***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

(1)

دکتر آراستی "برنامه ریزی استراتژیک"ارائه داده اند. میروم. فقط چون  فکر میکنم لازم است! محض "ادب" قبل از کلاس اجازه می خواهم که مستمع آزاد باشم.استاد صحبت در این باب را موکول می کنند به بعد از کلاس و "حالا چون اومدی امروز باش!" خب من دانشجوی این دانشکده نیستم. حتی دانشجوی ارشد ِ یه دانشکده ی دیگر هم نیستم. همینها کافیست که استاد خیلی محترمانه مخالفت کنند"ما از کمیت  این کلاس کم کردیم که سطح کیفی بره بالا. شما آخه فایننس نخوندین مارکتینگ نخوندین..." "اما توی درسای دیگه ایا رو داشتیم..." خودم هم خنده م میگیره از اینکه ادامه بدهم "همینها کافیه!" استاد هم دیگر لازم نیست چیزی بگویند! "ارشدتو که اومدی مدیریت، این درسا رو هم میگیری...""آخه استاد مسئله دقیقا اینه که نمی خوام ارشد بیام اینجا! برا همین باید هرچی بدرد می خوره الان یاد بگیرم..." یک چنین استدلالی برای استاد فقط مایه ی "خنده ست! گویا شوخی کرده باشم! میخوام بگم "مطمئن باشید درک من از استراتژی از بچه های ریاضی و زبان و جی­مت خونده ی شما بیشتره. نتیجه ی بازی امروزتون هم نشون داد..." دوباره فکر میکنم "آخه اینم شد حرف؟!" تشکر می کنم و می­آیم. "سلا...م! میزونی؟!" دکتر فیض بخش بودند. "سلام استاد! نه چندان. دکتر آراستی موافق نیستن کلاسشونو برم" "لابد کلاس ارشده؟...خب دکتر آراستی خیلی مقیدند به قانون" "و منم که..." به تایید سری تکان می دهند! بله گویا مشکل من دقیقا هرچیزیست که "قانون" بنامندش...

(2)

برای گروه مشاورین جوان بنیاد (حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس) یک "شورای فکری" تعریف کرده! ما هم گاهی سری میزنیم. نامه را روی میز سُر میدهد به سمتم. از آن نامه هایی که بالای آن "*****" نوشته شده. ظاهرا نامه نیست گزارش جلسه ست. "سردار تصمیم گرفته برای بنیاد چشم انداز بنویسه"! به شوخی میپرسم "لابد 20 ساله؟!" خیلی جدی تائید می کند! "خوبه! هرکی راه بیافته یه چشم انداز برا خودش ترسیم کنه! تا 20سال آینده معلوم نیست هر پاره ی این انقلاب رو باید از کجا پیدا کنیم!" " می خوایم کمکشون کنیم. اگه در راستای چشم انداز 20ساله ی ایران نباشه هیچ فایده نخواهد داشت" "مممم. و خیلی جاهای سند هم از عهده ی بنیاد برمیاد! بخصوص قسمت های "هر فرد ایرانی باید..." ... دفاع مقدس بعنوان یه تجربه ی موفق برای سازمان بزرگی به نام "ایران" ، سرمایه ایه برا بررسی و مدلسازی  و مطالعه ی کاربردی که بنیاد داره""در واقع باید جای بنیاد رو توی سند چشم انداز 20 ساله ی نظام مشخص کرد. "... مامور میشوم به پیگیری ِ مشاورات اولیه با اهالی سند!... میپرسم "بنظر شما چه کمکی از بنیاد برای تحقق سند برمیاد؟""خب. شما اول بگید دوره های 8ماهه ی چشم اندازنویسی گذروندید ؟" !!!!

(3)

4-5 ساعتی میشود که داریم زیر آفتاب داغ تابستان(و رمضان!) کازرون می چرخیم . گاهی عابری می خواهد "کلاه ایمنی" سرمان بگذاریم. گاهی کسی ایراد میگیرد که "این کارت سبز شما یعنی با قسمت اداری کار داشتید برای بازدید باید کارتتان قرمز باشد.این قانون است." دختری هم سن و سال خودم است "کارشناس پشتیبانی فنی نیروگاه سیکل ترکیبی" که دارد قسمتهای مختلف نیروگاه را نشانمان می دهد. از واحد "گازی" به "بخاری" از واحد "میتسوبیشی" به... می خواهم بپرسم "ببین، اینا رو خوندیم! کارتون چیه؟" و وقتی سعی می کنم مؤدبانه تر همین را بگویم دوباره همان توضیحات برایم تکرار خواهد شد! گاهی هم البته اشاراتی میکنن:"من قدرتی نبودم! الکترونیک خونده م. منتها 2 ماه آموزشی داشتند... " کلافه م!... بالاخره نهایت چیزی که دستگیرم می شود این است که "خب ما تعیین می کنیم که کی باید کدوم قطعه تعویض بشه یا..."  "آها! خب همین را از کجا می فهمید؟""خب عمر قطعه مشخصه دیگه" "خب از کجا میفهمید الان باید کدوم قطعه رو مثلا بررسی کنید ببینید مشکل داره یا نه؟ "صورت مسئله"تون از کجا میاد؟؟؟" حالا نوبت اوست که گیج بزند! "یعنی چی...؟ خب ... اونی که اینجا رو ساخته یه لیست از استانداردهای قسمتهای مختلف نیروگاه گذاشته. ما دائم باید "همه چیز رو با اون لیست چک کنیم دیگه...!"" هر روز با لیست استانداردهای سازنده چک می کنید؟... همین؟" "همین!"

اسمش "تنبلی" باشد یا ضعف IQ یا هر چیزی من باید دنبال چیزی غیر از "آموزش استاندارد قانونمند آکادمیک" بگردم. بیش از این هم ظرفیت "کور یادگرفتن" ندارم. "مسئله" می خوام.همین!

پ.ن.  پوزش از اینکه "شخصی" شد! بعنوان "ختم"ماجرای من و شریف.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:53  توسط فروزنده  | 

تابستان و ادامه­ي كار

تابستان 86 عمدتا به بازخواني ِ آنچه گذشت ِ مجمع و همدان گذشت(كه منبع اين گزارشها هم...!) بعلاوه تلاش بچه­ها (خانم دبيران و خانم هاشمي و بقيه­اي كه گفتند هستيم و نبودند) براي سر و سامان دادن به مجمع و احيانا يافتن آن شخصيت جامع كذا . نظر من تفكيك بچه­ها بر اساس دغدغه­هاي شخصي خودشان و لينك كردن هرگروه با يكي از سال­بالايي ها يا فارغ­التحصيلان بود.بچه­هاي صنايع-برق-سياسي-علم بومي-مطالعات زنان-مباحث معرفتي-... را شناسايي و از فارغ­التحصيلان ، افراد خيلي مناسب براي هر گروه معرفي كردم كه در عمل تنها اندكي حلقه­ي سياسي (با مهرابي و با محوريت جلد 21 صحيفه­ي نور) برگزار شد و بگمانم هنوز برقرار هست(با 86يها!)! و با باقي اغلب موافقت نشد.

كار ديگر تابستان  شركت در "طرح كوثر"نهاد رهبري بود. يك بيان فوق­العاده ضعيف و لوث و منحرف از "طرح رشد"! واقعا كنار هم گذاشتن ِ آن حرفهاي مطروحه در اين اردو با آنچه مد نظر استاد فلاح بود، مي­توانست متوجهِ عمق فاجعه­ي كار را به دست "اداره­بازي"ِ نامحرمان سپردن شود! كهمحتوا را نمي­فهمند و رويه ­ي حرف را ميگرند و طرح كشوري برايش براه مي­اندازند و با آنهمه هزينه و بيش از 1200 مخاطب از همه­ي دانشگاه­ها، آنطور چپ اندر قيچي حرف ِ نفهميده را تحويل دهند... بگذريم از نقد طرح(فعلا!) اثر مثبت طرح حضور خانم هاشمي بود از طرفي و حاجآقا موسوي(!) از طرف ديگر! كه فرصتي مي­داد ما بحثهاي خودمان را پي بگيريم .

باقي تابستان هم به "صلح امام حسن" گذشت و صحبتهاي رهبر با اهالي آموزش و پرورش .

سال چهارم

سالي كه عنوان ِ "سال بالايي" مي­دهندت و بجاي "تو" ، "شما" خطاب مي­شوي و كم كم خيلي محترمانه كنار گذاشته مي­شوي تا "از تجربياتت استفاده شود". وقتي كه گويا كم كم بساط "دانشجويي"ت را بايد برچيني!كدام بساط؟.............................................اين فرآيند، براي من مطلوب نبود. و بعدها ديدم كه گويا براي نسل بعدي هم! اما اينها همان قانونهاي نانوشته­ي مجموعه­اند همان­ها كه فارغ­التحصيلها را از همكاري با برنامه­ي همدان بازمي­داشت. جمله­ي "من از فضاي بچه­ها دورم" كه نمي­دانم از كجا يكروزي ورد زبان همه­مان مي­شود؟!

انتخابات مسئول بسيج خواهران

سابقا مسئول قبلي تقريبا همه­ي بچه­هاي فعال ِ سال دوم و سوم و چهارم را كه حائز يك شرايط اوليه­ااي بودند ليست مي­كرد بعنوان كانديدا. امسال اما بنا شد كه هركسي خودش خواست كانديدا شود و البته كه كسي خودش نمي­خواست! و مي­ماند خود خانم دبيران(مسئول قبلي!) و انتخابا تك­گزينه­اي ، اگر سر كار گذاشتن ي راي دهنده و توهين به او و نظرش نيست، پس چيست؟! :"اين "منتخب" است حالا تو مختاري كه انتخابش كني يا نكني!" كانديدا شدم فقط براي تكگزينه­اي نشدن!!! و خب طبيعي بود اختلاف راي فاحش و...! بهر روي هدف ما محقق شده بود! منتها به تصويري كه ذهن ملت از يك كانديداي شكست­خورده(!!!) مي­سازد فكر نكرده بودم! چيزي كه آن قوانين نانوشته را انگار تسريع مي­كرد!

شوراي راهبردي

در اين مورد كماكان برآنم كه چنين فرآيندهاي "اصلاحي" (كه طرح نو نمي­خواهد دراندازد؛ بلكه بازگشت است به مسير صحيحي كه مثلا از اول فراموش شده باشد!مسيري كه امام ترسيم كرد و رهبر ميكنند...)بيش از آنكه نياز داشته باشد به تعريف ِ طويل­الذيل ِ يك مجموعه (يا زيرمجوعه)ي جديد، محتاج بود به وجود 1 نفر با نقشي مثل دبير شوراي مركزي كه قلبا متوجه ِ رسالت اصلي بسيج بوده و به مرور  سعي كند كه مجموعه، خودش به اين رسالت ايمان بياورد.مثلا اعضاي شوراي مركزي ،بعنوان اصلي­ترين مسئولين اجرايي و البته هركدام بعنوان "نماينده"ي يك عده از اعضاي (ثبت نشده­ي!) بسيج و در ارتباط نزديك و دو طرفه با آنها(انشاالله) ، نقطه­ي آغاز خوبي براي اين فرآيند بودند.مي­شد در جلسات شوراي مركزي يك زمان كوتاه و مستمري اختصاص يابد به تعامل فكري ي اين افراد(با آن مولفه­هايي كه ذكر شد براي اعضاي شوراي مركزي) مثلا اين تعامل فكري مي­توانست صحبت از بسيج مطلوب و بسيج موجود باشد و يا... كه ضمن اينكه منجر مي­شد به اينكه خود مجموعه هم راه صحيح خود را بيابد و هم بر حسن ِ طي آن نظارت داشته باشد؛ آن ديوار كذايي ِ فكر-اجرايي هم كم كم طي اين فرآيند رنگ مي­باخت.نه اينكه با تعريف كردن ِ يك شوراي مجزّا جهت ِ "فكر كردن" شوراي مركزي را...!

به خاطر داشتم تلاشهاي سعيدينژاد را براي اين مهم. و قبل از او نجفي. و بعد از او خودم.كه البته بيشتر حرف زدم و تلاش خاصي نداشتم!بجز همان اردوي مثلا تشكيلاتي ِ غرب و اعلام آمادگي به رئيس جهت ِ پذيرفتن داوطلبانه­ي دبيري شوراي مركزي در سالي كه شأنيت آن شورا شده بود "تقسيم اتق­هاي بسيج ميان خواهران و برادران!!! و دعواي كليدها و..." . حضورم به همان دلايلي كه در انتهاي بحث همدان آمد، "هجو" بود! بعلاوه­ي اينكه واقعا تحملم براي شنيدن ِ آنچه فكر مي­كنم كه مي­دانم؛كم بود! كه بايد از علائم كهولت سن باشد! و از طرفي با توجه به انتظاري كه اين شورا از 1 نفر خانم ِ "مرتبط" با خود داشت، باز هم فردي مي­طلبيد با قدرت "ضبط و پخش" بالا بعلاوه­ي مقاديري "ابهت و اقتدار اجراييگدر مجموعه­ي خواهران! نه من و نه آن بچه­هاي 85ي­اي از جنس خودم، كه معرفي كردم! همين نابجايي كم كم ميان ما و شوراي راهبردي هم فاصله انداخت!

ستاد مركزي مجمع

با ناموفق ماندن ي تلاشهاي تابستان ِ دبيران و هاشمي و بنده؛ راه جديدي كه براي مجمع به ذهنمان رسيد تشكيل يك "ستاد مشتركگ بود از همه­ي گروه­هايي كه فعاليتشان مرتبط با اهداف مجمع است!: دانشكده­ها(برخي) – سيمرغ(گروهي از 85يهاي پايه­ي طرح سجاد) – واحد علمي بسيج – حلقه – جهت­گيري تخصصي – ترجيحا مسئولين باقي واحدهاي بسيج – مسئولين طرح ورودي­ها – انجمن نخبگان

منتها 2 تا مشكل بود: 1 همان معضلي كه در ابتداي بحث جنبش آمد: بچه­ها متعلق به جاي ديگر بودند .و 2 هم باز برمي­گشت به نحوه­ي دعوت­كردن ِ ما اين كه كار جزئي هر كسي را به او بگوئيم و كليت ي نقشه را و اينكه او كجاي اين جغرافيا خواهد بود را لازم ندانيم كه بگوييم! و به اين ترتيب او فقط مواجه خواهد بود با پيشنهادي بي­سروته و احيانا تصور اينكه با او مثل گمهره­ي بازي"برخورد مي­شود!و...كه عليرغم اينكه اعتقادي به اين روش نداشتيم ظاهرا در عمل...

باقي مسائل سال چهارم هم ميگذرم چون پرونده­شان هنوز باز است!يكيش همين خلق ِ "مجاااز"! فكر مي­كنم علي­الحساب فقط سر و ته ِ داستان را بهم آوردم! همينطوره؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:51  توسط فروزنده  | 

همدان

تجربه ی دوم این طرح را واضحا می توان موفق تر از تجربه ی اول دانست.

خب مجددا بر سر ضرورت یا عدم ضرورت وجود آن بحثهای مفصلی بود(در شورای مرکزی بسیج خواهران که بعد از از کار افتادن شورای مرکزی بسیج، با زحمات خانم دبیران، احیا شد)! ز آنجا که قرار بود یک سال وجود ِ مجمع، جای کار های ضربتی ِ اینچنینی  را پر کند و خود مجمع به تدریج مسیر ورود ِ ورودیهای سالهای بعد هم باشد. که خب با توجه به نوپا بودن ِ مجمعین(!) و همه ی مشکلاتی که شرح آن رفت؛ "امسال برای تحقق ِ چنین انتظاری زود است." عذر قابل قبولی بود و چون تلاش برای پیشنهاد ِ راههای کم هزینه تر از اردو هم به نتیجه نرسید؛ وجود "طرح آموزشی – تشکیلاتی شهید بهشتی ِ  2 " تصویب شد. امسال کار تقریبا از 3 ماه قبل از اردو شروع شد. مجددا  کار به بخشهای "محتوایی" – "روابط عمومی" – "اجرایی" تفکیک شده و جستجوی مسئول یا "تیم"ی برای هرکدام در صدر امور قرار گرفت. ابتدا توافق عوامل پشت صحنه بر کسی! و بعد تلاش برای جلب رضایت و همراهی ِ آنکس ! از افرادی قولهای مساعدی گرفته می شد(به زحمت!) و بعد از یک هفته به علل و معذورات مختلف، پیچانده می شدیم! امتحانات میانترم و پایانترم؛ تعریف شده بودن ِ یک بخشهایی از کار (که گزینه های ابهام دوست نمی پسندیدند!) تعریف نشده بودن بخشهای دیگری از کار (که گزینه های ابهام گریز با آن دچار مشکل میشدند!) نحوه ی تعریف "مخاطبین طرح" که خیلی مورد بحث بود و... بویژه برای مسئولیت "محتوایی" ِ اردو که می بایست کار خود را در ایام میانترمها و پایانترمها شروع میکرد، گزینه های زیادی آمدند و رفتند. تا اینکه بالاخره خانم "هاشمی مدنی" قبول کردند همان 1 ساعت در هفته ای را که در کتابخانه هستند (در آن سال کتابخانه ی شهید همت تازه تاسیس شده و کتابدار نداشت و خودمان شیفتی در آن می ماندیم.) به این طرح اختصاص دهند. ما هم چیزی نگفتیم که "بزودی این 1 ساعت تا حدود 100 - 90 ساعت در هفته  هم خود را در برنامه ات خواهد چپانید!" که چنین هم شد! دومین نعمت طرح امسال حضور خانم هاشمی بود! موجودی که به موقع مشورت می­گرفت به موقع مستقل بود و به موقع منعطف و به موقع سختگیر! همه جا بود و ارتباطگرفتن با هیچکس از دستش درنمی­رفت! و موقع کارهمه­ی مخالفتهایی را  که نسبت  به حضورش ابراز می­شد نادیده می­گرفت.به موقع محتاط بود و به موقع ریسک می­پذیرفت.(بسه دیگه خیلی تعریف شد!)

بحمدالله اینبار کار از ادامه ی پارسال شروع شد! یعنی دیگر روی "پیام اردو" توقف نکرده و پیام مصوب سال گذشته را پذیرفتیم. بعلاوه اینکه امسال پیام مورد نظر برادران هم تا حدی مشابه همین بود و این از اولین نعمتهای طرح امسال بود.

اما "برنامه"ها ! سال گذشته به یک برنامه  رسیدیم که ولو اینکه اجرایی نشد؛ اما تجربه های بعدی نشان داد که اگر هم می شد چندان موفق نبود در انتقال پیام. و یک برنامه هم اجرا شد که علیرغم  ادعای منادیان، آنهم نتیجه ی مطلوبی نداشت. چرا؟ علت عمده را باید در "دور بودن ِ طراحان از فضای مخاطبین" جست. البته این مشکل امسال تقریبا وجود نداشت.

خیلی سعی شد بر اینکه "تیم محتوایی" داشته باشیم، هم از اینجهت که "همه چیز را همگان دانند"! و هم از این جهت که فشار بر 1 نفر نباشد. اما نشد !(به همه ی آن علتهایی که فوقا تشریح کردم- دشواریهای کار در فضای خواهران) و عملا خانم هاشمی ماند و من( که شاید بخاطر جنایتی که در حق ایشان کرده بودم، وجدانی نبود که خودم هم تنهایش بگذارم!) سیر برنامه ها، انتخاب قالبها و مدعوین، هماهنگی با مدعوین، نشریه، کتابخانه، امور فرهنگی، بررسی پتانسیل ِ اماکن قابل بازدید ، مسئله ی مهم ادامه ی طرح بعد از اردو و... همه ی اینها بود و هاشمی و من !

یکی از نعمتهای دیگر این سال ، همکاری نسبتا خوب خواهران و برادران بود. "برنامه"ها و هدف از هرکدام از برنامه­ها ،نشریه، و 50% مدعوین، تقریبا مشترک بررسی و نهایی شد (هر چند تفاوتهایی هم داشتند اما مشترکا بررسی شده و هماهنگ با هم بودند) و این در مقایسه با "بیگانگی" سال گذشته ، معجزه ای بود! و جدّا ً باید مغتنم شمرده می شد و بخاطر آن شاکر می بودیم.

پیش­اردو

یک پیشنهاد بجا : "پیش اردو" ! یک اردوی 1روزه برای هماهنگی و آمادگی ِ کادر و 85یها و طرح اولیه ی بحث با آنها. از نظر "کادر" می توان گفت کاملا این هدف محقق شد! اشتباهات فاحشی (ناشی از کم تجربگی شاید...) در این پیش اردو بود که این تجربه­ی نسبتا کم­هزینه، مانع از تکرار آنها در همدان شد. اینکه نهایی شدن ِ برنامه افتاد به دقیقه ی 90 ، اینکه احساس ضرورت نکردیم که این برنامه ی دقیقه 90ی را به اطلاع برادران برسانیم! چون به حساب خودمان "هماهنگ با مصوبه ی نهایی ِ مشترک"بود ، اما برادران هم از طرفی تغییراتی در برنامه ی خود اعمال کرده بودند که به علت ِ مشابه به اطلاع ما نرساندند فوقع ما وقع !

 باید بعد از ظهر پنجشنبه،بعد از امتحان میانترم ریاضی 85یها که میرسیدیم به اردوگاه، پس از استراحت و بازیهای اولیه(که بهانه ی "معارفه" بود!) ، مستند مختصری از زندگی شهید چمران (بعنوان یک نمونه ی موفق و قابل الگو شدن برای دانشجوی مسلمان شریفی، و البته به اندازه ی کافی قابل به چالش کشیده شدن!) پخش می شد و بعد بحث اینکه در مقاطع حساس ِ زندگی ِ او، اگر من بجای چمران بودم چه تصمیمی می گرفتم و چرا؟  و فردا صبح یک مقدار "دامنه نوردی(!)" و حواشی ِ آن و بعد هم پخش فیلم کوتاه "قدرت چشم انداز"(از محصولات روانشناسی کاربردی غربی.اندر مزیای "چشم­انداز"داشتن در زندگی.ربطی به سند چشم­انداز بیست ساله هم ندارد!) و بحث پیرامون آن و معرفی ِ طرح و گفتگو با 85یها و گرفتن ِ نقطه نظرات آنها در این مورد. و بعد هم صحبت آقای امامیان در "تیپولوژی" و آسیبشناسی ِ دانشجویان شریف و... (که مفید بود و مورد استقبال هم واقع شد.) ضمنا برای پُر شدن ِ اوقات ِ احتمالا خالی هم ، مقادیری "گِل ِ سفال" با خود بردیم تا بچه­ها "پررنگترین تصویری که در این 1 سال از دانشگاه دیدند" را با آن بسازند(و ار نشد هم هرچه دل تنگشان خواست...!) که خیلی تجربه­ی خوبی بود.

در عمل، اما... زمان پخش فیلم شهید چمران بعلت تلاقی با پخش فیلم برادران و اشتراک ِ "ویدئو پرژکتور" موکول شد به زمان خواب ِ بچه ها ! و متعاقبا بحث آن شب افتاد به فردا قبل از ظهر و بعد از صحبتهای آقای امامیان و صحبتهای "هماهنگ نشده"ی مسئول طرح !!! که ایشان بنا کردند به "معرفی طرح"، قبل از اینکه ما در این مورد با بچه ها صحبت کرده باشیم و این یعنی اول بدبختی و آغاز موج اعتراضات ِِ فمنیستی ِ همیشگی ِ بچه ها !!! بحث در مورد چمران آن نشد که می خواستیم (طبیعی هم بود از تصمیم دقیقه 90ی!) اما ظاهرا بجز خانم هاشمی و بنده بقیه راضی بودند! بعد هم اعلام نا بهنگام ِ زمان ِ حرکت و از قضا نرسیدن اتوبوس!!! و 4 ساعت علافی بچه ها!!! نشستیم به خودانتقادی با بچه­های کادر(کادر: خانم هاشمی+من+خانم موسویتبار که موقتا مسئولیت اجرایی را پذیرفتند+خانم نوری،مسئول روابط عمومی) . می­رفت که نه فقط "پیش اردو" بلکه کل طرح به یکباره شکست بخورد و با این معرفی ناهماهنگ و تعصبات و حساسیتهای همواره­ی "چرا به ما دخترها نگفتین؟!" و افتضاح برنامه­ریزی ِ ما و بدتر از همه، "بازتاب"ی که حاضرین به غایبین می­رساندند قطعا!... در این مرحله بود که روی آوری به موقع ِ خانم هاشمی به "تاکتیک صداقت" باب ِ نجاتی گشود! بچه های بیکار ومنتظر اتوبوس و بعضا معترض را جمع کرد و ماوقع را شرح داد و متواضعانه پوزش طلبید و "برای اینکه تکرار نشه" کمک ِ فکری یا فرهنگی یا... ی بچه ها برای "همدان" را خواستار شد. و ما سرمان به زیر بود! که کم کم متوجه پچ پچ های گوشه کنار در مورد پیش اردو و همدان شدیم و در اندک مدتی، مراجعه ی یکی پس از دیگری بچه ها برای "پیشنهاد" یا "سوال" یا... در مورد همدان !!! این آغاز "بزرگواری دیدن"های ما از 85یها بود! که در همدان به کرّات تجربه شد وبه کرّات شرمنده شدیم و شکرگزار...(این خصلت بزرگواری 85یها هم سومین نعمت طرح امسال بود!)

سیر بحثها و قالبها و ...:

 

گفتم پیام تقریبا همان پیام پارسال بود. منتها باید بنحوی "نزدیکتر به فضای دانشجوهای سال اولی" ارائه می­شد.بر این اساس آنچه نهایتا تصویب شد(کل بحثها را بعلت ضعف مستندسازی! آنوقت ننوشتیم الآن هم یادم نیست!) این بود که : با یک سخنرانی ِ چالش برانگیز شروع کنیم(منظورم از چالش، دقیقا چالش ذهنی است نه به هم ریختن فضا! چیزی که ضمن اینکه مورد نیاز و "اصل کار"  است؛ و به اندازه ی کافی هم مورد نیاز است مطرح شدنش برای" این "مخاطب؛ توانایی ِ به سوال کشیدن ِ بخش عمده ای از داده های صحیح یا ناصحیحِ ذهن مخاطب باشد و استارت 4روز فعالیت فکری را برای او بزند! و البته بیگانه هم نباشد!) بعد از یک چنین شروعی (که از جنس "تبلیغ و اندکی توصیف و تشریح ِ قله" است؛ شروع کنیم به حرکت . پله پله و از "نزدیکترین دغدغه ها" برای این مهم  شب اول بحث "دانشگاه را چطور تصور می کردیم؟ و چگونه دیدیم؟" و کارگاه "مهارتهای تحصیل موفق" را داشتیم .( موضوعاتی که با یک شیب نرم از دغدغه های خود بچه ها برساند به پیام اصلی اردو) روز های بعد بترتیب  کارگاه "مهرابی" و گفتگوی بچه ها با حاجآقا فلاح بود در مورد "کلیت زندگی و هدفمندی آن بود (چنانکه شرحشان خواهد گذشت!)  و کارگاه "win-win"(یک جور جهانبینی اجتماعی!) و بحث "آسیبها و فرصتهای کار گروهی"  و جمع بندی اردو و بحث آقای ایزدخواه(خواهم گفت!...) . نه خیلی "ذهنی" نه خیلی "عملیاتی"  نه خیلی دور و بیگانه نه خیلی دم دستی... فکر می کنم ترکیب (و بلکه ترتیب!) ی موفقی بود برای تحقق هدف اردو! این میان هم بازی ها  و بارانها (!)و سرودها و "بازدیدها" هم کمک میکردند به نزدیکتر شدن بچه ها به هم و البته زیادی سنگین نشدن فضای اردو! 

در مورد بازدیدها سعی کرده بودیم صنعتی و  دانشگاهی هم باشند اما بعلت محدودیت توان قبل از اردو(تقریبا ۴ -۶نفر...تیم محتوایی +حمایتهای پشت صحنه ی خانم دبیران و آقای دهنوی!) نشدِ و محدود شد به همان اماکن سیاحتی...(غار علیصدر-هگمتانه- گنجنامه(همان پایین اردوگاه)-آرامگاه ابن سینا و باباطاهر- یک مقدارکی هم کوهنوردی در اطراف اردوگاه!) ِ

رسالت اساسی ِ اردو را باید در بستر "بحث دسته جمعی"(دانشکده ای-7-5 نفره) محقق میشد.  چون هم کارکرد "درونی"کردن ِ حرفها را دارد و هم "همفکری" و هم "آشنایی" ِ بچه ها باهم و... در این باب آنچه اهمیت داشت "سیر موضوعات این بحثها" و "نحوه ی مدیریت(دبیری جلسه)" آنها بود.

 قالب کارگاه (با حضور 10-15نفر)عمدتا برای "مهارتهای کلی و اصلی" (که همه به اولویت داشتن آنها اذعان دارند) در نظر گرفته می­شد و از این جهت اهمیت داشت که می­توانست با حضور "فارغ التحصیلان"ِ ،موفق در این زمینه­ی، خودمان باشد. که نسبت به "استاد"، آشناتر با فضای شریف و همزبانتر و نزدیکتر به بچه ها و گاهی حتی تواناتر در اداره­ی بحثی که مد نظر ما بود. که متاسفانه به علل مختلف از همراهیشان محروم شدیم . بجز خانم سعیدینژاد و خانم مهرابی و خانم فرهادیان. که البته برکات مشهود حضور همین سه نفر، حسرت بر نیامدن بقیه را بیشتر می کرد(برای بیش از 10 نفر ِ آنها برنامه در نظر داشتیم)!

روی خانم سعیدینژاد برای بحثهای حول محور "رشد" همچنین هرآنچه در مورد "بسیج"ممکن بود مطرح شود حساب شده بود.ضمن اینکه کلا حضور ایشان یک اطمینان خاطر تلویحی بود برای کادر! و ضمنا بچه­های صنایع هم یک "گزارش مفصل از تدفین شهدا ی 22/12/84" از ایشان کشیدند! برای خانم مهرابی کارگاه"ضرورت بینش اجتماعی" را در نظر داشتیم (که به خواست خودشان به عنوان "کارگاه مهرابی" مطرح بود تا بعد از ارائه هرکسی هر عنوانی خواست برای آن برگزیند! کلا خانم مهرابی از نوادر فارغ­التحصیلان ِ "امیدوار"ند که برای بچه­ها(حتی 86یها!) زیاد وقت می­گذارند.بحثشان را با الگوگیری از بحث "عبرتهای عاشورا و رسالت خواص" ِ رهبر ، و با "استفهام­هایی" شروع کردند. شرایط آنروز کوفه را به کمک بچه­ها برشمردند و عوامل موثر بر تصمیمگیری ِ هرکسی در آن شرایط را.و رساندند به تفکیک عوام-خواص باطل-خواص حق ِ دنیاطلب-خواص حق  و روی تفاوت عوام و خواص یک مقدار بحث شد بعد آمدند به "شورای عالی دفاع- بهار 1367" و دستور جلسه­ی "با ناو آمریکایی ِ وینسس در خلیج فارس چه کنیم؟" هرکدام از بچه­ها پیشنهادی مطرح کرد و بقیه نقد کردند تا جمعا تصویب کردیم که "فعلا هیچ کار!" و خانم مهرابی ادامه دادند که "اتفاقا آنروز هم شورای عالی دفاع به همین نتیجه رسید!و بعد هم همین ناو هواپیمای مسافربری ایران را زد!و نظر امام بر این بود که "با هرچه دارید به آن شلیک کنید!" و اینکه بعدتر فاش شد که فرمانده ناو دستور داشته در صورت کوچکترین آتشی از طرف ایران، برگردد!... و بث از این بود که آن بینشی که امام داشت و بقیه نداشتند را باید کسب کرد که پیچیده هم نیست! بینش "توحیدی"ست! منتها یک مسئله در این بحث این بود که "دیر مطرح شد" تقریبا اواخر حضور مهرابی در اردو و این مورد اعتراض بچه­ها هم بود که امکان ادامه­ی آن نبود. و بعلاوه اینکه سوال "امام که می­دانست چرا چیزی نگفت؟" طبیعتا پیش می­آمد و بحث طویل­الذیل "ولایت مطلقه­ی فقیه و کارآمدی آن" و... این چرت و پرتها که بحمدالله خوب جمع شد! و خانم فرهادیان از فارغ­التحصیلان ارشد مخابرات(رمز) که ید طولایی در فعالیتهای فکری-دانشکده­ای داشتند و ما برای بحث "تحصیل موفق" در خدمتشان بودیم؛ اما کلا حضور ایشان خیلی به نفع بحثهای خودجوش ِ  "برق"یها شد!

 

یک قالب دیگر "سخنرانی" بود که "مشترک" برگزار می شد سخنرانی بنوعی نقش یک "جهش در سیر بحثها" را می­تواند داشته باشد اگر در جای مناسب تعبیه شود! فقط بحث آقای "تقوی"(علم بومی، از ذکر جذئیات میگذرم که تکرار مکررات نشود!) اینچنین ارائه شد. که بحث دسته­جمعی ِ در ادامه ی آن بعلت خستگی بچه ها کنسل شد.(رفت و بازگشت تا اردوگاه برادران برای این سخنرانی، یک جور "کوهنوردی" بود و ضمن جذابیتی که داشت، انرژیگیر هم بود!)

قالب دیگر، گفتگوی نزدیک  و پرسش و پاسخ با برخی اساتید بود(با حضور همه­ی 30-40 نفر) یعنی(بترتیب زمانی!) خانم دکتر سیاح (قرار بود در مورد نظم و تشکیلات صحبت کنند و با تکیه بر الگوی "حزب الله") و حجه الاسلام فلاح (قرار بود  یک دور آن روندی را که از زمان پیدایش دغدغه ی "چرا برق می خوانم؟" برای خودشان پیش آمده بود، تا رسیدن به بحث "منطق هدفگذاری"  را به همراه بچه ها "طی کنند" !!! )و آقای ایزدخواه موضوع بحث ایشان را می­توانم "ما می­توانیم، اگر..." بگویم. که بعد از ابراز ناباوری ِ حضار نسبت به گزاره­ی "ایران تا 50 سال آینده می­تواند ابرقدرت باشد"؛ به بررسی ِ عوامل موثر بر "می­تواند" یا "نمی­تواند" پرداختند.(ضمنا با توجه به افتضاح اجرایی ِ پیش آمده در تهیه ی بلیط و... بدجوری مرامی  پذیرفتند که بیایند و بدجوری شرمنده­ شدیم) بحث خانم سیاح نمی دانم چرا آنطور که باید نشد!( بچه­هایی که بعدتر خانم سیاح را در کلاس­هاشان یا جای دیگر دیدند، به کرّات می­گفتند خیلی با انکه توی همدان بود فرق دارند!)  و بحث حاجآقا فلاح تقریبا همانطور که باید ارئه شد اما نتیجه ای که باید نداد(شاید اینجا هم مشکل کمبود وقت!). البته حاجآقا فلاح طبق معمول جذابیت خودشان را دارند و از بعد از ناهار تا پاسی از شب در جمع بچه ها بودند.البته استاد اصرار داشتند که اسمی از طرح رشد موجود و حضور خودشان در دانشگاه نیاورند.تا تعادل برنامه های اردو ،مثلا به نفع طرح رشد، به هم نخورد(اتفاقی که به هیچ وجه بعید نبود!).

یک قالب دیگر که باید مهمترین می بود و "هرشب"!  اما فقط 1 بار بطور رسمی برگزار شد، "بحث دانشکده ای" بود. که البته همان 1 بار آنقدر قوی بود (بویژه در گروه "صنایع" و "برق") که بعد تر بطور "سیال" خود بخود چند بار برقرار شد!

"بحث سیال" را بهتر دیدیم حول "کتابخانه ی همراه" شکل بگیرد به این شکل که کتابهایی با موضوعات نزدیک به هم مشخص شده باشند و خواننده های آنها را ، که احتمالا دغدغه های نزدیکی داشتند، برای مباحثه و همفکری و... به یکدیگر ارجاع دهیم(معرفی کنیم!)

بحث نشریه ی دوطرفه هم بود که ...

یک قالب دیگر بازی ها بودند که پررنگترین آنها همان بازی WIN-WIN(برنده-برنده) ِ آقای دهنوی بود. طی این بازی اثبات می­شود که نتیجه­ی بهینه زمانی حاصل خواهد شد که هر یک از بازیگران، سهم ِ خود را شناخته و بدنبال کسب همان باشند.

که شاید یکی از علل عدم توفیق بحث خانم سیاح، موازی(بچه ها به دو گروه تقسیم شدند که ابتدا یک گروه این بحث و یک گروه آن بازی را داشتند و سپس بر عکس! این شیوه در مباحث دیگر هم استفاده شد) برگزار شدن آن با این بازی بود! و تفاوت فضای این دو... و البته خستگی خانم سیاح که تازه رسیده بودند و محدودیت وقت و...

یک تجربه ی عبرت آموز: بحثی که برای ما سوال برانگیز است لزوما برای بچه ها سوال برانگیز نیست! که طی یک طرح سوال کاملا ناموفق حاصل شد! که از نگاه بچه­ها هیچ ابهامی در سوال نبود و مسئله هم برمی­گشت به ترجمه­ی متفاوت ِما و بچه­ها از یک حدیث ! به همین سادگی 2 ساعت وقت را تلف کردیم و حضار را خسته!

دانشکده­ها و آنچه در اردو گذشت:

اولا .  با توجه به  آمار 85یهای حاضر در اردو(7نفر از  صنایع ، 6نفر از برق ،  6نفر از شیمی ، 3 نفر از  عمران ،3 نفر از کامپیوتر ، 2 نفر از فیزیک ،  1 نفر از متال، 2نفر از  م شیمی ، 1 نفر از علوم کاپیوتر(اگر اشتباه نکرده باشم!)) ما بچه ها را به گروههای  برق-کامپیوتر ، علوم پایه ، م شیمی-عمران-متال و صنایع تقسیم کردیم .  در متن برنامه های اصلی اردو تنها 1 بحث دانشکده ای داشتیم! (پنجشنبه شب)که به موضوعاتی از قبیل "قبل از ورود به دانشگاه چه تصوری از آن و از وضعیت خود در دانشگاه داشتیم؟ پس از ورود واقعیت را چطور دیدیم؟ و..." که  نتایج بحث هر گروه به نوعی امیدوار کننده بود و البته طبیعا تفاوت نتایج ، مشهود! مثلا گروه  اول متمایل به کار علمی و غیر علمی(مثلا بدست گرفتن اردوی معارفه ی 86!) در دانشکده بودند واکثریت گروه دوم بدنبال مباحث تقریبا معرفتی  و مذهبی و یا گروه  چهارم بیشتر نگاه های فرهنگی اجتماعی داشتند و ... . بعد از این با توجه به اینکه از جمله مطلوبیتهای اردو "تبادل نظر "بچه ها بود تصمیم بر این شد که سایر جلسات بطور همگانی تشکیل شود . البته بحثهای دانشکده ای بطور غیر رسمی  تقریبا هر شب و روز شکل می گرفت (با طیفی از موضوعات از چگونگی تعامل گروه قریب التاسیس ِ ما با رسانا(!) تا گرفتن اتاق در دانشکده تا ماجرای تدفین (که بچه های صنابع از خانم سعیدینژاد خواستند)تا مسئله ی اختلاط در دانشگاه و...) و نتایج در خور توجهی هم داشت ! آن بحث اول در واقع توانست باب ارتباط فکری، حتی تا حد سمتگیری به "چه باید کرد؟" ها،را بین بچه هایی که تا به حال با هم بودند اما با غیر ِ تعاملاتی از این دست، باز کند . 

ثانیا. هر چند حذف جلسات دانشکده ای از برنامه به ضرورتهایی انجام شد اما این تصمیم غیر مترقبه خالی از برکت هم نبود! در فضایی که توصیف کردم چنانکه مشخص است موضوعات مورد بحث نشات گرفته از دغدغه های بشدت بومی ِ خود ِ بچه ها بودند(نه هماهنگ شده با کادر اردو!) و در نتیجه هر کس حرفی دارد که قبلا بارها به آن اندیشیده و چون مسئله ی مبتلا به ِ خود اوست با اشتیاق بیشتری پاسخ را در نظرات سایرین جستجو می کند (ابته ما  مطرح شدن ِ غالب این موضوعات را تحت عنوان "بحث سیال" حدس زده بودیم و بحمد الله سعی بر داشتن آمادگی کافی براي سوالات احتمالی شده بود ، منتها آنچه که تصور نمی کردیم "استقبال دانشکده ای از بحث سیال " بود یعنی این که دغدغه های پراکنده ی بچه های یک دانشکده ، مشابه باشد! ) این "خودجوش" بودن دستاوردهای اردو برای 85یها شاید پررنگ ترین توفیق اردو بود و جدّا غیر قابل معامله!

ثالثا. بچه ها کم کم  اثر نظراتد خود را بر برنامه ها و انعطاف برنامه ها را می دیدند (بطوری که مثلا ظهر پنجشنبه بعلت خستگی بچه ها بازدید از گنجنامه وارد برنامه شد و برای برنامه ی ظهر تا انتهای شب 3جدول زمانبندی ِ احتمالی (یکی در صورتی که بچه ها از گنجنامه استقبال کنند و مدت طولانی تری آنجا بمانند... دیگری اگر بروند و سریع برگردند ... و سومی در حالتی که امکان برگزاری کارگاه و بحث اول در آن فضا باشد...)طرح شد! این مسئله هر چند ابتدا مورد اعتراضاتی بود (بعنوان بی برنامگی و...) اما تا دو روز آخر همین مورد موجبات صمیمیت و نزدیکی بیشتر بچه ها با برنامه ها بود .

رابعا . صبح یکشنبه (تا ظهر) با حضور همه ی بچه ها به جمع بندی ِ اردو و نقدها و نتایج و... پرداختیم(که البته حدو د یک سوم بچه ها جمع را ترک کردند! شاید می توانست بهتر شروع شود!) آنچه در انتهای  بحث همه را به حیرت آورد اذعان همه ی حاضرین به " باید یک کار گروهی در دانشگاه شروع کنیم" !!! بود . (این بحث به مسئله ی"تیم مشابه یا تیم مکمل؟" و... هم رسید) .  ظاهر ماجرا امیدوار کننده بود اما ساعاتی بعد خود ِ بچه ها (اکثرا) ابراز نگرانی کردند که شاید این تصمیم بعلت فضای هیجانی اردو و انرژی بچه ها و... بوده که در این صورت فاقد ارزش است (قابل توجه من که معتقد بود تا قبل از  خارج شدن بچه ها از جوّ اردو چند برنامه ی دیگر هم داشته باشیم و...!) و باید این فرصت باشد که به این تصمیمها در فضای واقعی و موجود زندگی بیاندیشیم پیشنهاد جمع این بود که تا  مثلا آغاز ترم آینده  بچه ها از طریق گروپی که یکی از حضار تاسیسش را پذیرفت ،  با یکدیگر در ارتباط باشند(ضمن دعوت اعضای جدید و...) برای به اشتراک گذاشتن سوالها و جوابها و مطالعات شخصی(در جمع داشتن سیر مطالعاتی واحد بعلل قابل قبولی تصویب نشد) و ایده ها و حتی دوستان و...  . در انتهای فرصت ِ معهود ، پایه های جدی تر مشخص شوند و...

در مورد مسئله  بودن ِ" ایجاد تصور جذب عضو در مخاطبین "برای هر چند که "برای کار در هر گروهی باید عضوآن بود"، اما تا انتهای اردو  تصمیم رسمی برای تشکیل گروه  اعلان نشد بچه ها به ضرورت آن وضرورت مطالبه ی آن  رسیدند یا به عبارت بهتر این سوال که "فکر می کنید اعضای آن گروهی که الان صحبتش هست  چقدر با حاضرین در این اردو همپوشانی داشته باشد ؟" از سوی 85یها بی جواب ماند! رغبت بچه ها به اینکه  دوستان ِ خارج از اردوی خودشان را با خود همراه کنند بیش از ادامه با همین جمع بود (چنانکه قبلا هم گفتم گزاره ی " فلان افراد در فلان اردو شرکت کردند" گفته های متعددی دارد که "همفکر بودن"ِ این افراد تنها یکی از آنهاست و" اعتماد داشتن ِ این عده به یکدیگر " ابدا از گفته های این گزاره نیست_هرچند البته جز مطلوبات نهایی اردو است_  قاعدتا بچه ها به آن رفقایشان که مثلا فقط با زمان اردو مشکل داشتند _که بسیاری هم بودند!_ یا آنها که شاید بطور دیگری اردو به آنها معرفی شده بود یا... زیاد فکر می کردند مثلا این سوال را که "می شود دیگر بچه ها را هم به گروپ و ... دعوت کرد؟" زیاد پرسیده می شد!) مسلما ما نمی خواستیم تیم خاصی(مثلا حاضرین در اردو) را به انها تحمیل کنیم همچنین است راجع به آقایان همدانشکده ایشان  (البته خیلی کمرنگتر). فکر می کنم هر گونه فراخوانی برای شروع به کار غیر مجازی(!) باید از طرف یکی از 85یها مي­بود ( که در این مورد سعی می كردم اتفاق بیفتد!)

عبرتها:  

*           چیزی که مشخص بود اینکه در اردوی امسال هرچند دیگر وقت تیم محتوایی بر سر "تعریف هدف و پیام اردو"مصرف نشد و به "راههای انتقال پیام" وطرح  سیر ِ بهینه ی برنامه ها  پرداخت؛ و در این امر هم بحمدالله بسیار موفق بود (در طول اردو و حتی در طول سال بعد، اثرگذاری ِ فکری ِ اردو بر مخاطبین مشهود بود) اما آنچنان با همین مسئله درگیر بود و البته آنچنان دیر ، تیم فرهنگی به کار پیوست که بالکل از امور فرهنگی (یعنی نمود ِ اصلی همه­ی تئوریپردازی­ها!)  بازماندیم! کتابخانه و ویدئو پرژکتور و "کاغذ متری" را فراموش کردیم بیاوریم بعلاوهیبساط بازی از قبیل توپ و طناب و سطل و گِل(که در پیش اردو، با توفیق، تجربه شده بود!)

*           روی "همکاری 85یها با کادر چقدر باشد و چطور؟ و اینکه ضمن استفاده­ی متناسب با استعداد ویژه ی هرکس، از او، کسی را نیز قبل از اردو تعیین نکرده باشیم که تبعیض باشد یا..." در طول 2-3ماه خیلی بحث شد. و نتیجه این شد که ما یک سری باکس ِ خالی  و مشخص برای همکاری 85یها در نظر بگیریم و در ابتدای اردو بخواهیم که هر کسی به انتخاب خود یکی از آنها را پر کند. از این دست بودند: عکاسی در طول روز -  کلیپ کردن عکسها برای پخش در انتهای هر روز – روی نمودار بردن ِ نتایج بحثهای هر روز (برای این مسئله قرار بود برای هر کدام از بحثهای دانشکده ای ، یک درآمد ِ داستان گون یا استفهام برانگیز یا... و در ادامه ی آن چند سوال ِ گزینه دار طرح شود، قبل از بحث یک مرتبه از بچه ها بخواهیم که این سوالات را پاسخ بگویند و بعد از بحث یک مرتبه ی دیگر، به این طریق اثر "همفکری" مشخص میشد و نتایج آماری  و مقایسه ی اینها نیز در انتهای هر روز پخش شود. و این کار آماری و اِکسِل و... یکی از باکسهای خالی بود. که چون فقط تا دقیقه 90، فقط موضوع بحث اول مشخص شده بود، فقط برای همان بحث چنین چیزی طراحی شد(می تونم بعنوان یه پست مستقل ازش استفاده کنم...!) که همان هم تکثیر نشد و البته جز ئ وسایل فراموش شده !) – مدیریت نشریه ی دو طرفه – مدیریت ِ کتابخانه - ویک سری باکسهای فرهنگی و یک سری باکسهای تدارکاتی ...

*           مسئله­ی "مستندسازی" که مغفول همیشگی ِ برنامه­ها بود... (البته تیم برادران در این مورد انصافا موفق بودند.)

*           یک تجربه­ی موفق: "کادر"! انتخاب خانم "سالم" بعنوان مسئول اجرایی اردو، نقشی که مدیریت اصلی را در طول زمان برگزاری اردو بعهده دارد. شخصیتی به حد کافی "توجیه"در مورد دغدغه­های تیم محتوایی و به حد کافی نزدیک با مشکلات تیم اجرایی. و به حد کافی صمیمی و دائما در کنار بچه­ها. مجتمَعی از توان اجرایی و درک فرهنگی-محتوایی و قدرت مفاهمه­ی بالا(که می­توانست "همه"ی نیروها را جمع و مدیریت کند!و راضی هم نگه دارد!) و مسئولیتپذیر ؛ خوشرو (در عین خستگی!) و با حوصله و ضمنا دارای تعامل مثبت با برادرها(مواردی که از یک مسئول اجرایی انتظار می رود!)یا مثلا مسئول "تدارکات"ی که با بچه­ها در مورد "نانو" صحبت می­کند و از خاطرات تاسیس گروه علمی و... می­گوید خیلی جالبتر بود از اینکه مثلا او را بعنوان یک مدعو یا همراه...! این شاید مرهون ِ تجربه­ی "پیش اردو" بود.

*           بخش "روابط عمومی" واقعا باید "تیم" می­داشت.تیمی که فبل از اردو و در طول اردو و حتی بعد از آن تعامل نزدیک با 85یها داشته باشد(کاری که قبل از اردو بعهده ی خود تیم محتوایی(همان 2نفر!)بود و بعد از اردو هم به امان خدا ...!) و اینکه به فقط 1 نفر سپرده شد از اشتباهات بزرگ ما بود. البته در این مورد برادران زیاد هشدار داده بودند و ما توجه نکرده بودیم.. از طرفی روی نحوه­ی حضور غیر 85یها هم به اندازه­ی کافی فکر نشده بود.

*           همفکری با 85یها قبل از اردو، و مشورت با آنها در مورد برنامه ها خیلی "کلی" و "ابتدا به ساکن" بود مثلا "بنظرت چنین اردویی چه پیامی باید داشته باشه؟"!!! و یا "بنظرت کدام موضوعات باید بعنوان بحث سیال لحاظ بشه؟"و... بیش از آنکه "انعطاف" طرح را بازگو کند، "بی­برنامگی"ِ آن را اعلام می­کرد!گفتند باید تو برنامه را تعریف کنی و فوقش فیدبک بگیری از بچه ها و من فکر کردم که به این شکل ذهن بچه­هایی که طرف مشورت بودند "بسته می­شود" روی همان پیشنهاد ما. در واقع صحیح آن بود که جواب این قبیل سوالها را در طول 1 سال با مطالعه روی این بچه­ها ، می­گرفتیم!

*           یک تجربه ی دیگر اینکه : اصرار ما روی "مدعوین مورد نظرمان" خیلی زیاد بود و این منجر به چانه زنیهای خسته کننده و ناامید کننده(وقتی چانه زنی جواب نمی داد!) می شد و زمان و انرژی­ای را که می توانست صرف دیگر امور (مثلا همان امور فرهنگی) شود از ما می گرفت.  این چانه زنی ها و اصرارها یکی با "فارغ التحصیلانمان"بود (برای کارگاهها)که خب با توجه به موجه بودن عذرشان، ...! وبجای آن می توانستیم به سراغ 84یهای توانمند تر برویم (که در شب آخر قبل از اردو بطور ضربتی مجبور به چنین کاری شدیم!) و بیشتر توجیه شوند و... و از طرفی هم با برادران بود بر سر دعوت از مدعوین دیگر. مثلا وقتی یک موضوع را مشترکا تصویب می کردیم، بعد مثلا برای هر کدامشان یک لیست از افرادی که می توانند خوب از پس این مورد برآیند و جذاب هم هستند و... در میاوردیم و بعد مثلا برادر محترم فلانی را در نظر داشتند و " چون این مدعو ِ مورد ِ نظرشان، برای فلان موضوع ِ دیگر بیشتر، راه دستشان است" موضوع عوض می شد !!! این می شد مایه ی ساعتها بلکه گاهی چند روز چانه زنی و بحث فرسایشی و ...! مثلا در دعوت آقای تقوی(که نهایتا بعد از صحبتهایی با ایشان و توافقاتی بر آنچه احتیاطا نگویند، مسئله ی ایشان حل شد و کوتاه آمدیم !) یا عدم دعوت وحید جلیلی چنین شد . اما نکته ی قابل توجه ِ خودم اینکه : واقعا اگر هم از همان ابتدا کوتاه می آمدیم ، "فاجعه"ای رخ نمی داد! مثلا وقتی بجای وحید جلیلی(که پس از نوساناتی تصویب شد که "سیاسی"اند!)، "حاجآقا مظاهری" دعوت شد، خب واقعا برای فضای خواهران مناسبتر شد (هر چند برای فضای برادران ظاهرا نه !) و یا مسئله ی ساعت حرکت که ما می گفتیم چون اردوگاه کوهستانی است طوری حرکت نکنیم که شب و در تاریکی برسیم و بچه های مردم با ساک و چمدان و ... در تاریکی در این مسیر... که مخالفت می شد که نه ! فلانی اردوگاه را دیده و اینطور نیست که شما می گویید! بعدا معلوم شد که "فلانی" اردوگاه ِ خواهران را فقط دیده بودند که در دامنه بود!!!) خلاصه اینکه واقعا خیلی راحتتر از اینها میتوانستیم کنار بیاییم. و هم همکاری بهتر و عمیقتر و هماهنگتری بشود که پشتوانه ی محکمی برای بعد از اردو باشد و هم فرصت را به هدر ندهیم! در وقع برای اینکه کیفیت ِ یک مورد، از 90 به 100 برسد، داشتیم کیفیت ِ موارد ِ دیگرا را از 90 یا 100 به 10 یا 20 تنزّل می دادیم !!!

این آخرین کارم بود:

گفتم این 1 سال عمده تلاشم برای پرکردن شکافی بود که بر سر سوئتفاهماتی میان خواهران و برادران افتاده بود. اما نتیجه­ی دردآوری که در این 3 ماه کار ِ همدان دیدم اینکه شکاف کذا پر نشده، بلکه شیفت خورده به وسط فضای خود خواهران!!! و مجموعه­ی بسیج خواهران را تفکیککرده بود به حلقه­ای – غیرحلقه­ای!!! تفکیکی که سال بعد هم بدجوری دامنگیرِ خانم دبیران شد. نمود ِ واضح این تفکیک هم همان مخالفتها یا بهتر بگویم "احتیاطها"یی بود که در مورد حضور هاشمی (بعنوان یک موجود "حلقه­ای"!!!) در این کار می­شد. شاید علت اصلی ِ اینکه به برنامه­­ی واحدی برای "ادامه­ی طرح" نرسیدیم همین بی­اعتمادی متقابل بود. و بزعم من متهم ردیف اول هم... با عرض شرمندگی! همین بس انگیزه­ای بود برای من که این کارم (بگو خرابکاریم) را در اولین فرصت ممکن(بعد از اردو!) خاتمه دهم!

واقعیت تلخ دیگر اکراه فارغ­التحصیلان از همکاری بود! بچه­هایی که عمری در اینچنین فضاها گذرانده بودند از دعوت به حضور مجدد نه فقط استقبالی نداشتند بلکه شدیدا هم مقاومت می­کردند و گویا اصرارِ ما نبود  جز نمک زدن بر زخمی که نمی­دانم چه بود؟!  گویا "آرمانخواهی" و "گروه­گرایی" و "روحیات بسیجی" هم مثل "فوتبال­دوستی" در خانمها "تاریخ مصرف" داشت(دارد)! این نتیجه­ای که هر روز با بیشتر سراغ­گرفتن از فارغ­التحصیلان ، بیشتر خودش را "جا می­انداخت" ...(از توضیح بیشتر معذورم)

این تجربه، بعلاوه، به شخص من(!)، اثبات کرد که با تقریب خوبی، حرف خاصی ندارم که این گروه ِ نورس ِ برادران نداشته باشند. و بنحوی حضورم ، با وجود ِ این سرمایه­های تازه­ی شریف ، یک جور "هجو" است ! و این شد (علاوه بر آن "بیخیالی گزینی"!) که از کارهای مشابه بعدی با طیب خاطر کنار کشیدیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:49  توسط فروزنده  | 

معترفم که آنچه ابتدائا مرا با جنبش عدالتخواهی آشنا کرد و به آن جذبم(!)، بحث­های وحید جلیلی بود.اولین منتقد درونی ِ مجموعه­ی حزب­الله(كه من ديدم!) با ناله­های بجایی که از غلط رفتن­های "بسیجی"داشت که از تکرارش میگذرم. بعدتر درخواستم براي همراهي با جنبش، با استقبال خانم مصطفی­پور(از ارکان ِ مجموعه­ی کوچک اما پرانگیزه­ی جنبش شریف) مواجه شد وچنانکه گفتم ارجاعم دادند به "کانون رشد" (که محصول مشترک مجمع و جنبش بود . البته برخی هم برآنند که اساسا همین "اشتراک" مبنای انحلالش بود) و ابتدای سال تحصیلی 85-86 که دیگر کانون رشدی در کار نبود؛ از طرف ایشان مامور شدیم به پرکردن تدریجی ِ جای ایشان(در حالی که مصطفی­پور همه­ی زندگی­اش در خدمت جنبش بود و اساسا متعلق به آن مجموعه و آن آرمان و... و من ...!و خلاصه انتظاری بود از بیخ نابجا) اینجا هم مشکل رفتن ِ ناگهانی ِ 81یها و جایگزین شدن ِ ناگهانی­تر 83یها بیشتر وجود داشت. طبیعتا نمی­توانستم آن باشم که مصطفی­پور می­خواست و از "من و جنبش" انچه بيشتر در ذهنم مانده شعار و بي عملي و بدقوليهايم است كه از همان اولين برخورد بود تا انتها...بقول مصطفي­پور"هروقت كسي مي­خواهد برنامه­اش را سبُك كند اولين چيزي كه حذف مي­كند جنبش است!"

گفتم كه آدم "متعلق ميشود" به آن اولين گروهي كه مي­پذيرد و مي­پذيرندش؛ حالا بعد هرجاي ديگري هم اين آدم را ببري مي­شود "وصله" ي ناجور. از همين دست بود حضور اكثر ماهايي كه در آن سال جنبشي بوديم (شايد بجز خود آقاي باقري­نژاد،دبير محترم جنبش). چنانكه برنامه­ي خودم بنا بود جا دادن ِ مظروف ِ "درك وحركت در راستاي مطالبات ره­بر، بويژه در مورد خلا تئوريك انقلاب و..." در ظرفهاي طرح ورودي­ها و جنبش بود. منتها آنوقتي كه ديديم  "مجمع" دچار مشكل است...!

مستضعفين

اولين معني ِ با جنبش بودن، همكاري در دوهفته­نامه­ي "مستضعفين"،ارگان جنبش عدالتخواه دانشجويي شريف است. و ما هم خب ملزم بوديم هرچند هيچ استعداد ِ كار ­رسانه­اي در خود نمي­ديدم! اولين مطلبي كه جوشيد و تقديم كردم همان "جمعه­ي آخر رمضان..." بود كه گفتم. بعدتر يكي دو بار چارت نشريه تغييراتي كرد مطلبي كه مصرانه به عهده گرفته بودم درآوردن جمله­هايي از امام و رهبر بود براي دوطرف لگوي مستضعفين؛ كه هيچ وقت هم نرساندم و مثل همه­چيز ديگر، زحمتش مي­افتاد بعهده­ي دبير جنبش. كلا مي­توان گفت مطالب مستضعفين را بجز دبير، آقاي طاهري و بعضي دوستانشان(كه كلا نيروهاي نشريه­كار ِ بسيج يا هر مجموعه­ي مذهبي ديگر در دانشگاه محسوب مي­شوند! و البته كارشان هم رو به رشد است هميشه) تامين مي­كردند و کم کاری بقیه مان بیداد می کرد!

امام...

از كم گذاشتن­هايم براي جنبش همين بس كه از لحظه­ي ورود پيشنهاد "بررسي ديدگاه­هاي امام" را مطرح كرديم اما تا آخر حتي يكبار هم ننشستم دقيق مشخص كنم كه منظورم چيست! بحمدالله اين فقط دغدغه­ی ما (مصطفي­پور و من) نبود و لااقل برادرها (آقايان صادقيان و خود دبير جنبش) كار را جلو ميبردند. پيشنهادهايي داشتيم:صحيفه خواندن و بحث كردن و خروجي دادن (مثلا نمايشگاه) براي از3 تا 14 خرداد يا پخش  مستند 10 قسمتي "روح­الله" در خوابگاه براي دهه­ي فجر كه از اين بستر اگر كسي هم خواست بپيوندد... كه بجز اين آخري و يكي دو مشاوره، باقي...

CDي تدفين شهدا

از بحث تدفين درجاي خودش گذشته بودم كه بماند براي اينجا.اينجا هم چندان نيازي به بازگويش نميبينم. اما ربط قضيه به جنبش! حوالي ِ بهمن بود كه طي تماسي غير رسمي؛ اطلاع يافتم كه قرار است از طرف جنبش شريف نرم­افزاري گمستندگ از تدفين تهيه و منتشر شود.و جهت ويرايش متن يا "احساسي سازي!" همكاري خواستند. مطالب "مستند" را ديدم! عينا همان "شبنامه"هايي كه همان زمان "در جواب مخالفين تدفين" پخش مي­شد !!! اين موضع جنبش شريف نبود،اگر جنبش شريف آنروز آقايان باقرين‍ژاد و طاهري و صادقيان و كرباسفروشان و خانمها رادنيا و مقدم و من بوديم!و حتي اگر جنبش، جنبش ِ سال قبل(زمان تدفين)بود! پس چرا جنبش؟! چون آن بنده­ي خدايي كه اين عَلَم را برداشته، "هم­اتاقي دبير سابق" است! بحث شد. انگيزه­هاي مختلفي براي اينكار ذكر شد:"در آستانه­ي سالروز تدفينيم. قطعا مخالفين برنامه­هايي دارند؛ براي اينكه 85يها با 1 موضع فقط مواجه نشوند ما هم بايد..." يا "همه­اش چسبيده­ايم به قالب­هاي تكراري1 اين مستضعفينتان را بدهيد خودم 2هفته­اي همه­ي شماره­هايش را براتان مي­نويسم"!!! حتي اين كه :"ممكن است اين كار(تدفين) در دانشگاه­هاي ديگر هم بخواهد تكرار شود؛ مي­خواهيم انتقال تجربه شود كه بدانند به مخالفينشان چه جوابي بدهند"!!!!ما هم ه حساب تجارب(!) خودمان در كنجكاوي­هاي هر از گاهي در تاريخ انقلاب، و مشكلاتي كه داشتم از مستند نشدن وقايع (و بويژه وقايع دانشجويي كه معمولا يتيم­تر و بي­صاحب­تر رها مي­شوند) بر آن وديم كه "اگر مي­خواهيد كار كنيد؛ بدنبال يك كار مستند و همه جانبه و صرفا گزارش(و نه جانبداري از كسي) باشيد كه همهي طرف­هاي درگير با ماجرا تائيدش كنند:دست­اندركاران،انواع ِ مخالفين، مسئولين دانشگاه، موافقين و ..." منتها ابراز مخالفت علني از بچه­ها نديدم.نمي­دانم "تعارف" بود يا... سر اين قضيه حتي از سعيدينژاد هم كمك گرفتم! اما افاقه نكرد.اين CD درمي­آمد و به اسم جنبش هم درمي­آمد.با بچه­هاي جنبش يا بدون آنها!!! در نهايت هم يك OKي صوري با وساطت ِ آقاي حاجي­قاسمي(كه مواضعشان در اين مورد، مشخص و  تقريبا مورد قبول همه بود) و قول ايشان مبني بر "يكطرفه روايت نمي­كنيم" از بچه­ها گرفته شد! اين تقريبا پايان جنبش عدالتخواهي(آن­سال) بود.

يك مقدار انتقاد!

چون با شرحي كه گذشت، اهليت انتقاد از جنبش براي خود قائل نيستم؛ اكتفا مي­كنم به اشاراتي گذرا:

يك مسئله وابستگي و خطگيري شديد بود از "جنبش مركز" كه ضمن اينكه استقلال فكري و هدف­گذاري و حتي گاهي برنامه­ريزي را تا حد زيادي از بچه­ها سلب مي­كرد؛ موجب غفلت نسبي از فضاي دانشگاه خودمان هم مي­شد(هرچند باز هم مثلا مسئله­ي بوفه ي روز مهندس يا... را هم داشتيم اما مي­توانست بهتر از اين باشد.مثلا يك نقد جان­دار ولي دوستانه به مقوله­ي "اردوجنوب"هاي بسيج لازم بود كه از جنبش باشد كه...!)

ديگر مسئله­ي احترام نابجا به "سال­بالايي"ها بود! تا جايي كه بخاطر دارم يك يا دوبار جلسه­ها مستضعفين "بخاطر نبودن آقاي طاهري يا بنده بعنوان 83يها" كنسل شده بود! يا مثلا در اين بحث اخير (CDي تدفين) كسي نظر 84يهاي مجموعه را نپرسيد! اين را به خانم مصطفي­پور هم گفته بودم؛ براي جنبش مسئله­ي "تربيت نيروي عدالتخواه" موضوعيت نداشت.اگر در همان بحثهاي "نقد نهاد رهبري" ِ سال 82-83 بايد به­هاي 82يي و 83يي را داخل ماجرا مي­كردند نه اينكه اين بحث اصلي باشد و ما وروديها را مثلا بنشانيم به بحث ايزوله بر سر مثلا "ده­گفتار"يا... مگر خود اين بچه­ها معتقد نبودند "نيرو در عمليات ساخته مي­شود نه در سنگر"؟!

مسئله­ي ديگر اينكه ،آنطور كه ما از همان بحثهاي وحيد جليلي و پيشكسوتهاي جنبش شزيف دستگيرمان شد، مستقل تعريف كردن ي جنبش عدالتخواهي به ضرورتهايي بود مثلا اينكه "بسيج پذيرش اين بحثها را ندارد" كه واقعا هم مثلا در سال 81 بسيج پذيرش نداشته كه مثلا بگويي بيا "آغاجري را ول كن و فلاني ِ خودي را بچسب"! جليلي مي­گفت "چون "مسلماني" منحرف شد، "شيعه" تعريف مستقل پيدا كرد. امام وقتي بعد از 1400سال، انحراف شيعه را ديد، يك صراط مستقيم شيعي را نشان داد بنام "بسيج". حالا (همان سالهاي حوالي 80)مي­بينيم بسيج هم راه راستي كه بايد نمي­رود.-نقل به مضمون" پس ظاهرا جنبش اساسا رسالتي "اصلاحي" داشته در مجموعه­ي بسيج. درماني براي درد "محافظه­كاري" و آلت دست شدن و... ديگر امراضي كه براي دانشجو ،آنهم بسيجي، مهلك است. حالا اگر وظيفه­اش انجام شد و درد درمان يافت؛ چه فلسفه­ي وجودي خواهد داشت؟! و آن­سال و سالهاي بعد مي­شد نشانه­هايي دالّ بر  به اتمام رسيدن ِ موفقيت­آميز اين رسالت را در مجموعه­ي بسيج ديد. (يكي از عوامل هم قطعا حضور حاجآقا موسوي(سيد علي موسوي) كه از نسل اول جنبش ،آنهم از بچه­هاي مشهد، بودند؛ در كنار مجموعه­ي بسيج بود.)

مسئله­ي  ديگر هم سردرگمي سراسري جنبش بود كه در برابر "دولت عدالتخواه" چه موضعي بايد داشت؟! البته اين مسئله بيشتر همان سال اول ِ دولت مطرح بود منتها چون واقعا حل نشده بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:48  توسط فروزنده  | 

بعضی درسها!

منظورم درسهایی اند که فقط بدرد جزوه خواندن(یا نخواندن!) و تمرین ِ کپی شده از دوستان، تحویل دادن(یا ندادن) و امتحان ِ استادپسند دادن و نمره گرفتن(یا نگرفتن!) نمی خورند. بلکه "اثری" دارند در فرآیند رشد یا احیانا پس رفت.

از این دسته درسها اولا "ماشینهای الکتریکی 1" را نام می برم . استاد شروع کردند: "ما برق داریم. می خواهیم حرکت تولید کنیم. چه کنیم؟"  و پای اولین تئوری های الکترومغناطیس(که هیچی بجز انتگرالگیری های چندگانه و انواع روشهای حل معادلات دیفرانسیل با شرایط مرزی و... نفهمیدیم از درس 3 واحدی موسوم به الکترومغناطیس متعلق به ترم 3! و البته به تصریح استاد راهنمای بنده مدرسهای این درس هم بیش از این نفهمیده ند!) وسط می­آید : " میدان مغناطیسی به  سیم حامل جریان نیرو وارد می کند" بعد مسئله میشد اینکه این حرکت ِ سیم "دائمی باشد" مثلا  دورانی باشد و... و یک ماشین الکتریکی سر کلاس و روی همان تخته و به کمک همان گچ و البته "دستهای استاد و ذهن دانشجوها"! خلق می شد! و تلویحا پرده از چهره ی "الکترومغناطیس ِ مجهول" هم کنار میرفت! وکلا درسها که به سمت تخصصی تر شدن می رفتند نه فقط قابل فهمتر می شدند بلکه آنچه را هم از "مدار 1و2 و ریاضی مهندسی و سیگنال و الکترومغناطیس و ..."(همان یادگرفتنیهای کور و بی هدف!) بدرد می خوردند و ما بلد نبودیم، یاد می گرفتیم!... ... رهاورد اصلی این کلاس (و در ادامه ماشین 2 و 3) همین اکتشاف ِ تجربی بود که یادگیری چیزیست و کلاس و درس و تمرین و استاد و امتحان چیزی مستقل ! اینکه شاید "دانشگاه تنها گزینه برای یادگرفتن و مهندس شدن نباشه!"  اینکه "یادگیری اگر از آخر به اول باشد کارآتر است" این "اول" و "آخر" را مطابق با سیستم فعلی گفتم! و الّا بزعم بنده "تعریف صورت مسئله" اول راه است نه آخر ِ آن(در دروس تخصی ِ ترم 5 به بعد)

مبانی کارآفرینی

اولین جایی که طعم شیرین ی "درس اختیاری" را چشیدم! و البته بیخیر از محدودیت ِ سبد دروس "اختیاری ِ مُجاز"(!) دانشکده که کارآفرینی در آن نبود! (جالب بود که اصلا به ذهنم نرسید که چرا هیچ برقی ِ دیگری در این کلاس نیست؟!)

اولین رکن تعیین کننده در این درس یک تیم(5 - 4 نفره) منسجم، مکمل و یکپارچه...(استاد در 2 جلسه ی اول توصیه های بسیاری می کنند برای انتخاب تیم) است و تا انتها کوئیزها و تکالیف و پروژه و حتی نظرات، از تیم تحویل گرفته میشود و نه فرد.

بخش اول به توضیح ویژگی های کارآفرین(حتی استاد گاهی برای ملموس تر شدن بحث و تنوع ِ کلاس و... تستهای سنجش توانایی ِکارآفرینی هم _اختیاراً_ از دانشجویان میگیرند!) و تعریف کارآفرینی و است که یک(شاید بشود گفت) کارگاه هم برای بحث "خلاقیت" دارند و دعوت از یک یا چند کارآفرین که صحبتهای  ایشان هم به لحاظ محتوایی و هم به لحاظ انگیزه بخشی بویژه برای تیم شما جدّاً شنیدنی ست . تکالیف این قسمت در ترم گذشته حول بررسی ویژگی های کارآفرینان ایرانی در قالبهای متنوع(پیاده سازی و خلاصه کردن نوار صحبتهای آنها، مصاحبه و ارائه در کلاس و ...) است.

بخش دوم درس به چگونگی تنظیم یک "طرح تجاری"(راه انداختن یک کسب و کار از  یک ایده ی خلاقانه) و توضیح مفصّل اهمیت و بخشهای مختلف آن می پردازد و پروژه ی نهایی (که 6 نمره و 1 ماه فرصت دارد) هم همین است (در واقع از اوایل ترم تیم باید در جلسات ِ خود با همفکری  و... و روشهایی که استاد پیشنهاد می دهند _ و بعضاً در کار های مجمع هم قابل استفاده اند_ ایده ی خود را انتخاب کرده باشند چون بعضی تکالیف در طول ترم هم حول همان ایده است) و این پروژه تجربه ی –شیرین و- پرباری برای مهندسین آینده خواهد بود(در صورت مشارکت و همکاری همه ی تیم!)

 

 

بله قدم اول "تشکیل گروه" بود (و اولین "شکست" من!)و بعد از آن به طرق مختلف به سمت "انتخاب ایده و بعدتر هم گام به گام پروراندن ِ آن تا یک "طرح تجاری"(Business Plan) . در واقع برنده کسی بود که گروه خوبی میداشت... معمولا بچه هایی که از قبل "هماهنگ این  درس را برداشته بودند!"... کار قشنگی که ما به دلمان ماند یک بار از بچه های بسیجی ببینیم! بعضی از درسها (مثلا این دوتایی که ما تجربه کردیم چنین بود!) ضمن اینکه یک 19-20 ِ سه واحدی ِ شیرین و بی دردسر است! هم متنش و هم حاشیه اش، راست ِ کار ِ امورات ِ آرمانی ِ ماست؛ تا جایی که گاهی کلی هزینه می کنیم مستقلا که مثلا فلان دوره را برای بچه هامان بگذاریم. دوره ای که از قضا در قالب همین درسها و بدون هیچ هزینه ای و هیچ کار اجرایی ای دردسترسمان است. ضمنا در این روند چیزی که زیاد میدیدی "کارآفرین" بود بقول استاد تقوی: "قصه ی آدمها" را باید شنید...و البته یکی از همین آدمهای قصه دار خود دکتر فیضبخش بود . موجودی که علیرغم آنچه در برخوردهای اول شاید بنظر برسد، بدجور بسیجیست! و آشنا با دغدغه های امثال ما! این را همان اولین باری که با سعیدینژاد و در ادامه ی کار تیم محتوایی شمال-مشهد  رفتیم سراغشان به وضوح دیدیم. عمری گذرانده بودند در طی طرقی از این جنس که ما... بعدتر هم مشورتی برای اردو همدان داشتیم با ایشان. سال بعد هم  پیشنهادی داشتند ایشان برای تیم ما(کدام تیم؟!) راه اندازی سایت "کارآفرینی" برای وزارت کار. که پیچاندیم...

دیگری درس "مبانی مدیریت تکنولوژی" دکتر آراستی بود . که محتوایش از عنوانش مشخص است! و جالبتر اینکه 50% مثالهای استاد "داخلی"ست!

مورد آخر که از دروس مجاز دانشکده بود و در نتیجه به خلاف دو مورد قبلی کلاس مملو بود جماعت برقی؛ "تحلیل دینامیکهای سیستم"(یا بقولی تحلیل دینامیکی سیستمها SD) بود. درسی که کلش را می شد در 3جلسه ی اول و دو جلسه ی آخر خلاصه کرد! و همه ی ارزش هم به تمرینها و پروژه ی نهایی اش بود! موضوع انتخابی م "بررسی روند کیفیت آموزش" یا چیزی در این وادیها ! که با گروه دونفره ی مشابه،به پیشنهاد ِ assistant ِ محترم، ادغام شدم و شدیم سه نفر ! مقادیری سرچ اولیه و بعبارتی "جمع آوری ادبیات" و لیست کردن ِ فاکتورهای احتمالا موثر در کیفیت آموزش یا شاخصهای احتمالا گویا برای سنجیدن ِ کیفیت آموزش. کم کم کار را جمع و جور تر کردیم روی آموزش عالی و بعدتر هم روی "دانشگاه شریف" . اینجا بود که همان assistant ِ محترم فرمودند باید معیارهاتان را از OECD گرفته باشید! والّا می خواهید "توهم generate کنید برای من؟" و روند سر کار رفتن ی ما آغز شد! و بود و بود تا اواخر ترم. نه به کار خودمان رسیده بودیم نه حضرت ایشان راضی بودند نه "نمودار جریان"ی که بشود به استاد نشان داد درآمده بود از کارمان! در نهایت تنها راهی که به ذهنمان زد درخواست تعویض  assistant ِ محترم بود! و تحت پوشش ِ "یکی از رفقا" در آمدن و ایشان هم "بدون تحویل پروژه نمره دادن"!!! اما برکاتی هم داشت این همکاری بی سر و ته!

: موضوع که ریز شد به دانشگاه شریف، خواستیم سنجه ی اصلی را بگذاریم "روند تغییرات ِ رتبه ی دانشگاه شریف در رتبه بندی های هرساله ی دانشگاههای جهان" که چنانکه می گفتند آنسال از 2000و اندی به 500 رسیده بود و این تغییر توجه ما را برای بررسی جلب کرده بود. سر نخ خبر روزنامه شریف را گرفتیم تا "دکتر جلالی" از اساتید دانشکده شیمی که گویا مسئولیت ِ ارزیابی کیفی دانشگاه با ایشان بود. و از ایشان به "کارشناس"شان ، آقای ایرانی، و دفتر نظارت و ارزیابی دانشگاه. و ذکر این مسئله که برای آن رتبه ی 2000 ِ قبلی، اصلا کسی از ما آماری نخواسته بود! ما این دفتر را تازه 1 سال است راه اندازی کرده ایم و اولین کارمان هم همین همکاری اخیر بوده که نتیجه ی 500 ... خب آنچه مسلم شد اینکه "تغییر عجیب"ی رخ نداده! اما "شاید خودمان بتوانیم آمارهای مورد نیاز را از گذشته ی دانشگاه در بیاوریم و سال به سال مقایسه کنیم بالاخره شاید دینامیک ِ خاصی رویت شد! یا اگر نشد باز هم خود این "رکود" قابل بحث است..." اما مراجعه که کردیم "اصلا آمار"ی در کار نبود! نه کتابخانه ی مرکزی جایی نگه داشته بود "مراجعات"ش را یا "هزینه ها"یش را یا... نه دفتر امور فارغ التحصیلان حتی می دانست که در این چند سال برای کجاها گواهی صادر کرده؟(که بشود آینده ی فارغ التحصیلان شریف را پی گرفت) نه حتی انجمن فارغ التحصیلان ... نه معاونت پژوهشی آمار درستی از قراردادهای خارج از دانشگاهش یا... داشت(یا اگر داشت،نمیداد!) نه...تنها برای بعضی جالب بود ! حتی خود دکتر جلالی  گفتند "شما بجای اینکه بیایی اینجا از من آمار بخواهی باید خودت بروی جمع کنی تحلیل کنی بعد بیایی به من کمک کنی..." یا آقای ایرانی چند بار از همگروهی م "همکاری در راه اندازی دفتر نظارت و ارزیابی دانشکده ی برق یا مدیریت" را خواسته  بود... یا دکتر کوچک زاده (معاون آموزشی) وقتی برای گرفتن "نسبت استاد به دانشجو"یا "کلاس به دانشجو" یا... در این سالهای اخیر، خارج از وقت اداری به ایشان مراجعه کردم؛ نشستند به در آوردن ِ اطلاعات اولیه "بشرطی که نتیجه ی کارتان را به ما هم بدهید"... یا خانمی که در کتابخانه ی مرکزی یک سالی بود که مشغول به مستندسازی شده بود ساعتها در مورد کار خودش برای این موجود "همدغدغه ی تازه کشف شده" توضیح داد... خلاصه این "عطش مستندسازی" بدجوری انگار بزرگان دانشگاه را هم داشت اذیت می کرد تا آنجا که به سوی هر تیم کوچک و بی پایه ی دانشجویی ای ،مثل ما!، دست استمداد می گشودند... و باز هم  " ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست"... "درد" دنبال گشتن نمی خواهد... هرجا همین اطراف خودت هم ریخته...فقط بخواه که ببینی شان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:46  توسط فروزنده  | 

TSB (طرح شهید بهشتی... مجمع جدید! ... !!!)

گفتم عده ای از برادرهای 84ی در ادامه ی اردوی شمال مشهد، جمعشان را نگه داشتند و بحثهاشان را؛ بحثهایی که آخرش هم نفهمیدم دقیقا چه بود؟ که ظرفیت داشت که 30-40 نفر را ، 3 ماه ، حول خود نگه دارد؟! "چرا درس میخوانیم؟" بود؟ چرا فنی؟؟ چرا...؟؟ یا "چرا فضای دانشکده هامان مذهبی نیست؟" ؟ و.. یا اوضاع مملکت و نیازهای دولت اصولگرا؟ یا افقهای آینده و نقش دانشجوی مسلمان؟ یا ؟؟؟ یا شاید هم حمایت ِ مشاورینی که عمری صرف ِ بررسی ِ گروههای مذهبی دانشجویی کرده بودند ، نزدیک و آشنا و برنامه دار...؟ یا شاید هم حاشیه های متنوع و مفرّح جلسات؟... خلاصه اینقدر می دانم که خود این مشاورین هم به حیرت آمده بودند (یکی از ایشان می گفتند: باورتون نمیشه! 0-40 نفر هر هفته میان که حرف گوش کنن!!!) !

و حالا چون فضای دانشکده ها بهر حال مختلط بود، ناچار شده بودند از همراه کردن(!خواهران با خود؛ هر چند در آن جلسه ی کذای بعد از شمال مشهد، طرفین تصویب کردند که "موسی به دین خود و عیسی به دین خود" تا کِی و به کدام اعجاز این دو جریان رو بگذارند به همگرایی؟!

و گفتم که در اردوی غرببودیم که یکی از دوستانِ 84ی از قافله ی شمال-مشهد که در دانشکده شان فعال محسوب میشد، از قول برادران همکلاسی، این مسئله ی وجود چنین جمعی و تمایلشان به همراهی خواهران، را با سعیدینژاد مطرح کرد.(که در آن وضعیت چیزی بود شبیه به قوز بالا قوز!و بعد تر هم بیشتر شبیه شد!) در اولین فرصت سعیدینژاد و این دوستمان (که اولین گزینه برای لینک ِ احتمالی میان بسیج خواهران و tsb بود) حضورا صحبتهای نمایندگان این جمع(tsb!) را شنیدند. 3 برگ معرفی ِ گروه و چشم اندازها و ... و چارت پیشنهادی ِ گروه برای بسیج!

و آن 3 صفحه اینطور آغاز می شد: " طرح شهید بهشتی طرحیست با آرمان گسترش ِ تمدن اسلامی مبتنی بر کار گروهی با محوریت علم و دین که سعی بر تبیین زندگی موفق دانشجویی در زمینه های گوناگون دارد و بدنبال رشدی همه جانبه و همطراز برای دانشجو است.

و بعد این "زمینه های گوناگون" را برمی شمرد: دین – علم – فرهنگی و اجتماعی – سیاسی – فردی

بازتاب : یه عده سال اولی(البته الان ابتدای سال دومشان بود) که می خوان بسیج را کن فیکون کنند!(و طبیعتا خنده!) ... همت خوبی کردن و بچه های تیزی هستن ولی خودشون هم نمیدونن اینایی که یخوان یعنی چی؟! خوبه کم کم پشتوانه ی فکریشونو تامین کنیم!و هواشونو داشته باشیم(کاری که اوایل از من توقع میرفت!!!) ... خطرناکه! بوی کودتا میاد! و مراجعه به بزرگترهای مجموعه ی برادران که کنترل کنید اینا رو... اصلا tsb یعنی "طرح ساماندهی بسیج" سرکار گذاشته اید مارا؟زیرآبی دنبال جذب عضوید؟! ... کار دانشکده ای آسیب داره که اینا فکری به حالش نکرده ند ...

تا آنجا که خاطرم هست با 3 نفر صحبت شد.برای ارتباط با tsb. بچه هایی که بیشتر رنگ "واحد علمی" داشتند. و البته که آن ابتدا tsb بیشتر یک گروه فرهنگی بود تا هر چیز دیگری . منتها چون در بسیج خواهران دانشکده ها را بشرط ِ کار علمی، وارد دایره ی دید می کردیم، و چون _ نمیدانم چرا؟ _ پررنگترین فاکتور tsb "دانشکده ای بودن" بنظر میرسید، لذا گزینه های پیشنهادی پس از یکی دو جلسه احساس عدم انطباق کرده و عذر می خواستند(حق هم داشتند) .

نظر خاصی(رد یا تایید) نداشتم. بردن بسیج تو دانشکده ها مزایایی داشت و معایبی...اینطور که نمیشد قضاوت کرد!...و مهمتر اینکه من ِ از بیخ منفک از دانشکده مان را چه به این بحث! فرصتهایی،برای پیگیری آرمانها(!)، را که بواسطه ی این جداییم، از دست رفته بود ؛ گوشزد کنم ... و البته به یاد تجربه ی ورود خودم. کسی در مجمع بخاطر سال اولی(بلکه ترم اولی!) بودن محکومم نکرده بود! این(موضعگیری و سرکوب و جدی نگرفتن و... یا توقع ایده آل بودن از او داشتن...)که تعامل نشد با یک اراده ی جوان!

اولین برخورد مستقیمم در جلسه ای بود که به اصرار(بخوانید : اجبار!) ِ سعیدینژاد و با اکراه تمام، و محض "سیاهی لشکر"(که ععاطفه تنها نباشد) رفتم... انچه دیدم همان مجمع قدیم بود که از عمق کاسته و بر نیرو انسانی(و ساماندهی نیرو انسانی، که دانشکده ای شدن لازمه ی این ساماندهی بود) افزوده...و تعریف این نیرو انسانی را هم از آیین نامه ی کانون رشد برداشته باشد...(جسارتا چون از میزان درونگروهی و محرمانه بودن ِ طرح اطلاع دقیقی ندارم، از تشریح جزئیات طرح میگذرم...) این یعنی یک جورهایی رفع هر دو مشکل ی مجمع قدیم! با حفظ همان محسنات(انشاالله) ... بعد از جلسه همین را گفتم به عاطفه، و او هم که در آن موقعیت ِ نیاز به لینک، یک نفر موافق با این بچه ها کشف کرده بود، تا تنور داغ بود نان را چسبان و در دَم TSB شد زیر مجموعه ی "طرح ورودیها"!!!

[ کلامی در مورد TSB (طرح شهید بهشتی) و مجمع سابق :

گفتم انچه دیدم همان مجمع قدیم بود که از عمق کاسته و بر نیرو انسانی(و ساماندهی نیرو انسانی، که دانشکده ای شدن لازمه ی این ساماندهی بود) افزوده...و تعریف این نیرو انسانی را هم از آیین نامه ی کانون رشد برداشته باشد... و البته حق هم همین بود. آن کار سنگین پژوهش دینی ِ مجمع سابق ، ضرورتی بود ناشی از خلائهای تئوریک ِ زمان خودش، و با توجه به کم کاری ِ نهادی که در حقیقت متولی این امر بود(حوزه ی علمیه) و قرار نبود که الی الابد "دانشجو" درگیر با چنین پروژه های پژوهشی ِ گسترده و عمیق ِ دینی- اجتماعی باشد و بقولی کم کاری ِ دیگری را نیز او جبران کند؛ بلکه بایست بدنبال تعریف و اجرایی کردن ِ سازوکاری بود برای تعامل ِ صحیح و سازنده میا ی حوزه و دانشگاه . بنحوی که "اصطیاد و طرح سوال" از دانشگاه و "جواب دینی به آن" از حوزه باشد. و هیچ قری مانند دانشجو(بواسطه ی جوانی و پویایی و نشاط و اخلاصی که لازمه ی آن است و برخاسته از کل ِ جامعه بودنش،و فراغت نسبی اش از دغدغه های شخصی و ماهیت واسطه ای ش و استقلالش و...)و نمی تواند "نیازها"ی اجتماع و علم و توسعه ی کشور را درک کند و و بهینه ترین مطالبات را از دین داشته باشد ؟ و مگر نه علم از "سوال" آغاز می شود ؟

بعلاوه کار ِ گروه هایی از جنس مجمع سابق، می بایست پله ای می شد که نسل بعدی با اطمینان بر آن بایستد و پله های بعدی را بنا کند . نه اینکه دائما همانجا درجا بزند و مگر نمی گوییم "جریاندانشجویی؟! این مهم نیز با تعاملات ِ صحیح ِ این دو نسل ِ مجمع بخوبی می توانست تامین شود. (چنانکه شد!)

کدام پله های بعدی ؟

مهمترین پله ی بعدی "خودآگاهی جریان دانشجویی" بود. اینکه نوک پیکان ِ کنجکاویها و پرسشگریها و "مطالعات" ِ جریان دانشجویی، از بیرون، به درون متمایل شود! از "جریانشناسی سیاسی" به "جریانشناسی علم" از واکاوی گروههای فرهنگی و سیاسی خارج از دانشگاه، به "آسیبشناسی گروههای دانشجویی" از "نقد ِهدف و اصول حرکت فلان مکتب" به "تعریف اهداف و اصول حرکت دانشجوی مسلمان" از اصلاح جهان به اصلاح خانواده ی دانشجویی ِ خود. پس از شناخت و بررسی ِ محیط اطراف و نقش آفرینیان ِ آن ، نگاهی به خود بیاندازد که :"حالا من چه کاره ام؟چه نقش را من قرار است بیافرینم؟" از "انفعال" به در آمده و از تاریخ خوانی و نقد تاریخ، به "تاریخ سازی" برسد.

پله ی دیگری که باید بنا می شد عبارت بود از شبکه سازی ، حول ِ این تئوریها. عرض کرده بودم، در مجمع هر فرآیند خوبی هم که رخ می داد ، در همان مجموعه ی 10-15-20 نفری بود و حتی بقیه ی مجموعه ی بسیج هم با آن بیگانه بودند. که این شاید اهتمام اصلی ِ دوستان بود. حدود 4-5 ماه بعد از شروع به کار tsb ، "همگانی" بودن ِ اندیشه های مجمع را بخوبی مشهود بود ! از واحد سیاسی و فرهنگی تا جنبش عدالتخواهی ! این "رشد ِ متحد" از نقاط قوت این حرکت بود.

یک پله ی مهم دیگر "انسجام" ِ حوزه های مختلف ِ پژوهشی ِ مورد ِ توجه ِ امثال ِ مجمع سابق ِ ما بود. "نمی دانم اینهایی که پی گرفتیم و خواندیم و پرسیدیم و بحث کردیم و فهمیدیم ، ته ش به چه دردمان می خورد؟" این را از خیلی از فعالین مجمع، حتی بعضی از دبیر های مجمع، شنیده بودم. نیاز به دانستن ِ "جغرافیای دانستنی ها" و مدیریت ِ آن: هر "فهمیدن"ی چرا؟ و چقدر؟ و در چه نسبتی با سایر فهمیده ها؟ و...

این پله ی آخر را علی الاصول باید "طرح رشد" باتاکیدی که بر "نظام اندیشه ی اسلامی" داشت، میساخت. که معتقدم آنطور که می توانست؛ نساخت. چرا ؟ چون "منقطع شد" از نسل قبلی . اصلا "دانسته و فهمیده" ای نبود که بخواهد "نظام مند" شود!!! قطعات پازلی در کار نبود که طرح رشد، مرتبشان کند. این هم برمیگردد(به زعم من!) از یک طرف، به همان اشتباهی که در "معرفی طرح رشد" شد. و از طرف دیگر اینکه بعد از در آمدن اساسنامه ی کانون رشد، همه ی موسسین(تدوین کنندگان اساسنامه) طرح را رها کرده و متفرق شدند.

نکته ی قابل توجه اینکه در همه ی همتهایی که برای بنای این پله ها شد، ردپای یک یا چند نفر از بچه های مجمع سابق بود! (چه TSB و چه حلقه و چه جهت گیری و...) و این بنظر من یک قوت ی دیگر است از مجمع سابق؛ که ضعفش را خودش شناخت و درصدد رفع آن برآمد. ]

کار اول همان برنامه ی "یکشنبه ی آخر مهر" بود. طبق معمول مدتی بحث بر سر ضرورت یا عدم ضرورتش؟ بعد هم بحث روی مخاطبین (حاضرین در اردوی شمال-مشهد + افرادی که دعوت شده بودند و نتوانسته بودند شرکت کنند + افرادی که بعد از اردو اما بواسطه ی اردو شناسایی شدند+ هر کسی که هر کدام از این مخاطبین صلاح بدانند!)بعد هم هدف و پیام ِ دقیق برنامه(که در دعوتنامه مشخص است و میگذرم!) بعد هم تدقیق برنامه و صحبت با مدعو و طرح و توزیع دعوتنامه (به پیوست می گذارمش همینجا!) . هرچند باز هم بعلل اجرایی(کمبود وقت. کلاس داشتن ِ همه ی کامپیوتریها در همان ساعت. اجتناب خواهران از برگزاری بحثهای گروهی در رواقهای مسجد و ماندن در اتاق هیئات- با توجه به اینکه فضای هیات فقط به کار افطاری دادن می خورد و رفاقت و به زور ، سخنرانی! – و ...) آن نشد ه وعده داده بودیم؛ حاجآقا فلاح قرار بود بحث اولیه را(در آمفی تیاتر) طوری ارائه دهد که هم به کار بحث دانشکده ای ِ بچه های ما بخورد و هم به کار برادران بیاید؛ و بعد هم خواهران تا اذان مغرب ، در رواقهای مسجد، ذیل صحبتهای حاجآقا فلاح، بحث دانشکده ای داشته باشند. بعد نماز و افطار و بعد هم جمع بندی بحثها با حضور مجدد حاجآقا فلاح(در هیئات). که برنامه ی آمفی تیاتر طبق معمول با تاخیر شروع شد و تا اذان طول کشید! (و البته من هم همان ساعت کلاس داشتم! که بعلت تاخیر برناه با 20 دقیقه تاخیر رسیدم و استاد به جریمه 5 دقیقه جلوی کلاس نگه م داشتند! و خلاصه من این بحث حاجآقا فلاح را نبودم و ظاهرا عمده ی مخاطبین هم نبودند!و ظاهرا بحث هم زیاد ربطی به آنچه وعده شده بود نداشته!) منتها بحث ِبعد از افطارِ استاد، به خوبی توانست مفهوم مد نظر را مطرح کند. اما اینکه چقدر برای مخاطب جا افتاد؟ را متاسفانه نفهمیدیم.

و چنانکه در قسمت قبل(بحث جهت گیری تخصصی) عرض کردم، برای خودم(خودمان)هم این بحث یک جور جمع بندی ِ همه ی فایلهایی بود که طی 1 ماهه ی کار قبل از شمال-مشهد باز کرده بودیم... و عزمی شد برای ادامه ی آن. اما یکی از بستر های ادامه ی این کار همین tsb بود.

:

بهتر این است که بچه های دانشکده ها در جستجوی "استراتژی خدمت" باشند. شناسایی و ارتباطگیری با گروههایی که در زمینه ی مختلف ِ مرتبط با رشته ی تحصیلی آنها موفق بوده اند (و یا حتی آنها که موفق نبوده اند!) و مباحثه ای که بطور طبیعی پس از آشنایی و بازدید و گفتگو با یکی از این گروهها میان این بچه های پیگیر ِ کار رخ می دهد، خود به خود به سمت طراحی ِ "طرح خدمت ویژه ی گروه" سوقشان خواهد داد. اینجا هم یک "آفت خور" داشتیم! اینکه بچه ها در برخورد با اولین نمونه ها، "جذب" ِ همان نمونه شده و از ادامه دست بکشند و از گروه کناره بگیرند؛ چیزی که "فراوان" دیده شده.

خب از اینجا به بعد کار ، آدمی می خواست با توان ِ بالا در روابط عمومی و "انتقال دغدغه" . و این همان آدمی بود که من نبودم! هر چند سعی هم کردم. با فرد فرد بچه هایی که مورد نظرم بود صحبت کردم.

اصراری که داشتم این بود که چنین گروههایی را نمی توان از بالا و مثلا با اعلام در یک جلسه که ملت را به زور کشانده ای در آن که "حرفهای تو را بشنوند"! و این رسمی بازی ها شکل داد. بلکه باید 10 تا گوش بود و یکی زبان! دغدغه های فرد فرد مخاطبین را شناخت، به مرور و از کانال دغدغه های خودش و واقعا بعنوان یک دوست که از دغدغه های مشابه او (مثلا با یک سال اختلاف سن) رسیده به این اولویتها (و خدا گواه است که نگاهم هم به 84یها و به این کار جز این نبود...) با او صحبت کرد... جنس کار تعامل با انسان بود. و ضرورتهای همین کار هم سوقم داد به آثار شهید بهشتی (که التفاط ویژه ای به نقش "مطالعه ی انسانها" در پیشبرد نهضت دارند.). مدتها وقت می گذاشتم پای شنیدن ِ حرفهای هر کدامشان؛ بیشتر از اعضای خانواده ام این بچه ها را میشناختم! و به هزار لطایف الحیل باب صحبت را پیش می کشیدم که تصور "جذب عضو" و "اغفال" و "مخ زنی" و "هدایت از بالا!" و "پیچ و مهره ی کارهای بسیج شمردن ورودیها" و ... برای کسی حاصل نشود. که اجازه ی تصرف در "وقت" کسی به بهانه ی فلان جلسه برای استماع نطق من ! بعنوان مزدی که چون برده ایمشان اردو می خواهیم ازشان بکشیم! و... به خودم ندهم! (چیزی که در سال بعد از آن دیدم به راحتی در بسیج اتفاق می افتد... برای معرفی ِ همین کاری که من اینطور دنبالش می کردم، ملت را کنار دریا از بازی محروم کرده، زیر آفتاب و در گرما و شرجی ِ شمال، بنشانند تا بگویند ما یک کاری می خواهیم بکنیم که برادرها به ما ابلاغ فرموده اند و اسمش پژوهشکده گذاشته شده تا استادها بیشتر تحویلش بگیرند و... و شما اگر مایل به همکاری هستید به فلانی که رابط ما با دانشکده ی شماست مراجعه کنید.) نه . اعلام برنامه نمی کنیم! انتقال دغدغه می کنیم. هر برانامه ای خودش صلاح دید آنهم اگر اصلا این دغدغه ها را پسندید...در فضای دوستانه و کاملا غیر رسمی و در سرقیچیهای زمان (مثلا مسیر خوابگاه، سلف، در کنار تماشای مسابقه ی بسکتبال، قبل یا بعد از نماز یا...) در مورد آن گفتگومی کنیم... اگر من اشتباهی می کنم در این اولویتی که تشخیص داده ام و او تذکری میدهد می پذیرم و ... و نهایتا اگر کمکی خواست، هم بله یک "پیشنهاد"هایی دارم برای استارت ِ کارش... و اگر حمایتی (اجرایی، اعتباری،...) خواست هم بسیج هست...

البته که این رویکرد من هم اگر نگویم افراطی بود، لااقل آسیبهایی داشت که بعدتر(این روزها!) از خود 84یها شنیدم(!) : بچه ها احساس نمیکردند که من مثلا منتظر ِ یک فیدبکی یک تکانی یک ...ی از اینها هستم! انگار خب یک مقدار صحبت کردیم که راه کوتاه شود ! البته یک مسئله هم این بود که من هم توقع داشتم، با آن مقدماتی که عرض کردم!، همین "صحبتهایی که راه کوتاه شود" یک جرقه ای در ذهن بچه ها ایجاد کند( و احتمالا چون خودم همیشه اینچنین بودم!) و اگر ایجاد نمی کند "زور" که نیست!... به نظر من "خودجوش"بودن و "بومی" بودن ِ یک چنین تحولی را با هیچ نباید عوض می کردیم. ولو اینکه فردایی همین بچه ها بگویند :"فروزنده... بله! یه حرفهای خوبی میزد اما "برنامه" نداشت!... سازماندهی بلد نبود..." و البته امروز می بینم که نه! یک سری هزینه ها برای این "خودجوش بودن" داده ایم که نباید... که بعد از 2 سال بزرگترین درد بسیج خواهران را سبب شده... این "اندکی افراط" از همان کاهلی هاییست که عرض کردم به مثابه ی خیانتهای بزرگند. میدانستم این کاری که دارم ،شاید امروز(آنروز!) یک گوشه ی بی سر و صدا و بی خروجی ِ بسیج خواهران باشد، اما در آینده ای به فاصله ی 2-3 سال جریان غالب ِ دانشگاه همین است. (و البته که مجموعه ی برادران هم آگاهانه یا ناآگاهانه همین راه را می رفت) . سعی می کردم بهترین "پُلممکن را بین وضع موجود بسیج و آن وضع مطلوب(که امروز شعار بسیج است! و آنروز نمی شد راجع بهش حرف هم زد!) را پیدا کنم. خیلی هم ناموفق نبودم. اما به این فکر نکردم که این پُل به هر قیمتی باید همین امسال کسی قدمی روی آن بگذارد. چرا؟ ببینید عرض کردم مجموعه ی برادران هم آگاهانه یا ناآگاهانه، گاهی تندتر و گاهی کندتر همین راه را میرفت، منتها این رفتن برادران با رفتن من (و به خیال خودم:) رفقای84یهای ام در دانشکده ها، کاملا و 100% ایزوله بود از یکدیگر!!! خیلی سعی کردم اینطور نباشد.اما بعللی که در قسمت بعد می آید(سوء تفاهمات) ، نشد!... واضحا مجموعه ی برادران منتظر "خودجوش"بودن ِ این حرکت نمیماند.چرا؟ این مجموعه متشکل بود از 30-40 نفر 84ی + 2-3 نفر مشاور. مسیری که مد نظر این دو سه نفر مشاور بود این بود. و مجموعه ی 84یها "به این مشاورین اعتماد داشتند" و سیر جلسات هفتگی، کم کم با این مسیر همراهشان می کرد.(ارجاع به آن بحث :"ما 83ایها" که اول این صفحه گفتم!). همانطور که اشاره ای شد در آن جلسه ای که بین الطلوعین جمعه با حاجآقای موسوی داشتیم و طرحمان را ارائه دادیم(برای مشورت) گفتند این را فعلا با برادرها مطرح نکنید"آنها قرار است 2 ماه دیگر به این دغدغه برسند"...و البته چون بخشی از کار هم بعهده ی خود 84یها بود، و اساسا اجتماعشان حول این مشاورین و اعتمادشان به ایشان، به انتخاب خودشان بود، و از کانال همین اعتماد، این دغدغه ها خود به خود "بومی" تلقی میشد. خب حالا وقتی برادرها وارد این عرصه شدند، از آنجا که کم هم سر و صدا ندارد! و از آنجا که معمولا سیاستهای بسیج از طرف برادران به طرف خواهران سرازیر میشود(!!!... متاسفانه) ؛ این بحث "نگرش سازی تخصصی" هم مانند سَلَف ِ خود،TSB ، خودش نمی آید به مجموعه ی خواهران و اسمش می آید! و این "وادادگی" می آورد و اعتماد به نفس را می کشد و "دست پاچه" می کند مجموعه را و... تا می رسد به همان طرز معرفی ای که روضه اش خوانده شد!(کنار دریا و ...) و تا 2 سال بعد هنوز وقتی پای حرف بچه های بسیج خواهران مینشینی از هیولاهای مجهولی به نام tsb و مجمع و طرح تحول و مطالعه و ورودیها و موثرین(نامی که همان 30-40 نفر بر خود نهاده بودند) و نگرش سازی تخصصی و دانشکده و ... میشنوی...(همان خیانتی که عرض کردم...)

القصه... حاصل عملی این بحثها و گفتگوها و... شد فقط همان حلقه ی مختصری در خوابگاه که عرض کردم ! ... که زمانی که بچه های این حلقه مطالبه ی "کار عملی" داشتند، از قضا منطبق شد با ورود برادرها به بحث "نگاه بچه مسلمان به رشته ی تحصیلی اش" ، منتها بعد از این چند ماه که از جانب ما نه خروجی دیدند و نه اطاعت(!) (و ما هم بفرموده ی حاجآقا موسوی مامور به سکوت بودیم و اگر هم گاهی چیزی میگفتیم، طبق همان پیشبینی حاجآقا موسوی (بالاخره استاد خوب ، میداند چه تربیت میکند...)، (یا چون زود بود یا چون من نه حاجآقا موسوی بودم و نه آقای امامیان و نه باقی مشاورین مورد اعتماد و احتمالا داشتم یک چیزی برای خودم بلغور می کردم...) به چیزی گرفته نمیشد... و خلاصه اینبار دیگر دعوتی از خواهران نشد! برای همراهی(!) و دعوت از طرف بنده بود ! ... شاید همینجا اگر بچه های حلقه ی خوابگاه می پیوستند به این جمع، بالاخره آن "همگرایی" ِ فراموش شده رخ می داد و ،ضمن برکاتی که برای خود جمع برادران داشت، اوضاع بسیج خواهران امروز این نمی بود...منتها بزرگان(!) بر حذرم داشتند از " سپردن ِ بچه هایت(بچه های حلقه ی خوابگاه) که هنوز هیچ "اصول حرکت"ی ندارند، به جمعی که "اصول حرکت"شان شکل گرفته و چندان هم قابل تائید نیست"!!!!! و من ِ "..." پذیرفتم و حلقه ی خوابگاه در جستجوی "کار عملی در ادامه ی مطالعات و مباحثات" متلاشی شد(البته من کماکان به همان شکل غیر رسمی حضور بچه ها را در انجمن نخبگان یا فردای سبز یا... پی می گرفتم...و همان سبک کار سابق به قوت خود بر جای بود! منتها فرصت ِ گام نهادن بر آن پُل ِ کذا بود و حتی "کشف اشتراک این دو پُل ِ موازی که در غبار ِ شایعات کودکانه، چشم بر یکدیگر بسته بودند!؛ که از دست رفت.). و این هم خیانت بعدی ! و من کِی در صدد ِ جبران برآمدم؟ در آستانه ی اردوی همدان، که همان اکیپ مورد نظر برادران، درگیر با اردو بودند و از طرف برادران کِی استقبال شد؟ ابتدای تابستان(بعد از اردوی همدان) که بچه ها ی حلقه ی "خوابگاه!!!" در تهران نبودند!!!

این شد حکایت بنده و tsb که به اردوی همدان ختم شد که شرح این اختتامیه هم خواهد رفت!و زان پس ما "بیخیالی" گزیدیم!

دشواریهای کار در قسمت خواهران:

یک مسئله که مرثیه ی آن را پیشتر خواندیم، کسی با ماموریت ِ من، می بایست توان بالایی در "انتقال دغدغه و باز کردن افق جدید برای مخاطب و جاانداختن ضرورت آن" می داشت؛ که نداشت!

اما مسائل دیگر:

یکی اینکه کلا فراخوان های "بیایید صحبت کنیم" در فضای خواهران "لبیک"ی نخواهد شنید! فقط 3 انگیزه است که می تواند کسی را به "هفته ای 1 ساعت جلسه" بکشاند! اول "رودربایستی" دومی "موضوعی که از نظر خودش خیلی خیلی مهم باشد." سومی "مدعوی که خیلی خیلی ممورد قبول باشد" انگیزه ی اول که ماهیتاً مناسب ِ منظور ما نبود! انگیزه ی دوم هم همان بود که انتخاب کردیم و عمده تلاش من هم برای جاانداختن این "خیلی مهم بودن" بود و چنان شد که گفتم... اما انگیزه ی سوم، پیدا کردن ِ چنین شخصی "سخت" نبود ! اگر "تفکیک موضوعی"ای در کار می بود ! در زمینه های سیاسی ، اخلاقی، جریانشناسی، نیروهای مذهبی، انقلاب، تاریخ، مهدویت، صهیونیزم، علم دینی، صنعت و دانشگاه، زن و حجاب و خانواده و...، قرآن، فلسفه، مباحث کلامی و معرفتی و... استادهای قَدَر و مورد تائید و جذاب و دلسوز و دردسترس و "لله کار کُن" و آشنا با فضای دانشجویی پیدا می شد؛ اما جامع ِ همه ی این موضوعات نه ! در واقع وقتی زمان از دست رفته بود و انگیزه ی دوم ، بواسطه ی اشتباهات بنده، بیدار نشده بود و مسئله لوث شده بود (!) در تابستان 86 ، بچه ها زمان زیادی را به جستجوی چنین فردی اختصاص دادند که برای nمین بار اثبات شد که تلاش بی نتیجه است! و نهایتا پیشنهاد من همان "تفکیک موضوعی" بود بعلاوه ی اینکه مثلا یکبار در ماه گردهماییهای مشترک (بین همه ی گروههایی که هرکدام حول یکی موضوعات ِ تفکیک شده تشکیل شده اند) برگزار شده و گروههای مختلف حاصل کار یک ماهه ی خود را ارائه دهند و ... که "تصویب نشد" و بعد هم دوره ای آغاز شد که "ما بی خیالی گزیدیم" !

یک مسئله درک تفاوت بچه های ابهام دوست و ابهام گریز بود!عده ای از بچه ها با ابهام ِ کار کنار نمی آمدند ، و عده ای بعکس با قاطعیت کار در این زمان کوتاه!( مثلا یکی از علل عدم همکاری خانمها سعیدینژاد وپریشن در هنگام طرح اولیه و خانم غنوی در اواخر آذر و اول کار طرح و برنامه ی اردوی همدان و خانم میرکمالی و... همین بود)مدتی طولانی درگیر با این مسئله بودم که چه باید کرد ؟ اعده پای کار تعریف شده و واضح می آیند و از طرفی عده ای کاری را می طلبند که نقش خود را در تعریف و طرحریزی آن ببینند! آیا ممکن است که اینقدر به بچه ها نزدیک باشیم که این تمایلاتشان را درک کرده و پیشنهاد مناسب برای آنها داشته باشیم؟(البته در معدود مواردی امکان دارد) تا به اولین تجربه ی دانشجویی خودم مراجعه کردم: زمانی که مجمع به من معرفی شد یک مجموعه ی کامل بود و مثلا قرار نبود من ساختار آن را دستکاری کنم!(البته هرچند در طرح موضوع "تغییر ساختار مجمع" هم کسی جدیدالورود بودن مرا مورد توجه قرار نداد یا لااقل من اینطور دیدم! این نگاه ها اعتماد مجموعه به اعضا را میرساند) اما نهایتا ما در طول یک ترم روی طرحی که خودمان تعریف کردیم کار کردیم و حمایت هم شدیم! در واقع مجمع همراه اهدافش، کارنامه اش و چارچوبهایش معرفی شد و البته مثلا اینهم ذکر شد که "واحد عمومی فعلا روی زمین مانده" و اولین ماموریتی که ما داشتیم "تعریف موضوع کار" و "تشکیل تیم(در حد 3،4نفر)" بود! این یک شیوه ی خوب می توانست باشد.

یک مشکل دیگر اعتماد بنفس نسبتا ضعیف خواهران بود(که برخی ناشی از خودِ محیط شریف و ذهنیت غالب ِ برتری ِ کمی و کیفی ِ آقایان در آن میدانندش! و برخی ناشی از کلا مهجوریت اجتماعی زن در طول تاریخ! و برخی اینکه اصلا این کار خانمها نیست و نبود اعتماد بنفس در آن طبیعیست! و...) که نه می پذیرند که "می دانند" و نه می خواهند که "بدانند" !!!

یک مسئله ی دیگر اینکه (بویژه بچه های اجراییتر) "می چسبند" به همان اندک تجربیات ِ خاص ِ خود و همه چیز را می خواهند با آن بسنجند (همانطور که خودم هم اوایل همهچیز را با مجمع و واحد عمومی می سنجیدم!) و این هر شروع ِ جدیدی با این بچه ها را با دردسر های فراوان مواجه می کرد، کما اینکه ایده ی "ستاد مرکزی مجمع خواهران" (که مجمع بجای یک دبیر، ائتلافی باشد از همه ی گروههای مطالعاتی ویا تشکیلاتی و انسانی و یا دانشکده ای و... با صبغه ی مذهبی . مثل واحد علمی بسیج،سیمرغ(امتداد طرح سجاد)، انجمن نخبگان، جهتگیری تخصصی، و .... و این ستاد مرکزی متشکل از نمایندگان آنها باشد)در ابتدای سال بعد آنطور شکست خورد.

دیگر (که البته خیلی هم عمومیت نداشت) اکراه بچه ها از کار با "همکلاسی"هایشان در فضای دانشکده.

و در نهایت مسئله ای که اتفاقا بین قشر اصطلاحا "فکری" خیلی هم عمومیت دارد اینکه " اگر می خواهم وقت بگذارم، بهتر است روی عمیقترین و موثرترین موضوع بگذارم" که این "عمیق ترین و موثرترین" دقیقا به خاطر همین نسبیت ِ ملحوظ در کلمه ("ترین"!) هیچگاه مشخص نمی شود!

 

 

 

مجمعین : سوء تفاهمات ... برچسب... عداوت...و هزار تا مشکل از این دست!

صورت مسئله:مراجعه به 1 مشاور، برای گرفتن ِ پاسخ ِ 1 سوال، توسط 5 گروه ِ بی ارتباط با هم، و همگی منتسب به "بسیج شریف"، طی 2 ماه (حالا بماند که در 3-4 سال گذشته بیش از 10 گروه!!!!!) علامت خوبی نبود! یعنی اینقدر عاجز بودیم از تعامل با هم ؟؟؟!!!

ابتدای سال تحصیلی تلاشهایی شد برای به توافق رسیدن ِ برادران و خواهران روی تعریف ِ "مجمع شهید بهشتی. اما از یک طرف فقط لفظ "دانشکده ای شدن" فریاد می شد و از یک طرف فقط لفظ "حاجآقا فلاح" !!! (ریشه ی دردسر را در همین تاکیداتِ طرفین، هنگام معرفی ِخود بجویید!!! "یا اولی الابصار") چند جلسه دعوا، چند جلسه صحبت، گاهی توجیه شدن ِ کسی ... و نهایتا دلها آرام گرفت به : " خب ما می خوایم روی "قالب تشکیلاتی" مجمع کار کنیم و شما روی "محتوای تئوری" ِ مجمع... در نتیجه مجمع شهید بهشتی برادران تعریف می کنیم و مجمع شهید بهشتی خواهران و گاهی هم در صورت نیاز یک هماهنگی ای بین این دو باشد(نیازی که ظاهرا هیچوقت نبود!!!)" !!! (و این یعنی اینکه اینبار هم "موسی به دین خود عیسی به دین خود" ) و واقعا همه آرام گرفتند! و بنظر کسی فاجعه رخ نداده بود! ما واقعا اینقدر عاجز بودیم از اندکی انعطاف نشان دادن؟ از اندکی اعتماد به یکدیگر؟ و اینقدر تحمل غیر خودمان دشوار بود؟و یا اینقدر بی رغبت بودیم به اینها؟ واقعا اینقدر نمیدیدیم اینهمه اشتراک را؟ یا اینقدر محو همین حرفها بودیم و غیر از آن به گوشمان نخورده بود که درک نمی کردیم " فقط ماییم که چنین اولویتی را حس کرده ایم چنین راه علاجی برای آن جسته ایم و چنین همتی کرده ایم!" (لااقل در شریف) و غنیمت نمیدانستیم اینهمه اشتراک اصولی و کلی را (مراجعه به تعریف اهداف ِ طرح رشد و tsb که هر کدام را در قسمت مربوطه آورده ام) و چشممان فقط همان نقطه ی اختلاف را می دید و پررنگ می کرد؟!

چه چیزی باید این دو مجمع را به هم می پیوست؟ هدف ِ مشترکی که همه می دانستند که با هم بهتر محقق خواهد شد؟ یا صِرفِ مختلط بودن مخاطب(مشابه نگاه برخی برادرها)؟ یا صرف ِ "رسم بودن ِ کار مشترک"؟ یا توهم ِ وابستگی(از جانب برخی خواهران مثلا بخاطر سلسله مراتب بسیج که بالاخره هر کاری باید تائید مسئول برادران را جلب می کرد و این حرفها) یا...؟؟؟؟؟

یا نه! هدف یکی بود، و تا حد زیادی راه هم یکی بود(منتها با اطمینان می گویم این برای هیچ کسی(بجز خودم !!!) انگیزه نبود! و اساسا همه منکر ِ این اشتراک بودند!(آخر "عده ی سطحی وترقه بازی ِ فرهنگی کُن" با عده ای "بخور و بخواب و رشد کن" چه اشتراک هدفی می توانند داشته باشند؟!) )

،پس اصلا چه چیزی موجب میشد با وجود ِ مبداء یکسان(وضع موجود جامعه و دانشگاه و اولویتهایی که توجه ِ دو طرف را بطور یکسان جلب کرده بود) و مقصد یکسان (تصویر مطلوب جامعه و دانشگاه)و بستر یکسان (بسیج و مجمع شهید بهشتی) و در این قحط نیروی تا این حد همفکر،چه چیزی این دو مجموعه را اینطور جدا و بلکه مخالف هم نگه می داشت؟!

اول گمان میکردم مسئله مقداری "ضعف اخلاقی" در طرفین است...اما مسئله عمیق تر از این حرفها بود... که بضرورتهایی گذرا و سر بسته عرض می کنم:

1. از مثل معروف "دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند! ... " شروع می کنم. به این منظور که هیچیک از طرفین تفوق فکری طرف مقابل را نمیپذیرند. بلکه گاهی حتی اصلا به حسابش نمیآورند بعنوان کسی که ممکن است که حرف قابل شنیدنی داشته باشند! علی الحساب بجای پرداختن به اینکه این بی اعتمادی از کجا آمده، نگاهی دارم به اینکه "اعتماد لازم" از کجا میتواند حاصل شود؟

- بر اثر گفتگوهای شفاف طرفین (یا شناخت مستقیم از طرق دیگر مثل همکاری یا ...)

- با ملاحظه ی موفقیت و کارآمدی طرف مقابل در تصمیمات پیشین(با فرض یکسان بودن ِ معیارهای کارامدی!)

- اعتماد به منابع تغذیه ی فکری ِ طرف مقابل

که واضحا در مورد این همکاری هیچیک از این شرایط احراز نشد. بلکه حتی ...!

2.اصلا چرا حرف از "طرفین" میشود؟! این ادبیات،چنانکه گفتم، متاسفانه از اردوی شمال مشهد ایجاد شد که خود ِ تعریف ِ آن به رسمیت نشناختن ِ کانون رشد بود(در حالی که با توجه به اساس ِ قوی ِ کانون رشد بهتر بود سعی بر رفع نواقص ِ احتمالی ِآن و ارتقا و بهبود هرچه بیشتر عملکرد آن میشد و طی 1 سال تلاش خواهران بر همین بود ) و این دو گروه(کانون رشد و طراحان اردو) (بواسطه ی صرفا یک "فرصت" مشترک) وادار به همکاری شدند و در نتیجه تعاملات دقیقا تبدیل شد به مذاکراتی بین طرفین این قرارداد! و چون اتفاقا همین اردو، ورودی نسل جدید بسیج بود ، این نحوه ی تعامل براحتی در مجموعه جا افتاد! و عادت کردیم به توقع "همکاری" داشتن در شراطی که زمان "تعریف مسئله" و "جستجوی راه حل "و حتی "تدوین طرح عملیاتی " هیچ اهمیتی به باهم بودن ندادیم! و این میشود همان دو گروهی که دو مسئله ی مختلف(یا گاهی دو تا تعریف مختلف از یک مسئله!) دارند و هر کدام گشته و به راهکاری رسیده و حالا موقع اجرا به دلایلی (مثل اینکه دانشگاه به هر حال مختلط است و یا مثلا صرفه جوییهایی در بودجه که صرف دوتا برنامه نشود و یا محدودیت زمانهایی که قابلیت اجرای کار خاصی دارند(مثلا "آخر ترم دوم") یا ... )به همکاری نیاز پیدا میکنند! و البته که به محض رفع دلایلی که "مجبور به همکاریشان کرده بود" هر کس مجددا به راه خود میرود...

3.حضور نا هماهنگ مبلغین (مشاور یا استاد راهنما ؟)در دانشگاه که هر کدام بطور جداگانه منشائ برکات فراوانی شدند اما برنامه ریزی ایشان برای بسیج دانشجویی و بویژه بدون کوچکترین هماهنگی با خود ِ مجموعه ی بسیج یکی از عوامل اصلی معضل مورد بحث بود(توضیح بیشتر در همان لفظ "ناهماهنگ" نهفته است!)

در حالی که نقش "مشاور" طور دیگریست: اینکه وقتی مشخص کردیم که در چه حوزه هایی نیاز به کار داریم _ متخصصین و صاحبنظران ِ آن حوزه را به هر طریق شناسایی کنیم و مشخص کنیم که از هر یک با توجه به قوتها و ...اش چه کمکی می خواهیم _ و بعد با در قالب مناسبی مثلا مشاوره ی حضوری با آنها تبادل نظر کنیم و در واقع تعریف ِ کار از ما تئوری از متخصصینی که پیدا ذمی کنیم و نهایتا تطبیق و ترجمه ی آن دمتناسب با فضای دانشگاه ما هم طبیعتا به عهده ی خود ماست.

4. از جمله آثار این حضور ِ هماهنگ نشده این بود که طرفین گاهی مدافع موضعی بودند که نه تنها از خودشان نبود بلکه گاهی خودشان نیز به حد کافی نسبت به آن توجیه نبودند.

5 .مسئله ی تقسیم کار : با توجه به محدودیت وقت دانشجوها این مسئله اولین و شاید بهترین راهی ست که به ذهن می رسد اما دقت داشته باشیم زمانی تقسیم کار می تواند بطور کارآمد مطرح شود که مثلا یک تیم 10 نفره به 5 سرفصل کلی بعنوان اولویتهای کاری رسیده و همه ی اعضا به یکسان بودن ِاولویتِ همه ی این 5 عنوان اذعان دارند و نسبت به همه ی آنها بطور یکسان دغدغه مندند در اینجا این مسئله و یا بتعبیر بهتر "تقسیم نیروها بین کارها!" موضوعیت پیدا می کند که مثلا به حسب توانایی های اعضا یا... باشد . نه اینکه مثلا هر هسته ی کاری فقط کاری را که خود بعهده گرفته بعنوان "کار" قبول داشته باشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:23  توسط فروزنده  | 

کار تیم محتوایی شمال-مشهد را پی میگیریم! ... تا خلق ِ پدیده ی"جهت گیری تخصصی"!

چنانکه پیشتر گفتم مباحث 1ماهه ی تیم محتوایی اردوی شمال-مشهد(طرح آموزشی تشکیلاتی شهید بهشتی) هرچند اجرایی نشد، اما بستر بیهمتایی شد برای اینکه یک چنان جمعی با هم بنشیند و همه ی داشته های بینشی و انگیزشیِ خود را بریزد وسط و بررسی و نقد کند و به "وفاق" برسد! بر اینکه اصل کار دانشجو چیست؟ (شخصا آن بررسی دیدگاههای رهبر در موردبسیج ،به بهانه ی اردوی غرب که آنهم اجرایی نشد!، هم کمک بیشتری در این راستا بود برایم! و یا شاید مُهر ِ تائیدی!) این شد که با آغاز ترم جدید، من و خانم سعیدینژاد، فایل این موضوع را مجددا باز کردیم ! شروع : گفتگو و رایزنی با "مجمعیهای "علم و دین"ی شده"! خانمها هداوند،احدی، بهزادی :

یک واحد پژوهش داریم، متشکل از یک سری انجمن علمی (با توجه به اینکه منشا این طرح از بچه های دانشگاه امام صادق بود، پرداخت ِ بیشتر ِ طرح به علوم انسانی نسبت به سایر زمینه ها، طبیعیست) : انجمن علمی ِسیاسی- انجمن علمی ِ فرهنگی - انجمن علمی ِ اجتماعی - انجمن علمی ِ اقتصاد - انجمن علمی ِمدیریت - انجمن علمی ِ حقوق - انجمن علمی ِ صنعت و فناوری - انجمن علمی ِ روش شناسی

این انجمن اخیر (روش شناسی) در جستجوی "روش ِ دینی ِ تولید علم" است. و تا زمانی که این انجمن به نتیجه نرسیده،یعنی روش ِ اسلامی ِ تولید ِ علم را نمی دانیم، در دوران ِ "گذار" هستیم. شما می توانید مثلا با انجمن علمی "صنعت و فناوری" مرتبط باشید. ماموریت این انجمن در دوران گذار، حول دو محور است : "اصلاح وضع موجود(با سازو کارهای مدیریت تکنولوژی)" و "طرح استراتژی(غیر غربی، ومنطبق با سند چشم انداز بیست ساله ی نظام) توسعه ی صنعتی" .

با توجه به این که مراحل تولید علم (فعلا) "واردات علم -> بومی سازی علم -> تولید علم" است؛ کار محور اول، در واقع پیگیری و مدیریت ِ فرآیند ِ کاهش ِ تدریجی ِ واردات و متقابلا افزایش تدریجی تولید است. برای این کار ما بدنبال ایجاد "شبکه ی تحقیقات علمی" هستیم.

یک آسیب وجود داشت: بچه های مذهبی-اجتماعی معمولا با این حرفها که مواجه می شوند هوای "رشته های انسانی" به سرشان می افتد و دل از "فنی" بر میکنند که "خدمت به نظام نوپای اسلامی آنجاست!و تا مشکل مدیریت و... حل نشود مهندس به کار نمی آید و..." می خواستیم بچه های دانشکده ها ضمن اینکه دید هدفمند و جامع و از بالا و بقولی "مدیریت تکنولوژی" به رشته ی تحصیلیشان داشته باشند، "جبهه ی فنی" را هم رها نکنند!(کاری که بچه های نسل قبل عمدتا کردند!)

- (ما:) الآن بنظر شما مثلا بچه های شریف باید به "شبکه سازی" کمک کنند؟ یا اینکه به عنوان یکی از حلقه هایی که در آینده (کِی و چگونه؟!) به این شبکه خواهد پیوست، توان فنی خود را بالا ببرند؟

- (آنها:) بنظر ما بچه های دوره ی کارشناسی بهتر است در فرهنگسازی ِ ضرورت تحقیقات ِ شبکه ای کمک کنند.

بر این اساس و با احتیاط(!) برای برنامه ی "یکشنبه ی آخر مهر"(که شرحش در قسمت بعدی،tsb ، می آید) موضوع را اینچنین تعریف کردیم! و از آقای فلاح هم همین را خواستیم که البته هیچ مطمئن نبودیم ازاینکه چطور خواهد بود؟!تا بحال ارائه ی این بحث را از حاجآقا فلاح نشنیده بودیم! لُبِّ بحثشان اینکه :

«سال 78 خبر پیچید که "رهبر قرار است به قم بیایند" ادارات و نهادهای مردمی آماده ی استقبال شدند و ...و رهبر آمدند منتها بی هیچ مقدمه ای به "حوزه ی علمیه" رفتند و با اساتید مطلب مهمی را چند ساعتی به بحث گذاردند و بی هیچ مؤخره ای، به تهران بازگشتند! این مطلب مهم :" نیاز انقلاب به نرم افزارهای اسلامی" در زمینه های مختلف مورد نیاز کشور بود که مخاطب این مطالبه دقیقا قشر علمی جامعه یعنی حوزه و دانشگاه بود(و ما (دانشجو وطلبه) کجا بودیم؟!)... 8 سال می گذرد، و هنوز اتفاقی نیفتاده (یعنی رهبر کماکان همین مطالبه را دارند!) چرا؟برای برآوردن این نیاز باید اولا بچه ها واقعا متخصص شوند. که برای خود ِ این متخصص شدن، باید اولا زمینه ی تخصصیشان را "درست انتخاب کنند" و ثانیا در تحصیل در این انتخاب صحیح، موفق باشند. و ثانیا اگر هم متخصص شوند، "استراتژی خدمت" ندارند! جاهای کلیدی ِکار را نمیشناسند ، و فاقد ِ یک سری فاکتورهای "خوب وارد شدن" به این "جاهای کلیدی هستند از جمله ی این فاکتورها، "جمعی وارد شدن" و "بابرنامه وارد شدن" است. که می طلبد از همان زمان تحصیل، بدنبال این مهم بود. »

گویا تکه های به هم ریخته ی پازل ذهنم (که همگی موجود بودند) با تکانی در جای خودشان قرار گرفتند(این تعبیر را از رحمتی کش رفته م!) گویا یافتم "وظیفه"ای را که 2 سال در جستجویش بودم! شاید الآن بدیهی باشد اما آنروز واقعا کشف بزرگی بود! (از رهبر هم هنوز آنطور تصریحی که در دیدارهای دانشجویی ِ سمنان و مشهد و بعد از آن دیدیم، کسی ندیده بود!) نوشتم ! نوشتم و فرستادم به همه ی دوستان و اساتیدی که این 2 سال کمکی کرده بودند به این جستجو...(نوشتم و1ماه بعد تقدیم کردم به "مستضعفین" برای چاپ به مناسبت 16 آذر):

«

جمعه ی آخر رمضان، انتهای شرقی خیابان آزادی، جمعیت.

می شنوم:" یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا" ...تکرار میکنم:" یا ایها المسلمون اتحدوا اتحدوا" . دلم هم با من تکرار کرد، حتی چند بار هم بدون من!

می شنوم: "ال... اکبر" ...تکرار می کنم :" ال... اکبر"دلم فکر کنم ولی ساکت باشد...

می شنوم :" وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد" ...تکرار نمی کنم ؛ دوست ندارم دروغ بگویم . از کوتاهی نگاهم احساس حقارت می کنم، مگر حتماً باید به انضمام کلاه آهنی و آریجی باشی ولابد مقابل تانک تا حکم جهاد را سنس کنی؟!

حکم جهاد را همان روزی دادند که اتفاقاً بند پوتینها داشت باز می شد!(پیام امام )یا اصلاً بگو همان ۲۸ سال قبل که ادعای "در انداختن طرح نو"ایران را را تاریخ ثبت کرد، ... طبیعتاً طرح نو نرم افزارهایی می خواست و سخت افزارهایی، فوریت نیازهای سخت افزاری - بهمراه قحط نیرو - نخبه های نرم افزاری نهضت را پای سخت افزار خرج کرد! و ناچار نرم افزار سپرده شد به دانشگاه...سیستمی که ورودی اش شده خروجی های کلاسهای کنکور تضمینی و مدارس غیر انتفاعی و ...و نهایتاً فیلتر قناس کنکور. و خروجی اش پیروزی های پی در پی ربوکاپ و مدالهای المپیادهای "علمی" گوشه و کنار جهان،...، بعلاوه ی ورودی های کنکور مقطع بعدی ، چشم به راههای پذیرش ام ای تی ،لیسانسه های پرتوقع ناکارآمد - و البته بدون کار مانده - ، ... و غرورانگیزترین محصولش هم انبوه paper های منتشره از استاد یا دانشجو، پاسخی - با تمام وجود - به سوالات علمی ـ تخصصی صنعت قطبهای اقتصادی جهان و البته از بودجه ی پژوهشی یک کشور جهان سوم!!! در ازای نشانی و لقبی و سوتی و کفی ... بعبارت واضح تر : بهره کشی هرچه بیشتر از سخت افزار (سیستم آموزشی) کشورمان در اجرای مو به موی نرم افزارهای(محتوای آموزشی) سارشی آنهایی که روزگاری دهان ا.و بود و مشت محکم ما(!). و با این اوصاف لابد منتظر ظهور موسی ای در دامن فرعونیم! و زهی تصور باطل، که فرعون هم از یک سوراخ ، دو بار گزیده نمی شود!

پس تا اینجا رسیدیم به دانشجویی که ملتفط این موضوع شده که ظرفیت یک "سلف سرویس علمی" تا کجاست؟ و توقع تولید نرم افزار از همان جریانهای "خودجوش" دانشجوییست. پس سرش را بالا می آورد تا ببیند، کلانتر و اجتماعی تر - چنان که ابتدایی ترین لازمه ی ماموریتی اینقدر سنگین است - بالاتر و بازهم بالا تر و "تق!" ، ببخشید "سقف"ی بنام جناحهای سیاسی را فراموش کردم! ...

اینکه چه کسی خواسته است که "حد اشباع " درک و درد دانشجو حتی از احزاب پایین تر نگه داشته شود ؟ (در اندازه ی این تشکل چه کرد و دبیر فلان جمعیت چه گفت و ...)مجال بحث دیگری می طلبد . روی این قلم با مایی ست که ته دلمان - بفهمی نفهمی - شرمنده ایم از همه ی آنهایی که توی مدارس سه شیفته با چهل، پنجاه نفر همکلاسی دیپلم گرفتند ـ یا حتی نگرفتند! ـ تا من وشما - از کانال سمپاد یا غیر آن - "شریفی" شویم ... مایی که شاید بدمان نیاید اگر روزی بتوانیم درصدی را از اینهمه آمپری که طی حداقل چهارده پانزده سال تحصیل(؟!) از جامعه ی محروم سخاوتمندمان کشیده ایم به سیستم برگردانیم، کاهی را از کوهی که بر گرده اش بار کرده ایم ، خودمان بردایم.

ما متعلق به آینده ایم - آینده ی همین مردم - و طبعاً "دیروز" و "امروز" فقط پله هایی هستند که بر فرازشان بیاستیم و پله های بعدی تاریخ را راست تر و مستحکم تر و بلند تر بنا کنیم.

"ریشه "های آلام اجتماع باید در تیررس اعصاب و نگاههای ما قرار گیرد (هیاهوهای سطح را بهلیم برای آنهایی که توان پیشتر رفتنشان نیست). درک کنیم ، درد بکشیم و درمان بیابیم و از همین امروز.

»

بعد از آن رایزنیها با بچه های علم و دین را یک مرتبه با حضور حجه الاسلام فلاح ادامه دادیم و یک مرتبه ی دیگر با حضور ایشان و آقای مظفری نیا ،مسئول طرح علم و دین، (که البته منتج شد به پیوند مدرسه ی معصومیه ی قم با علم و دین و سر شریف بی کلاه ماند!)

حاجآقا فلاح ارجاعمان داد به سید علی موسوی(با توجه به سابقه ی اخیر ایشان در دانشگاه فردوسی) . بین الطلوعین ِ اولین جمعه ی پیشرو به خوابگاه آمدند. اندکی گلایه از ایشان و بدقولیشان! و توضیح ایشان که :"قرار است امور برادران با من باشد و امور خواهران با حاجآقا فلاح"!!!!!!![و این در همین حد هم یعنی پنبه شدن ِ خیلی از رشته های ما ! حالا عواقب بعدی آن که بوضوح پا توی کفش مجموع ی بسیج شده بود و هر جایی که نگاه می کردی اثری از آثار این مدیریت ِ دوگانه(یکی شورای مرکزی بسیج یکی هم شورای این مبلغین خودجوش در قم) مشهود بود! و جالب اینکه هیچکدام هم طرف مقابل را در شان این نمیدیدند که با او در این مورد هماهنگی کنند!و... بماند!] بعد مقداری به جریانشناسی "نگاه به علم" در ایران اشاره کردند(از فردید تا حسین نصر تا آوینی تا فرهنگستان تا رهبر...) و بعد پیشنهاداتی دادند دقیقا منطبق بر پیشنهادی که ما دادیم! و توصیه ای در ادامه داشتند که فعلا این بحث را با برادرها مطرح نکنید. و همین!

دنبال تعریف اساسنامه و زمانبندی برای کارمان بودیم (هرچند فهیمه کنکور داشت و پروزه ی کارشناسی و عاطفه هزار و یک کار حلقه و مطالعات زنان و من هزار وو یک درگیری ِ ورودیها و جنبش و کارآفرینی و ...) اما انگیزه ی این کار به قوت خود باقی بود (در مورد خودم شاید بتوانم ادعا کنم که این اولویت اولم بود! این "مظروف" بودو هر کار دیگری ظرفی برای آن! این نیاز و مسئله ی بومی ِ خود ِ خودم بود!و مهمترین مسئله!) لذا آهسته و پیوسته میرفتیم.

از چند نفر از 84یهای خوابگاه دعوت کردیم که کم کم همراه کار شوند. دو جلسه ی اول به گفتگو در مورد مشکلات علم و دانشگاه و ... هرچقدر به ذهن بچه ها می رسید ، گذشت .هداوند هم در جلسه شرکت کرد و علیرغم پیشبینی ما ، عجیب مورد استقبال بچه ها قرار گرفت!(و ما دیدیم که نه! انگار عده ای هم هستند که "می کشند"برای این بحث!!!) بچه ها سعی می کردند خودشان هر کدام از این 3 نگاه را تعریف کنند، مولفه هایش را برشمارند و ضعفها و قوتهایش را و مصادیقی در تاریخ یا در اطراف برایش پیدا کنند... بعد از 3-4 جلسه ی 2 ساعته جزوه ی20 صفحه ای تمام شد(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... بحث حاشیه های خیلی خوبی داشت و بعدها دیدم که 100% جا افتاده برای بچه ها و "بومی شده"براشون... و باید این حسن انتخاب و تیزی ِ خانم هداوند را جدّا تحسین کرد) بعد از آن بچه ها اعلام کردند که "فقط مطالعه" تا همینجا کافیست؛ و به فکر بستر عملیتری باشیم. و خب به حساب ما باید وارد همان کاری میشدند که ما داشتیم دنبال می کردیم(این "باید"ی که گفتم، یعنی گزینه ی دیگری نبود!) که خودشان بحث "انجمن نخبگان" که به تازگی در حال "بازتاسیس" شدن بود را پیشنهاد دادند و تصویب شد ...

کارمان را پی می گرفتیم با صحبت کردن با هر کسی که حرفی در اینباره داشت "دکتر گلشاهی" استاد مرکز معارف که نصف کلاس اندیشه2 اش را اختصاص به جریانشناسی "رابطه ی علم و دین" در جهان اختصاص میداد؛ و با دکتر فیض بخش(موسس مرکز کارآفرینی شریف) که بسیار دغدغه ی "بالاخره دانشگاه ما باید معلوم کند که چکاره است؟ می خواهد مغز صادراتی تحویل دهد یا استاد دانشگاه یا مهندس کارآفرین؟! و..." و البته سوابقی هم از پیگیری بحث "منابع و موانع فرهنگی دانشگاه شریف" مربوط به سال 69(!!!) داشت وو خیلی هم از گروه استقبال کرد؛(بعد تر هم یکی دو بار پیشنهاداتی به گروهمان داد که رد شد!)

در طول این مدت گزارشاتی شفاها به حاجآقا فلاح می دادیم و ایشان کلا در جریان بودند و دائما هم تشویق می کردند این کار را و از افقهای روشن پیش روی آن می گفتند و ما هم انرژِکتر پیش میرفتیم.(منتها متاسفانه این موضوع را از همان آغاز به خودم قول داده بودم تا بجایی نرسیده، مکتوب نکنم! این است که برای بازگو کردنش منم و حافظه ام!)

در این میان مراجعاتی هم به ایشان جهت انتخاب رشته ی ارشد می شد. و البته ظاهرا این دغدغه(انتخاب رشته) از سمت "نورالهدی"ایها بیشتر هم بود. نورالهدی گروهی بود از یکی از خوابگاههای برادران، که حدود 4-5 سال است طرح رشد را با آقای فلاح آغاز کرده اند و بسیار مورد التفاط استاد تا جایی که گاه به شوخی می گویند فقط با انگیزه ی نورالهدی است که هفته ای یک روز برای تهران وقت میگذارم! و البته از دید "عموم" تاحدی هم "یک جمع موفق" محسوب می شد. و البته ظاهرا آغاز به کارش هم مشابه حلقه ی ما بود(و با همان اشتباه در معرفی !)

جمع این دو ، یعنی گروه 3نفره ی ما(که میخواستیم جای شریف و بسیج شریف را در نهضت نرم افزاری مشخص کنیم) از طرفی و مسئله ی انتخاب رشته ی نورالهدی ایها از طرف دیگر، استاد را بر آن داشت که یکی از ابعاد رشد یعنی بعد تخصصی را به علت اهمیت آن از لحاظ اینکه "طرح خدمت" که در ادامه ی طرح رشد است؛ مبتنی بر اوست،بطور مجزا یک عده ای پیگیری کنند.

دهه ی اول ماه محرم که حاجآقا فلاح بعنوان مبلغ، در تهران حضور داشت(که بحث "بعد اجتماعی اسلام، برگرفته از نگاه علامه طباطبایی، را در همین فرصت ارائه دادند.) زمان مناسبی بود برای شروع اولین گفتگوهای غیر رسمی بین بچه های حلقه ها، در این مورد. که حاجآقا بتعبیر خودشان "مستمع" بودند و می خواستند فضای ذهنی بچه ها را در این مورد بدانند. در این گفتگوها بحثهایی شد از قبیل:

جامعه تعامل ِ روشنی با ما ندارد که "دردش را بفهمیم" / ارزشگذاری جامعه غلط است(مثلا اینکه به مدرک مهندسی ارزش بیشتری می دهد!) ما چقدر می خواهیم پابند این ارزشگذاری بمانیم و چقدر می خواهیم با آن درگیر شویم؟ (مثلا برای کار علوم انسانی هم مدرکهای چشمگیر فنی داشته باشیم تا حرفمان "برو" داشته باشد! یا...) / ظرفیت پذیرش رشته-دانشگاه چه تناسبی با نیازهای کشور دارد؟ / اگر از فضای کلان نهضت اسلامی (از لبنان گرفته تا آمریکا) وارد بحث ِ انتخاب رشته ی تخصصی بشویم، آیا باز هم می توانیم همه ی این رشته ها را در یک اندازه مهم بدانیم؟! / بچه های فعال و غیر بیتفاوت نسبت به کشور، در دوران دانشجویی بدنبال مسائلی دیگرند (که با دید مثبت می توان "پرورش عقل عملی" نامیدش!) کِی به "آینده" و "طرح خدمت"ش فکر کند؟! / با فراگرفتن ِ هر دانشی، داریم آنرا "زنده" میکنیم؛ آیا علوم سکولار ارزش این زنده کردن را دارند؟ / ما همه اش داریم "جلو"مان را نگاه می کنیم که مبهم هست یا نیست، "پشت سر"مان چه؟ آیا می خواهیم در امتداد ِ این راه ِ خود "سازماندهی" ِ خاصی داشته باشیم؟ یا قرار است تا ته ش این سیستم خودجوش و "دیالکتیک" را تشویق کنیم؟! / گاهی نقاط مثبت هم انگیزه ی آدم را میگیرد! / و...

در مرحله ی بعد، ظاهرا بچه های "نورالهدی" ،همین گفتگوها "در حاشیه ی اردوی مشهد" دانشگاه (که عمومیست و در دهه ی دوم بهمن ماه هر سال) مجددا در حضور عده ی بیشتری باز کردند، و دوتا نشست و پرسش و پاسخ هم(در همین اردو) در این رابطه با آقای "تقوی" (هیات علمی دانشکده ی فلسفه ی علم که نظرات متمایز و شنیدنی ای در باب علم اسلامی دارند، که این حقیر بیشترین نزدیکی با "نگاه ره بر" را در این باب از ایشان دیده ام) داشتیم .

گفتم استاد تصمیم گرفتند که یکی از ابعاد رشد، یعنی بعد تخصصی، را به علت اهمیت آن از لحاظ اینکه "طرح خدمت" که در ادامه ی طرح رشد است؛ مبتنی بر اوست،بطور مجزا یک عده ای پیگیری کنند.

و این عده ما بودیم(که استاد گمان می کردند نماینده ی حلقه ی خواهرانیم!)بعلاوه ی نمایندگانی از نور الهدی بعلاوه ی نمایندگانی ازموثرین ِ tsb (که در واقع یکی از حلقه های رشد بودند که به تناسب، استاد راهنمایشان حاجآقا موسوی بود)و استاد راهنمای آن هم "حاجآقا موسوی" باشد ومخاطبش هم اعضای همه ی حلقه های رشد و خروجی ِ آنهم، یک ساعت و نیم فرصت از بعد از ظهرهای پنجشنبه(که کلا در وقت کاری حلقه های رشد بود) که باید این تیم برایش سیر ِ برنامه های مشخصی داشه باشیم و ماموریتش هم "درآوردن ِ منطق تصمیم گیری جوان مسلمان در انتخاب تخصص" است . نگاه کلی این بود :

 

ببینید ، منطق اصلی این بود(است):اولا بواسطه ی تشیعمان یک رسالتی داریم (همان برپایی تمدن اسلامی ، که از قرنها قبل _شاید زمان سید جمال..._ نهضتی به این هدف شروع شده). در ثانی با نگاه به موقعیت(کجای آن نهضتیم؟... دانشجوی ایرانی بعد از انقلاب) و نیازهای جامعه و مولفه ها و توانایی ها و علائق خودمان و  ... باید ببینیم هر کداممان از چه کانالی می توانیم از عهده ی این رسالت برآییم؟ (این میشود تعریف "نقش"که بچه ها به آموزشی ، فرهنگی ، صنعتی و اقتصادی تفکیک کردند...) بعد(مرحله ی سوم) باز هم با توجه به مولفه های جزئی تر و با نگاه "جبهه ای"(تقسیم کار) یک "شغل" (یعنی آن چیزی که دقیقا "مشغله"ی زندگی فرد میشود)مشخص انتخاب می کنیم و در این مرحله"تخصص"های لازم برای این "شغل"ی که با این منطقُ مشخص شده را کسب می کنیم...

(حالا مقایسه کنید با فرایند انتخاب تخصص خودمان : 18 سال مدرسه... کنکور... رتبه... رشته_دانشگاه ... !)

و چشم انداز نهایی تشکیل جمعهایی از حلقه های رشد، با طرح خدمت ِ مشخص بود (که هنوز حاصل نشده)

اولین ماموریت اصطیاد سوالات در این موضوع و نظام مند کردن این سوالات و جمع آوری و داکیومنت کردن ِ آرائ هر کسی که در این باب و ابواب مرتبط سخنی گفته است و لیست کردن زمینه های مطالعاتی مرتبط(فلسفه ی علم،غربشناسی،جامعه شناسی،مدیریت تکنولوژی ، سند چشم انداز، آینده پژوهی و ...)

منتها طرح این بحث خیلی خیلی زود بود و بچه های حلقه را فقط فقط بر حیرت افزود! و دردسر جدید...

از طرفی هم اینطور "تیم تحمیلی و استاد تحمیلی و مخاطب تحمیلی و ماموریت تحمیلی و خروجی تحمیلی" و... به هیچ وجه مناسب کاری از این دست نبود(کم کم من و فهیمه کشیدیم کنار) تا چه رسد که تازه چنان که گفتم دغدغه ی نورالهدی اساسا متفاوت بود با دغدغه ی ما! و برای بچه های tsb هنوز هیچ یک از این امور اهمیتی نداشت...و ضمنا آنقدر کوچک گرفتن هدف هم ذهنمان را می بست هم دستمان را !...

بهر روی کار تقسیم شد به دو بخش "استعداد شناسی" و "آشنایی با زمینه های مختلف خدمت" که این زمینه ها به سه قسمت " اقتصاد وصنعت" "فرهنگ" "آمموزش" تفکیک شدند و صاحبنظران هر عرصه به ترتیب برای آن یک و نیم ساعت ِ عصرهای پنج شنبه دعوت شدند. که فایلهای صوتی و متنی ِ جلسات موجود هست. و آن سه گروه به اجبار همراه شده، از هم جدا شده اند! و تا کنون "با حوصله" (بخوانید : کج دار و مریز!) به راه خود ادامه می دهند! من هم گاهی سری میزنم اما متاسفانه آنهمه حوصله ندارم و...!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:13  توسط فروزنده  | 

حلقه (یا بگو "طرح رشد... یا بگو بچه های حاجآقا فلاح ...یا ...)

در ادامه ی حضور حاجآقا فلاح در تابستان و همراه شدن عده ای از بچه ها، ابتدای سال تحصیلی جدید چهار نفری(سعیدینژاد، میرزاخانی، من و یک دوست دیگر که با بچه ها نماند) رفتیم که برنامه ی حاجآقا را و چشم انداز و توقعاتی که از این طرح دارد بپرسیم. 4 ساعت بیشتر شنیدیم، جالب بود و هیجان انگیز، آدم را به تحسین و همراهی وامی داشت(با هر رویکردی که داشتی!) همیشه همینطور بود صحبت کردن در مورد ِ چشم انداز و انگیزه و اهداف طرح...

- "رشد معطوف به تحول اجتماعی"

- "رشد ِ مسئله محور، نه رشدِ کور ِ منابع محور"

- "جهت دهی به زندگی جوان مسلمان و کادرسازی برای نهضت تمدنسازی اسلامی(کاری که بعد از انقلاب، همه، حوزه، آموزش و پرورش، صدا و سیما،... به امید یکدیگر رهایش کردند!)"

-خلاصه بگویم از مجموعه ی توضیحات ایشان(جسته و گریخته و در طی یکسال!):

- هدف طرح : در بعد فردی: تربیت نیروهای فرهیخته،رشید، و کارآمد در ابعاد اخلاقی، تخصصی،اجتماعی، و در راستای تمدن سازی / در بعد اجتماعی: ارائه ی یک جمع الگو / یک جمع اینچنینی ِ رفیق، سرمایه ی جدی ایست، که راجع به نقششان در جامعه و و نهضت تمدن سازی و دین و... صحبت کرده و به وفاق رسیده اند و با هم روابط عاطفی دارند و کارشان را می دانند(این جمله ی آخر توی جهتگیری تخصصی پیگیری می شد)

- با تاکید بر قرائتی اصیل، نوگرا، تمدن ساز از دین . که کارآمدی دین را در عمل اثبات کند.

- در این مباحث، تا می توانید "پُرتوقع" حاضر شوید؛ خواهید دید که دین "کم نخواهد آورد"!

- طرح را ما هرجا بردیم(شورای عالی انقلاب فرهنگی، رایزن فرهنگی ایران در لبنان و...) چنان عطشی دیدیم که :"ما باید با این با جهان اسلام مواجه شویم"! ... یکی از خلاهای نرم افزاری جدی است: نمی دانیم اسلام (که اساسا ادعا دارد یک مکتب تربیتی ست!) چه چیزی می خواهد تربیت کند؟!(مشروح طرح در صورت علاقه ی خونندگان ضمیمه می شود!)

منتها ... در همان جلسه ی توافقات ِ ابتدایی رای اکثریت بر این قرار گرفت که طرح اینطوری معرفی نشود! تا مخاطب دچار "خود بزرگ بینی" نشده و از طرفی هم" توقعش اینقدر بالا نرود که دیگر رشدهای کوچک و پیشروی ِ نرم ِ ابتدای راه را نبیند"... و طرح چگونه معرفی شد؟ : "دوست داری هم با خدا پسرخاله(ببخشید، دخترخاله!) باشی هم "موفق" باشی؟!...بیا طرح رشد! ..." یک نگاه 100% "خودمحور" ...!!! این از یک طرف خود بخود افراد خاصی را به گرد جمع می کشید، و مثلا عاری بود از نیروهای "چراغی که به مسجد رواست به خانه حرام است"(که تعریف ِ حاجآقا فلاح از بسیجی ِ مطلوب است)؛ و از طرفی استاد را نیز مجبور می کرد به ارائه دادن ِ متناسب با این جمع... ؛ موجب میشد که خود ِ جمع هم یک "تیم" یک "گروه ِ رفیق ِ هم هدف" ... همان "سرمایه" ی مد نظر ِ استاد نباشد! یک جمعی که هرکس برای نیاز شخص خودش در آن قرار گرفته و هیچ نسبتی میانشان نیست... (و حالا 2 سال اهتمام دوستان،سعیدینژاد و میرزاخانی، همین بود که این عده را تبدیل کنند به "یک تیم ِ رفیق" که یکدیگر را در معادلاتشان میبینند!)

بتعبیری با نگاه و طیفبندی ذیل ؛ که گمان می کنم می تواند اکثر آدمها یا لااقل شریفیها را پوشش دهد .دو سر این طیف ابتدائاً دو تیپ شخصیتی را مورد اشاره قرار می دهد که اگر بر محاسن هر دسته تکیه شود می توانم با دو عنوان "کوشش محور" و "بینش محور" تعریفشان کنم . مشمولین یک منتهی الیه مقیّدند به انجام کاری که در پیش رو دارند ، مسیری را که به شان پیشنهاد شود با جدیت می پیمایند(این مسیر ممکن است درسی ، علمی ، سیاسی ، فرهنگی ، مذهب ، یا ... باشد. ویژگی مشترک "قوی پیمودن راهی ست که در انتخابش چندان نقشی نداشته اند"...) . در سمت دیگر با شخصیتهایی مواجهیم که عمده ی دغدغه شان عمیق تر و بسیطتر دیدن است عمدتا پارادایمهای متعدد فکری و مدلهای مختلف زندگی را تجربه یا دستن کم مطالعه کرده اند و البته معمولا ً ذهنی اینچنین پراکنده مانع از این می شود که ایده ای را به سرانجام ِ خروجی دادن برسانند و این احساس که احتمالاً حرفی بهتر ازآنچه تا الآن می دانم هم هست بیشتر در حالت عدم یقین و بی موضعی قرارشان می دهد ؛ و علیرغم آنچه شاید به ذهن برسد از این نمونه کم هم نداریم! و بعد از این مقدمه ی نسبتا مفصل ، بچه های ابتدای حلقه، را عمدتا در دسته ی اول قرار می دهم.

از دیگر مولفه های این بچه ها "کم اعتراض کردن" بود. البته فقط "اعتراض به استاد" کم بود والّا... و جسارت "شروع مستقل" و ایده های ابتکاری و... جایی در طرح نداشت(آنطور که معرفی و پیاده شد؛ وگرنه در "تئوری"کار اتفاقا به عکس)

این ترکیب حلقه بعلاوه ی اصرار استاد بر "تا زمانی که گرد وغبار ِ "راه اندازی" ننشسته، سراغ "جذب" نروید . " یک فضای خاصی در داخل و خارج از حلقه نسبت به حلقه ایجاد کرد که گذشته از اینکه منشا بسیاری اتهامات و برچسبهای کذب به حلقه و شخص استاد(تا حد ِ "شعبه ی انجمن حجتیه"!!!) شد ، بلکه به زعم من ، اینطور تعریف کردن ِ اعضا، فرسنگها هم کار را از هدفش دور می کرد." این اختلاف اول ِ من با حلقه بود. بعدتر اینکه "مگر نیازهای مطالعاتی همه یکسان است که نسخه ی یکسانی به اسم مثلا طرح رشد برای همه شان بپیچیم؟"..."آرمانگرا بودن را داریم با اجرایی بودن خلط می کنیم" " مشخص شدن طرح توسط عده ای خاص، توان ریسک و ابتکار و جریانسازی را از بچه ها میگیرد." و مشکلات بیشتری که در بحث جهتگیری پیش آمدکم کم میان ما و حلقه فاصله انداخت...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 14:11  توسط فروزنده  | 

ترم جدید شروع شد و اولین چالش پیش رو "چارت بسیج خواهران" بود. چارتی که تلاش برای برداشتن دیوار ِ فکری-اجرایی را ادامه دهد.چارتی که جای جه الاسلام فلاح(که بالاخره راضی به همکاری شده و مورد استقبال خیلیها هم قرار گرفته بود و انصافا طرحهای ارزشمندی هم داشت!) در آن مشخص باشد. چارتی که از دستاوردهای شمال-مشهد استفاده کند،که باید جای کانون رشد را ، که بوضوح ناکارآمد ارزیابی میشد، پر کند(و نمیدانم چرا به "عیب یابی و درمان" کانون رشد کسی فکر نکرد؟! شاید چون "کسی" در کار نبود از موسسین(دلسوزهای) کانون رشد!و ماشاالله که چقدر هم، قبل از رفتنشان، دیگران را درگیر با تئوری کانون رشد کرده بودند!!!خلاصه "کانون رشد" مثل طفلی یتیم، بساطش جمع شد!).چارتی که کتبخانه را فعال کند. چارتی که ؛بعنوان بسیج "خواهران" به مجهولات واقعی ِ فضای "دختران شریف"هم بپردازد . و نهایتا چارتی که مبتنی بر توان نیرو انسانی ِ موجودمان هم باشد!

دو هفته،سه هفته، یک ماه. تحت ِفشار سعیدینژاد بود که باید مسئولیت بسیج را واگذار میکرد و می خواست دلی آرام و قلبی مطمئن داشته باشد! و بنده که طبق معمول بدون هیچ مناسبت حقوقی ای در کنارش بودم!( البته شاید هم مناسبتش همان "محور تشکیلاتی"ای بود که در 6 محور تابستان به من – و مهرابی- واگذار شده بود) پیشنهادها طرح میشدند و خط می خوردند.طرح میشدند و خط می خوردند طرح میشدند و خط میخوردند... انگار واقعا "گره" خورده باشد. هر بار یک جایش میلنگید! و نهایتا چارت کذا درآمد و سجده ی شکری واجب کرد!

:

- شورای مرکزی خواهران(خانم دبیران)

o مجمع شهید بهشتی(خانم میرزاخانی)

• تیم مطالعاتی "مدل زندگی دانشجوی مسلمان" (خانم سعیدینژاد)

• تیم مطالعات زنان (خانم سعیدینژاد+خانم هاشمی)

• طرح ورودیها (من اینجا بودم!)

• حلقه های مطالعاتی خودجوش (اینجا هم بودم!)

• کتابخانه(خانم احمدی)

• برنامه های رشد محور (در سطوح مختلف)(خانم احمدی)

• پشتیبانی واحدهای بسیج (این قسمت عهده دار پیدا کردن مشاور در امور مختلف واحدهاست)

o واحدها

• سیاسی(خانم موسوی تبار)

• فرهنگی (خانم سالم)

• علمی ( + دانشکده ها + گروه نانو)(خانم خادمی)

• خوابگاه(خانم نورمحمدی)

خلاصه سخت بود.اصلا سختی سال سوم از همینجا شروع شد! اما سخت تر از آن زمانی بود که ته ِ دو ترم مواجه بودیم با یک مجموعه ی بی سر و ته! که هر ناظر داخلی و خارجی ای معتقد بود که : کأنّ لم یکن چارتاً مذکورا !

چرا؟ دلیل غریبی نداشت! یک نفر فکر می کند یک نفر دیگر اجرا! و چه توقعیست که اجرا شود آنطور که خواسته ای؟! کدامیک از افرادی که قرار بود در این چارت نقش بیلفرینند در فرآیند تهیه ی آن بودند ؟!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 9:57  توسط فروزنده  | 

 

مقدمتاً ! یه کم درددل...)83یی!)

موجودی که دو سال اول دانشجویی را در جستجوی تعریف نقش و وظیفه ی دانشجو ست و دو سال آخر(با فرض 5 ساله خواندن!) را در حال جمع بندی و نتیجه گیری ِ دوران دانشجویی!و بفکر تعریف نقش و وظیفه ی "پس از دانشجویی"!!!؛ طبیعتا باید سال سوم سال ثمردهی او باشد. و سال سوم ما هم نسبتا اینچنین بود. سالی که کوچکترین کاهلی ها می توانست بزرگترین خیانتها باشد(چنانکه بود...) پرکار بود و پرماجرا. نقاط مثبت خیلی جدی داشت و نقاط منفی خیلی جدی.سال تلاشهای امیدوارانه ای که سر بزنگاه، میخوابید! چرا؟ مقصر چه کسی بود؟ دوستان؟ که تنهایم گذاشتند؟ و مگر آن سال کی بود که تنها نبود؟! یا روزگار؟! که ما را 83ای کرد! و شدیم پِرتی های تحول ِ بزرگ دانشگاه ، نسل دوران گذارِ بسیج، لا الی هؤلا و لا الی هؤلا. هم وابسته به سال بالاییها هم منقطع از سال بالاییها! همدر اندیشه ی کار جدی و اصلاح بسیج، هم اندک و نامنسجم. ما(83ایهای بسیج) در مجموعه ای(از 81یها و 80یها و بعضا 79یها) وارد شدیم که منظم و سر براه مسیر خود را می رفت. ما هم عنصری شدیم از همین نظم.و البته نظمی که کم کم به ناکارآمدیها و کهنگی های خود هم معترف شده وبه فکر جایگزینی برای خود بود(گفتم طرح ورودیها و کانون رشد، از همان سال ورود ما در دست بررسی و طراحی بود برای ورودیهای 84-یعنی ما نه جز طراحان بودیم و نه مخاطبین! منتها صرفا بر اثر کنجکاوی، "در جریان"بودیم!!) 81یها که رفتند شدیم سال بالایی!(82ای هم تقریبا نداشتیم!یا در وضعیت خودمان بود) به همین سادگی!در حالی که حتی فرصت اندک آشنایی هم نداشتیم! تا چه رسد به اینکه لااقل 1 بار از نگاهمان بسیج با هم صحبت کنیم. تا چه رسد به اینکه در مورد اولویتهای کاری با هم صحبت کنیم! تا چه رسد به قوام و انسجام و آمادگی برای پذیرای نسل بعد بودن. اندکی بزرگتر از همراه شدن با تحول و اندکی کوچکتر از مدیریت آن. "دانستن و نتوانستن" مشخصه ی دردآور 83ایهای بسیج بود. درست مثل وقتی که کسی داستان "رستم و سهراب"میخواند!یا باید خود را به بی خیالی میزدی یا ببینی و بدانی و نتوانی.(رنج ِ همین هم بود که سال بعد ما را به بیخیالی کشید! رنجی که هنوز هم به محض یادآوری ش می آید.)

بگذریم.فرافکنی نمی کنم. بهر حال متهم ردیف اول این پرونده خودم بودم! با کم کاریهایم در عین اینکه 1 سال 6دانگ حواسم همینجا بود! از موانعی که بود، تلاش کردم و راه رفع هم یافتم اما حوصله ی آزمودن ایده ها و طرحهای "روی کاغذ کامل"... به بهانه ی "من این کاره نیستم!"... از معماهایی که فهمیدمشان ولی جرئت درگیر شدن باهاشان را نداشتم که "تنهایم!" ...و امروز میبینم خسارتهایی را که بعد از 2 سال ردپای فلان "دودره کردن ِ کوچولو"ی خودم درش موج می زند!... و ندامت و شرمندگی و حیرت! از غفلتهای کوچکی که رشته های ماهها هوشیاری را پنبه میکند!

سعی می کنم از اینجا به بعد یک مقدار فیتیله ی احساسات را پایین بکشم!(هر چند راحت نیست!) چون موضوعات مختلف موازی پیگیری میشد، بحث را موضوعی تفکیک و بررسی میکنم، و بیخیال تقدم و تاخرات زمانی!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۷ساعت 9:55  توسط فروزنده  | 

این جمله را دکتر "احسان" گفت در جواب کسی که بعد از معرفی ِ اینشان 3-4 کتاب را، پرسید "بالاخره رفرنس درس کدومشه؟!"

"یکی از عادات بدی که شما (نمیدانم منظورش ما ایرانیها بود یا ما خروجیهای سیستم آموزش و پرورش یا ما مثلا شریفیها یا چه؟) داریداین تقدسیه که برا "کتاب" قائلید!... خودتونو وابسته و منحصر میکنید به 1 کتاب بعنوان درس...(و ذکر ِ یه سری خاطرات از مدرسه ی بچه هایشان زمانی که برای فرصت مطالعاتی ...) از اول یاد گرفته ایم «بهترین دوست کتاب... من یار مهربانم...و...» اینطور نیس؛ کتاب رفیقه برای آدمهای منزوی ای که عاجزند از داشتن رفیق!...

من این کتابهارو میگم  خاصیتش اینه که اولا اگه کسی با همه شون در ارتباط داره درس رو خیلی جامع تر یاد می گیره و در ثانی، شما میتونید به حسب «علاقه تون» یکی رو انتخاب کنید! اگه یه کلیتی از همه ی مباحث میخواید، اولی. اگه از مدل کردنهای پیچیده ی ریاضی خوشتون میاد، دومی. اگه دوست دارید صنعتی تر و عملی تر با این درس برخورد کنید سومی و..."

 

مطالب مرتبط قبلی:

رفرنس هندی یا آمریکایی؟

دانشگاه : تنها گزینه !...(مسئله ی آموزشهای موازی و ...)

+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷ساعت 10:41  توسط فروزنده  | 

صدا و سیما حسابی قاط زده ها! شبهای قدر و شهادت امام علی(ع) و هفته ی دفاع مقدس و روز قدس و سفر رئیس جمهور و… !!! وقتی "جوهر واحد همه ی اینها"رو گم میکنیم، طبیعیه که به چنین تشتتی بیفتیم! به مناسبت "ماه رمضان" سریالی پخش کنیم که برای "شبهای قدر" نامناسبه!!! بمناسبت دهه ی فجر(پیروزی انقلاب "اسلامی"!!!) برنامه هایی داشته باشیم که نگران تلاقیش با "محرم" باشیم!!!

 

 

 

راستی! سوال مسابقه ی اس ام اس ی"90" هم دیدنیه:

بنظر شما تغییرات کادر مدیریتی تیمهای استقلال و پرسپلیس...

1- اقدامی مثبتی است

2- اقدامی منفی است

به 100 نفر از برندگان(؟؟؟) به قید قرعه 300000تومان تعلق میگیرد!

اگر کسی از غصه ی این رسانه ی ملی بمیرد جای ملامت نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷ساعت 3:24  توسط فروزنده  | 

به نقل از وبلاگ "جبهه ی فرهنگی انقلاب اسلامی" :


تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش هاي دفاع مقدس را تبيين کنند نشستيم ودل سپرديم.

تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهاي دفاع مقدس را تشريح کنند نشستيم وگوش کرديم.

انگشت هايشان را تاآنجاکه مي توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ايران را حتي به اندازه ي يک وجب هم از دست نداده اند نشستيم ونگاه کرديم. اما نشسته بوديم وارزش هاي دفاع مقدس در حال تثبيت وتبيين وتحقيق وتشريح وترويج وتبليغ وبودند. ما نشسته بوديم وخيلي ها دوست داشتندکه ما بنشينيم وبه خاطرات گوش کنيم.

نشستيم و از روي مين رفتن هاي داوطلبانه از نماز شب هاي زير نور منور از وصيت نامه نوشتن هاي کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسيدن، از يخ زدن روي قله ي ماووت ، از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکريز و...و...و بشنويم.

نشستن وشنيدن کارمان شده بود و چه شيرين هم بود وچه حالي داشت!درست مثل نشستن در خيمه هاي عزاداري و شنيدن مصائب وفضائل اهل البيت(ع).

******

ثمره ي جهاد نسل ايستاده فريادگر، شده بود نسل نشسته ي ياد آور.

******

و در تمام آن سال ها که ما داشتيم عکس حاج همت و متوسليان وبروجردي وباکري وخرازي را پشت کلاسورهايمان يا روي کمدهايمان مي چسبانديم وصبح هاي سه شنبه مي‌رفتيم زيارت عاشورا با سانديس، يک نفر داشت فرياد مي زد:"بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاي اصلي انقلاب زنده بماند.
...


لینک کل مطلب را در "پیوندهای روزانه" ببینید.
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷ساعت 17:20  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تا اینجا گفتم که برنامه های اردو در جلسه ی توجیهی به سرگروههای 84ی اعلام شد و بدون کمترین اثری از آثار ِ دوندگی 1ماهه ی تیم محتوایی و شرمندگی ما در برابر مدعوین! و جایگزینی همه ی آنچه بود با برنامه ای که برای "اردوی کانون رشد" طراحی شده بود، با یک سری ویرایشهای ضربتی!

چند شب قبل از حرکت بود، (و قبل از آن برنامه ی توجیهی ِ کذا) یکی از 84یها را در اتفاقا در خوابگاه دیدم، اسمش را جز دعوت شدگان(!) دیده بودم، اما آشنایی در حد سلامی بود و علیکی. فرصت را مغتنم شمرده و از اردو پرسیدم اینکه شرکت می کند یا نه؟ و چرا؟ و نظرش در مورد چنین طرحی؟ و ناچار شدم از توضیحی در مورد برنامه ها و...!

- اصل اردو برای ایجاد فرصتی برای گفتگوی شماها با هم تشکیل میشه در مورد دانشگاه،دانشجوی موفق، هدف و...خب حالا یه برنامه هایی هم داریم که در جهت همون بحثهای خودتونه...و... فکر میکنی چقدر بچه ها ،دوستهای خودت، پایه باشن؟

- خب، بچه های ما حرف که زیاد دارن. فقط ... فقط باید مطمئن باشند که امنیت دارن.

- ؟؟؟؟!!!!!

- یعنی اگه چیزی بگن بعدا کسی باهاشون کاری نداره. کمیته ی انضباطی و این چیزها

دوزاریم افتاد. این ذهنیت بیش از اینکه از مقدمه ات این طرح باشه، از موخرات تدفین بود! بیاد آوردم که اینها پررنگترین چیزی که تا آنروز از بسیج ِ ما دیده بودند همین تدفین بوده و دامنه ها و حاشیه های مفصل و ناجالبش. خب تا حدی حق داشت. ادامه داد:

- همه (خانواده و...) می گن :"با بسیج میخوای بری اردو؟؟؟!!!" ولی من کلا آدم "باجرأت"ی ام.

البته توی اردو خوب با بحثها بود(خودش. دوستهاش نه!)، نسبتا فعال و جدی. بعدا هم گاهی سرکی میزد به بسیج!

این اولین برخوردم با مخاطبین در مورد اردو بود. و به اندازه ی کافی غافلگیر کننده! برخوردهای بعدی هم بهتر از این نبود: یکی از 84یهای فعال در بسیج در همان جلسه ی توجیهی مرا که دید با تعجب پرسید: "تو هم میای؟!"

- شاید (هنوز در حال چانه زنی بودم که اجازه بفرمایند که نیایم اردو. چون همه ی مسئولیتهای طرح و برنامه ، با شروع اردو به عهده ی تیم (مسئول!)ِ فرهنگی بود و ایشان هم به اندازه ی کافی توجیه بودند. و شخصا نیازی به حضور خودم نمیدیدم.)

- مگه برا 84یها نیس؟!

- (اسما:) مسئول محتواییه!

- (84ی) خوب هرکدوم یه عنوانی برا خودتون تراشیدید که بیاید "اردو" ها!!!

- !!!!!

 

2-3 روز آخر قبل از حرکت طبیعتا متعلق به اجرائیات بود! دعوتنامه. کتابخانه ی همراه. لوازم بسته ی فرهنگی. کاغذ متری و ذغال. تکثیر جزوه ها (این قسمت متعلق به "بحث سیال بود که شرحش در قسمت قبل رفت. و عمدتا متشکل بود از جزواتی که بچه های جنبش عدالتخواهی تهیه کرده بودند. ) . ویژه نامه ی بحث سیال که انگار بجز خودم همه فزاموشش کرده بودند! و دقیقه ی 90 ص.ر مرام گذاشت(و البته با توجه به دغدغه هاش، خیلی هم کار مرامی ای نبود! بالاخره احساس ِ وظیفه و...!) و تنهایی مسئله را جمع و جور کرد و چیز خوبی هم در آمد(این ویژه نامه شب آخر در قطار پخش شد و مورد بحث قرار گرفت که به توضیحش میرسیم!). و سیستم صوتی وخرید توپ و سطل و طناب و ... که تا خود لحظه ی حرکت ادامه داشت! و این هم از بیگانگی تیم اجرایی و محتوایی بود که مسئول اجرایی برای "توی اردو" تعریف شده و دقیقا هم از همان زمان حضورش شروع میشود! و تیم محتوایی هم معمولا این قبیل امور را در دستور کار خود نمیبیند. و نتیجه روی هوا ماندن ِ این قبیل کارهای واسطه ای و خیلی خیلی مهم است. البته در شمال مشهد،شاید بخاطر پیگیری های خود خانم سعیدینژاد، این کارها به نحو احسن انجام شد و مشکلی نداشت اما "مشکل امور واسطه ای" را سال بعد در برنامه ی "همدان" دیدیم و چه جور هم !!!!!(به جای خود انشاالله شرح خواهم داد)

حرکت(آن شب در قطار!)

31 نفر 84ی و 10 نفر سال بالایی! که تا ساعاتی قبل از حرکت قرار بود 5 نفر باشند!البته در طول اردو برکات خفیه ی این حضور ناگهانی خیلی مشهود شد و خیلی جاها به داد برنامه و حواشی رسیدند، اما در بدو حرکت و با توجه محدودیت تعداد بلیطهای قطار تصویر خوبی نداشت و یکجور "معضل" تلقی میشد. کوپه ها بیش از ظرفیت مسافر داشتند و شرایط سخت بود و البته طبیعت این قبیل سختیها "ایجاد صمیمیت" است! که یکی از مغتنم ترین پدیده ها در راستای اهداف اردو بود! کوپه ی کادر (با ظرفیت پُر شده ی9 نفر!) در انتهای واگنهای برادرها بود و 4 کوپه ی 84یها در ادامه و در واگن بعدی و در کنار "مستفرین شخصی(غیر شریفی!) ِ قطار و این خود ماجرایی شد ! سرو صدایی که از یکی از کوپه ها به گوش رسید مبتنی بر مزاحمتی که مسافرین شخصی برای بچه ها ایجاد کرده ند. بحمدالله مسئله جدی نبود و فقط بچه ها یک مقدار ترسیده بودند. قضیه ابتدائا با کشیک دادن شیفتی ِ سعیدینژاد و احمدی (مسئول اجرایی) و بنده (نمیدونم ابّهت ِ "بیسیم"ها مزاحمین را بر جای خود مینشاند یا هیبت خودمان؟!) ، و در مرتبه ی دوم(چند ساعت بعد) با دخالت یکی دو نفر از برادرها (چون واگن مشتمل بر کوپه ی کادر هم از کمبود ظرفیت نسبت به راکبین رنج میبرد! تا دم درب واگن مملو بود از برادرها و دسترسی به بچه های کادر ممکن نبود!) ، حل شد و آنچه ماند خاطره ی بانمکی بود از شروع ِ اردو، برای بچه ها، و عبرتی بود برای کادر اجرایی که در برگشت در چینش ِ کوپه های خواهران و برادران تجدید نظری کنند.

اسکان

محل اسکان (بعلاوه ی مقادیری معطلی ِ بچه ها برای رسیدن ِ برادرها) در لحظه ی اولیه خیلی تو ذوق بچه ها زد و اعتراضاتی هم برانگیخت (و محکوم شدنهای معمول ِ"بسیج"!). زیرزمینی که معلوم نبود "خوابگاه" بوده یا "سالن غذاخوری"؟ پرده ای وسط کشیده شده بود و یک طرف پرده چندتا تخت دوطبقه(که کمتر از تعداد بچه ها هم بود و طبق معمول پتروس بازی های کادر!)و طرف دیگرش چند ردیف میزجهت غذا. بعلاوه ی تلوزیونی که کار نمیکرد. و همه چیز خیلی کثیف! اما بزودی مسئول فرهنگی بساطش را ریخت وسط و خود 84یها آستین بالا زدند برای تغییر دکور! پرده جمع شد و میزها هم. و چند تا از میزها _روزهای بعد_ بصورت مجزا و جهت بحثها و میزگردهای گروهی چیده شدند. کتابخانه مرتب و معرفی و لیستبرداری شد. پیامهای فرهنگی هم روی دیوار رفت و بچه ها مشغول شدند به صحبت یا استراحت یا پذیرایی یا مطالعه و عده ای هم وسط سالن به بازی ، که باتوجه به ایام فاطمیه با اعتراض عده ای دیگر(!) مواجه شد(اولین اصطکاک بین بچه های اردو!) که البته با دخالت عاطفه بخوبی حل و فصل شد و من هم البته زیادی متوجه نشدم! چون ویژه نامه ی برادرها هم رسیده بود و سرم به زیر و بالا کردن ِ اون گرم بود! هر چند مطلب تولیدی تقریبا نداشت! و عمدتا کپی پیست از کارهای قبلی دانشگاه بود، اما نگرانیهای ما رو از فقدان ِ محتوا در قسمت برادرها و "بچه ها نمی کشند!" و... تا حدی تسکین داد! و خدا را هزاران مرتبه شاکر شدیم!

چمحل اسکان مشهد هم البته چندان بهتر از این نبود! یک سوییت حدودا 40-50 متری و 40 نفر آدم و اردو و سخنران و جلسه و ...! به محض ورود یک عده از بچه ها در و دیوارهای آنجا را هم صفای فرهنگی دادند! و البته بساط "کاغذ متری و ذغال" هم که تا الآن مغفول مانده بود، رو شد! البته چون دیگر زمان برای "نشریه­ی دوطرفه" نداشتیم، شد "هرچه میخواهد دل تنگت بگو!" و عجب دلهای تنگ بچه ها حرف داشت برای گفتن! در همان 1ساعت اول دو متر کاغذ پُر شد! و البته این سیستم ابتکاری به کار بحث حاج آقا فلاح هم آمد!

بحث های دسته جمعی(اصطلاحا: بحثهای دانشکده ای)

با توجه به تعداد و ترکیب بچه ها امکان ِ تفکیک دانشکده ای نداشتیم که البته با توجه به اینکه موضوعات مباحث هم زیاد ربطی به "دانشکده" نداشت، مشکل خاصی ایجاد نکرد. و ناچار شدیم از سه قسمت کردن ِ بچه ها : برق و شیمی – ریاضی و صنایع و م.شیمی - کامپیوتر و فیزیک (بقیه ی رشته ها هم تقریبا غایب بودن!) و در هر گروه هم 2 تا از سال بالاییهای محتوایی(!) حضور داشتند که طی سه جلسه ی بحث، بین این سه گروه مختلف گردشی بودند. این هم کمک میکرد که نقش آنها از حالت یک کمک ِ حاشیه ای پررنگتر نشود و هم اینکه با فضای همه ی بچه ها آشنا شوند(و هم همه ی بچه ها با آنها). و دبیری و پیاده سازی و ارائه ی نهایی ِ بحثهای هر گروه بعهده ی خود 84یها باشد. بحث اول تقریبا حول آن برگه ی سوالاتی که برادرها تهیه کرده بودند(و باز هم انصافا بد نبود) شروع شد. البته بعضی سوالات آن یک مقدار برای این مخاطب زود و نابجا بود مثل "چرا دانشجویان بعد از مدتی از درسها و رشته ی تحصیلی خود دلزده می شوند؟" و روی سوال "الگوی شما کدام است؟ چمران/پروفسور حسابی/بیل گیتس(چهارمی هم یادم نیس!)" خیلی بحث شد. در بحث دوم بچه ها از اهدافشان در زندگی و دانشگاه گفتند و ذهنیت های یکدیگر را به چالش کشیدند و بحث به "اهداف میانی و فرایند هدفگذاری" رسید. و بحث سوم هم به "چه باید کرد در دانشگاه" پرداخت. کلا نتایج مباحث خیلی رضایت بخش بنظر میرسید.هم برای عاطفه و هم برای 84یها. هر چند آنی نبود که باید و شاید.

سخنرانی ها (تنها برنامه ی مشترک بجز نماز)

 از کل سخنرانی ها فقط آقای شمس الدین رحمانی و آقای علی مردانی برگزار شد. که دومی در مورد "مدیریت زمان" بود و اولی که قرار بود بحث از "تشکیلات موفق" باشد منحصر شد به همان بحث "دنیا بازیچه ی یهود" . بحثی که نوعا اولین مرتبه ای که با آن مواجه شوی خیلی "عجیب" و "هیجان آور" است. اما تصور من این بود که اینقدر که دکتر بلخاری و آقای طالبزاده در تلوزیون گفته اند و روی انواع برشورهایی که روز قدس کف ِ خیابانها ریخته، و در هر محفلی که میخواهد ژست "مطالعاتی" به خود بگیرد، این بحث تکرار شده که بچه ها هم مثل من حالشان از آن بهم خواهد خورد و خود را آماده کرده بودم برای مواجه شدن با موج اعتراضات ملت که همین بود آن سخنرانی که اینهمه تبلیغش کردی ؟! و مسخره مان کرده اید و ... اما با کمال حیرت جمعیت حضار را دقیقه به دقیقه در حال افزایش دیدم(هم خواهران و هم برادران) و انبوه سوالات مشتاقانه ی حضار از سخنران و بعد از سخنرانی گوشه و کنار بچه ها با هیجان در مورد آنچه شنیده بودند صحبت می کردند و چند نفری هم از خودم تشکر کردند . دود از سرم بلند میشد! چرا این بحث ِ لوث ِ سطحی ِ جوگیرانه باید اینقدر برای بچه ها جذاب باشد؟ احساس میکردم دارم معنی "بچه ها برای اون جور بحثها کشش ندارند" را می فهمم. به هم ریخته بودم و ناامید از نتیجه ی آنهمه تلاش ِ شائقانه و یک جورهایی پشیمان از امیدهایی که به آینده ی این کار بسته بودیم ... رغبتی به ادامه ی اردو نداشتم. بریدم. بگمانم بچه های کادر هم تا حدی متوجه شدند! چون عاطفه و بقیه ذی اون "سالبالاییهای محتوایی!" جسته و گریخته سعی داشتند دستاوردهای اردو و حتی دستاوردهای مستقل از اردوی کار را بهم گوشزد کنند و افقهای روشن آینده را برایم ترسیم!).

حجه الاسلام فلاح و اردو

اینکه ایده ی کلی ِ این طرح و بویژه چینش بحثهای دانشکده ای خواهران، برگرفته از آرائ ایشان بود، حضور ایشان را در اردو یک مقدار خاص کرده بود. با پیگیریهای شدید خانم سعیدینژاد صبح روز سوم ، در جنگل!، امکان حضور ایشان در جمع خواهران فراهم شد. این ملاقات بیشتر به صحبت کردن ِ بچه ها و شنیدن ِ آقای فلاح گذشت و ایشان (به گفته ی خودشان) خیلی از "بالا بودن سطح مباحث بچه ها" غافلگیر و مشعوف شدند ! مرتبه بعد، بعد از ظهر روز دومی که در مشهد بودیم به درخواست بچه ها آمدند و بحثهایی حول "آسیبشناسی نظام توزیع استعدادها" مطرح کردند(جغرافیای علوم و جایگاه علوم انسانی و پایه و فنی در آن و اینکه نقش و ادعای ویژه ی جمهوری اسلامی ، در حوزه ی علوم انسانی است و اینکه چرا عملا ...؟و...) . که خیلی مورد استقبال بچه ها قرار گرفت به طوری که حدود یک هفته بعد از اردو زمانی که "از سر گیری بحث "منطق هدفگذاری" با حضور آقای فلاح"به بچه ها اعلام شد تقریبا تمام حضار اردو که آنزمان در تهران حضور داشتند و حتی عده ای از دوستانشان که در اردو نبودند! در اولین جلسه شرکت کردند. (در بحث ادامه ی اردو می پردازم انشاالله)

حجه الاسلام سید علی موسوی و اردو

در مورد اردو با ایشان مشورتهایی داشتیم. و برای حضور ایشان در اردو زیاد چانه زده بودیم!(تا جایی که حتی مطرح شد که اگر برادرها خیلی با حضور ایشان مخالفند، از طرف خودمان و برای حضور ایشان فقط در جمع خواهران اقدام شود!) و برای ادامه هم زیاد از ایشان قول گرفته بودیم. و با تئجه به اکراهی که در دعوت ایشان بود، عدم استقبال برادران از ایشان را پیشبینی می کردیم و سعی کرده بودیم تا حد امکان از زمان حضور ایشان در جمع خواهران برای باز رکردن بحثهای متنوعی استفاده کنیم. منتها استقبال زیاد برادران از ایشان هم از شگفتیهای اردو بود و عملا تنها جلسه ی ایشان با خواهران(بحث آسیب شناسی فعالیتهای گروههای مذهبی") موکول شد به ساعت 23:30 شب و قاعدتا با بازده خیلی خیلی کمتر از آنچه باید. البته ایشان کلا در کنار طرح ماندند تا کنون.

 

کتاب­خوانی

"چگونه کتابخانه را به بچه ها معرفی کنیم؟ وآنها را به کتاب­خواندن در طول اردو تشویق کنیم؟" یکی از بحثهای رایج قبل اردو بود؛ اما آنچه در این5 روز دیدیم این بود که از همان لحظه­ی پهن شدن بساط کتابخانه، دور میزش شلوغ بود و اینکه "چطور برای برنامه های دیگر، چند ساعتی بچه ها کتاب ها را رها کنند؟"بیشتر معضل شده بود! و این ما(کادر!) بودیم که گاهی شرمسار شده و به اقتدای بچه ها چیزی تورق می کردیم! البته خب از یک نگاه شاید این جذابیت شدید کتابخانه، حکایت از عدم جذابیت برنامه های دیگر هم داشته باشد، و یا مثلا کم بودن برنامه ها و در نتیجه زیاد بودن اوقات خالی و حتی نوعی فردگرایی حاکم بر فضا یا...

مسیر بازگشت و نتیجه

کم تعداد بودن ِ بچه ها در این جور برنامه ها واقعا نعمتیست! اینهمه"تالیف قلوب" و نزدیک شدن ِ حضار به یکدیگر(اعم از 84یها و کادر) از ارزشمندترین نتایج آن است. در کنار بحثها، برنامه و بازیهای "دریا" و "جنگل" هم خیلی به این مطلوب کمک میکرد. و البته خود سختی ِ _ ناخواسته­ی_ شرایط(قطار رفت،قطار برگشت،محل اسکان ساری و حواشی مربوطه(!)و بدتر از اون محل اسکان مشهد و...)!

ویژه نامه هایی که گفتم ، در دقیقه­ی نود!، به همت ِجمع و جور شد؛ توزیع شدند که من جمله شتمل دو تا طرح یحث بود، که زمان و مکانی برای هر کدام توافق و مقرر شد . بحث اول"تفکر قناس دینی ما" اقتباسی بود از بحث "دین همه ی دین است"ِ وحید جلیلی؛ اینکه "گویا خون شهدا با بدحجابی، مثلا، پایمال می­شود و ناسازگار است اما با غارت بیت المال و ... نه!" و... که متاسفانه هم از جاهای خیلی بی ربطی سر در آورد و هم "صحبت کردن"­ یشکل متوازنی میان حضار توزیع نشده بود که هر دو ناشی از ضعف مدیریت جلسه، که متاسفانه بعهده ی بنده بود، ناشی می­شد. البته بعدتر تجربه شد که مثلا اینجای بی ربطی که بحث بدان رسید(مسئله ی پاسخگوییِ بچه ها در مورد اعتقادتشان مانند نماز یا حجاب یا... در برابر دوستانشان که اینها را نمیپذیرند و...)، یکی از دغدغه های اصلی و بالفعل ورودیهای نسبتا مذهبیست، و اشتباه از ما بود که نادیده گرفته بودیم.

بحث دومبا عنوان "تا بهشتی کفن نشود این وطن وطن نشود" از طرح دیدگاههای امام و رهبر در مورد فضای نامنصفانه ای که علیه شهید بهشتی وجود داشت شروع می شد و واکنش_کریمانه ی_ خود شهید بهشتی به آن. و بعد سری میزد به "زمین چمن دانشگاه تهران- 14 اسفند 1359- سخنرانی رئیس جمهور دکتربنی صدر) و شعارهای جماعت دانشجو :"بنی صدر افشا کن بهشتی را رسوا کن--- نصر من الله و فتح قریب، مرگ بر این حزبک مردم فریب----بهشتی بهشتی طالقانی رو تو کشتی و..." و این سوال که "چه چیزی موجب می شود مواضع عمومی دانشجو تا این حد باحقیقت مغایر باشد؟" که این بحث خوب پیش رفت ، قریب به 18 نفر در کوپه جمع بودند و تا بعد از نماز هم جدا جدا برخی بحث را دنبال کردند، یکی دو نفر از بچه ها باقی تابستان را به مطالعه در این باب(و نقش مجاهدین خلق و ...) گذراندند(این از آن چیزهایی بود که وقتی می شنوی همه ی خستگیها از روحت رخت برمیبندند!!!) البته باز هم می توانست بهتر اداره شود، که مثلا کمتر به بن بست "اطلاعات نداریم"بربخوریم(با توجه به اینکه بحث بیشتر اجتماعی بود تا تاریخی و آنچنان نباید در دست­اندازهای "اطلاعات ریز و جزئی تاریخی" گیر می افتاد!

 

بعد از نیمه شب بود، داشتیم به جمع بندی اردو و بعضا اکتشافات نیرو انسانی! می پرداختیم که کم کم بچه ها(84یها)در آن کوپه جمع شدند(نمی دانم حرفهایی داشتند یا طبق معمول اردوها دلشان نمیآمد شب آخری...)! و طبعا موضوع عوض شد : اندکی درددل از اردو مشهد ِ اول سالشان!... و کم کم از نظرشان در مورد "بسیج" که در آن اردو چطور منفی شکل گرفته و ووو و الان چطور عوض شده ! برایم باور کردنی نبود... شخصا از اردو راضی نبودم! اما الان داشتم می دیدم رضایت بچه ها را! آنقدر که بسیج منفور، براشان محبوب شود!!! نکته ی جالبتر اینکه اغلب تازه در این گفتگو فهمیدند "عاطفه مسئول بسیج است!!!" "میدیدم امور را رتق و فتق می کند اما بیسیم نداردها!"..."فکر می کردم مسئول بسیج خواهران چیزی باشد تو مایه های خانم حراستی ِ دم در ورودی دانشگاه!"... خلاصه بدجوری آدم رو یاد همت و باکری ها و... مینداخت! و شاید دستاورد اصلی اردو همین بود..... به قول س.ن. تو تلاش خودتو فکر خودتو جامعنگری خودتو برنامه ریزی سنجیده ی خودتو بکن، ولی توقع نداشته باش همونطور که تو فکر کردی جواب بده ! تو فقط با اینکارها برادریتو و حسن نیتتو به خدا اثبات میکنی... خودش بلده چه نتیجه ای و چه برنامه ای به صلاحه... بالاخره "من حیث لا یحتسب"ه!

بعد از اردو

 صبح اولین روز پس از بازگشت، 3 جلسه در نقد اردو و برنامه ریزی ِ بعد از آن تشکیل شد. جلسه ی اول ،که میتوان گفت مفیدتر از 2 جلسه ی بعد بود، با حضور 3 نفر از تیم محتوایی که در اردو هم بودیم (از جمله مسئول بسیج خواهران) و خانم نجفی و یکی از بچه های 84ی(یعنی یکی از مخاطبین اردو) که شاید بتوان گفت کشف ا ایشان یکی از بزرگترین دستاوردهای شمال-مشهد بود! و بعدتر هم از ارکان پیشبرد طرح بودن! و زحمات طرح مشابه در سال بعد هم عمدتا بر دوش ایشان بود!. در این جلسه عمدتا اوضاع بسیج خواهران و نیازهایش(برای تبدیل شدن به "بسیج ایده­آل" در سالی که گذشت و سال پیش رو و نقش طرح شهید بهشتی برای تامین این نیازها و پیشنهادهای احتمالی و کارکرد ِ کانون رشد در این راستا و ضعفهای آن بررسی شدند و نتیجه ی نهایی از این قرار بود که کار مجمع(کانون رشد) در سه سطح پیگیری شود یک سطح مبنایی که مانند بستر اصلی یک رشته کوه عمل میکند و احتمالا مباحث "منطق هدفگذاری" و "نظام اندیشه ی اسلامی" در آن می گنجد. سطحی که "جغرافیای دانستنی های دیگر را مشخص می کند، "چه چیزهایی را لازم است بدانیم؟ و چرا؟" در این سطح، احتمالا تا مدت قابل توجهی مخاطبین فقط مخاطبند!و مخاطب این سطح احتمالا تمام اعای فعال بسیج هستند. در سطح دوم یک سری از موضوعاتی که اولویت و ضرورتشان در همان بحث اول جا می افتد ، به صورت جدی تر و پژوهشی توسط بچه های "مطالعاتی" کار می شود، مانند "رسالت دانشجوی مسلمان" و... در واقع این سطح نقش "مجمع شهید بهشتی سابق" را ایفا می کند. و نتایج را در قالبهای مختلف باید به مخاطبین سطح 1 ارائه کرد. و در سطح سوم یک سری برنامه های متنوع ِ فکری-تفریحی با فراخوان عمومی تعریف میشود با موضوعات خیلی جزئی ِ فرهنگی و سیاسی که بعضا هم میتواند توسط واحد های بسیج پیگیری شود و مثلا در مناسبتهای مختلف برنامه های این سطح لازم است ضمن برخورداری از محتوای عمیق، به اندازه ی کافی جذاب هم باشند.

پتانسیلهای موجود(از استاد دانشجو) را در هر سطح بررسی کردیم و تصویب شد که بعد از ظهر همان روز با آقای فلاح در این رابطه و برای سطح 1 گفتگو کنیم که...!

جلسه ی دوم نقد اردو با حضور کادر برادران بود، که متاسفانه یا به گلایه گذاریهای طرفین گذشت یا به رد و بدل شدن ِ وعده ها و توافقات و تعهدات ِ بدون تضمین. و تنها مصوبه ی دقیقی که برای مشخص کردن ِتکلیف طرح در فضای مشترک داشت، همان "ما به راه خود و شما به راه خود تا شاید کم کم اگر توانستیم همگرا شویم!!!!!" بود. یک مشکل اجرایی اینکه آقای فلاح چون یک مقدار زودتر از موعد رسیده بودند، در این جلسه حضور داشتند! که به صلاح نبود و اشتباه ِ بدترِ ما اصرارمان بر ماندن ِ آن دوست ِ 84ی در این جلسه و جلسه ی بعدی بود!که هرچند در فرایند کار این طور بحثها طبیعیست اما در بدو ورود کسی به مجموعه ای تبعات خطرناکی میتوانست داشته باشد .

اما جلسه ی سوم آنروز که گفتم قصد ما مطرح کردن ایده ی ارائه ی سه سطحی و احیانا قول ِ همکاری گرفتن از آقای فلاح بود؛ اما گویا از آنطرف هم استاد برنامه ی دیگری برای این گفتگو داشتند! و پیشنهاد دیگری برای ما!(و امان از جلساتی که هر کدام از حضار ، مستقل از دیگران، یک دستور جلسه ای برایش در نظر دارد!) بحث استاد از برشمردن ِ مدلهای مختلف ِ تجربه شده ی کار خواهران-برادران شروع شد: مدل مجاهدین خلق که تفکیک نداشت(یه کم مثل مجمع!) مدل سپاه که در کنار واحدهای مختلف، یک واحد خواهرانی هم زیر مجموعه دارد ، و مدل حوزه ی علمیه که خواهران و برادران کلا دو تا تشکیلات مجزا هستند و یک شورا هماهنگی صرفا جهت هماهنگی ! هست. و اینکه این بسیج شما معلوم نیست چه مدلی دارد؟! گاهی از نوع دوم و گاهی از نوع سوم! و پیشنهادشان مبتنی بر پذیرش مدل سوم(حوزوی) در بسیج بود، که در اینصورت 6 محور کاری برای بسیج خواهران تعریف می کردند و اذعان داشتند که برای هر محور دو نفر فعال کفایت میکند. : مهارتها(جهت ارتقائ مهارتهای رسانه ای و تحلیلی خود اعضای بسیج) – تشکیلات(جهت "تربیت تشکیلاتی"ِ مجموعه ی بسیج ) – مطالعات زنان(ناظر به مسئله های واقعیِ جامعه ی دختران شریف) – مدل زندگی(جهت ادامه ی کار پژوهشیِ هسته ی اولیه ی کانون رشد و خود حاج آقا قول حضور در این قسمت را دادند) – ورودیها(واضحه!) - (ششمی هم یادم نیست!)

در آن جلسه خیلی روی این پیشنهاد بحث شد(و شخصا از مخالفین بودم!) اما در طرح نهایی ِ رئیس برای تابستان ِ بسیج خواهران اثرگذاری ِ این پیشنهاد به خوبی دیده میشد(که البته اشکالی هم ندارد: "و بشّر عبادی الذی یسمعون القول و یتبعون احسنها"...) همانطور که رگه هایی هم از مصوبات صبح دیده میشد . خلاصه کار شروع شد و بنده و مهرابی(که البته تقریبا فارغ التحصیل بودند در آن زمان!) مامور به بخش "تربیت تشکیلاتی" شدیم. یک رصد اولیه از افرادی که می توانند کمکی در این باب کنند. و در نتیجه گفتگویی با "دکتر اعتمادی" ِ دانشکده ی برق (که گویا اوایل انقلاب به این جور مباحث معروف بوده ند!) که گفتگوی خوبی بود اما طبیعتا در این ابتدای طریق،"کار" ازش در نیامد! و بعد هم در همین راستا، "اردوی بازدید از مناطق جنگی غرب" که کم کم داشت وجودش جدی می شد؛ بعنوان "نشست تشکیلاتی" تصویب شد و بنده که ،برای باقی مانده ی تابستان، قصد تهران ماندن نداشتم، مکلف شدم به در آوردن سیر بحثها و جلسات این نشست. و در ادامه ی مصوبات ِ کذا، باقی مانده ی تابستان من به همان ماموریت درآوردن سیر مباحث نشست تشکیلاتی گذشت، در انتهای سالی که بسیج شریف جدّا التهابات فراوانی به خود دیده بود: تعطیلی مجمع و تغییر ساختار، آغاز بحث ورودیها، تدفین، از کارآیی افتادن ِ شورای مرکزی و... و در تمام صحنه های این اتفاقات، "ناهماهنگ"ی بازیگران بیداد می کرد!ِو همین هم موجب "ابهامات" فراوان و "دلخوریهای" فراوانتر در مجموعه بود. لذا نیاز به "نقد عملکرد یک سال گذشته " کاملا مشهود بود و احتمال "ناسالم برگزار شدن ِ این نقد ها" ، به علل همان التهابات و ابهامات و دلخوریها، مشهودتر! و این در کنار نگاه ما به بسیج ِ ایده­آل ، میشد صورت مسئله ای که بنده با آن مواجه بودم! راهکار نهاییمان این بود که بحث هر واحد(سیاسی-کانون رشد-فرهنگ و اندیشه- کلیت بسیج) را با "تعریف وضرورت ونقش ِ آن واحد ازدیدگاه رهبر" شروع کنیم و،در کنار ارائه ی گزارشی از کارنامه ی یکساله، با سیر مشخصی همان(دیدگاه های رهبر) را به بحث بگذاریم. به این ترتیب هم بالاخره فضایی ایجاد میشد برای همسو شدن ِ نگاه ها و طرز تلقی های اعضای بسیج از بسیج، یا دست کم بستری بود که برای اولین بار این مجموعه در این مورد "باهم گفتگو"کنند! این مشکل "هرکسی از ظن خود شد یار من" را هر ناظری با اندک توجهی می توانست در مجموعه ی بسیج ببیند و اگر داخل در کارها میشدی ، ردپای این معضل را می توانستی به خوبی ببینی در همه ی عدم توافقها و "ناهمزبانیها" و در نتیجه یا کنسل شدن برنامه و یا تک نفری و در نتیجه ضعیف در آمدن ِ آن و... و چه بهتر که اگر این گفتگو و آغاز این همسویی بخواهد باشد، حول تعریفهای کسی باشد که همه ی اعضای بسیج خود را سرباز او میدانند(و عمدتا بی آنکه بدانند مطالباتِ این فرمانده را و عمدتا بی آنکه اصلا اهمیتی به این مطالبات بدهند!) . این بحث می توانست ضمنا بسیج ایده­آل و تفاوتهای بسیج فعلی با بسیج ایده­آل را هم مشخص کند و بعد این تفاوتها را به بچه های هر واحد بدهیم تا مشی 1 ساله ی خود را با توجه به آن مشخص کنند. این بود کل پیشنهاد اینجانب برای "نشست تشکیلاتی". و خروجی کارم هم 4ویژه نامه برای 4 واحد بسیج (یکی هم برای "کلیت بسیج!" برای آغاز نشست) بود به شکلی که شرح آن رفت( دیدگاه های رهبر پیرامون آن واحد- تعریف ما از آن واحد- کارنامه ی 1 ساله- نکات چالش برانگیز احتمالی در دیدگاههای رهبر...) بعلاوه ی یک سری فرم نظرسنجی از کیفیت جلسات(که سعی کرده بودم معیارهای یک جلسه ی کیفی را در آن مطرح کرده و بسنجم). و در این مدت امور اجرایی و فرهنگی اردو هم از طرف دیگر توسط خانمها مرادی و دبیران پیگیری میشد(و باید اعتراف کرد که جدا هم زحمات زیادی کشیدند و اردو از این لحاظ کم و کسری نداشت) و مسئول بسیج خواهران هم طبق معمول، مامور به چانه زنی های معمول با برادران هم (بر سر بودن یا نبودن ِ چنین اردویی) که چرایی ِ مخالفت ِ برادران هم بماند که قصه ایست پُرغصه که از بازگفتنش هم نتیجه ای حاصل نخواهد شد و همین بس که نهایتا اردو تقریبا دخترانه برگزار شد و در نتیجه عملا از "تشکیلاتی بودن" ساقط شد! از عوامل دیگر ِ غیر تشکیلاتی شدن ِ اردو نحوه ی دعوت و اعلام وجود اردو بود به ملت! در واقع باید گفت "روابط عمومی" نداشتیم! که بنشیند و حساب شده افراد مورد نظر را مشخص و دعوت کند، و همینجوری بحث بر سر زبانها افتاد فوقع ما وقع! اما عامل اصلی در واقع "ناهماهنگی بی سابقه ی امور اجرایی و محتوایی" بود ! که به واقع ما در این تجربه فهمیدیم "ناهماهنگی"یعنی چه ؟!!!! باید اعتراف کنم، هرچند تقریبا در هر 48 ساعت،حدود1 ساعت تلفنی با عاطفه تبادل نظر و اخبار و "هماهنگی" داشتم اما کوچکترین تماسی با خانمها مرادی و دبیران نداشتم ! و شاید این وظیفه به عهده ی عاطفه بود که باید پذیرفت با توجه به درگیریهای دیگر او(تعریف تشکیلات بسیج و آغاز به کار "حلقه ی معرفت" و انتظارات استاد فلاح و بچه ها و از طرفی چانه دزنی های مذکور برای همین اردوی غرب و یک سری درگیریهای اجرایی برای همین اردو و از طرف دیگر مسئله ی "اردو ورودیها(85یها)ی مشهد!) و...) واقعا توقع نابجایی بود. و خلاصه اینکه تیم اجرایی اصلا خبر نداشت که قرار بوده این نشست تشکیلاتی باشد ! و من هم تاز این طرف تنها اطلاعی که از اجراییات داشتم همین بود که هر روز 2 ساعت امکان جلسه ی همگانی داریم و 2 ساعت امکان جلسات درون واحدی ! تو خود حدیث مفصل بخوان که چه خواهد شد نتیجه ی این هماهنگی!!!

البته اردو به لحاظ اجرایی و بعنوان یک اردوی "سیاحتی" جدا چیزی کم نداشت. اما همین "سیاحتی"بودن موجبات اعتراض عده ای (از جمله من!) شده بود و اینکه چرا از بودجه ی بسیج باید چنین هزینه ی نابجایی شود ؟و ... و نهایتا به عنوان اپوزسیون ِ اردو(!) روی آوردیم به یک سری حرکات خودجوش ِ چریکی! مثلا دودره کردن ِ سخنرانی ِ تکراری ِ آقای "قره باغی" و بجای آن "بازدید از بیمارستان پاوه" و گفتگو با پزشکان و بیماران در مورد مشکلات پاوه... یا تشکیل جلسه ی غیر رسمی ِ بررسی راهکارهای کمک به استانهای مرزی و مشکلات پاوه و نوسود و... با حضور یکی از مسئولان شهرستان ، در انتهای اتوبوس!!! و گرامی داشت ِ جهتدار ِ 8 شهریور ! و موارد دیگر که کلا ما را "مغضوب ِ رئیس اردو" کرد!

و نکته ی نهایی اینکه در حاشیه ی همین اردو بود بحث شکل گیری گروه ِTSB (طرح شهید بهشتی!... این خبر ِ مسرّت بخش که جمعی از برادران 84ی که بصورت نیمه خودجوش، مباحث ِ طرح شهید بهشتی( اردوی شمال- مشهد) را در طول تابستان پی گرفته بودند!) و ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲ مهر ۱۳۸۷ساعت 16:54  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده