***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

بسم الله

 

سه شنبه. 11/7/1391---4ساعت است که منتظر دکتریم. تازه نفر اول رفته برای عمل. و من همچنان دارم نقش یک بچه مثبتِ حرف گوش کنِ از مادر اطاعت کنِ متبسم و تسلیم را بازی میکنم. یا بگو نقش یک گوسفندِ رامِ لایعقلِ دنبالِ دیگران رونده را. 4ساعت است منظریم و این انتظارهای بیخودی در آشناییِ  شش ماهه ام با بیمارستان که در پیگیری و کشمکشهای این عمل حاصل شده، کاملا طبیعی دیده ام. یعنی ئدیده م کسی اعتراضی داشته باشد! گویا همه به راحتی پذیرفته اند که تنها وقتی که ارزش دارد وقتِ جناب دکتر است که هر ده دقیقه یک و نیم میلیون می ارزد. ماها وقتمان مهم نیست. زیباییمان مهم است و از مد عقب نماندنمان، که هرچه از وقت و سلامتی و بودجه خرجش کنیم باز هم می ارزد! مگر نمی بینی بیشتر شبیه آرایشگاه زنانه ست تا بیمارستان! از ماهایی که دور مچمان برچسب مشخصات و شماره پرونده داریم (سبیه پرنده و چرنده های تحت مطالعه در کوه و جنگل!) 8، 9 تا خانم جوانیم و فقط 2 تا آقا با عینک ته استکانی! تازه تأسف بار تر آنکه چند تا خانم مسنتر هم که هستند و احتمالا این بازیها دیگر ازسرشان گذشته، به تشویق و بلکه اصرار همسرانشان آمده اند، یعنی بیچاره زن که اگر عقل خودش هم رسید و نخواست، ازش می خواهند!... بگذریم. بگذریم. قرار است به این چیزها فکر نکینم و هرچه مادر خواست بگوییم چشم مامان جون.درضمن، حتما هم باید این جمله را با لبخند بگوییم! پس سعی کن خودت را ناراحت نکنی! ببین موسیقی دلنوازی درحال پخش است و همه خوشحالند. تو هم "مثل همه" خوشحال باش!

نفر اول که از مراحل استرلیزاسیون و بی حسی و... میگذرد و می رسد زیر دست دکتر، مانیتور بزرگ توی سالن، بصورت مداربسته، تصویر چشمِ تحت عملیات را نشان می دهد: چند مرحله آبپاشی و تمیزکاری، بعد حلقه ای که نمی دانم چیست روی قرنیه قرار میگیرد و تمام ماهیچه های چشم را می کشد سمت خود و سطح چشم طرف کاملا قرمز میشود (احتمالا چشم دارد تمام تلاش خود را برای بستن پلکها انجام می دهد ولی چون پلکها با گیره مهار شده اند، فقط ماهیچه هاش می آیند. در همین بدو کار، صحنه خوفناک شده و سالن را سکوت گرفته! تا بعد که کار به تراشیدنِ قرنیه با تیغ برسد، بیشتر حضار بی سر و صدا جای خودشان را عوض کرده اند تا مانیتور در دایره ی دیدشان نباشد!

مامان به من عرق گاوزبان(برای کاهش اسرتس!) تعارف می کند! خنده م می گیرد. اما سوالات فلسفی سرکوب شده دارند دوباره بیدار می شوند: آخر بک جای دیگر چشم یک مشکلی دارد (عدسی،که در چشمهای نزدیک بین، تپلتر از حد لازم است) با مشکل خودش هم کنار آمده و دارد کارش را می کند، یک عدسی مقعر(عینک) می گذاریم جلوی آن، کارش بهتر هم میشود. مشکلی نیست. حالا علم آمده و کشف کرده که قرنیه ی خود چشم هم می تواند کار آن عدسی مقعر را انجام دهد، بشرطی که  مقداری از قطر آن بکاهیم! و تکنولوژی هم کمک کرده و این لاغر کردنِ قرنیه، به جرمِ چاقیِ عدسی را مقدور کرده. اما آخر چرا باید یک عضو سالم را به خاطر مشکلی بی اهمیتِ یک عضو دیگر ناقص کنیم؟! این حاصل خدایی کردن انسان در زمین است: گنه کرد در بلخ آهنگری... آدم یاد پت و مت می افتد!  بگذریم.. قرار بود بگذریم! لبخند بادت نره! شوخی هم بکنی و مثلا مردمی را ترسیده اند، ریشخند کنی، بد نیست! به بچه مثبت بودنت بیشتر کمک می کند.

واقعا ما چطور داریم به علمِ ذاتا «تجربی» اینهمه اعتماد می کنیم؟! مگر از عمر عمل PRK چند سال گذشته که تمام عوارضش به «تجربه ی علم در آمده باشد»؟! راستش اصلا برای آدمهایی که اینجا نشسته ند، «عوارض» مهم نیست. همه شان بدون چون و چرا امضا داده اند که «هر بلایی سرمان آمد مسئولیتش با خودمان»! من سر همین امضا شش ماه سعی کردم فرار کنم از این کار..که نشد. پای گریزم کفافِ فشار جمیع فامیل خانواده را نداد! فکر می کردند «می ترسم»! ترس نبود. بحث هزینه-فایده بود. بحث «انتخاب عقلانی»! وقتی از نگاه من فایده­ی این کار صفر است؛ هزینه ش یعنی عوارضش، هرچه باشد، زیاد است. زیادتر از صفر! اما مسئله اینجاست که برای مشتریهای این عمل، فایده ش صفر نیست!

به هرحال حالا که کسی تضمین نکرده خطری نداشته باشد (تازه بعکس! از ما هم بابت احتمال هرگونه خطری امضا گرفته ند!)) و نه من تمام عمل کرده ها را دیده ام، که بدانم کسی به مشکلی برخورده یا نه، نه آینده لزوما شبیه به گذشته ست! که بفرض که «هیچکس تاحالا مشکلی نداشته» بتوان نتیجه گرفت که کلا مشکلی نیست! واقعا نمیدانم آنها که هی نمونه های موفق یکی دو سال اخیر را برایم مثال میزنند تا اثبات کنند که من بیخود میترسم، مرا دست انداخته اند؟ یا واقعا چشمهاشان را برای همین یک سال و دو سال و ده سال لازم دارند؟! چه کسی می تواند مطمئن باشد که قرنیه با قطر کمتر از حالت طبیعی چند سال دوام خواهد داشت؟! که ده سال یا بیست سال بعد این چشمهای PRKشده ی امروز درچه حالند؟ نگاه توحیدی البته میگوید «اینقدر حرص نخور! چشم را خدا داده. اگر هم اراده کند آن را بگیرد، معطل PRK و دکتر و...نیست!» بله البته که همینطور است. اما خیلی فرق هست بین «شهادت» با «مردن» با «خودکشی» با خدای ناکرده،«در جنگ علیه خدا نفله شدن»! بله من میترسم؛ منتها نه از مطلقِ «نابینایی». بلکه از خودنابیناسازی! یا از... یه خانمی بود از شعرای قَدَرِ شهر، با اشعار فخیم و دلنشین ارزشی حتی.بنده خدا سر جراحی پلاستیک بینی دیگر به هوش نیامد! آخر مردن در ازای چی؟! نابینا شدن در ازای چی؟! شما بگو به احتمال یک در میلیون، باز هم عقل سالم حکم به اجتناب میکند.

مسئله اینجاست که برای مشتریهای این عمل، فایده ش صفر نیست! برخی از اینها واقعا عینک برایشان دست و پاگیر است. برای کسی که شماره چشمش 5،6،7و...باشد، کافیست یک ساعت عینکش گم شود؛ یا بشکند تا بالکل زندگیش مختل شود. اما اینهمه دختر با شماره چشم 2و 3 یا حتی پایینتر چرا اینجا نشسته ند؟! مشکل از دست و پاگیربودن عینک نیست. مشکل از «از مد افتادگیِ عینک» است! اوایلی که عینک و نزدیکبینی زیاد رایج نبود و عینکها قلمبه و بدریخت بودند، «عینکی بودن» بک جور عیب و مایه­ی شرمساری بود که بعضیها داشتند. بخاطرش یا «زشت» ارزیابی می شدند (که برای زنها و بچه ها ارزیابی خیلی سنگینی و دردناکیست) یا معیوب و خلاصه آدم عینکی تحقیر می شد و «اعتماد بنفس»ش کم کم پایین می آمد! ما اینها را در فیلمها و داستانها و خاطرات قدیمی دیده و شنیده ایم. در اوان نوجوانی ما عینک داشتن، یک جور پرستیژ بود! شکل عینکها نو به نو ظریفتر و شکیلتر  و سبک تر می شد. و «تکنولوژی» کمک می کرد تا هم عذاب و دردسر عینک  را کم کند و هم زشتی اش را. پیشتر که رفت، شکل عینک هم تابع مد شد. یعنی عینک هم شد یکی از کالاهایی که حتی اگر سالم هم مانده باشد و باهاش راحت باشی، باید سر سال یا ماه عوضش کنی! چون «از مد افتاده» و مربوط به مد پارسال است.  اما سه چهار سالیست که مد عینکها هم دیگر تغییر نمی کند. یعنی اساسا عینک داشتن از مد افتاده! این روزها خانمی که عینک دارد اعتماد بنفسش پایین است! درست مثل خانمی که مانتوِ مد پارسال را بپوشد! زنِ  تهی از هویتِ امروز، شخصیتش با بود و نبود عینک، با سایز بینی و دور کمر، با پس و پیش دندانها و ابرو، با قیمت لباس و آپ دیت بودن رنگ صورت بالا پایین می رود. و پس من ی که هویت دارم اینجا چکار میکنم؟؟؟؟ بدجوری دارم پیش خودم تحقیر می شوم. نمی توانم تشخیص بدهم که «دارم از مادر اطاعت می کنم و رضایت او را می جویم»؟ یا «دارم تسلیم فرهنگِ زنانه­ی جامعه ی بی هویت می شوم»؟! عجب مصیبتیست که مادرِ آدم درست امر به کار کند که درست  دو سال است گرفتار همین مصیبتم

خلاصه ما هم فراخوانده شدیم و بگذریم از ابتکاراتی که جهت حفظ حجاب درحین عمل زدیم و چالشی که برانگیختیم و یک فتح کوچک وسط این شکست بزرگ، چندساعتی دلمان را خوش نگه داشت! 5ساعت بعد از عمل که اثر بی حسی رفت، چشم، زخم بود و رفلکس طبیعیش اشک آمدن ، اما اشک هم شور است و حکایت نمک و زخم و... ولی چیزی که بیش از قرنیه ی لت و پار شده اشکم را در می آورد فکر مأجور نبودنِ این دردها بود! ... باز یک وقتی آدم درد میکشد میگوید برای خداست، یا دستکم هدیه ی خداست برای کفاره ی گناهی... اما این درد؟! ...درد راه گم کرده هاست آنها که نمی دانند عمرشان و سلاکتیشان و پولشان را کجا باید خرج کنند... و سخت است که میبینم من هم...! آنچه بیشتر از قرنیه ی لت و پار شده اشکم را درمی آورد همان پارادوکس عجیبِ دوساله م است: رضایت مادر؟ یا تسلیم شدن به فرهنگهای ضدفرهنگ جامعه ی بی هویتِ مرعوبِ مدرنزده؟ همین که مادرِ واجب الاطاعه ی آدم دقیقا امر به همان کاری کند که تو با تمام عقل و دین و باورت به باطل بودنش ایمان داری... و خیلی خودم را کنترل میکنم که نقش بچه مثبتم را ادامه دهم

 

یک بزرگواری، که توفیق داشتیم پندروزی پای منبرشان باشیم شاکی بود از «ارمیا»ی امیرخانی که جوانان حزب اللهی مملکت را سالهاست شبیه خودش کرده: الگوی «فرار» از جامعه ی ناسالم. بجای ماندن و مقاومت کردن و سالم کردن جامعه...  حالا دارم فکر میکنم: ارمیا «الگو» نبود، بیان «واقعیت» بود. یک نفر آدم دربرابر یک جامعه، آن هم نه یک نفر آدم محکم خودساخته، بلکه آدم کوچکی که صرفا فکرهای بزرگ دارد، خیلی که «زور»ش برسد بتواند خودش مستحیل نشود! نمی خواهیم فرار کنیم استاد بزرگوار...زورمان نمیرسد! ... زورمان به «و بالوالدین احسانا» نمی رسد! زورمان به تناقضهای دینداری نمی رسد... جلوی آدمهایی که مکلف به اطاعتشانی، مکلف به جلب رضایت «قلبی»شان هستی، مگر چقدر میتوان «مقاومت» کرد؟!و تازه مصیبت بزرگتر اینکه مقاومت کنی و جونگیردت که کسی هستی و بیشتر از همه میفهمی و مسلمانتر و... هم جو نگیردت هم اینطور برداشت نشود

مسلمان بودن توی این دنیا یعنی از جزئیات روزمره ی خوردن و پوشیدن و حرف زدن و شوخی کردن ، «تفاوت را تحمل کنی» تا کلان هایی مثل «یافتن شغل»... سبک زندگیمان از بیخ دینی نیست. مدرنیته و بلکه کاهی دردست بادِ مد بودن،تو جزءجزء زندگیهامان رسوخ کرده. و دین را بیرون رانده. یک مورد و دو مورد و ده مورد نیست. اینهمه تفاوت را شما تحمل کنی، من تحمل کنم، مادرم هم تحمل میکند؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۱ساعت 19:28  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده