|
|
|
|
|
با تشکر از راهنمایی های همه ی دوستان(نظرات بعضا شدیدالحن ِ دو تا پستِ قبلی!) دو تا تصمیم دارم متحول شوم! اینقدر همه چیز رو بعنوان ِ "گذشته " و با تصور ِ "هر نتیجه ای می خواسته بده داده..." و از زاویه ی نگاه یه بازنشسته که آردشو بیخته و الکشو آویخته و هر کاری هم با هر چی داشته انجام داده(و اغلب ناتمام و ناموفق!) و خسته ست از شروعهای پر انگیزه ای که هنوز تیک آف نکرده سقوط میکنن! و نتیجتا دیگه نه حوصله ی شروع داره و نه نیاز (!) و ... نبینم!
بابااینقدر (بقصد غنیمت شمردن ِ عمر!) برای خودت و بقیه کلیدی بودن ِ این ۴ سال رو پررنگ کردی که خودت هم باورت شده که همه ش همین ۴ ساله ! اگه توی دانشگاه نشد یعنی دیگه هیچوقت نمیشه ... اگه اون تیم ایده آل(مقاله ی مراحل شکل گیری یک نهضت . شهید بهشتی) تو دانشگاه گرد نیامد دیگه هیچجای دیگه ... نه ! پیامبر هم رسالتشو از ۴۰ سالگی شروع کرد ! یه وقتهایی یه چیزهایی "کرم ی مغز" میشن! یعنی بی آنکه به خودی خود مضر باشن اینقدر همه ی فضای ذهن رو میگیرند که دست مغز برای هر پردازشی بسته میشه! (مثل این نگاههایی که گفتم! ) و گاهی "نوشتن تنها راه ِ حله ! (مثل اون پست ِ "شکایت از خودم به ..." ... یا مثل اونموقعی که فکر میکردم جواب سوال دکتر علوی رو (چرا دانشکده خروجی مطلوب نمیده؟) میدونم ولی دیوار ضخیم تعارف و بیگانگی ای که نمیدونم من بین خودم و دانشکده کشیدم یا دکتر دور خودشون!؟ مانع بود و هر بار که سراغ الکترونیک می رفتم انبوه حرفهایی که فکر میکردم باید یکی بالاخره به دکتر بگه و ... آخرش تصمیم گرفتم "اگه نمیتونی بگی خب بنویس!(هرچند هنوز هم ننوشته م!) ولی مشکل اجالتا حل شد! یا مشابه این مسئله با دکتر آراستی یا ...بگذریم...) حالا هم : مِن باب ِ یادآوری و (ناشکری نکردن) ِ خودم! و احیانا اگه بدرد کسی بخوره بنا دارم هر آنچه گذشت بین ما و شریف تو این ۴ سال رو بنویسم! و بعدش هم "صلواتی بر گذشته ها!"(این قصد رو برای فارغ التحصیلی داشتیم... که بهمین علل جلو افتاد!) ... برنامه ی مجاز انشاالله از پست بعدی تغییر خواهد کرد : قسمت اول : گزارشی از کارهای در دست اجرا !("کار" میتونه در حد فکر یا مطالعه باشه!) قسمت دوم : قسمتی از یادآوری مذکور!(دنباله دار!) قسمت سوم : هر نکته ای که در طول روز ممکنه توجهم رو جلب کنه!(مثل مطالب ِ تا امروز مجاز ) دیدم اگه ولش کنم جدی جدی "تا هیچی" میشه ! شمام لطفا دعا کنید زیرش نزنم! ضمنا ۳ تا لینک که چیزهایی که مدتهاست تو فکر بودم که بگم رو خیلی بهتر از من گفته ! اینهم برای یکی از دوستان کامنت گذاشتم که همینجوری خوش دارم اینجا هم بگم : اولین تصوری که از خونه ی قزاقه مندیان به ذهنم رسید تصویر "دهکده ی جهانی" بود! و "کدخدا"(یا بخبارت گویاتر:خان!)ی این دهکده(آمریکا!) و قهرش!(تمساحها!...حمله های بی بهانه ی نظامی!) و لطفش!(آذرماه!...بعد فرهنگی...!) و نظم بی هدف (وضعیت محافظهاو...) در کنار بینظمی بیهدف!(حضور مار و اسب و ...بعنوان دکور!......بگو مدرنیته و پستمدرنیته ی رایج!) و لبخندی و برخوردی عادی در برابر کشته شدن آدمها! و ... اینکه ناراحتی حضرت ایشان بمراتب پررنگتر از کشته شدن ِ بی دلیل طرف بود کاملا "یک دانش آموز اسرائیلی در حملات اخیر ... کشته شد" رو تداعی میکرد... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۷ساعت 15:12 توسط فروزنده
|
|
||