاسیهای محترمم سر دوساعت (که خودم فکر میکردم بیست دقیقه یا نهایتا نیم ساعت بوده) پرت و پلا گفتن ما بزرگواری کرده و چرت نزدن...
خوب بود... حتی این روزهای آخر، بدجوری جو علمی گرفته بودم! و تصمیم گرفتم جدی به دکترا فکر کنم... حتی دکتر افروغ هم فرمودند «کار این دو نفر (یعنی زینب و من) خستگی 14 ساله از تن من بیرون کرد!» اینکه دکتر گلشنیِ داور هم دفاع می کرد از کارمون...
ولی دیشب وقتی دکتر پارسانیا (داور) اونجوری اصل ادعامونو (یعنی رئالیست بودن و انتقادی بودن) رو به چالش کشید و من عاجز موندم از قانع کردنشون... رسما متوجه شدم که طی این یک سال و نیم حشر و نشر با جناب بسکار، هیچی ازش نوفهمیده م... و بازم نتیجه گرفته م که ما را چه به دنیای آکادمیک! ... -ما پی همون نوع علمیم که باس ز گهواره تا گور بجوریش!- البت میدونستم این اختلاف نظر قدیمی دکتر افروغ و دکتر پارسانیاست و من و پایاننامه م "نخودی"ای بیش نیستیم این وسط!!! خب بابا یارو (بسکار) زور زده که یه خط وسط رو بگیره، که بگه نه افراط پوزیتیویستی، نه تفریط نسبی گرایی. چه اصراریه که باز بچپونیمش تو یکی از این دو طیف؟ ... و اصن حالا گیریم این طرف باشه یا اونطرف باشه یا وسط باشه، که چی؟! چه گره ای از کار دنیا حل میشه؟! ولی بهرحال عجزم در اقناع دکتر داور انکار ناپذیر بود!... شایدم همینجا بایست زانوی "تسلیم" میزدم در برابر کوهن و وینچ و سایر نسبیگراهایی که درمقام "حرف" به نقد بستمشون، و بپذیرم که «خب داور محترم! شما نگاه خودتونو به واقعیت دارید و بنده نگاه خودم رو!!!»
حالا یه کم حرف جدی! : این کار، هرچی کاستی داشت، از تنبلی خودم بود... و هرچی قوت داشت از برکت "کار گروهی" ما (بخصوص تو فلسفه ی علم که مطالبش زیاده و فرصتش کم) اگر بخوایم هم «خلاقیت» داشته باشیم. هم «نیاز بومی واقعی» حل کنیم هم حرفمون«جامعیت» داشته باشه و همه ی جنبه های موضوع رو ببینه، هم ... بهترین راهکار «تعریف پروژه ی گروهی»ه!.... به تجربه عرض میکنم... : دوره ی کارشناسی ارشد واقعا کوتاهه... و اگر بخوای نپیچونی و جدی بگیری و عمیق بفهمی، واقعا مطالب زیاد و فشرده ست یعنی فکر «کار فوق برنامه» حتی از نوع علمی نمیشه کرد ... اما یه فرصت بکری داره به نام «پایاننامه» که همه به رسمیت میشناسندش! (از استادها...تا سیستم آموزشی تا خانواده ها!) و به لحاظ قانونی و آموزشی و اخلاقی و خلاصه همه جوره حق دارید که براش وقت بذارید و بابتش از استادها کمک بگیرید... واقعا دوره ی دو ساله ی ارشد، اونم تو فضای جدیدی که یه موجود تغییر رشته ای باهاش مواجهه، اصلا اصلن جای ازین شاخه ببه اون شاخه پریدن نیست حاصلی هم دست آخر برات میمونه، فقط و فقط همونیه که خودت رفتی تحقیقیدی و فکر کردی و نوشتی... و قلمبه تر از همه ی تحقیقها و فکرها و نوشته هات هم همین جناب پایاننامه! خدای خداییش، گره های مملکت هم جدی تر از اونند که بگی خودم یه نفره (و عمدتا بدون همراهی جدی استادراهنما!) بازش می کنم اونم تو 1ترم یا اسال پایاننامه!!! اونم با این سواد نیمدار! «جمع»، ازطرفی نیرو انسانی رو و بالتبع "وقت" و "کارمفید" رو بالا میبره... (مثلا ما اگر یه چند نفر دیگه هم داشتیم، میتونستیم سرک جدی تری تو فلسفه اسلامی و نگاهش به علم و به رئالیسم بزنیم و... و یا آرائ باقی رئالیستها رو هم بخونیم و...) و «جمع»، از طرف دیگه، با «تضارب آراء» و مباحثه و بکارگرفتن چندتا عقل، کمک میکنه مطالب رو "عمیقتر" و حتی سریعتر بفهمی! تازه پایاننامه یه بستر واقعی (و نه شعاری و موهومی و تو رویاها!) ه که میتونید رو «در آینده ادامه ش میدم» هم حساب کنید!
پ.ن. خیلی مضحکه که آدم، مهمترین اتفاق زندگیش اینقدر کوچیک و ناچیز و بی اهمیت باشه ها!... باز خوشا به مامان، که هنوزم اگر بزرگترین اتفاق زندگیش را بپرسی میبردت به بهمن 57.....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ساعت 6:56 توسط فروزنده
|
|
||