|
|
|
|
|
و "تو" ی (نو)جوان اگر هم احیانا خواستی سر از روزمرگی ای که اربابان دنیا از (نو)جوان جهان سومی توقع دارند برداری و تعمقی کنی به حال خودت و مردمت و کشورت و اندیشه ات و ... فورا ارجاعت دادند(دلسوزام انقلاب!) به "عقب رفتن روسریها" و "توطئه ی لاک ناخن"و "آندلس" و ... که "فرزندم برو "برهنگی فرهنگی و فرهنگ برهنگی" بخوان که درد جامعه ی مسلمین همین است و بس!" ... یا به جناح بندیهای (نداشته ی) سیاسی داخلی و "ای وای که رهبر تنهاست و تو عکسش را به کوی و میدان بزن تا از تنهایی در بیایند!" ... و "انقلاب؟به چه درد تو میخورد این تاریخ گذشته؟ تو همین بدان که "فلانی" تالی ِ "بنی صدر ِ خائن" است و مهره ی آمریکا" ... یا نصیحتی که" بجای قرمز و آبی "تیم ملی" را بچسب که به وحدت اقرب است!" ... و اگر اینها قانعت نمی کرد نهایت نهایتش عینکی بر دماغ جابجا میکردند که :"بله البته چیزهای مهمتری هم هست به نام "شبهه"! مثلا میگویند پلورالیزم! میگویند سکولاریسم! می گویند جستی در تاریکی! میگویند دموکراسی! و ... که فلانی میگوید و فلانیها می پراکنند و مخ نسل جوان را منحرف میکنند و تو بیا توی این طرح ۱ ماهه تا جوابهای متعدد و افشاگر و کوبنده ی دین را به این "شبهه"ها به تو یاد بدهیم و تو به بقیه ی نسل جوان منتقل کنی!"(و جالب اینکه همینها را اگر بجای "فلانی" خودت پرسیده بودی نمیشنیدی جز :"استغفرالله! بچه مسلمان و این سوالها؟!")
و چنین بوده و بوده تا اینکه اگر احیانا روزی دکتر نایبی ای یا امیرخانی ای یا ... پیدا شد و اندکی پیرامون مفهوم "استعمار فرانو" ی ( که رهبر تنهایمان گفت و سربازان همیشه در صحنه اش هیچ از آن فهم نکردند الا اینکه عنوان جذابتری ست برای همان درد "روسری" و "وجود فلان جناح سیاسی" و ...) با تو گفت اینطور مجذوب و شیفته و مرید و مشتاق و "گمشده پیدا کرده" بشوی که ... ! و این درد را باید کجا برد که همین "گمشده"های ظاهرا نگفتنی(!) را از نیم قرن پیش از این کسی گفته بود(*) و آن دلسوزان ِ جمهوری اسلامی ِ "مرگ بر آمریکا" تنها همینقدر با تو از او گفتند که اگر تستی آمد که "کدام گزینه از کتابهای "آل احمد" نیست؟" بی جواب نگذاریش!
"غرب زدگی می گویم همچون وبازدگی.و اگر به مذاق خوشایند نیست بگوییم همچون گرمازدگی یا سرمازدگی.اما نه. دست کم چیزی است در حدود "سن زدگی". دیده اید که گندم را چطور می پوساند؟از درون. پوسته ی سالم برجاست اما فقط پوست است. عین همان پوستی که از پروانه ای بر درختی مانده. به هر صورت سخن از یک بیماری است. عارضه ای که از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده...این غرب زدگی دو سر دارد. یکی غرب. و دیگری ما که غرب زده ایم. ... ... پذیراتر بودن و امیدبخش تر بودن ِ آفریقا برای آن حضرات(غرب) به این علت هم بود که بومیان آفریقا خود مواد خامی بودند برای هر نوع آزمایشگاه غربی. تا مردم شناسی و جامعه شناسی و نژادشناسی و زبان شناسی و هزاران فلان شناسی دیگر ... بر زمینه ی تجربه های افریقایی و استرالیایی مدون شود.و استادان کمبریج و سوربون و لیدن با همین فلان شناسی ها بر کرسی های خود مستقر بشوند. و آن ور سکه ی شهر نشینی خودشان را در بدویت افریقایی ببینند... اما ما شرقی های خاورمیانه نه چنان پذیرا بودیم و نه چنین امیدبخش.چرا؟...چون در درون کلیت اسلامی خود ظاهرا شیی قابل مطالعه نبودیم.به همین علت بود که غرب در برخورد با ما نه تنها با این "کلیت" اسلامی در افتاد(در اختلاف افکنی بین ما و عثمانی ...در تشویق بهاییگری ...درتجزیه ی عثمانی ...در مقابله با روحانیت شیعه در جریان مشروطه و ...) ...بلکه کوشید تا آن وحدت تجزیه شده از درون را که فقط در ظاهر کلیتی داشت هر چه زودتر از هم بدرد . و ما را نیز همچون بومیان افریقا نخست بَدَل به ماده ی خام کند.... این است که من آسیایی و افریقایی باید حتی ادبم را و فرهنگم را موسیقی ام را و مذهبم را و همه چیز دیگرم را درست همچو عتیقه ی از زیر خاک در آمده ای دست نخورده حفظ کنم تا حضرات بیایند و بکاوند و ببرند و پشت موزه ها بگذارند که : بله این هم یک بدویت دیگر! ... " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷ساعت 17:35 توسط فروزنده
|
|
||