|
|
|
|
|
من و اسما و م.ف و واحد عمومی ... ! کماکان تو فکر انتخاب موضوع بودیم... اول ترم بود و بحثهای انتخابات داشت جدی میشد. محسن رضایی اومده بود دانشگاه و بچه ها داشتند میرفتن حرفهاشو بشنوند . گفتم :"من که اگه آقای هاشمی بیاد به کس دیگه ای فکر نمیکنم!" نجفی بروی خودش نیاورد که نظرش راجع به آقای هاشمی مثل من نیس! گفت: " این که نمشد تصمیم گیری ... اگه نیاد چیکار میکنی؟... باید تا روز انتخابات بتونی کاندیداها رو اولویت بندی کنی که اگه انصرافی... اجماعی ... دور دومی ... خلاصه تو کم نیاری! " قبول کردم ولی زبان متمم داشتیم. با احتیاط و تردید از خانم همتی پرسیدم :"استاد ببخشید من میتونم امروز نیام کلاس؟!" خندید:"آره عزیزم لازم هم نیست اجازه بگیری!" و من یاد رفتم که می تونم "کلاس دودر کنم"!و این آخرین بار بود که کلاس زبان رفتم! که کم کم به بقیه ی کلاسهام هم سرایت کرد! با اسما و م.ف زیاد صحبت میکردیم. فکر میکردیم باید برای همکاری خوب خیلی باهم مچ باشیم . حتی یه سفر ناگهانی و خودسرانه! سه تایی برای خودمون ترتیب دادیم : مشهد !!! طرحهای اخلاقی برای خودمون ریخته بودیم و یه جورایی زندگیمون قاطی شده با هم و با کار (برای همینها هم بود که سال بعد ع.س سعی میکرد "کار" به ما نسپاره!)... "بنی صدر " ... ۳-۴ سالم که بود برام قصه ی "همونا بودن میگفتن جنگ مسلحانه . فرار کردن شبانه با پوشش زنانه!" رو تعریف میکردن! ... بعدا توی سالهای اول خاتمی زیاد اسمش میومد! مقایسه(بین بنیصدر و خاتمی) های نامه های سرگشاده! و بولتنهای موتلفه و سپاه و ... . همه جا حرف از ملاکهی رئیس جمهور خوب بود و ما بدنبال موضوع مورد نیاز و البته بکر برای واحد عمومی... بطور اتفاقی نواری بنام "خورشید خیبر" پیدا کردم . یه سخنرانی تلیلی از شهید همت ... و ... یافتم! "ما میتونیم معیارهای یه رئیس جمهور بد رو بگیم!" ... برای من هم (مثل خیلیها!) حکایتی بود پر از نقاط مجهول :چطور چنین کلاهی سر مردم رفت؟ امام چرا اینقدر اعتماد کرد ؟ نیروهای مذهبی چرا؟ و ... مطرح که کردم بچه ها استقبال کردند! و بعد هم شورای مرکزی بعد از یه مقدار سوال و جواب (این هم نکته ی جالبی بود که کسی نگفت این ورودی جدیده حالا تو ذوقش نزنیم! نه! مثل همه باید برای تصمیمش دلیل موجه بیاره) مشورت با مامان و استاد درس انقلاب اسلامی و دکتر کوشکی(البته ایشون اکیدا مخالفت کردن!) و بچه های "واحد آموزش" که سابقه ی مطالعه ی اون مقاطع رو داشتند هدایتمون کرد به "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" . دبیر مجمع ابتدائا دو تا کتاب تهیه کردند که شاید بشه گفت استارت جدی کار همون ۲ تا کتاب بود! :"ذخیره های امپریالیسم" و "مکاتبات شهید رجایی با بنیصدر" ... سعی کردیم یه رصدی از میزان سوالهای بچه های دانشگاه در این باب داشته باشیم : بنی صدر رو چقدر میشناسی؟" ... :"اوممم...یادم نمیاد...از بچه های دانشکده ست؟!"!!!! و قاعدتا مصر تر میشدیم بر ارائه ی یه کار شفاف و گزارشی(که ابزار تحلیل رو به خود مخاطب بده نه تحلیلی که من دلم میخواد!)و بیطرفانه که بنی صدر که بود؟ چطور اومد؟ چه کرد؟ چرا رفت؟ برخورد امام چی بود؟ و ... به پیشنهاد اسما بنا رو بر مقایسه گذاشتیم بین بنی صدر و رجایی و اینطوری سوالمون جدیتر میشد: "چطور در فاصله ای کمتر از ۲ سال انتخاب مردم اینقدر عوض میشه؟!" (و جدا خدا خیرش بده که اگه نبود این پیشنهاد که مجبور بشیم اینطرف دعوا رو هم ببینیم "اُنس"ِ ما با شخصیت بنی صدر(که بعد از ۴ - ۵ ماه زندگی کردن تو حوادث سالهای ۵۸ -۶۰! کاملا طبیعی بود!) میتونست حسابی کار دست اعتقاداتمون بده !!! ) و قرار شد اسم کار (که اول قرار بود همایش باشه بعد گفتیم نمایشگاه بعد هم نرم افزار... آخرش هم هیچی!) "او هم منتخب ما بود" باشه! و تاکید کار روی "نقش مردم و انتخابهاشون" و "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم" و "خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت " و ... نجفی توی یه نامه ی مهر شده ما سه نفر رو به "مرکز اسناد" معرفی کرد و در خواست مساعدت و از این حرفها... روز اول که رفتیم گفتن (یادم نیست کی بود!) اگه چیز خوبی دربیارید(نمایشگاه) میتونیم توی دانشگاههای دیگه هم ببریمش!... حتی اگه وعده ی سر خرمن هم بود ولی جنبه ی تشویقی بالایی داشت! شارژمون کرد! ... اونموقع یکی دو تا پیش شماره از "شباهنگ" در اومده بود با اعلام صریح کمونیست بودن شون ... خیلی حرص می خوردم... جوابیه ای نوشتم ولی بزرگترها(مهرابی) گفتن :"جدی نگیر ! این جریانها تو دانشگاه ما جواب نمیده... خودشون پشیمون میشن!" .. اون روز توی مرکز اسناد راجع به شباهنگ هم گفتم و اینکه میخوایم در خلال این موضوع مجاهدین هم معرفی بشن و ... یه آقایی بود که ظاهرا داشت روی وضعیت فعلی کمونیسم توی دانشگاههای ایران کار میکرد خیلی هیجان زده شد!... ما رو برد اتاق کارش و یه عالمه پرونده داد دستمون :"اینا اعترافات ِ مجاهدین ِ شریفیه!... ببینید چی گیر میارید... اگه من رفتم ،همکارم تا ساعت 6 میمونه اینا رو بذارید توی اتاق تا شنبه اگه دوباره خواستید ..."!!! یوزر و پسوردش رو هم وارد کرد و یه توضیح کلی راجع به سرچ!!! خیلی داشت تحویل میگرفت! قبلا کسی که داشت عکسهای بنی صدر رو سرچ میکرد گفت حتی توی اتاق هم نایستید وقتی من دارم با کامپیوتر کار میکنم" و ایشون ...! خلاصه ما هم بعد از یک روز روزنامه گردی خیلی خسته بودیم و این فرصت مغتنم رو پیچوندیم و دیگه هم دست نداد!.... خلاصه هر صبح میرفتیم اونجا تا عصر نه امکان کپی داشتند نه میشد بیرون برد! با موبایل یکی از بچه ها (با توجه به اینکه حکایت مربوط به 3 سال قبله!)از صفحه ی روزنامه عکس میگرفتیم! فکر کنم روزنامه ی "انقلاب اسلامی" رو که مدیر مسئولش خود بنی صدر بود (سال 57 – 60) یه دور کامل خوندیم ! بعلاوه ی بعضی جاهای کیهان و میزان(ارگان نهضت آزادی) که توی کتابها بهشون استناد شده بود ... به سایتش سر زدیم !(الان ولی فیلتر شده!) و سعی کردیم ماوقع رو از قول خودش هم ببینیم که موفقیت آمیز بود! ... به فکر قالب هم بودیم ... م.ف گفت یه نمایشگاه یا تبلیغات دیواری ِ چالشی و بعد هم همایشی برای پاسخ به سوالاتی که ایجاد شده ! خودمون هم جواب بدیم! و مثلا یه نفر کارشناس محض اطمینان خاطر ... طرح خوبی بود ولی خیلی تسلط روی مطالب میخواست! هر سوالی ممکن بود مطرح شه ... تصویب نشد! و شد فقط نمایشگاه ...طراحی کردیم: راهرویی از پانلهای موازی که با "هیس ! محرمانه..." شروع میشه ، حوادث رو از موضع بنی صدر روی یک دیوار و از موضع رجایی روی دیواره ی مقابل جلو میبریم تا فرار اون و شهادت این و ختم ماجرا به آیه ی مذکور و صندوق رای و بیت شعر مذکور دنبال شکلات مثلا! و از این حرفها... کتابهای بنی صدر رو هم از انبار خونه پیدا کرده بودم! ... جلوتر که رفتیم بچه ها تصمیم گرفتند صریحتر به انتخابات بپردازن: م.ف روی طنز تاکید داشت(تحت تاثیر دکتر کوشکی که شریفیها رو موجوداتی پر ادعا که منطق نمیفهمند و ... توصیف میکردند! –با اغراق!) و اسما سراغ ِ جمع آوری دلایل بچه های دانشگاه برای رای دادن یا رای ندادن رفت (با عناوینی مثل 41 دلیل برای رای دادن... یا عدم مشارکت چرا؟ یا ...) و خلاصه تقریبا از اواسط اردیبهشت من ماندم و بنی صدر !... جمع بندی و پاکنویس و دسته بندی به 9 قسمت و چینششون روی پانلها وتیترها وتفصیلها و ...شب تا صبح و صبح تا شب و ... تا به آخرین جلسه ی شورای مرکزی قبل از فرجه ها برسه . که جلسه ی کذا تشکیل نشد!!!! نتایج مفصله ولی اگه بخوام آخرشو بگم اینکه : "بنی صدر را باید تحلی روانشناسی کرد و نه سیاسی! بعنوان کسی که با جریان غالب اندکی اختلاف نظر داشت (ابتدائا) و کنشها و واکنشها با این اختلاف نظر کاری کرد که شد "خیانت" و درسی برای خیلیهامون..."(اگه موافق باشید همه ی مطلب رو بذارم، فکر کنم 12 -13 پست میشه!)... گذشته از این کار دیگه ای توی واحد عمومی (که وسط ترم هم مسئول برادرانش تغییر کرد) در حال جریان بود: "حلقه ی مطالعات صهیونیزم برای ورودی جدید ها" و پیگیری سلسبله جلساتی با رویکرد روانشناختنی به آموزه های اسلامی" و شروعش با "دکتر گلزاری" و بحث "رابطه ی دختر وپسر" و ... مخالف بودیم اینجوری شروع شه :"دانشگاه مرکز مشاوره داره ... مرکز خانواده داره ... نهاد رهبری و ... داره... این موضوع چه ربطی داره به مجمع؟؟!!!" (یه ملاک مهم توی بحثها همیشه این بود که فلان طرح با اساسنامه منطبق هست یا نه؟) ... نهایتا ارجاع داده شدیم به خود دکتر که توجیهمونکنه ! و (از اونجا که به حد کافی درگیری داشتیم و مطمئن بودیم که نمایشگاهمون برگزار میشه و درز اینصورت تصویر غالب از واحد عمومی اون خواهد بود خیلی گیر ندادیم!)فقط موفق شدیم اسم کار عوض شه!:"دوستی نسل سومیها" ولی خب کی بود که ندونه دکتر چی میخوانبگن؟!(خودم اولین کسی بودم که آمفی تیاتر و ترک کردم!) ... (ادامه در ادامه ی مطلب پست بعدی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:1 توسط فروزنده
|
|
||