|
|
|
|
|
هر چند که نوجوانیش بینصیب از دوران (!) اصلاحات نبود ، ولی همون موقع هم مقید بود به اجتناب از بازی یا موسیقی یا ... ای که نفعی به امپریالیسم برسونه ! و با رئیس جمهوری که از گفتن "مرگ بر آمریکا" معذرت بخواد ! نمیتونست کنار بیاد! با رئیس جمهوری که بپذیره که بعنوان رئیسجمهور ایران اینقدر ارزش نداره که رئیس جمهور اتریش به استقبالش بیاد! یا با ننگ 4 سال کرنش ِ زبونانه ی مجلس در برابر نظم احمقانه ی جهانی (نظم ِ سلطه گر – سلطه پذیر) یا ...برای همین هم بود که هر سال موقع انتخابات با صمیمیترین رفقا (در واقع با کل کلاس!) کُلاهشون تو هم میرفت! ... شعر "آرش" رو با همه ی درازاش ! از بر شده بود ... دردناکترین نقطه ی تاریخ ایران رو "تصویب کاپیتالیسم" می دونست . یعنی اعتراف ِ تمدن 2500 ساله ی ایران به توحش ! اونهم در برابر ِ آمریکاییهایی که" آمریکایی" بودنِشون از هیچ مفهومی حکایت نمیکنه الا "حرص طلا! و تجاوز و اشغال و غارت و قتل عام بخاطر همون حرص(اون زمان هنوز بحث "دنیا بازیچه ی یهود "و "آمریکای صهیونیستی" و ... باب نشده بود! ) یعنی عصاره ی پلیدترین و بدور از تمدنترین های اروپا ! ... و اونوقت مصداق ِ"آرش" میشد "خمینی" و اصحابش که عزت رو به ایران برگرداندند!(میگفتم آرش ، و نه کورش و رستم و ... که جماران کجا و تخت جمشید ...!) و نه مصدق و بازرگان و یزدی(!) که وصله های ناچسب ِ تحمیل شده به ملیگرایی و وطندوستی بودند!(راجع به امیرکبیر مطالعه نداشت در نتیجه نظری نداشت!) برای همین بود که همیشه به احترام "سر زد از افق..." می ایستاد ! و برای همین بود که قریب به 40 ساعت همسفری با "جماعت ِ مذهبی " (باصطلاح اونزمانم!) رو تحمل کرد برای "دیدار با رهبر"! ... با منطق اون سنش ، اینکه چطور "مجاهدین خلق"ی که از زندگی فقط "آرمان" میفهمیدند سر از "رجوی" و اون خیانتها در آوردند ؟ معما بود و بدنبال جوابش هم هرچند حوصله ی "کتاب" نداشت ولی "کمونیسم نظری و کمونیسم عملی" رو تا ته خوند! ... قشنگترین خاطره ش(بجز بازی ایران-آمریکا! سال 98) آزادی جنوب لبنان بود ... از حرم امام رضا صحن ِ قدس رو یه جور دیگه دوست داشت و ... 2-3 سالی میشد که با" امام حسین" بعنوان ِ چیزی بیش از یه مظلوم که جماعت مذهبی وقتی نون و آبشون کم میاد به بونه ی زخمهاش شیون میکنن ، آشنتا شده بود . و این آشنایی رو یه تولد مجدد میدونست ! با بچه های درسخون و مذهبی دوست شد! و "90" دیدنهایِ تا 1:30 ی شب رو ترک کرد و ...! بعد از کنکور سری هم به "حوزه" زد! 4-5 تا طلبه ی جوان که به تشکیلات استاد مصباح پیوسته بودند ، سعی داشتند چیزی شبیه به "طرح ولایت" تو قحطی دین ِ "کازرون" پیاده کنند! : خداشناسی ِ فلسفی ... سینمای هالیوود و فیلمهای آخرالزمانی و ... آخرش هم راه اندازی نمایشگاه ِ "از خاک تا افلاک" توی همون حجره های حوزه ی علمیه !(شامل سه قسمت ِ انقلاب و جنگ و بعد از جنگ ، که با توجه به دل ِ خونی که از مجلس داشت! تو قسمت سوم مشغول شد! ) و این شد اولین تجربه ی کار اجرایی! ... ولی بنظرش بزرگترین دستاورد ِ این 1 ماه (حوزه) جلب اعتمادش به روحانیت بود بعنوان قشری که درک دارند(از مشکلات ِ دور و نزدیک ی دنیای اسلام و اخلاص دارند و بی وقفه در تلاشند ...(هرچند بعدتر فهمید که راجع به اون 4-5 نفر یه مقدار اشتباه میکرد!) فضای حوزه مثل گروههای دیگه ی از این قبیل نبود! انجمن اسلامی دانش آموزها(خیلی با دانشجوییش فرق داره ها!) رو از نزدیک دیده بود که جو غالبش گیر دادن به ظاهر و غیبت ِ همدیگه رو کردن و تو نخ ِ "برادر"ها بودن و ... بود بجای سعی بر اسلامی و انقلابی و عمیق و هدفمند کردن ِ مدارس ( یا لااقل بچه های خودش!) ... و "پاورچین" رو(گروهی که از طرف خانه ی جوان حمایت میشد ... یه جورایی مقابل ِ انجمن!) که بعد از اندک مدتی همه ی هم و غم بچه هاش بجای "ریشه یابی ِ مد و تنوع گرایی" و "هویت ملی" و ... شده بود اینکه تو جلسات چی بپوشند و چطوری شوخی کنند و ...! بسیج هم که فقط برای سهمیه ی کنکور تعریف شده بود ! و پر کردن ِ یه چارت ِ فرمایشی زیر میز ِ معاون پرورشی با اسمهای ما!!! و ... ... خب حوزه اینطور نبود . همه واقعها برای یاد گرفتن اومده بودند ، ساده و صمیمی و یه کم جدی! ... و .......................همین بچه های حوزه بودند که بزور با "شهید همت" آشناش کردند(کتاب به مجنون گفتم زنده بمان)! و نوجوان ِ داستان ِ ما ماند و آرزوی یه فرمانده مثل"همت" ... و هر چی فکر می کنم علتی جز "همت" نمیتونم پیدا کنم برای اومدنم به بسیج از همون ابتدای ورود به شریف! ... ادامه دارد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷ساعت 20:46 توسط فروزنده
|
|
||