|
|
|
|
|
(تأملی بر تفاوتهای عمیق میان «انواع فرزندان انقلاب» که با مواعظ ریشسفیدانهی امثال آقای ناطق نوری، مالهکشی نمیشود.) طیف موسوم به اصلاحطلبان، در چرخشی 180 درجه ای نسبت به مواضع 12 سالهی خود، از همان آغازین روزهای تبلیغات ریاست جمهوری در سال 88 تلاش داشت که نسبتی میانِ خود با «واژه»هایی مثل انقلاب، امام، دفاع مقدس و... برقرار کند. همین تاکتیک در تبلیغات ریاست جمهوری 92 آقای روحانی نیز به صورت حرفه ای تری دنبال شد و حتی از ابراز ارادت و رفاقت با «رهبری» هم کم گذاشته نشد. تا آنجا که بخش قابل ملاحظه ای از رایهایی که به سبد آقای روحانی ریخته شد، مربوط به اقشار معتقد به ولایت فقیه بود. البته جلب اعتماد و «رای» این اقشار، در شرایطی که مردم نمیتوانستند وقت کافی برای تحقیق و تامل درمورد کاندیداها بگذارند، چندان سخت هم نبود : کافی بود روی رزومهی اجرایی و مناصب حکومتی پیشین کاندیدا تاکید و تبلیغ زیاد شود، بعلاوه ی چندقطعه عکس از حضور در جبهه یا کنار حضرت امام، یا قطعات بریده ای فیلم و کلیپ از صحبتهای رهبر،و... . و اکنون هم با تکرار دائمیِ این جملهی کلیدی که «ما کاری خلاف نظرات مقام معظم رهبری انجام نمیدهیم» هم دارد ادامه میابد.. اینجا قصد ندارم نشان بدهم که چه میزان فاصله میان مفهوم و ماهیت این واژه ها، با گفتار و روش و منش اصلاحطلبان و دولت حاضرشان وجود دارد؛ که خود مثنوی هفتاد من کاغذ می شود. [1] بلکه می خواهم با این «واقعیت» آغاز کنم که: به هر حال، افرادی مانند حسن روحانی، میرحسین موسوی، آقای هاشمی و... کسانی اند که از روز اول پیروزی انقلاب تا امروز، مسئولیتهای کلانی در این نظام داشته اند. و بلکه حتی پیش از این پیروزی، زحمات و هزینه هایی برای مبارزه با رژیم شاه متحمل شده اند، از زندان و تبعید و... . پس چرا هیچ ردپایی از اندیشه ی امام و انقلاب در مواضع و تحلیلها و تصمیمات این آقایان نیست؟ یک پاسخ رایج و دم دستی آن است که این طیف از سیاسیون و انقلابیون نسل اول، مشمول «ریزش» شده و از کرده های انقلابی خود «پشیمان»ند و از راه اصیل انقلاب «منحرف» شده اند. بنظر من این پاسخ چندان قانع کننده نیست. چون اولا در کلام و شعارهای ایشان هنوز «تفاخر» به سوابق انقلابی وجود دارد. و بنظرم حق هم نداریم که خود را در جایگاه خدا فرض کنیم و بگوییم که این تفاخر و شعارهای انقلابی و از امام و رهبر اسم بردن، نوعی نفاق است. ثانیا، رخدادهایی مثل «پشیمانی» و تغییر نگاه و توبه و... اتفاقاتی انفسی اند، و به این سادگی نمیتوان گفت که یک طیف وسیع از سیاسیون پیشکسوت کشور، همزمان دچار چنین تحولاتی شده اند! بنظر من باید سررشته ی «تفاوت نگاه ها» را از همان ابتدای همراهی این افراد با انقلاب جستجو کرد. چندی پیش، در محفلی نیمه خصوصی، یکی از نویسندگان شهیر و نسبتا مستقلِ سیاسی را دیدم. ایشان را از زمان دانش آموزی ام به خاطر داشتم، با جزوه های مفصل «جریان شناسی سیاسی»شان. به محفل دوستان ما آمده بودند تا با بچه های «کله اسب» حزب اللهی (یک ورژن متکاملتر از گونه ی حزب اللهی که حاضر به مطالعه و اندیشه و گفتگو هم هستند!) صحبت کنند و آنها را درمورد سیاست خارجی دولت یازدهم توجیه کنند و از اغتشاش آفرینی های آینده ی ما جلوگیری کنند و خلاصه به سهم خود، به آرامش و ثبات کشور کمک کنند. جلسه ی خوبی بود. هم ایشان و هم دوستان ما که بانی جلسه بودند، «جسارت» و «سعه ی صدر» قابل تحسینی به خرج دادند تا چنین گفتگوی پرچالش اما منطقی و مسالمت آمیزی میان دو دیدگاه مخالف و مهم جامعه شکل بگیرد. (متاسفانه سفرهای پی درپی مانع از ادامه ی حضورم در این جلسه شد، اگر ادامه یافته باشد.) آنجا، آقای نویسنده، برای آغاز بحث خود، نقطهی خوبی را برگزید که در پاسخ به سوالِ فعلی من هم خیلی راه گشاست: ایشان سعی کردند ابتدائا «ما را تعریف کنند.» و تفاوتهایمان را با خودشان (در قامت یک مدافعِ سیاست خارجی دولت یازدهم) روشن کنند : «شما (یعنی ما!) کسانی هستید که تصور می کنید که انقلاب 57 ناشی از یک جهانبینی ِ ویژه و متفاوت با جهانبینی های موجود در دنیای مدرن امروز، بود، و در نتیجه راه حلهای متفاوتی هم برای اداره ی جامعه به دنیا عرضه کرده است، یا میتواند عرضه کند.» خب قاعدتا ما این تعریف را پذیرفتیم و شاید حتی در لحظه امول تعجب هم کردیم که «مگر شما جور دیگه ای فکر میکنید؟!» اما با توضیح و مثال ایشان مسئله روشن شد : «این نگاه شما را در کاملترین شکل خود، سلفی ها دارند»! حالا یا سلفیهای سیاسی مثل القاعده؛ یا سلفیهای تئوری پرداز ضد مدرنیته مثل امثال آقای مهدی نصیری. [جالب است که آقایان روحانی و ظریف هم دقیقا از همان لفظ ِ«افراطیون» که برای نام بردن از منتقدانشان استفاده میکردند، در وصفِ تروریستهای سوریه نیز استفاده کردند!!!] ماجرا این بود که آقای نویسنده ی شهیر (و نگاهی که ایشان به نمایندگی و در دفاع از آن صحبت میکردند)، انقلاب مردم ایران در سال 1357را بیشتر یک «رخداد اجتماعی» میدانستند تا یک «رخداد معرفتی» . در این نگاه، حکومت شاه به عللی ناکارآمد قلمداد شده و گروههای زیادی به «مخالفت سیاسی» (و نه لزوما مخالفت اعتقادی و از سر یک جهانبینی خاص) با آن پرداخته اند. وقتی این گروهها و بویژه مذهبیون (یعنی شاگردان و یاران امام) موفق شدند که توده های مردم را با اعتراضات خود همراه کنند، حکومت شاه ساقط شد. و حکومت جدیدی برقرار شد که وجه تمایز اصلی آن با رژیم سابق، آن بود که مسئولان آن، همان «مخالفان سیاسی»ِ دیروز بودند. و نه لزوما این وجه تمایز که «نگاه جدیدی به جهان و به سیاست دارد». این نگاه را اغلب تحلیلگران غربی نیز درمورد انقلاب 1979ایران دارند. در این نگاه، کاملا هم به جاست که جامعه، دقیقا همان انتظاراتی را از حکومت فعلی داشته باشد که از حکومت قبلی نیز داشت (انتظار اولا: رفاه. ثانیا آزادی و امنیت و...) همان انتظاری که همه ی ابناء بشر در هرجای دنیا از حکومتشان دارند. و کاملا هم به جاست که هرگاه حکومت حاضر را در تحققِ همین انتظاراتشان ناموفق یافتند، مجددا انقلاب کرده و اگر زورشان رسید ساقطش کنند. (جمله ای که سال 88 بارها و بارها از معترضین کف خیابان میشنیدم: مگه نمیگن سال57 انقلاب کرده ند؟ خب حالا هم ما میخوایم انقلاب کنیم!) و لذا کاملا هم طبیعی و به جاست که برای تحققِ آن انتظارات که انتظارات «طبیعی»(=مادی) تمام نوع بشر است، همان راهی را برویم «که همه رفته اند.» حالا یا دقیقا، یا با اپسیلونی قلمگیری! اما متاسفانه عده ای (ما!) تصور میکنند که باید «برگردند» و مسائل را به طریقی که پیامبر حل میکرد، حل کنند! من فکر میکنم تمام سوتفاهمی که امثال آقای نویسنده ی شهیر و دولت انقلابی یازدهم دچارش شده اند، بواسطه ی همین کلمه ی «برگردند» است! این سوتفاهم که روش دینیِ اداره ی جامعه، یعنی جامعه را 1400سال به عقب بازگرداندن، تازه آن هم نه به ایران1400سال قبل! بلکه به عربستان1400سال قبل! بله، اگر ما اینطور میدیدیم، سلفی بودیم؛ اما نگاه ما این نیست. ما اسلام را یک دین «زنده» میدانیم. که نه دچار جمود در 1400سال قبل است و نه آنچنان ولنگ و باز و بی اصول که بطور کامل در اقتضائات هر دورانی و هر جامعه ای مضمحل و استحاله شود! بلکه «اصلها ثابت و فرعها فی السماء» اصولی کلی و ثابت و لایتغیر دارد و فروع و جزئیاتی از این اصول نتیجه گیری میشود که میتواند برحسب اقتضائات زمان و مکان و فرهنگ و... روز به روز حیاتی دوباره به آن ببخشد و قواعدی از آن استنتاج کند که هم درد بشر امروز با تمام اقتضائاتش را درمان کند و وصله ی ناهمگونی به زندگی او نباشد؛ و هم هنوز بتوان آن را اسلامی نامید! (اصلا اجتهاد برای همین است دیگر)
آن روز، حضار آن محفل کذا سعی کردند (کردیم) برخی از اصول جهان بینی ای که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد برای استاد مهمانشان برشمارند، اصولی مثل همین «خودکفایی»، و یا اینکه جهان را به دو قطبِ «مستضعف و مستکبر» تقسیم میکند (و نه مثلا به دو قطب شرق و غرب! یا دو قطب اسلام و کفر یا...) و... . پاسخ ابتدائی ِ ایشان این بود که «خب این برداشت و تفسیر شما از انقلاب اسلامی است.» و بعد که دوستان، این اصول را مستند کردند به تصریحات مکتوب حضرت امام، آقای نویسنده ی شهیر به رکنِ دوم از دیدگاه مورد بحث خود رسیدند : «چرا فکر میکنید تمام حرفها و تصمیمات امام، وحی منزَلند و لایتغیر؟!» [یادآوری:رکن اول این بود: انقلاب 57 حرف خاصی برای گفتن نداشت و بیشتر یک «رخداد اجتماعی» بود تا یک اتفاق معرفتی.] البته که ما اینطور فکر نمیکنیم و نعوذ بالله، معتقد به امامان سیزدهم و چهاردهم نیستیم! اما بیانات حضرت امام و رهبر را لااقل بعنوان دیدگاههای یک شخصِ مسلط به فقه و تفسیر و قرآن و روایت و فلسفه و حکمت و تاریخ (تاریخ صدر اسلام و تاریخ استعمار جهان امروز) و یک فرد کارکشته در سیاست روز، مورد استناد و مطالعه قرار داد و آن «اصول کلی و ثابت و لایتغیر اسلام» را در آنها جستجو کرد. اصولی که گفتم سوتفاهم امثال آقای نویسنده ی شهیر و فرزندان اصلاحطلب انقلاب!، در ندیده گرفتنِ آنها و خلط کردن آنها با تصمیمات و اعلام مواضع جزئیست. اما ما لااقل همانقدری که برای تفسیر المیزان اعتبار معرفتی قائلیم، برای کلام امام هم اعتبار معرفتی و «اسلامشناختی» قائلیم و در جستجوی آن اصول کلی و لایتغیر اسلام ، در قالبی قابل درک برای منِ بشرِ امروزی، به آراء این «اسلامشناسِ آگاه به زمان» مراجعه میکنیم ایشان سپس استدلال آوردند که : امام، در اتخاذ تصمیماتشان، با دیگران «مشورت» میکردند. و از دیگران «گزارش: میگرفتند. «علم غیب» که نداشتند. و پیشتر هم رفتند : اصلا خود پیامبر و ائمه نیز در تصمیماتشان با دیگران مشورت میکردند و اطلاعات خود را از گزارشاتی که دیگران به ایشان میدادند، تامین میکردند. پس داستان باز هم برمیگردد به اینکه «آیا تفکیکی میان اصول کلی و تغییرناپذیرِ یک اندیشه، با حرفها و تصمیماتِ جزئیِ ناشی از آن می توان یافت یا نه؟! » (البته اینکه اصول و خطوط کلی اندیشه ی امام، نباید با مواضع جزئیِ ایشان خلط شود و اثرگذاری مشورت گزارشات و اقتضائات زمان را در دومی میپذیریم و نه در اولی، به این معنا نیست که آن اصول را میتوان رفت و از تفسیرهای خودساخته ی مدعیانِ همپیالگی با امام گرفت! یا از خاطرات خصوصی غیر مستند. بلکه باید در همان مواضع و بیانات مکتوب رسمی و مستند ایشان، سرنخها را جست.) بنظر بدیهی میرسد که یک چنین تفکیکی وجود دارد! در واقع، هر «نتیجه»ای (در منطق) از دو (یا چند) مقدمه استنتاج میشود که یکی از آن مقدمه ها «کبری» ست، که یک اصل کلی را بیان میکند و دیگری «صغری» ست که شرایط خاصِ آن موضوع را بیان میکند. در عالم علم هم همین است، مثلا در فیزیک: قواعد و «اصول ثابت و کلی»ای هستند که «متغیرها»یی مثل جریان و ولتاژ و میدان مغناطیسی و الکتریکی را به هم ربط میدهند. اما این قواعد کلی و تغییرناپذیر، بسته به «شرایط خاص(جزئی) هر مسئله» پیشنهادهای متفاوتی میدهند. حال اینکه «اصول کلی و لایتغیر امام کدامند؟» را می توان بحث کرد. این را نیز که «آیا اصول کلی و لایتغیر امام، همان اصول کلی و لایتغیر اسلامند؟» یا بعبارتی «آیا اصول کلی و لایتغیر اسلام را باید در قول و عملِ حضرت امام بجوییم یا در قول و عمل کسی دیگر؟» را نیز می توان بحث کرد (که من فعلا این کس دیگری که از این بابت قابل قیاس با امام باشد را نمیشناسم) همچنین این را نیز که «آیا اصول کلی و لایتغیر سیاسی مان را از اسلام بگیریم؟ یا مثلا از فلاسفه ی سیاسی غرب؟ یا...؟ » را نیز می توان بحث کرد(که اغلب سوژه ی بحثهای آقای رحیمپور ازغدی است). سوالاتی که فعلا مورد بحث من نیست. پس تا اینجا، اجمالا اینکه: ما یک دسته فرزندان انقلاب داریم که به قول ساده و صریح شهید رجایی «افتخار میکنند که مقلد امامند.» (البته این تقلید، امروز و بعد از رحلت حضرت امام، دیگر نمیتواند تقلید کورکورانه و ظاهرگرا از «مواضع جزئی» باشد که بقول آقای نویسنده ی شهیر، سلفی گری بشود! بلکه تقلید از اصول ثابت و کلی و البته مستند امام) و یک دسته هم فرزندان انقلاب داریم که درست مثل دسته ی اول برای انقلاب تلاش کردند و هزینه دادند و حتی بعد از انقلاب، همچنان ماندند و بعضا مسئولیتهای کلان پذیرفتند و نقشهای کلیدی در حوادث و تجربه های کشور داشتند؛ حتی جلسات متعدد خصوصی بسیاری با امام داشتند و حتی علاقه هم شاید به امام داشتند، اما «مقلد امام» نبودند و نمیخواستند باشند. بلکه به تعبیر صریح و روشنِ ابوالحسن بنی صدر : «همکار امام» بودند. او (بنی صدر) در یکی از کتب قبل از انقلاب خود (خاطرم نیست کتاب «در روش» یا کتاب «تعمیم امامت») می نویسد : نه روشنفکری به تنهایی می تواند جامعه را نجات دهد و نه مذهب. بلکه باید روشنفکرهایی که گرایشات مذهبی دارند، با پیشوایان مذهبی ای که گرایشات و درک روشنفکری دارند، با یکدیگر «همکاری» کنند. او سپس خود را از جمله روشنفکران متمایل به مذهب میداند. و بعنوان پیشوایان مذهبی که گرایشات و فهم روشنفکری هم دارند، امام خمینی و شاگردانش را مثال میزند! مهمترین دلیل برای این همکاری آن است که پیشوایان مذهبی، جامعه ی سنتی ما را بهتر میشناسند و «توان بسیج کردن توده های مردم» را دارند! اتفاقی که در جریان مشروطه افتاد، اما بدلیل غرور و غفلت روشنفکران و درافتادنشان با مذهبیون، ادامه نیافت. با این نگاه، کاملا طبیعی است که هرکجا که به بسیج توده های مردم نیازی نبود، به مذهب و پیشوایان مذهبی هم نیازی نباشد. مثلا در «سیاست خارجی». (چنان که داستان اختلاف نظرهای دولتمردان با ولی فقیه=پیشوای مذهبی، بر سر سیاست خارجی، از آغاز انقلاب تا همین امروز، سر دراز دارد!) اینکه چند سال بعد، او در مصاحبه ای میگوید : «من به خمینی احتیاج دارم، همانطور که او به من احتیاج دارد.» به نظر من بیش از آنکه ناشی از غرور و مثلا خودبزرگبینی باشد، ناشی از همین نگاه معرفتی است: مذهب توان چندانی بر تولید پیشنهاد برای اداره ی کشور ندارد. بلکه چنین پیشنهاداتی را باید از جامعه ی روشنفکری(= آموزنده های فلسفه و علوم انسانی غربی) اخذ کرد. مذهب فقط میتواند توده های مردم را بسیج کند و اقناع کند. و از این توانایی مهمِ مذهب، باید بصورتی «دوستانه» استفاده کرد. (چون به هر حال هر حکومتی نیازمند پایگاه و پشتوانه ی اجتماعی است.) فکر میکنم پاسخ سوالم تا حد زیادی روشن شد. اینکه در بیانات سیاستمدارانی مانند آقایان روحانی و ظریف، دائما از مردم درخواست «دعا برای پیشرفت مذاکرات» میشود. و یا اینکه انتظار دارند که «ائمه ی جمعه»(=پیشوایان مذهبی!) از این مذاکرات حمایت کنند و روی حمایت رهبر (=پیشوای مذهبی) از این مذاکرات مانور داده می شود؛ اما از آن سو کمترین نیازی نمیبینند که درمورد کم و کیف این مذاکرات با کسی ازین دست، مشورتی بکنند (بنحوی که مسئولیت این مذاکرات را از شورای عالی امنیت ملی که محل اجتماع و «شورا»ی سه قوه و قوای نظامی و... بود! گرفتند و به وزارت خارجه دادند که یکسره در اختیار خودشان باشد) و بی آنکه به نظرات رهبر که بارها و بارها فرمودند که به آمریکا خوشبین نیستند و... اهمیت عملی خاصی داده شود. و همچنین، به این دلیل است که تا پیش از سال 88، این طیف نیازی نمیبیند که در تبلیغات خود (مثلا برای انتخابات 76 و 80 و...) سراغ یک شخصیت با رزومه ی پربار از «دفاع مقدس و انقلاب» بروند یا روی رفاقت با شهدا و امام و رهبر و ... تبلیغات کنند. چون آن روزها برآوردشان آن است که اکثریت مردم از این مفاهیم خسته و دلزده اند، و به بیان بهتر «مذهب دیگر توان بسیج توده های مردم را ندارد.»
مطلب تمام؛ تنها یک موضوع که برای خودم، بعنوان کسی که دوست دارد مثل شهید رجایی، مقلد امام و رهبر باشد، جالب است: چرا «رهبر هم» بر طبل «فرزند انقلاب بودن»ِ جناح حاکم فعلی میکوبند؟ و روی این موضوع بصورت امیدوارانه ای تاکید دارند؟ قاعدتا نمیتوان پاسخ داد که رهبر هم مقهور شعارها و تبلیغات و ظاهر کلام شده! این تباین حرف با عمل را که حتی رسانه های خارجی هم فهمیده و گاه به استهزا گرفته اند (مثلا بعد از سخنرانی آقای رییس جمهور در مجمع عمومی سازمان ملل، که میگفتند این نطق مصرف داخلی داشته و فقط برای خوشایند رهبر ایران ایراد شده! ) خب رهبر که نه کودک است و نه ساده لوح و نه ظاهرگرا. قطعا معنای جمله ای مثل «کلید حل مشکلات کشور در سیاست خارجیست» را می فهمند! و قطعا تباین آن را نیز با اصول انقلاب اسلامی می فهمند که فورا تذکر میدهند «برای توسعه و حل مسائل کشور روی توان و ظرفیت داخلی حساب کنید.» پس دلیل اینهمه تاکید بر اینکه اینها بچه های همین انقلابند و ما قبولشان داریم و... چیست؟ من گمان میکنم رهبر درک میکنند که در دنیای امروز، حتی همین حداقل که «توده های مردم ما، بوسیله ی مذهب، ولو ظواهر مذهبی، بسیج میشوند» خیلی خیلی موهبت بزرگیست. و اینکه دولت حاضر همین اندازه را هم پذیرفته باشد و سعی بر تغییرذائقه ی مردم نداشته باشد، باز هم موهبت بسیار بزرگیست که باید قدر دانسته شود و شکر گزارده. رهبر نسبت به فضای تبلیغاتی و تربیتی ای که جهان و ازجمله مردم ما را فراگرفته است، «واقع بین»هستند، و با توجه به این فضا، در انتظاراتشان از مردم و مسولین منتخب مردم «منصف»ند. درحالی که خیلی جاهای دنیا مردم را مثلا با فوتبال یا ... تهییج و بسیج میکنند و تلاش شدید و اکید و شبانه روزی رسانه های بزرگ جهان بر آن است که همه اینگونه شوند.(درمطالب بعدی انشاالله به این جنگ رسانه ها با اندیشه، خواهم پرداخت) پس حتی علاقه ی مردم به ظواهر دینی و انقلابی و تقید و احترام دولت به این علاقه ی مردم، سنگر خیلی استراتژیکیست که باید خدا را شاکر باشیم که هنوز حفظ شده و میتواند پایه ی پیشروی انقلاب باشد. مطالبات حداکثری ای از قبیل اینکه الگوی اسلامی-ایرانی برای پیشرفت بجوییم و «کبراهای اسلامی» را بر منطق اندیشه ورزی خود حاکم کنیم، و... باشد برای جمعهای خاصتر دانشگاهی و حوزوی. 20آبان1392 [1] (فقط برای کمک به جاافتادن مطلب، بعنوان نمونه همین تاکید دولت کنونی از زمان انتخابات تا هنوز، بر اینکه «کلید حل تمام مسائل کشور در سیاست خارجی ست.» در حالی که بنای انقلاب و خط مشی امام و رهبر و دستاورد بزرگ دفاع مقدس از نظر امام، «استقلال و خودکفایی» و «تکیه بر ظرفیتهای داخل کشور» بوده. و یا نگرانی و دغدغه ای که دولت درمورد «انزوای ایران» داردف بمعنای کاهش روابط کشور با کشورهای اروپایی و عدم رابطه با آمریکا؛ درحالی که امام بارها هشدارهای صریح داده بودند که نکند مسئولان از قهر کردن سفرای کشورهای اروپایی با ما بترسند و گمان کنند که ما به رابطه با آنان نیازمندیم (مثلا در پیام قطعنامه،29/4/1367—یا در جریان ارتداد سلمان رشدی و...) و یا این سکوت نسبی در قبال سوریه و ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۲ساعت 18:29 توسط فروزنده
|
|
||