***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

بسم الله الرحمن الرحیم

 

[از خاطرات مادرم - مطلب مرتبط : متولد 1340]

در کلاس سوم ریاضی مدرسه شهید زهره بنیانیان(پیرنیا ی سابق)، 24 نفر بودیم که بجز 3،4 نفری که حسابی از مرحله پرت بودند و اهل مجلات غیراخلاقی و مجالس غیراخلاقیتر، باقی بچه ها همه انقلابی بودند. یک دبستان کنار مدرسه ی ما بود که زنگ تفریحش ده دقیقه قبل از ما میخورد و همزمان صدای سرودهای مختلف انقلاب را از بلندگو پخش میکرد، این نواها انگار ضربان قلب تک تک مان بود. تا این صدا بلند میشد تمام کلاس شروع میکردند با آن خواندن، و عملا درس تعطیل میشد. تمام زنگ تفریح را درکلاس بودیم و سرود میخواندیم. یا از خاطرت چندماه تعطیلی مان برای هم تعریف میکردیم. یک همکلاسی هم داشتیم البته که شاه دوست بود، اما بچه ی بدی نبود. بنده ی خدا پدرش رفتگر بود و سالها سختی کشیده بودند تا اینکه دولت یک آپارتمان 50،60 متری در چهارصددستگاه شیراز بهشان داده بود و برای همین خیلی خود و خانواده ش را مدیون شاه میدانست. او از این فضای کلاس ناراحت میشد و میرفت بیرون.

مدرسه ها را از آبان تعطیل کرده بودند. روز 4آبان قرار بود مثل هرسال جشن تاجگذاری شاه باشد، اما تمام دانش آموزها لباس سیاه پوشیدند و در حیاط مدارس تحصن کردند، همان روز –تا بچه ها درحال تحصن بودند- یکی از بچه های آبادانی که بسیاری از خانواده ش در سینما رکس آبادان کشته شده بودند، رفت و تمام عکسهای شاه را توی کلاسها شکست!  این تحصنها ادامه یافت تا روز 9 آبان که تولد ولیعهد بود (جایگاهی شبیه روز نوجوان داشت) .بعد از آن مدارس را تعطیل کردند.  خیلیهامان شیرازی نبودیم و با تعطیلی به شهرهای خودمان رفته بودیم و راهپیمایی و مبارزه وبگیر و ببند تا پیروزی... و حالا اسفند 57 که مدارس بفرمان امام بازشده بود ، برگشته بودیم و از آنچه در این 4 ماه در شهرمان گذشته بود میگفتیم.

تا اواخر اسفند حرف همه مان یکی بود. همه خوشحال بودیم از پیروز شدن انقلابمان. از اینکه دیو را فرستاده ایم بیرون تا فرشته بیاید. هنوز نمیدانستیم فرشته هامان یک مقداری با هم فرق میکنند!

اواخر اسفند کم کم مسئله ی رفراندوم برای تعیین نوع نظام مطرح شد و گروههای فکری مختلف نمایان شدند. روزنامه ها دائم مصاحبه و مقاله چاپ میکردند و هرکسی تئوری ای را مطرح میکرد و تلوزیون مناظره برگزار میکرد و کتابهای زیادی چاپ میشد. کلاس ما هم چند دسته شد : مذهبی ها بودند. کمونیستها در انواع و اقسام(!) بودند. طیفهای لیبرال و غربزده بودند و بعضیها هم هنوز شاه دوست و سلطنت طلب که هنوز منتظر برگشتن شاه بودند. مجاهدین خلق تا آنروزها هنوز تقریبا همراه ما مذهبیها و بچه های انجمن اسلامی بودند.

فضای سرود و شور انقلابی کلاسمان تبدیل شده بود به کرسی دائمی مناظره! نه فقط در ساعت تفریح، بلکه سر کلاسها هم همین بود. بچه های کمونیست بحث را میکشیدند به نگاههای مادیگرایانه به خلقت و از  دیالکتیک و داروین و کمون اولیه میگفتند. ما (بچه های انجمن اسلامی مدرسه) هم ناچار بودیم کتابهاشان را بخوانیم و دور هم نقد کنیم تا موقع مناظره ها جواب مناسب داشته باشیم. آنروزها بحثمان هنوز سیاسی نبود زیاد، بیشتر اعتقادی بود.

(همین روزها هم بود که در کازرون از یک کارگر کارخانه ی گچ پرسیده بودند اگر یکی از این کمونیستها بیاید و برایت از حق و حقوق کارگری بگوید-چون این کار و تبلیغ رایج کمونیستها بود- چه میگویی؟ گفته بود میندازمش توی همین کوره!)

معلمهامان هم دو دسته بودند. یک معلم فیزیک داشتیم که حرفهای دکتر شایگان را درمورد رفراندوم تبلیغ میکرد و یکی از بگومگوهای دائمی من  سر همین کلاس فیزیک بود. معمولا هر وقت میخواست چیزی بگوید یک نگاهی به من  و دوستهام می انداخت و انتظار جواب داشت! تا بعد که امام گفتند «جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر نه یک کلمه بیشتر» اینها کم کم دیگر چیزی نگفتند ولی تعاملشان با بچه های کمونیست کلاس چند برابر شد. از معلمهای مذهبی هم دبیر جبر و آنالیز بود و دبیر مثلثات و دبیر فیزیک یک کلاس دیگر، که برای ما جلسه ی تفسیر قرآن می­گذاشت و بحثهای اعتقادیمان با مارکسیستها را هم با او چک میکردیم. دبیر ریاضیاتِ جدیدمان هم بود که همان روزها در تشییع جنازه ی یکی از شهدای جنگ شهری شهید شد.

فروردین سال 58 را تقریبا با آرامش گذراندیم، فقط برای انتخابات شورای شهر یادم هست که میخواستند یکی از خانمهای کمونیست را که دبیر مثلثات مدرسه ی ما بود کاندیدا کنند و درگیریهایی شد.

 12 اردیبهشت 58 استاد مطهری ترور شد. او را از کتابهایش میشناختم. چند سال بود. بخصوص مسأله حجاب و داستان راستانش را یادم هست و یکی دوتا دیگر که خوانده بودم. بغض گلویم را گرفته بود.  آمدم مدرسه دیدم هیچکس خبر ندارد که هیچ، اصلا کسی نمیداند مطهری کی بود؟!تا اینکه آقای ضیایی دبیر ریاضیمان آمد و شروع کرد به توضیحات و معرفی اجمالی ایشان و بعد کلاس را تعطیل کرد و بچه ها را برد مسجد؛ دیدیم همه ی مردم توی مسجد جمع شده اند!

کلاس چهارم بودیم، آبان 1358 که لانه جاسوسی بدست دانشجوهای خط امام تسخیر شد.آن سال دبیر فیزیکمان یک خانم سانتیمانتال عروسکیپوش! و البته خیلی باابهت بود. همسرش یک ارتشی بود و خودش هم خیلیازخودراضی بود و  هیبت داشت و کسی روی حرفش حرف نمیزد.آمد توی کلاس و شروع کرد که این چه حرکتی بوده و آمریکایی ها حق داشته ند از ما حق توحش می­گرفتند و... کسی جرأت حرف زدن نداشت. من دل به دریا زدم و شروع کردم از جنایتهای آمریکا در ویتنام گفتم! هرچقدر که بلد بودم! قبل از انقلاب کتابهای جمگ ویتنام و انقلاب الجزای ر و جنگ شکرِ کوبا و... خوانده بودم. گاهی نمایشگاه کتابی در دانشگاه برگزار میشد، کتابها را از آنجا تهیه میکردیم. یا کنار خیابان میفروختند این کتابها را در سالهای 54تا57  به دستور کارتر دموکرات، فضای نسبتا آزادی ایجاد شده بود و اینطور کتابها چاپ و نشر میشد.

بهمن 58 انتخابات ریاست جمهوری بود! برای اولین بار در ایران. کمونیستها انتخابات را تحریم کرده بودند. و دوستان مجاهدین خلقمان از اینجا بود که رسما از ما جدا شدند و در صف مقابل قرار گرفتند: کاندیدای آنها رجوی بود و کاندیدای ما مذهبیها بنیصدر! (آن مناظره ی معروف تلوزیون که در آن نماینده ی چریکهای فدایی«خلق» پشت به خلق، یعنی پشت به دوربین، نشسته بود هم همین ایام بود! که کلی سوژه دست ما دانش آموزها میداد!)

رجوی را ما نمیشناختیم. برای ما، از سالها قبل از پیروزی انقلاب، مجاهدین خلق برابر بود با حنیفنژاد و صمدیه لباف و شریف واقفی و 4برادر و خواهر «رضایی» که بعنوان متفکر و بعنوان آدمهایی محکم و مقاوم که تحت شکنجه رژیم شهید شده اند. و حکایت مجاهدتهایشان را ماها میخواندیم و انگیزه میگرفتیم. ولی حالا یکباره میدیدیم مجاهدین خلق شده مساوی با رجوی! (که بعدها اسناد همکاری اش با ساواک در دستگیر شدن رفقای مجاهدش در آمد) رجوی را کسی نمیشناخت. تازه بعد از پیروزی انقلاب و در فضای آزادی بیان و تضارب آراء یک سال اول کلی کتاب از رجوی چاپ و در تیراژهای زیاد منتشر شد تا هرطور شده او را بعنوان یک تئورسین به مردم قالب کنند.

اندکی قبل از انتخابات، سیل بزرگی در خوزستان آمد و مردم و گروهها برای کمک به آنجا میرفتند. تلوزیون و روزنامه ها هم اخبار آن را زیاد پوشش میدادند. مجاهدین خلق از این سیل نهایت بهره برداری را برای تبلیغات انتخاباتی خود داشتند. این حضور تبلیغاتی گاهی تصاویر جالب –و البته شرم آوری- تولید میکرد از اینکه مثلا وسط گرفتاریهای مردم سیلزده، مجاهدین خلق مشغول چاپ کردن آرم بزرگی از سازمانشان روی مثلا یک سوله که ساخته اند هستند! یا روی هر یک عدد تخم مرغ اهدایی از طرف سازمان، آرم سازمان حک شده بود! و...

در مدرسه ی 1000نفری ما، 100نفر راه افتاده بودند به تظاهرات که «تقلب نشه، رجوی میشه... تقلب نشه، رجوی میشه...» میگفتیم آخر یک نگاهی به تعداد خودتان بیندازید! تقلب نشود هم که شما اکثریت نیستید! توی همین مدرسه کا حالا یعنی محیط روشنفکریست و شما زیادید، تازه یک دهمید!

در همین تظاهراتهای قبل انتخابات یکی از بچه های مجاهدخلقی میل بافتنی فرو کرد در چشم یکی از بچه های ما! نمی دانم این پرخاشگری و خشونت از کجا اینطور با مجاهدین خلق عجین و آمیخته میشد. حتی ملایمترین رفقا و دوستانم را میدیدم که مجاهد خلقی که میشدند یکباره اینطور خشن و پرخاشگر میشدند.

بهرحال رجوی بدلیل سوسابقه اش در همکاری با ساواک در این انتخابات رد صلاحیت شده و بنی صدر با رای حدودا80درصدی رئیسجمهور شد. (و بعدها دیدیم که اتفاقا دم و دستگاهی که بنیصدر در ریاستجمهوری و دفتر همکاریهای مردم با رئیسجمهور راه انداخت،عملا شد پاتوق مجاهدین خلق و امکانات تبلیغ و عضوگیریهای وسیع را با بودجه ی دولت و بیت المال تحت پوشش این دفتر برای مجاهدین خلق فراهم کرد. تا در روز مبادای عزل و فرار، همین مجاهدین از خجالتش دربیایند!)

در یکی از روزهای اردیبهشت 59، دانشگاه شیراز صحنه ی درگیری بزرگی شد. ما که دانش آموز بودیم، صبح خبر  را از آن دوستانمان که خواهر یا برادر دانشجو داشتند شنیدیم: دانشگاه دیشب، درغیاب دانشجویان و کارمندان، سنگربندی شده و صبح گروهکهای مختلف حمله کرده بودند و اتاقها و ساختمانهای مختلف آموزشی و اداری دانشگاه یکی یکی تسخیر کرده بودند! ادعاشان این بود که دانشگاه موظف است به هرکدام از ما یک اتاق برای فعالیت بدهد. حالا که نمیددهد خودمان میگیریم. (این گروهکها آنروزها واقعا مثل قارچ زیاد شده بودند و معروف بود که کمونیستها  هر سه نفرشان با هم یک گروه جدید تشکیل میدهند و از گروه قبلی منشعب میشوند!) اعضای این گروهکها چه دانشجو و چه غیردانشجو از ذیشب در دانشگاه حضور داشتند و کارشان را شروع کرده بودند صبح که دانشجوهای مذهبی و انقلابی میرسند و اوضاع را اینطور می بینند و در صدد مقاومت برمی آیند تازه میبینند که بله، مقادیر زیادی اسلحه سرد و حتی گرم(!) در دانشگاه ذخیره شده و این گروهکها مسلحند. درگیری دانشگاه ادامه پیدا کرده بود و دانشجوهای مذهبی و خط امامی تلفات میدادند و خبرهایش کم کم به بیرون از دانشگاه میرسید تا ظهر که آیت الله دستغیب بعد از نماز اعلام کرد که مردم بروید به داد بچه هایتان برسید که از صبح تا حالا دارند در دانشگاه لت و پار میشوند و مردم بازارها و... را تعطیل کردند و با چوب رفتند سمت دانشگاه ما هم از مدرسه رفتیم آنجا. ما در خیابان حافظ پشت دانشکده ی ادبیات نشسته بودیم و داخل درگیری بود اما دربها را بسته بودند و نمیتوانستیم وارد شویم. آن روز دانشگاه چند شهید داد. گویا این اتفاقات که ما در دانشگاه شیراز دیدیم همزمان و بطور ازقبل هماهنگ شده در بسیاری از دانشگاههای مطرح کشور رخ داده بود. و بعد از این جریان بود که انقلاب فرهنگی شد و دانشگاه تعطیل.

مجاهدین خلق ابتدا خود را با مردم و جزء خلق نشان میدادند و نهایت انحرافشان این بود که در تظاهراتهای قبل از انقلاب عارهاشان را در دهان مردم بیندازند مثل شعار«نان مسکن آزادی» یا شعار «تنها ره رهایی، جنگ مسلحانه» بعد از انقلاب هم مثل سایر گروهها روزنامه داشتند و سازمان بودند و در مسائل و حوادث مشارکت میکردند فقط اسلحه هاشان را تحویل نداده بودند. اما از این روزهای اردیبهشت 59 دیگر کم کم ماهیت سازمان مجاهدین خلق در چشم مردم روشن شد . تا روز 14 اسفند 59 و غائله ای که پای سخنرانی بنیصدر و باهماهنگی خود او در دانشگاه تهران ساختند و رسما صف خودشان را از ملت جدا کردند. و در سال 60 دیگر کارشان از «ترور شخصیت» و شایعه سازی برای بخیال خودشان آبروبردن از افراد موجه انقلابی، به «ترور و حذف فیزیکی» هرصدای مخالفی رسید!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:45  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده