***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

11/3/1385... فرداش امتحان آمار داشتم ،اسماً میانترم ولی رسما پایانترم! امتحانی که علیرغم اینکه خیلی هم برم مهم بود ،هیچی براش نخونده بودم! و طبق معمول چهارشنبه های دیگه که اینبار بهونه ی چنین امتحانی هم بهش اضافه شده بود، همه چیز و همه جات رو دودر کرده بودم و ... تا ظهر که عاطفه زنگ زد که همه ی بچه ها (یی که کلی برای پیدا کردن و هماهنگ کردن حضور یکجاشون زحمت کسیده بودم!) جمعند زود بیا. نگفت :"میتونی بیای؟" گفت "بیا." با اینکه از اوضاع امتحانم خبر داشت...یه جورایی غیر ارادی و ماشینوار بلند شدم حاضر شدم که برم. می گفتن "مسئول"م !....

حدود 10 روز قبلتر بود که قضیه ی "طرح آموزشی – تشکیلاتی" مطرح شد (و ما شاید بواسطه ی ملازمت دائم با عاطفه شایدم بخاطر کانون رشد در جریان قرار گرفتیم) . و بحثها و رفلکسهای جسته و گریخته و اغلب منفی:"مثله کردن بسیج تو دانشکده ها" ... "می دونید چقدر آسیب داره؟" ... "بالاخره آموزشی یا تشکیلاتی؟... هر چیزی رو که با هر چیزی ادغام نمی کنن!" ... "شما مثلا خودتون به کجا رسیدین که بخواید برا ملت(ورودیها) طرح آموزشی و رشد و ... تعریف کنید؟!" ... "اصلا نشست تشکیلاتی برای 100 و اندی آدم که هنوز توی تشکیلات هم نیستن چه معنی میده؟!" ... " می خوان از زیر اردوی تشکیلاتی و آسیب شناسی و نقد درونی در برن... طبق معمول وقتی یه خرابکاری میکنن(اشاره به جریانات 22 اسفند) نمیخوان جواب بدن حتی به بچه های خودمون" ... ولی من یه جورایی ازش سیگنال مثبت میگرفتم! فکر میکردم بالاخره این اون کاریه که احتمالا از من بر میاد! : "محتوای طرح آموزشی تشکیلاتی" برا ورودیها ... اونهم ورودیهای تقریبا خاص... تحت نام و احتمالا مرام "شهید بهشتی" ... با توجه به استقبال نسبی خودم و اکراه بقیه و بویژه اینکه اساسا بد موقعی کار اومده بود روی میز و ... قابل پیشبینی بود برام که چنین پیشنهادی از عاطفه بگیرم... البته او خیلی تعجب کرد از اینکه من قبول کردم ! دقیقا قصد اولیه م این بود که خودمو بندازم تو یه موقعیت سخت! : طرح و برنامه ی یه کار بی سابقه و تعریف نشده (البته بعدا کم کم دیگه عادت کردیم همه ی کارهامون تعریف نشده باشه!) وسط امتحانهای پایانترم! ...محک می تونست باشه و بزرگ شدن ... (که فکر کنم هر دوش هم حاصل شد!)... مرض بود ؟! یا ماجراجویی؟! ... در حالی که میدونستم ضربه ی "خراب کردنش" رو فقط من نیستم که خواهم خورد!... اولش من بودم و عاطفه و مصطفی پور و اینکه با بچه هایی که 1 سال دانشگاه رو تجربه کردند چه کاری می تونیم داشته باشیم؟!(1)... تا این جلسه...

خلاصه هرچند چنان که گفتم حدس میزدم و آمادگیشو داشتم ولی بازم از همون دو شب قبل که ا،کِی دادم همه چیز برام یه جور دیگه "جدی" شد و "سنگین" ...وارد که شدم اول حضور "نجفی" شگفت زده م کرد توی خیالم(!) خیلی روی کمکش حساب کرده بودم، اصلا به امید همین بزرگترها پذیرفته بودم ولی تو همون چند روز چانه زنی باورم آمده بود که خیالم فقط خیاله!... بعد بهزادی و احدی رو هم دیدم بعد هم مهرابی که چون رفته بود بستنی بخره بعد از مناومد!(و چون نمیدونست منم میام یکی کم خریده بود!!!) و مسئولین وقت واحد فرهنگی و سیاسی(که مسئول روابط عمومی این اردو هم بود!)و خب خود عاطفه...کم کم داشتم توی فضای جلسه به خودم میومدم و اون حالت ماشینی م میرفت ! ولی جاشو میداد به حالت دیگه ای که چندان بهتر نبود : هرچی میشنیدم "نمیشه" "وقت نداریم" "معلوم نیست چی میخوان" "20 روز رو شاید فقط بتونیم برسیم به اینکه هدف چیه؟" و ... و من : سردرد، بغض!، به اجبار سکوت...حتی نمیتونستم به عاطفه کمک کنم که بنده ی خدا داشت برای جا انداختن مطلبی چونه میزد که خودش هم کلی نقد بهش داشت!...عصبی بودم و مایوس . تازه جلسه گه گاه بد جوری هم میزد به شوخی و مسخره و این مسئله نمیدونم چه رفلکسی از من میکشید انگار بعضی متوجه میشدند و تذکری حواله ی جمع میشد... نمیدونم بالاخره این تذکرات موثر افتاد؟ یا...؟ که کم کم بحث بالا گرفت و دیدم منم دارم نظرامو میگم!(و وقتی بچه ها شوخی کردن که :"بعد از نظر هرکسی فروز یه کامنت داره!" دیدم انگار خیلی هم یه دفعه نطقم باز شده!)بحث و بحث و بحث(2)...و باز هم بحث ...حدود 3 ساعت گذشته بود و و دغدغه ی هر کسی دیگه تقریبا باز و شفاف داشت می شد... نصرت الهی... نصرت ،نصرت،نصرت،...احساس میکردم نگاهم به چهره ی تک تک حضار چطور با خضوع و تواضع و تشکر و حس مدیون بودن و خلاصه با "ضعف محبانه" (این ترکیب اخیر رو الان جنریت کردم!) دست می آوزه...اشتراکات ِ آرا داشتن خودشونو نشون می دادن...خیلی منطقی کوتاه می آمدیم و در نتیجه اون دغدغه های پراکنده داشتن از ریشه یکی میشدن... گرم، نرم ، و چه باشکوه و دوست داشتنی فضا داشت به "توافق" نزدیک میشد... حتی اونقدر که نکاتو نتایج جالبی هم داشت از کنار این توافق میرویید..."یدالله مع الجماعه" . مسحور هنرنمایی خدا بودم و مانور "رحمت"ش... لطف،لطف،لطف...صدای نجفی همه ی فضام رو پر کرده بود (هزچند در فضای بیرون(رئال!) فقط یکی از انبوه صداها بود!) : " جمع بندی می کنیم: سه تا محوره که..."(3) ... "چقدر تو..." "چقدر من ...""چقدر زود فرصتم برای استفاده از تو تموم شد ..." فقط همینقدرش رو تونستم بفهمم از اونهمه چیزی که توی ذهنم داشت همون لحظه می چرخید. که یه دفعه ریحانه (که مقابلم نشسته بود) به اشاره و با تعجب پرسید:"چرا گریه میکنی؟!!!" ...

"والعصر..." خونده میشه و "تنها ره سعادت ایمان جهاد شهادت " و ختم اولین جلسه ی رسمی .

قرار مشاوره با حاج آقا موسوی به تعویق می افته و 18:30 به بعدم خالی میش و من تمام شب تا خود 9 صبح میچسبم به "آمارو احتمال" خوندن و امتحانتی رضایتبخش که بخاطر جلسه ی بعدی(4) باید نیم ساعت زودتر تمومش کنم...

و چند تا تلفن جهت گزارش به اونایی که باید جلسه ی چهاشنبه رو میامدند و نتونسته بودند.(5)

 

ادامه دارد ...!

 

 

 

(1)اردوی آموزشی رو اگه توی یه پروسه ی بلند مدت ببینیم ممکنه با حذف بحث تشکیلاتی از آن ضربه ای نخوره ولی اردوی تشکیلاتی حتما ضربه خواهد خورد..." نیرو در عملیات ساخته میشه نه در سنگر..." اصل رشد بچه هاست هم با "داده دادن" ِ آموزشی؛ هم با "در میدان قرار گرفتن" ِ تشکیلاتی... حضور سالبالایی ها باید گزینشی باشه... هم انتقال تجربه هم حرفهایی که برای گفتن دارن... و ...

 

(2)هدف اردو چیه؟

"آموزشی: مهارت.."." انگیزشی: منطق هدفگذاری و رسالت بسیج و ...""نقد و برنامه ریزی واحدهای بسیج""آموزشی – انگیزشی""ایجاد دغدغه در راستای اهداف بسیج و مباحثه ی جمعی برای ورود به فضا""ایجاد دغدغهو و پیگیری کار مطالعاتی در تابستان و برنامه ریزی برای سال آینده ""رشد در عمل و اصلاح دید بچه ها در مورد بسیج"""جنبش دانشجویی موضوعیت داره""سعی کنیم در شکستن فاصله ی خودمون با بچه ها""آموزشی: مدیریتی-ارزشی و اصلاح دید: کار برای تفکر بسیج است نه برای بسیجی"....

(3) سه تا محور میتونیم داشته باشیم برای مباحثات توی اردو:

بعضی گزاره های مشخص از امام مثل ...

رسالت تاریخی بسیج و البته یک آدم

چگونه در کنار درس کارفرهنگی را باید جا داد؟

...قبل از اردو هم سعی کنید بچه ها با فضای فکری وارد اردو شوند...با نگاه "وحدت" بیاید جلو ... یه بحث کربردی میتونه روی این باشه که "گوشزد کردن اشتباهات چه رابطه ای با وحدت داره؟..."

(4) با توجه به ضعف کانون رشد این طرح را تعریف کردیم... این طرح بدنبال : رشد بچه های مذهبی است با درنظر گرفتن یک سری روابط که تا حالا ازشون غافل بودیم: دانشکده ها، کار جمعی،... نیازهای بچه ها رادر نظر نمی گرفتیم(مثلا نیازهای درسیشون) ... هدف دانشکده ها: خودشون به یه جایی برسند، نه لزوما خروجی...گروههای مذهبی چوب موازی کاری و ناهماهنگی رو زیاد می خورن... هر دانشکده باید یه مسئول روابط عمومی داشته باشه و یه تیم نرم افزاری... اردوی قم برای طرح دغدغه ی طراحان اردو برای سرگروهها(مسئولین روابط عمومی دانشکده ها) بود...

(5)بچه ها باید ببینند که خودشون برای شما ارزش دارند نه کاری که میخواید ازشون بکشید! ...روی نهضتهای اسلامی تاکید کنید تا برسه به انقلاب... سعی نکنید بچه ها رو تور کنید!... جای آزاد برای بیان بیان خیلی راحت دغدغه های ورودیها بذارید... هنر شما دادن ِ داده نیست، جمع کردن ِ بحثهای خود بچه هاس...دنبال برنامه ی عجیب و غریب نگردید!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ تیر ۱۳۸۷ساعت 21:46  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده