|
|
|
|
|
مضحکه ی تلخیه...
تمام فجازی (چه برانداز، چه وفادار به کشور) پر شده ند از فیلم و تحلیل لحظه به لحظه ی دخترکی که تو مترو بیهوش شده و تو کماست... منِ ایرانی باید الان دغدغه م این باشه که دخترک باتوم خورده؟ یا با کسی بحثش شده و فشارش افتاده؟(کدوم کسی و سر ِ چی؟ مزدور حکومت سر حجاب؟! یا مغازه دار ِ تو مترو سر قیمت کیک؟! یا رفیقش سر ِ کراش مراش؟ یا پدرمادر خودش؟ یا...؟) یا اصلا صبحانه نخورده، گشنه بوده..
اما یک ماه از «مرگ واقعی» ِ ۶تا معدنچی معدن طزره گذشته، من ِ ایرانی اسمشون رو هم حتی نباید بدونم !!!😔 تا چه برسه به اینکه «سوال» کنم که چرا بعد از دوبار حادثه ی کشته داده، به وضع ایمنی معدن رسیدگی نشده؟ چرا با وجود شواهد نشت کار، کارگرها فرستاده شدن برای کار؟ چرا برای کارگر معدن «بیمه ی آرایشگر» رد میکنند؟ چرا ناظر نظام مهندسی، خودش جزء ذی نفعان معدنه؟! و چرا ... و چرا... و چرا...
من ِ ایرانی باید ده ها اسم کشته های انقلاب (!) رو حفظ کنم و براشون عزادار باشم و تازه اگه خیلی اهل تحقیق و مستقلاندیش باشم و هر چی شنیدم رو چشم و گوش بسته باور نکنم، باید ساعتها وقت بذارم و جزئیات راست و دروغ مرگشون رو پیگیری کنم و فیلم فلان دوربین مداربسته و مشاهدات بهمان شاهد عینی و روایت اینوری و روایت اونوری و صحت سنجی عکس توی بیمارستان و ... ،
اما نباید حتی اسم ۶تا معدنچی ِ زیر آوار طزره رو بدونم نباید درباره ی جزئیات مرگ یا کشته شدنشون سوال برام پیش بیاد نباید ذهنم درگیر فهم ِ جزئیات قوانینِ زمینه ساز این فاجعه بشه
چرا؟
چون تحت کنترل «رسانه» هستم!
حتی اگر اونقدر خودآگاه باشم که حرفهای رسانه رو باور نکنم باز هم در «انتخاب اولویتهای خبری»، تو زندان رسانه های اصلی ایم! صداسیمای خودمون که فقط درصورتی به موضوعی میپردازه که اول حقوقبگیرهای ملکه واردش بشن.. اونها هم که قربونشون برم، قربانیهای دختر نوجوان ترگل ورگل بزک شده میخوان، مرد کارگر با صورت ذغالی و دستای پینه بسته بدردشون نمیخوره!😔😔😔
بازم چرا؟
👈👈چون اگه ذهن من ِ ایرانی، درگیر ِ کشته های معدن طزره بشه، بیشتر از اینکه قلبم به غلیان بیاد از «تراژدی قتل عام زیبارویان»!!!! مغزم به غلیان می افته دنبال «ریشه های مشکل» ... مغزم به «راه های جلوگیری از تضاد منافع» فکر میکنه... به اصلاح قوانین...
👈👈👈ذهن من ایرانی، با خبر کشته های طزره، دنبال «راه اصلاح» میگرده ...
و این «اصلاح» رو نه رسانه های برانداز میخوان.. نه رسانه های محافظه کار...
پ.ن.بازم به همت و استقلال اون چهارتا دانشجو که رفته ن بجای همه ی رسانه های اینوری و اونوری، صدای این مظلومان واقعی شده ن برچسبها: معدن طزره, آرمیتا گراوند, ایران اینترنشنال, صدا و سیما |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۱۴ مهر ۱۴۰۲ساعت 7:36 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
از یک آدمِ نسبتا، راحتتر می توان قهرمان ساخت! و راحتتر میتوان او را بابت وضع نابسامان گذشته و حال، مسئول ندانست
بعضا حتی سیاسی هم نیستند (از جوک گرفته, تا محتواهای زرد و سلبریتی باز, تا پیجهای آموزشی ، هنر و خلاقیت، خودآرایی، تبلیغات و فروش کالاهای مختلف، و دانستنیها و... مختلف, تا مدافع حقوق فلان و بهمانیها)
در عوض، "فقط" پیامهایی منتشر میکنند با مضمونِ : "همه شون بدن"... "همه شون دروغگوند"... "همشون دزدن" ... و خلاصه #رای_بی_رای منتها ، مثالها و مصداقهای "همه شون" را فقط از کاندیداها و آدمهای رقیب می آورند و از آنها ، تحت عنوان کلیِ "همه شون" هیولا میسازند، و یک یا چند نفر به شکل کاملا هماهنگ و هدفمندانه ای از فرایندِ هیولاسازی کنار گذاشته میشود، و اسمش یا عکسش جزء این "همه شون" نیست! بعد، روزهای آخر، وقتی که دیگه کاندیداهای رقیب، حسابی هیولا شده ند، حرف این رسانه های غیر رسمی ، بهشکل هماهنگ و هوشمندانه ای تغییر میکند: «مجبوریم #بین_بد_و_بدتر_ انتخاب-کنیم !» این نوع مخاطب علاقه ای به فکر و تحقیق سیاسی ندارد, که صادق یا کاذب بودن مطالب را بررسی کند، ولی وقتی یک حرف واحد را همزمان از همه ی پیجهای ظاهرا مختلفی که دنبال میکند, میشنود, احساس میکند که آن حرف "متواتر"هست. و «هرچه که باشد» صادق پنداشته میشود. (مخصوصا که کامنت گذارها هم کم کم همراه میشوند با همین حرف متواتر و تقویتش میکنند..)
(یه وقت هم میبینی بعدا ادمینهای همین رسانه های غیر رسمی، تو شستا و وزارت نفت و... استخدام خواهند شد مزد خوشخدمتیشونو گرفتن!)
اینکه گروه مرجع حزب الهیها، آدم ها و کانالهای مشخصی هستن که رسما و مشخصا برای گفتن حرفهای "سیاسی" ساخته شده ند و از ابتدا و علنا عَلَمِ دفاع از فرد یا گروه مشخصی رو بلند میکنن... خب، این باعث میشه اونها مزایای رسانه های غیر رسمی رو از دست بدن! مخاطبهاشون محدود بشه، و همون مخاطب محدود هم وقتی "خودآگاه هست" که داره در معرض پیام سیاسی قرار میگیره، ذهنش حالت انتقادی خودش رو حفظ میکنه و "هرچیزی"رو لزوما نمیپذیره
پ.ن. سایت اصلاحاتنیوز، حضور همتی در سازمان صدا و سیما در سالهای 59 تا 73 را محملِ رشدِ و ترقی او عنوان میکنند. دقت کنیم کدام صداو سیما؟! تو این دوره مدتی عمدتا ریاست سازمان با #محمد_هاشمی برادر هاشمی رفسنجانی بوده. و قبل از او هم ریاستهای شورایی و و گردشی بین آقایان محتشمی پور و لاریجانی و محمد هاشمی و عبدالله نوری.. (کلا بر و بچز هاشمی) مسئولیت جدیِ بعدی ایشان، در شورای عالی امنیت ملی بوده، درست زمانی که #حسن_روحانی دبیر این شورا بود وقتی میگم #دولت_نهم_هاشمیسم یعنی این!
برچسبها: انتخابات 1400, شورای نگهبان, رأی بی رأی, عبدالناصر همتی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰ساعت 13:21 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
تیرماه78 هم در خیابانهای تهران شعار "رفراندوم رفراندوم" سر داده شد. و یک عده خوشحال شدند که جمهوری اسلامی به آخر خط رسیده است. نرسیده بود. آن غائله با چندساعت دخالت پلیس (بدون صدمه زدنِ پلیس به کسی) و یک سخنرانی و یکروز ریختن مردم در دفاع از ج.ا. به خیابان و تَشَری به سیاسیونِ محرکِ غائله تمام شد. تمام شد چون خواسته اش خواسته ی "اکثریت مردم" نبود. اما حالا چطور؟ فرض کنیم در سقوطِ یک نظام سیاسی به دستِ مردمش 3 عامل موثر است: اول خودِ آن نظام سیاسی که با کارآمدی یا ناکارآمدی اش میتوان مردم را راضی یا ناراضی کند. این عاملیست که نفعش در ماندن نظام و عدمِ براندازی است و قاعدتا (اگر از عقلانیت برخوردار باشد) باید برای راضی کردنِ مردم تلاش کند. دوم اشخاص یا گروه ها یا دولتهایی که منافعشان در سقوطِ آن نظام است. اینها برای ناراضی کردنِ مردم تلاش میکنند. و بسته به میزانِ دسترسیشان به مردم، و میزان باورپذیریِ حرفهاشان و میزان جذابیت رسانه شان و.. در ناراضی سازی مردم موفق میشوند. و سوم خودِ مردم که زندگیشان متاثر ازعامل اول است و ذهنشان مخاطبِ عاملِ دوم. و انتخابگر نهایی آنها هستند. که ببینند آیا زندگی شخصی شان (زیر سایه ی نظام مستقر) آنچنان سخت و سیاه شده که به ریسکِ شرکت در شورش خیابانی به قصد براندازی بیرزد یا خیر؟ و آیا وضع جامعه¬شان چنان بی سامان هست که حتی وضعِ بی دولتی و آنارشیِ پس از براندازی، بهتر از آن باشد یا خیر؟ بنظر من عامل اول (ساختاهای سیاسی و اقتصادی و ..ی نظام) در دهه 70 به اندازه ی امروز ناراضی ساز بود: تورم و گرانی وحشتناک، تضاد طبقاتی شدید، نگاه ارباب-رعیتیِ پشتِ میزنشینان ، ضد و بند و معامله ی پشت پرده میانِ لیدرهای جریانهای سیاسیِ ظاهرا متضاد با هم! و.. (هرچند در سالهای دهه 80 تلاشی برای بهبود این وضع شد، اما بهرحال) الان هم کمابیش از این نظر، همان است که بیست سال قبل هم بود. عامل دوم به وضوح با رشد تکنولوژی، پیشرفت کرده. و از "رادیو فردا"ی آن سالها که نه هرکسی حوصله ی پیدا کردن فرکانسش را داشت و نه هرکسی اساسا حوصله ی گوش دادن به رادیو، رسیده است به "انبوه شبکه های اجتماعی" که هم دردسترس هرکسی حتی در دورترین شهرها و روستاهاست، و هم به حد کافی زیاد و متنوع و جذاب که اگر بیست و چهارساعته هم محتوا ارائه دهد، مخاطب از دنبال کردنش خسته نمیشود. درمورد دو عامل اول، زیاد بحث و تحلیل شده. اما بحث من الان روی عامل سوم است: مردم. مردم امروز، از نظر نسبتشان با نظام سیاسی، و ترکیبِ جمعیتیِ ناراضی¬ها و راضی ها و بی تفاوتها، با مردم دهه هفتاد خیلی فرق دارند. : سال 78 طیفِ معترضِ توی خیابان، فقط جوانها بودند. آن هم نه همه ی جوانها! بلکه فقط دانشجوها. آن هم نه همه ی دانشجوها! دانشجوهای خاصی از دانشگاههای خاصی "در تهران" و عمدتا هم از "خوابگاهی ها" (جوانهای دور از خانواده جامعه شان) جوانهای دانشجوی سال 78، میشوند متولدینِ دهه ی 1350.اینها در زمان وقوع انقلاب57 کودک یا نوزاد بودند، کودکیشان در شرایط جنگ گذشته و نوجوانیشان در در "خفقانِ دینفروشانه"ی دورانِ سازندگی. اغلب تجربه ی مدیر و مربی پرورشی هایی با چهره ی عبوسِ مذهبی دارند که هرگونه شادیِ نوجوانانه را برایشان غیرمجاز میشمرده. (مدرسه، اولین نماد از نظام سیاسی است که آدمها تجربه میکنند. و البته احیانا فقرِ پدرِ کارمندشان و اشرافیتِ مدیرِ اداره ی پدرشان!) والدینِ متولدین دهه50، نیز احتمالا به لحاظِ سن و سال، اکثریتشان از شرکت کنندگان پرشور انقلاب و دلداده های امام و آرمانهایش و درگیرشوندگان جدی در جنگ نبودند. بطور کلی فضای «بزرگترها»یی که دور و بر این بچه ها بودند، احتمالا کمتر به سیاست نگاه "همدلانه" داشته ند. البته بافت سنتیِ خانواده و جامعه بی آنکه ربطی به "نظام سیاسیِ حاکم" داشته باشد، همان پازلِ "سرکوب"ِ تمایلاتِ طبیعی را تکمیل میکرد. وقتی مثلا در برابرِ اصلاحِ صورتِ دخترها و شلوار جین پوشیدنِ پسرها لب میگزید و در پچ پچه ها از دختر و پسرِ کذا یک "فاسد اخلاقی هفت خط" میساخت. این بچه ها بعد از عبور از فضای سیاه جنگ و خفقان دوران سازندگی و جامعه ی سنتیِ سختگیر و مداخله جو، در تحولات فرهنگیِ دورانِ اصلاحات، از"آزادی" میشنوند و در باغ سبزی از آن را در سینما و ...میبینند. اما البته کماکان بخاطر بافت سنتی جامعه، چندان موفق به دستیابیِ به آن نمی شوند و جوانی و نوجوانی شان در این مشتاقی و مهجوری میگذرد. این نسل، به دلیلِ همان سرکوبهای کذا، "اعتماد بنفس" کافی برای شورش و اعتراض هم ندارد. و بیشتر تماشاچیِ اعتراضِ اقلیتِ سال 78 میشود. و بر عقده های فروخورده ی «نمی گذارند جوانی کنیم» (عمدتا یعنی: اجازه ی شادی و زیبایی، و جشن و موسیقی و تفریح و .. نداریم) ، حالا یکی هم اضافه میشود «اجازه ی اعتراض سیاسی هم نداریم». این نسل را می توان در تجربه ی این مشتاقی و مهجوری تقریبا "تنها" دانست: قبلیهاشان سنشان از تمنای چنین آزادیهایی گذشته بود، یا در دوران قبل از انقلاب ارضا شده بودند، یا بواسطه ی فرهنگ سنتی اصلا نداشتند. بعدیها هم وضعیتی بمراتب آزادتر و شادتر از اینها داشتند. مفهوم شکاف نسلها هم دقیقا همین سالها موضوعیت پیدا کرد:در جوانیِ متولدینِ دهه پنجاه. این نسل در "نارضایتی اش" اقلیت بود. و اعتمادبنفس شورش جدی را هم نداشت. اما با تمام عقده های فروخورده اش بزرگ شد و شد کارمند و کاسب و معلم و پدر و مادرِ نسلِ بعدی. (از سال 88 میگذرم. چون ماجرایش خیلی فرق داشت. برای "اکثریت"ِ کفِ خیابانِ آن سال، مسئله ی اصلی، که متولدین دهه60 بودند، اولش همان "انتخابات و تقلب" بود و بعدا شد "باتوم و بازداشت" . همین ترکیب جمعیتی و اعتماد بنفس بیشتر جوانها ی 88، بهمراهِ مطالبه ی عمومی تر و البته حداقلی تر (از رفراندوم و براندازی!) باعث شد جمعیتِ معترض خیلی خیلی بیشتر از 78 باشد. و البته این "جمعیتِ زیاد"، به "پشیمانها" و "تماشاچیها" و "سهمخواهانِ بدونِ سهم مانده"ی انقلابِ 57 هم جرأتِ ورود به میدان داده بود. و اتفاقا بین مردم معترض که میرفتی، آتش کینه ی این سن و سالدارها خیلی خیلی بیشتر از جوانها بود.) اما حالا... وضعیتیست که یک چشمه ش را در آبان 98 دیدیم.. جوانهای امروز اعتمادبنفس دارند، چون "سرکوب نشده اند". عقده ای ندارند، چون امکانات و آزادی کافی داشته اند. (والدینشان نه تنها نهیشان نمیکنند از جوانی کردن ، بلکه بطور افراطی، بعضا از کودکی، وادار به جوانی کردنشان میکنند!) اما با این حال «خشمناک و طلبکار» هستند. چون والدینشان با تلقینِ هرروزه ی «در این کشور، آزادی و امکانات و زندگی راحت نداریم» بزرگ کرده اند. معلم هم در مدرسه و استاد در دانشگاه همین را تکرار کرده ... «پیج دارها و کانال دارها»ی فضای مجازی هم همین را میگویند.. دور و برِ جوانِ امروز، «همه ی بزرگترها» دارند میگویند : در این کشور جوانی ما سوخته! تو فکری برای خودت بکن که نسوزی!!! تقریبا همه ی آنچه که جوانِ دهه ی 70 میخواست را جوانِ امروز دارد! اما با این حال «حسِ نداشتن» «حسِ محرومیت و سرکوب شدگی» و «حسِ همه ی دنیا خوشبختند بجز ما ایرانیها» را از نسل قبلی به ارث برده است. او احساس میکند محروم است، نه از ارضای نیازهای طبیعیِ جوانانه، بلکه از یک بهشتِ خیالیِ «رفاهِ بدونِ زحمت»، که گمان میکند «همه ی دنیا دارند» و تنها جمهوری اسلامی او را از آن محروم کرده. (البته که رسانه های عاملِ دوم هم دامن میزنند به این حس، اما رسانه به تنهایی نمیتواند حسی را اینگونه عمیق و ریشه دار کند در وجود مخاطبش) جوان امروز در "نارضایتی"اش تنها نیست! پدر و مادر و معلم و مدیر و استاد و شاخهای فضای مجازی و ... همه مشوقِ او هستند برای اعتراض. و تازه پدربزرگ و مادربزرگ هم (با همه ی سهمی که در سرکوبِ فرزندانِ خود داشتند) حالا شده اند «افسانه سرایان از بهشتِ آزادی و شادیِ قبل از انقلاب»!!! پیاده نظامِ شورشهای امروز، سه نسلِ خانواده ها در کنار همند. آوانگاردِ جوانِ بیخبر و بیگانه با انقلاب و تاریخ و سیاست، و دو نسلِ کینه ورز و ناراضی و متخاصم، پشتیبانِ او. در شورشهای احتمالیِ این روزها، بنزین و گرانی و اعدامِ فلانی و.. «بهانه»اند برای «گرفتنِ انتقامِ زندگیِ بهتری که فرض میشود بدونِ ج.ا. داشتیم!» خشم و نارضایتیِ امروز ریشه های عمیقِ روانی دارد. و کور هم هست. یعنی نمیداند یقه ی چه کسی را باید دقیقا بگیرد؟ همه را به یک چوب میراند. و فی المجموع، رفتنِ همه را یکجا می¬خواهد. نمیگوید «رفراندوم»؛ میگوید «بر اندازی» ... حرفهای روشنفکرانه نمی زند.. فحش می دهد! ... آتش زیر خاکستریست که با هربار سرکوب شدن، داغتر میشود. این ترکیب جمعیتی ناراضیان امروز، یک انبارِ باروت است ، حاصلِ سیاستهای نابخردانه ی گذشته . که هنوز هم با نادیده گرفتنش و ادامه ی بعضی از همان سیاستها، خودِ نظام دارد داغترش میکند و آماده تر برای انفجار. رسانه های دشمنِ ج.ا. هم که کار خودشان را میکنند... شاید وضعیت رضایت-نارضایتی، در سالهای بعد و با تغییر جمعیتِ فعال جامعه، کمی نرمالتر شود. اما به شرطِ آنکه این سالها، با «اصلاحاتِ جدیِ ساختارسیاسی و اقتصادی و اجتماعی» به خیر بگذرد، و نه با زور و سرکوب و قلدری و نادیده گرفتنِ نارضایتیهای عمیق. پ.ن. یک نکته درباره روش بحثم: اینکه میگویم «اکثریتِ فلان نسل»، تحلیل آماری نیست! چنین آماری را نه دارم و نه میتوانم داشته باشم. اما تحلیلِ علّت-معلولی است. یعنی خروجیِ چنان سیاستهای تربیتی و آموزشی و اقتصادی و فرهنگی ای، خواه ناخواه میشود چنین نسلی. البته آدمها تنها از یک عاملِ «سیاستهای عمومی» متاثر نیستند، بلکه عامل درونی و وقایع وتجارب زندگی شخصی هم تاثیرگذارند و اثرِ سیاستهای عمومی را کم و زیاد میکنند و آدمها را متنوع و متکثر. اما من اینجا فعلا با استثناهای ناشی از عوامل فردی کار نداشتم. برچسبها: تیر78, آبان 98, تفاوت نسل ها, ترکیب جمعیتی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۴ مهر ۱۳۹۹ساعت 12:52 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
عصر تجارت شو #زندگی_در_عیش_مردن_در_خوشی ، از اولین آثار #نیل_پستمن است و در سال 1985 نوشته شده، یعنی در دنیای قبل از اینترنت و و فضای مجازی. این کتاب از فرهنگِ مولودِ تلوزیون (تلوزیونهای تجاری آمریکا) میگوید، و آنچه میگوید درباره رسانه های امروز ما و فرهنگ سیاسی-اجتماعی ما صادق است. فکر کردم بهانه ی خوبیست برای نوشتن و منظم کردنِ مسئله ای که چندین سال است ذهنم را به خود مشغول کرده : مسئله ی "انتخابات" در کشور خودمان... اسم اصلی کتاب Amusing ourselves to death: public discourse in the Age of Show Business هست، که بیشتر از عنوان ترجمه گویای حرف نویسنده ست: پستمن میکوید سال #1984 رسید و جهان آنگونه نشد که #جورج_اورول در رمانش توصیف کرده بود(که دولتهای اقتدارگرا، با سانسور و سرکوب، دموکراسی و آزادی را تهدید کنند) بلکه جهان به گونه ای شده که برای از بین بردن دموکراسی و آزادی «هیچ نیازی به سانسور و سرکوب نیست؛ چون هیچکس تمایلی به دانستن و فهمیدن و اعتراض جدی ندارد!» انسان این عصر، فقط میخواهد #سرگرم شود! و این سرگرمی را تلوزیون برای او فراهم میکند: کار اصلی تلوزیون همین است: کسب درآمد(بیزینس) با ارائه ی نمایش های سرگرم کننده(شو). تلوزیون، «از هر چیزی نمایش سرگرم کننده میسازد» حتی از علم، حتی دین، حتی اخبار جنگها و جنایات، حتی دادگاه، حتی تصمیمات مهم سیاست عمومی و... مثلا توضیح میدهد که چگونه مجری و مهمانهای خیلی جدی و موقرِ یک برنامه ی تلوزیونی "مباحثه" درمورد موضوع مهمِ "احتمال جنگ هسته ای"، برای آنکه برنامه دیده شود، رفتاری درست شبیه شرکتکنندگان در مسابقه ی "انتخاب دختر سال" دارند! آنها بیش از آنکه بر "استدلالهای یکدیگر" تمرکز کنند، بر رفتاری ظاهری و حالت چهره و لبخندها و احیانا شوخیهای خود تمرکز دارند! همینطور است برنامه هایی مثل مناظره ی کاندیداهای ریاست جمهوری! او این عصر را در برابر «عصر عقل» (قرن هجده) «عصر تجارتِ شو» مینامد. عصری که در آن ما «درمورد مسائل مهم گفتگو نمیکنیم» بلکه «خودمان را با مسائل مهم سرگرم میکنیم» پستمن البته تصریح دارد که آنچه میگوید درباره نحوه ی بکارگیری تلوزیون در آمریکاست: تلوزیون خصوصی که باید خرج خود را خودش دربیاورد، آنهم از بیننده هایش. و این بیننده ها انتظارشان از تلوزیون سرگرم شدن است و برای آن حاضر به پرداخت هزینه اند. به عقیده ی او، درکشورهایی که تلوزیون یک رسانه ی رسمی حکومتی یا دولتیست فرق چندانی با رادیو ندارد. اما لااقل امروز و در دهه ی نود، هم تلوزیون رسمیِ حکومتی ما بسیار شبیه توصیفات پستمن است، و هم رسانه های مجازی که با انگیزه های غیر اقتصادی، برای جلب نظر مخاطب تلاش میکنند. مسئله ی "انتخاب عقلانی" در عصر تجارت شو
در فصل نهم؛ به مسئله ی «انتخاب در سایه تجارت شو» میپردازد.او مینویسد:کاپیتالیسم، مانند سایر علوم و آزادیهای دموکراسی، مولودِ جنبشهای آگاهی بخش و روشنگر قرن هجده بود و ایده ی اصلی آن مبتنی بر فرض "عقلانیتِ انسانها" بود... فرضِ"خریدارِ عقلانی"ای که «میداند چه چیز برایش مفید است» و «میداند که اصلا چیز مفید یعنی چه جور چیزی»، تولیدکنندگان را به رقابت برای ارتقاء کیفیت محصول و کاهش قیمت می اندازد... این نافذترین توجیه سرمایه داریست. در این نگاه "تبلیغ کالا" یعنی صرفا معرفیِ ویژگیهای کالا، در قالب جملات واضحی که «خریدار عقلانی» بتواند آن دعاوی را راستی آزمایی کند! اما با ظهور "تبلیغات تلوزیونی" عملا چیزی از این ایده باقی نماند: مثلا در تبلیغ ساندویچهای مک دونالد، هیچ جمله ای درباره این ساندویچ گفته نمیشود که قابل راستی آزمایی باشد! بلکه تنها انسانهای خوشرویی نشان داده میشوند که در فضایی خواستنی و دلربا، درحال فروش این ساندویچند و انسانهای "خوشحال" دیگری درحال خریدن و خوردن آن.
موسیقی پسزمینه ی این تبلیغات، همواره ذهن مخاطب را هدایت میکند که "الان چه احساسی را باید دنبال کند". هیچ جمله ای در این تبلیغات گفته نمیشود. فقط بیننده دعوت میشود که خود را "در عالم خیال" در کنارِ بازیگرانِ این صحنه "حس کند" و سپس از این حس، چیزی را استنباط کند. کسی که برای کالایی یک تبلیغ تلوزیونی میسازد، لازم نیست از خصوصیات و قدرت آن کالا چیزی بداند و بگوید؛ بلکه کافیست که ضعفهای روانیِ بیننده را بداند! تبلیغات تلوزیونی، شرایطی فراهم کردند که بنگاه های اقتصادی، کمتر برای ارتقای کیفیت محصولشان هزینه میکنند؛ و بیشتر برای "بازاریابی"، برای افزایش "احساس شأن و شخصیت"در خریداران!
این تبلیغات، دیگر با «عقل مخاطب» سروکار ندارد. بلکه با «احساس او»! و یک تبلیغ تلوزیونی خوب، اتفاقا، تبلیغی است که «عقل مخاطب» را هرچه بیشتر به کنار بزند تا احساس او راحتتر همراه شود!
(تبلیغات تلوزیونی مختلف خودمان را به یاد بیاورید..#عالیس #معلم_خصوصی #ال_سی_من #سس_بیژن انواع شوینده ها، آرایشی-بهداشتی ها و... تبلیغات بیلبوردی و تبلیغات اینترنتی هم نسل قبلی و بعدی همین تبلیغات تلوزیونی اند. فرض کنید با بررسی عقلانی تصمیم گرفته اید که به فلان کالای خاص با فلان ویژگیها و فلان حدود قیمت نیاز دارید. همین که قدم در فروشگاه میگذارید، چنان تابلوها و ویترینها خود را به چشمهای شما تحمیل میکنند که با انبوهی از خریدهای غیرضروری و چه بسا بدون کالای "عقلانی انتخاب شده"ی موردنظر باز میگردید! یا در نمونه ی امروزیتر: سایت فروشگاه اینترنتی را باز میکنید تمام صفحه پر است از تبلیغات جذابِ آنچه شما ابتدائا بدنبالشان نیامده اید)
دموکراسی و انتخاب در عصر تجارت شو گفتیم تبلیغات تلوزیونی، با حذف کردنِ "انتخاب عقلانی"، تئوری اولیه ی سرمایه داری و اقتصاد لیبرال را به کلی نابود کرده است. اما آنچه که این تبلیغات با دنیای سیاست و «دموکراسی» میکنند، فاجعه بارتر است! دموکراسی و لیبرالیسم سیاسی نیز مانند لیبرالیسم اقتصادی، توجیه و اعتبار خود را از این فرض دارد که : «مردم، انتخابگرهای عقلانی اند» پس برآیند انتخابهای فردی عقلانی، برای جمع نیز میتواند عقلانی و سودمند باشد. اما وقتی پای "تبلیغات تلوزیونی" با تاکتیک و کار.ویژه ی «کنارزدنِ عقل، و اقناعِ احساسات» صحنه ی انتخاباتها سیاسی را میگردانند، حاصل دموکراسی چه خواهد بود؟ پستمن از #رئیسجمهور_سی_ثانیه_ای میگوید... از اینکه چطور #ریگان در سی ثانیه ی آخرِ مناظره ی تلوزیونی با رقیب خود، که بیشتر شبیه به یک "مسابقه ی بوکس" بود، با یک پاسخ گستاخانه (و نه لزوما منطقی) پیروزی خود را قطعی کرد! او همچنین از تجربه ی خود در کمک به تبلیغاتِ یک کاندیدا میگوید. کاندیدای او، با اعتقاد عمیق به ایده ی دموکراسی و با فرض انتخابگرهای عقلانی، جزواتی را درمورد مهمترین موضوعات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آمریکا در زمان خود فراهم آورده و هرمسئله را در جزوه ای جدا توضیح داده و چالشها را برشمرده و دیدگاه خود را بیان کرده بود.
کاندیدای رقیب، که بهتر میدانست که در چه قرنی از تاریخ بشر به سر میبریم؛ بجای تمامِ این کارها تنها یک "تبلیغ تلوزیونی" از خود ساخت: او، درست مانند بازیگران تبلیغات تلوزیونی، با کمک گریم و صحنه پردازی و تصویربرداری و انتخاب موسیقی بکگراند و کارگردانی حرفه ای، برای دقایقی نقشِ یک مرد باتجربه، حق جو و پارسا را ایفا کرد! و برنده ی این انتخابات #کاندیدای _بازیگر بود! با فاصله ی زیاد! نتیجه ای طبیعی، برای عصر تجارت شو!
پستمن محاسبه میکند که یک آمریکاییِ چهل ساله درطول زندگی اش بیش از یک میلیون تبلیغات تلوزیونی دیده و با آنها سرگرم شده و زندگی کرده و خواه ناخواه ذهنش به چنین نحوه ی انتقال پیامی "عادت دارد" : پیام کوتاه، با تصاویرِ متنوع و ریتم تند، و احساس برانگیز. او مینویسد ارائه ی یک گفتگو و "مباحثه"ی دقیق و متأملانه که هرطرف استدلال خود را بیان کند (بدون شو های کلامی و رفتاری!) و طرف مقابل استدلال او را نقادی کند و ... برای "تلوزیون" همانقدر نامناسب است که "پخش پانتومیم در رادیو"! نمایشِ کسی که "می اندیشد" یا میگوید "نمی دانم، باید بهش فکر کنم.." (بجز درموراد خاصی که کارگردان تشخیص دهد!)برای تلوزیون ضعف است. "اندیشیدن" یک هنر تجسمی نیست و تلوزیون هنر تجسمی میخواهد. تلوزیون برای ارائه ی چنین بحثهایی خلق نشده! (بحثهایی که در عصر عقل، با محوریت "رسانه های مکتوب"، وجود داشت) تلوزیون برای سرگرمی ساخته شده. و این بد نیست. مشکل زمانی روی میدهد که تلوزیون می خواهد «از همه چیز، سرگرمی بسازد»! یک عمل جراحی، مواعظ یک کشیش، فرایند دادرسی یک دادگاه، همه و همه به نحوی از تلوزیون نشان داده میشوند که مخاطب را "سرگرم کند" حتی سرگرمکننده تر از فیلم داستانی در این موضوعات!
«حتی گویندگان اخبار، که جزئیاتی منقطع از تراژدیها و وحشیگریهای روز را به درون خانه ما می آورند؛ درپایان از ما میخواهند که "دربرنامه بعد با آنها همراه باشیم"! ظاهرا آنها فکر نمیکنند که همین چند دقیقه ای را که با خبر از قتل و جنایات پر کردند، برای چند شب بی خوابیِ ما کافیست! .. و ما نیز دعوت آنها را برای "همراهی مجدد" میپذیریم! چرا؟ برای اینکه میدانیم که "اخبار" را قرار نیست جدی تلقی کنیم! اخبار هم برای سرگرمی به ما "نمایش" داده میشود. (با موسیقی بک گران خاص، تیتربندی آغاز و پایان، قیافه ی خوشِ گوینده و شوخیهای لطیفِ او، و گزارشهای تصویری متنوع)»
اما وضعیت سیاسی ما در عصر تجارت شو : بازیگرترین کاندیدا آنچه که پستمن درباره ی تلوزیون، تجارت شو، و تبعات آن برای بازار و برای انتخابات داشته میگوید را کمابیش همه ی ما هم تجربه کرده ایم.رقابتهای انتخاباتی ایران (دست کم از ابتدای دهه هشتاد که من دنبال میکنیم) همواره با شکست کاندیداهایی همراه بوده که «بازیگر نبوده اند» و سعی میکردند «با عقل مردم صحبت کنند» و نه با "عواطف آنها". کسانی که برای ارائه ی بحث و استدلال منطقی در تحلیل شرایط کشور و دفاع از خود و دیدگاه ها و برنامه هاشان تلاش میکردند؛ کسانی مثل #احمد_توکلی، #سعید_جلیلی و تا حدی هم #محسن_رضایی. با وصفی که پستمن گفت و برای ما نیز کاملا ملموس است، نتیجه ی انتخاباتهای ایران هم همین است: برنده شدنِ #بازیگرترین_کاندیدا ! همانطور که #حسین_دهباشی کارگردان فیلم تبلیغاتی رئیسجمهور فعلی گفته بود!
(دقت لطفا: ابدا نمیگویم که "مردم دو دسته اند"! بنظر من مردم هزاران دسته اند..و بلکه هر فرد یک نمونه ی منحصربفرد کنشگری اجتماعی است که ترکیبی منحصربفرد از ارزشها برای خود دارد.لیکن سازندگان تبلیغات سیاسی، معمولا یکی ازین دو دسته را مخاطب خود فرض کرده اند و برای چلب نظر چنین مخاطبی تلاش میکنند.)
(و نه کسانی که احیانا آراء اندیشمندان غربی را مطالعه کرده یا در تاریخ و احوال امروز مغرب زمین پژوهش نموده و سپس آن راه را به صلاح بشریت دیده اند.)
این افراد، طبیعتا، از سیاستمداران انتظار دارند که یک چنان زندگی ای را برای مردم فراهم کنند. و تصور اولیه هم این است که چنان زندگانی ای با پیروی از نسخه های پیشنهادیِ غرب بدست می آید . این دسته ، اغلب مستقیم یا غیرمستقیم، مخاطبِ رسانه های تلوزیونیِ فارسی زبانِ اروپایی اند. چرا؟ چون اساسا رسانه های غربیِ با زبانِ شرقی، از زمان جنگ جهانیِ دوم، دقیقا برای انجام همین مأموریت (دامن زدن به این تصورات غربگرایانه، در ملل غیر اروپایی) تأسیس شده و از بودجه ی عمومیِ کشورهای اروپایی تآمین مالی میشوند! همچنین، "سلبریتی ها" برای این دسته، یک "گروه مرجع" ند، چون چنین بنظر میرسد که بیشتر از بقیه از چنان زندگی دلخواهی برخوردارند.
اینها احتمالا مخاطب بعضی برنامه های تلوزیون رسمی ایرانند و بیشتر، چنانکه گفتم، رسانه های مذهبی و گروههای مرجع مذهبی خود را دارند. بعضی روحانیون و مداح ها و تریبوندارها... بعضی شخصیتهای سپاهی که "یادگار دفاع مقدس" تلقی میشوند و منسوبین به شهدای خاص و مشهور(!)
برای دسته اول کافیست طبق همان قاعده ای که نیل پستمن گفت، تصویری از "زندگی آزاد و شاد و مرفه" ارائه شود.
بنابر همان قاعده، این دسته از مخاطبین تبلیغات سیاسیون، معمولا توجه ندارند که تصوراتشان از فلان کشورها چه مقدار واقعی است؟ کدام نسخه ها حقیقتا "میتواند" از ما یک کشور آزاد و مرفه بسازد؟ عقبه ی رشد اقتصادی و صنعتی فلان کشورها دقیقا چیست؟و مثلا کشوری مثل ایران، بدن عقبه ی استعمارگری و انحصار تجاری و انقلاب علمی و صنعتیِ اروپایی، و بدونِ سختکوشی و فرهنگ کار انسانهای شرق دور، و بدون سرانه ی نفتی مثل کویت و امارات، با این نسخه ها و با همراه شدنِ با سیاستهای غرب، واقعا میتوانیم مانند آنها شویم؟ و یا اینکه، دست بالا چیزی خواهیم شد درحد #هند و #پاکستان و #عربستان و نهایتا #ترکیه خواهیم بود! و نیز توجهی ندارند که آن #کاندیدای_بازیگر که تبلیغات، او را مدافعِ آزادی و رفاه و... نشان میدهد، حقیقتا در کارنامه ی خود چقدر تلاش برای این ارزشها را داشته؟! (لذا براحتی برای سیاستهایی جشن میگیرند که آنها فرسنگهااز"رفاه و شادی و خوشبختی" دورتر میکند؛و امنیتی ترین و سرکوبگرترین آدمها، بنام "آزادی خواهی" رأی این دسته را کسب میکنند!)
دسته ی دوم نیز بنابر همان قاعده عصر تجارت شو، توجهی ندارند که مثلا کدام سیاستها راه به "عدالت" یا "ترویج ارزشهای والای انسانی" میبرند و مثلا آنچه که "راه امام و شهدا" خوانده میشود، چیست؟! رویکرد "جهادی" یعنی چه رویکردی؟ و اینکه آن #کاندیدای_بازیگر ی که چفیه انداخته و ریش گذاشته و عکس یادگاری با سردار شهید را پخش کرده، یا فلان مداح و روحانی از او حمایت میکند، حقیقتا در کارنامه ی خود، چقدر در راستای این ارزشها عمل کرده و چقدر خلافِ آن؟!
در دنیای امروز، و در ایران ما نیز، #بازیگرترین_کاندیدا برنده است! کسی که نقشش را (اعم از نقش غربگراپسند یا نقش مذهبی پسند) بهتر و حرفه ای تر و ماهرانه تر ایفا کند! تا جایی که غربگراها بخواهند در عرصه ی رقابت باشند، #کاندیدای_بازیگر ی برنده است که بتواند خود را قهرمان آزادی و نزدیک به اروپاییان معرفی کند. (چون این دسته مخاطبین بلحاظ تعداد بیشترند؛و این دسته کاندیدا_بازیگر ها هم البته در ایفای نقش خود "حرفه ای تر" و نیز اغلب حمایت غیرمستقیم رسانه های غربگرای فارسی زبان (که در شوهای تبلیغاتی بس حرفه ای تر و باتجربه ترند)را هم دارند. به این معنی که: این رسانه ها در درازمدت،"خواسته هایی در دل مخاطبینشان نشانده اند" که این کاندیداها وعده ی تحققش را میدهند و نیز تصوری از شرایط موجود و رقبای انتخابات ساخته اند که با حرفهای این کاندیداها مطابقتر است.) و وقتی هم که به هر دلیل جریان غربگرا خود را از عرصه ی رقابت کنار بکشد، برنده ی میدان #کاندیدای_بازیگرِ مذهبینماست! (مثل مجلس کنونی!) برنده در هرحال کسیست که حرفه ای تر عقل مخاطب را کنار میزند، "حرفه ای تر تحمیق کند!"
قهر با صندوق رأی؟! ریختن در خیابان؟ برچیدن بساط انتخابات و برقراری دیکتاتوری؟! بنظر من هیچکدام. مشارکت سیاسی مردم به خودی خود ارزشمند است و زنده نگهدارنده ی جامعه. بنظر من هنوز راههایی هست که از آسیبهای #انتخابات_در_عصر_تجارت_شو بکاهیم. بعنوان یک شهروند رأی دهنده: دقت کنیم، هرپیام تبلیغاتی ای که بیشتر به هیجانمان آورد را مشکوکتر و "تحقیق لازم تر"بدانیم! و سعی کنیم بیشتر دنبال تحلیلهای مکتوب باشیم(هرچند همان هم خالی از شامورتی بازی و شینت نیست) تا فیلم تبلیغاتی.. بعنوان رسانه: اولویت را به مناظره ها بدهیم تا فیلم تبلیغاتی، در مناظره ها و گفتگوها #فرصت_بازیگری کاندیداها را هرچه کمتر کنیم... قانونهای تبلیغاتی دقیقتری بگذاریم مثل "پذیرش مسئولیتِ حرفها و ... و در عوض ایجاد فضای شفاف و آزاد گفتگو برای مردم... شاید انتخاب عقلانی تر مردم (با هر دیدگاهی) به "کاهش شور و نشاط انتخاباتی" بیرزد! و بعنوان سیاستگذار، یا بعنوان هر شهروند علاقمند به تلاش برای بهبود اوضاع سیاسی کشور است (مثل خودم!): برویم سراغ بهبود و کارآمدسازیِ #نهادهای_غیر_انتخابی ! مثل اغلب کشورهای دموکراتیک نسبتا موفق:آمد و رفتِ این یا آن بازیگر ، چندان تفاوتی در مسیرهای کلیِ این کشورها ایجاد نمیکند؛ در حالی که "نارضایتیِ عمومی" هم اغلب نیست. چون نهادهایی در پشت صحنه هستند که مستقلند از نتیجه ی انتخابات و در حفظ ثبات اجتماعی کشورشان "موفق" عمل میکنند. نهادهای غیر انتخابی را باید "خوب" کرد... و "خوب" یعنی:
برچسبها: نیل پستمن, عصر تجارت شو, انتخابات, وضعیت سیاسی ایران |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹ساعت 1:34 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
نظام لیبرال سرمایه داری، چطور خودش را اصلاح کرد که توانست، بعد از بحران انقلابهای جهانگیر کمونیستی، هم مجددا ابرقدرت بلامنازع شود و هم دربرابر هر بحران دیگری از آن سنخ بیمه شود؟ جان رولز، مشهورترین فیلسوف سیاسی قرن حاضر، بعد از وصف جامعهی بسامان مطلوب خود، در جستجوی "عوامل پایدارکننده"ی آن به مسائلی اشاره میکند که شاید ما را به پاسخ این سوال راه بنماید. چون با توجه به اینکه رولز هرگاه میخواهد از نهادها یا قوانین جامعه بسامان خود مثالی بزند، از نهادها و قوانین و قانون اساسی ایالات متحده ی آمریکا یاد میکند! پس میتوان جمله ی قبل را اینطور بازنوشت: «رولز درجستجوی عواملِ پایدارکننده ی جامعه ای مانند جامعه ی سیاسی ایالات متحده است.» 1. رولز معتقد است مهمترین عامل پایدارکننده ی یک جامعه، آن است که شهروندان آن، ساختار آن جامعه را "به نفع خودشان" بیابند. پس ساختار جامعه ای که بخواهد پایدار بماند، باید چنان باشد که به نفع شهروندانش باشد.یا دست کم اینگونه بنظر برسد. اما نفع شهروندان در چیست؟ 2. از طرفی رولز مهمترین نیاز انسانها را "عزت نفس" و حس ارزشمند بودن میداند. از نظر او انسان وقتی احساس ارزشمند بودن میکند که ببیند که «دیگران برای اهداف او، برای تلاش او در راستای رسیدن به آن اهداف، وبرای آنچه در زندگی اش ارزشمند میداند، ارزش قائلند.» اهداف او و تلاش او را سرکوب و تحقیر و تمسخر نمیکنند و بلکه تشویق هم میکنند و به او بخاطر این اهداف و تلاشها احترام میگذارند. رولز (بعنوان یک فیلسوف لیبرال) بسیار برای «آزادی انسانها در تشخیص خیرِ خود و انتخاب هدف زندگی خود» اهمیت قائل است. پس اهدافی که باید جامعه به آنها بها دهد و شخص را بخاطر آن تشویق کند، بسیار بسیار زیاد و متنوعند. (منظورم از "جامعه" ، که باید به اهداف فرد بها بدهد، یک شخص یا یک هویت انتزاعی نیست! بلکه بهطور ساده، منظورم آن چیزی است که فرد نوعی، بعنوان جامعه میابد و تصور میکند: نهادهایی که فرد با آنها سروکار دارد، افراد دیگری که فرد در اطراف خود میبیند و...)
3.او در این جستجو، به چیزی اشاره میکند که آن را "اصل ارسطویی" مینامد:«آدمها از بکارگیریِ مهارتهای پیچیده ترِ خود احساس لذت بیشتری میکنند.» بنظر رولز این، یکی از اصولیست که بر "انتخاب هدف"ِ آدمها تأثیرگذار است: اشخاص تمایل دارند که در طرحی که برای زندگی خود ترسیم میکنند، تا حد ممکن، اهداف و مسیرهایی انتخاب کنند که به تقویت هرچه بیشترِ مهارتهایشان و بکارگیری آن کمک کند. رولز میگوید: جامعه ای که اصل ارسطویی را برسمیت نشناسد، شهروندان را از "زندگی معنادار" محروم ساخته است. 4. راه حل رولز: پذیرش و تشویق تشکیل "اجتماعات" است. یعنی جمعهایی (انجمنهایی، باشگاه هایی، گروههایی...) که افرادی را که داراری "هدف یکسان"ند دور هم جمع کند! رولز برای این انجمنها اهمیت بسیاری قائل است. البته این انجمنها کاملا آزادند که ارزشها و قوانین "درونی"ِ خود را داشته باشند؛ و جامعه آنها را برسمیت شناخته و حمایت میکند؛ اما تا جایی که از قوانین کلِ جامعه تخطی نکنند. بندهای یک و دو و سه را کنار هم بگذاریم: برای پایداری جامعه، لازم است که هر شهروند در جمعی (انجمنی، باشگاهی) عضو باشند که در آن دیگران نیز برای هدفی مشابه هدف خودِ او تلاش کنند؛ هدف او و تلاش او و مهارتی که با صرف عمر و هزینه کسب کرده را، ارزشمند می دانند و او را بابت پیشرفت در این مهارت تشویق میکنند. در یک جامعه ی پایدار، باید برای هر تعریفی از "خیر"، برای هر مهارتی، یک جمع اینچنینی بتوان یافت؛ این مهارت، هرچه که باشد(اعم ازحفاظت از محیط زیست، یا رشد معنوی و زندگی طبق یک دین خاص یا رصد ستاره ها یا حل مسائل پیچیده ی ریاضی یا روپایی زدن با توپ، تولید صدا از بینی، یا هرچیزی. «دقیقا هرچیزی». جامعه ای که اجازه دهد که افراد بابت مهارتی که برای کسب آن عمر و هزینه صرف کرده اند، تشویق شوند و تلاششان ارزشمند شمرده شود، پایدار میماند. چون از حمایت این شهروندان برخوردار خواهد بود.
تا اینجا نظریه ی قشنگ و بسیار آموزنده ای بود. نه؟ «جامعه ای پایدار است که اشخاص نیازهای خود را در آن تحقق یافتنی بیابند و اهدافشان را محترم. مهمترین نیاز آدمها حس ارزشمند بودن است. آدمها وقتی عزت نفس دارند و خود را ارزشمند میابند که ببینند اهدافشان (و طرحی که برای زندگی و پرورش مهارتهای پیچیده شان ریخته اند) ازنظر دیگران هم ارزشمند است. پس جامعه برای پایدار بودن، باید استعدادها، مهارتها، و هرآنچه که شخص رسیدنِ به آن را برای خود "خوب" بداند، را به رسمیت شناخته و فرصت شکوفایی و "دیده شدن" به آنها بدهد.» داستانها و فیلمها و کارتونها (خاصه از نوع آمریکایی) سرشارند از نوجوان یا جوانی(اعم از انسان یا حیوان!) که مهارت خاصی دارد و در خانواده و قبیله و گله اش آن مهارت را ارزشمند نمیدانند. نوجوان با ممارست خود و البته با خوش شانسی، به دنیای جدیدی راه میابد که او را بابت مهارتش تشویق میکنند. و دست آخر هم همان مهارت "همه" را نجات میدهد و در لحظه ای باشکوه و بیاد ماندنی، او بالای صحنه(استیج مانند)، پیروزمندانه ایستاده و مورد احترام و تشویق همه (حتی آنها که تمسخرش میکردند) قرار میگیرد. تصویر نفرت آور، سرکوبگر، خشن، نادان، ازین خانواده یا گله یا جامعه (که اغلب خودشان یک مهارت مشترک دارند اتفاقا!) ارائه میشود. و تصویر روشن و مترقی و نجات بخش و خواستنی از آن دنیای جدید... اینها البته فقط در فیلم و داستان و کارتون نیست! کمی اشکهای شوق و نفسهای از هیجان به شماره افتاده ی کسانی که در برنامه های مختلف "استعدادیابی" روی استیج، زیر رقص نور وبارش خرده کاغذهای رنگی درمیان کف و سوت تماشاگران ایستاده اند را با خود مرور کنید! تئوری قشنگ و آموزنده ایست. اما همه ی ماجرای اهمیت انجمنها (و اهمیت پذیرش تنوع سبکهای زندگی فردی) این نیست! رولز در ادامه ی بحث پایداری، به بحث از "حسادت اجتماعی" هم میرسد. حسادتی که در فقیرترها نسبت به غنی تر ها ایجاد میشود و جامعه را ناپایدار میکند! (به بیان ساده و صریحتر: یعنی به شورش فقیرترها و به هم ریختنِ سیستم تولید و .... منجر میشود!) آنگاه گوشه ای از پرده ی این نمایش زیبای تئوری پردازی بالا میرود: «یکی از عواملی که مانع از ایجاد این حسادت ویرانگر میشود آن است که اشخاص اغلب در انجمنها و باشگاهها و .. با افرادی شبیه به خودشان در تعاملند»!!! و کمی قبلتر از این جملات، توضیح داده است : «نابرابریهای اجتماعی و اقتصادی، تنها زمانی موجب ناپایداریِ جامعه میشودند که اقشار کمبرخوردارتر به طور تحقیرآمیز و تلخی با آن نابرابریها مواجه شوند.» یعنی اگر این اقشار با آن مواجه نشوند و یا اگر در جامعه "تحقیر" نشوند، هرگز به خاطرِ "خودِ نابرابری اقتصادی و اجتماعی" شورش نخواهند کرد! (هرگز دوباره انقلابهای کمونیستی تکرار نخواهد شد!) بله! انجمنها و باشگاهها به پایداری جامعه کمک میکنند. درواقع اصل ارسطویی، عزت نفس، آزادی انتخاب هدف، و و و...همه و همه، کمک میکنند تا شهروند در واقع «سرش گرمِ قهرمان شدنِ خودش باشد»! و چیزهایی را "نبیند" که میتوانند در او حس حسادت ویرانگر ایجاد کنند! مثلا نبیند و نپرسد که چرا در جامعه که ،بتعبیر رولز، یک "سیستم همکاری اجتماعی" است، سهم او از کار و زحمت بیشتر از برخی دیگر است و سهم او از منافع همکاری ، کمتر؟ ** البته که رولز، نیز مانند دیگر اندیشمندان لیبرال، برای ثبات نظام اجتماعی_سیاسی فقط به همین یک عامل مهم بسنده نمیکند. صرفنظر از اندیشة رولز، نظامهای لیبرال_سرمایه داری کشورهای غربی به مقدار قابل توجهی نقاط ضعف بسیاری را که اندیشمندان سوسیالیست یا مارکسیست شناسایی کردهاند در سیاستگذاریهای خود دیده است. مانند نظام بسیار ظریف انواع بیمهها در نظامات لیبرالیستی غربی. خود رولز نیز از نهادهای پسزمینهای که متولی برقراری برابری منصفانه ی فرصتها هستند، مانند نهاد آموزش عمومی، بهداشت عمومی، بازار رقابتی، رسانه های آزاد، انتخابات آزاد و حق برابر مشارکت سیاسی و... سخن میگوید. اما از آنجا که به عقیده ی او مهمترین خیر اولیه ای که انسانها به آن نیاز دارند "عزت نفس" است، میتوان به نقش و اهمیت ویژه ی تمهیداتی که یک نظام برای تأمین عزت نفس و حس ارزشمندی مردمش فراهم میکند، در ایجاد تعلق خاطر به آن نظام پی برد. این مردم، حتی اگر از بسیاری حقوق و مواهب بی بهره باشند، باز هم به زیستن تحت این نظام سیاسی دلخوشند و بهره ی اندک خود را میپذیرند و پاسدار نظم موجود خواهند بود! و در روی دیگر همین سکه: به اهمیت ونقش ویژه ی "حس تحقیر شدگی" در بی ثبات شدن یک نظام! وقتی اعضای یک جامعه حس کنند اهداف و دلخوشیهایشان و آنچه برای رسیدن به آن تلاش میکنند، یک چیز است و ارزشهایی که نظام سیاسی شان از آن حمایت و آنها را تشویق و تمجید میکند، چیز دیگریست، یا وقتی به هر دلیل افراد در جامعه و تحت یک نظام سیاسی حس "تحقیرشدن" کنند، تعلق خاطرشان را به آن نظام از دست داده و نه تنها عامل ثبات آن نخواهند بود بلکه چه بسا خود برهم زننده ی آن نیز باشند! برچسبها: استیج, استعدادیابی, قهرمان شدن, سرمایه داری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۹ساعت 9:45 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جای این سریال سالهاست در تلوزیون خالی بوده... ⚠حقیقتا ما اگر چنین فیلمسازی داریم، چرا هرچه سوژه ی ناب تاریخ معاصر هست را میدهند #محمدرضا_ورزی گند بزند؟ ⚠و حقیقتا ما اگر چنین زنانی در تاریخ واقعی خودمان داریم، چرا باید طرح الگوی زن ایرانی را بسپارند به اذهان کودن و بیذوق یک مشت فیلمنامه نویس که #ستایش و #نرگس و #لیلا و #کیمیا و ازین قسم شخصیتهای تصنعی شعاری حال بهم زن کاریکاتوری تحویلمان بدهند؟! ⚠و حقیقتا اگر در میان اقوام مختلف ایرانی، میتوانند اینچنین داستانها و شخصیتهای شگفت آوری یافت، چرا سازندگان سریالهای صدمن یکغاز تلوزیون، قدم مبارک را از تهران بیرون نمیگذارند؟! سریال کره ای #افسانه_دونگیی را خیلی دوست داشتم، علیرغم صحنه های خیلی تکراری و بازیهای بدشان، اما هرچندبار هم که پخش میشد، میدیدم. و طبق معمول وقتی که دل میدهم به یک فیلم یا سریال خارجی، همش به امکان وجود نمونه ایرانیش فکر میکنم... دونگی، یک دختر رعیت شریف و باهوش و شجاع بود. و بجز این فضایل، باقیش یک آدم عادی بود با همه ی ضعفها و احساسهای آدم عادی..کسی که #در_سیاست_صداقت_داشت ولی خنگ نبود! و بعنوان یک مادر، سعی داشت "#آدم " تربیت کند!..بااینهمه باورپذیر و همدلی آور..هرچند فیلم کلا درقصر میگذشت، اما دائما سیستم اشرافسالار به چالش کشیده میشد.. #بی_بی_مریم این قصه هم همینطورهاست، بلکه خیلی دلنشینتر و بومیتر! تیراندازی و چوبی بازی و ردپای خرس شناختن و سیاست و تاریخ دانستنش، برای #ادا_اطوار_فمنیستی نیست، بلکه برای از آب کشیدن گلیم خودش و حفظ کودکانش و نجات مردم و کشورش است..خانزاده ست، اما به پسرش "عدالتخواهی" آموخته..چیزی که ظاهرا چندان درباقی خانواده شان رایج نیست ..عاری از ضعفهای طبیعی انسانی هم البته نیست برچسبها: بانوی سردار, بی بی مریم بختیاری, سریال فاخر ایرانی, شیخ طادی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸ساعت 6:18 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بدیهیه که شکست تلخه.
این روزها تلخم. تلخیم. نه بابت انتخابات. که انتخابات شکست نبود. فتح بزرگی بود، به بزرگی تثبیت نظام. تلخیم، از شکست همه ی تلاشها برای رفع «نفاق» از فضای سیاسی کشور... تلخیم از احوال مجلس. تلخیم از گیردادنهای
وسواسگونه ی دیروز (که اصرار داشت به هربهانه ای شده، به افتخار «عزل رئیسجمهور» نائل بشه!) و سعه صدر و مسامحه ی سخاوتمندانه ی عجیب امروز! (بقول یکی از رفقا، اگر خود موسوی و کروبی هم بعنوان وزیر معرفی شده بودند امروز از این مجلس مثلا «اصولگرا» رای آورده بودند!) برای جلب این رای کلی هم تمجید به ساحت رهبر معظم انقلاب ابراز میفرمودند... البته «برای جلب رای» که احتمالا زحمتهای چرب و شیرین دیگه ای باید میکشیدند، ولی حالا محض حفظ عنوان «اصولگرا»ی آقایان مجلسنشین هم که شده، بالاخره چهارتا شعار ولایی باید داد! اونایی که دست و بال جهاد سازندگی رو بستند و چپاندند تو وزارت کشاورزی، به اسم «جهادگر» رای آوردند اونایی که به دغدغه های «اقتصاد بدون نفت»ِ رهبر «لبخند انکار» میزدند، به اسم ستاره ی دولت و منجی نفت، رای آوردند فکرهای تربیت شده ی سیاست آمریکایی بعنوان سفیر جمهوری اسلامی رای آوردند... (تمام تکیه ی آقای روحانی و وزیر خارجه شون درمورد سیاست خارجی، تاکید روی «رفتار منطقی با دنیا»ست. کاش کسی جایی از آقای روحانی میخواست که دقیقا و مصداقا چند نمونه حرکت «بی منطق» رو مثال بزنند. تا منظورشون روشن بشه. چون هر رفتاری قاعدتا برای خودش منطقی داره. مثلا منطق آنچه که غربیها بعنوان علم سیاست به خورد آموزندگان میدهند میگه «به زور طرف نگاه کن و متناسب باهاش امتیاز بده یا بگیر» اما منطق اسلام میگه «اگر شما ده نفر مومن صبور باشید، زورتون به صد نفر کافر مجهز به تمام امکانات مادی، میرسه!» و باید دید که منطق خوشآیند آقای روحانی دقیقا چیست؟) نخواستیم آقایان.. از شما پیروی از خط رهبری نخواستیم. لطفی کنید و «اسم» آقای ما رو اینقدر روی سیاستورزیهاتون نذارید
پ.ن.1. این یکی دو ماهه خیلی دارم تمرین «سکوت» میکنم. حرفها هست. حرفها... ولی وقتی طرف «رئیس جمهورمون» باید ساکت موند و سوخت و ساخت. رهبرمون گفت عیبجویی نکنید. رهبرمون گفت..(یه چندخطی درمورد استراتژی جدیدی که آقا از بچه ها خواستن تو افطاری امثال، باید بنویسم. بزودی انشاالله) بچه ها تو دیدار کذا، از آقا خواستند اعتدال رو معنا کنه. آقا گفتن از خود رئیس جمهور بپرسید. حالا رئیسجمهور اعتدال رو معنا کردند، و بعضی کلمات دیگه رو: اعتدال= لب مرز حق و باطل = پاک کردن فتنه از حافظه ی تاریخی مردم! = برگرداندن حامیان فتنه و عناصر امیدبخش دشمن، به قدرت تخصص = مدرک!(ولو مربوط به 40سال قبل) = شاگرد اول بودن!(برای یک وزیر، مهم این نیست که چقدر توان مدیریتی داره، بل مهم اینه که چندسال شاگرد اول بوده!) تجربه = مدیران مادام العمر = وزیرانی که از روز اول انقلاب وزیر و معاون و میزدار بودند تا هنوز!
دو حرف از هزاران: اپیدمی دروغ در دولت راستگویان!و بازگشت امیدوارانه ی یک جاسوس در دولت «امید»! پ.ن.2. خسته نباشید و خداقوت و «قبول باشه» ی اساسی خدمت تک و توک نمایندگان «زنده» ی مجلس، امثال رسایی و نوباوه و ... از اهالی تلوزیون هم بایست متشکر بود، که چندروزی احوال نمایندگان ملت را به ملت نشون دادند، و قدرت استدلالشون رو! و منطق تصمیمگیری و انتخابشون رو و صداقتشون و ... بلکه دو سال آینده چشمهامونو بیشتر وا کنیم. پ.ن.3. یه حرف خوبی یکی در دفاع از زنگنه زد: اگر اینهمه اشکال به پرونده های نفتی زمان زنگنه مطرح هست، خب چرا اینهمه سال پیگیری قضایی نکردیدش؟! تف سربالاست، ولی راست میگن خب. اگر بدنه ی حزب الله، اقلا بدنه ی دانشجویی حزب الله، نه، اقلا تر، بچه های بسیجی دانشکده های نفت و حقوق و ... این چندسال همت کرده بودند و بجای بیانیه های کپی-پیست بی خاصیت سیاسی دادن، یکی ازین پرونده ها رو قوی پیش میبردند، (نه دو تا نشریه ی دانشجویی که دستش به جایی بند نیست و وقتی پا روی دم کلفت صاحبان نفت گذاشت، مدیرمسئولش بازداشت شه و صداشم به جایی نرسه) حالا وضع این نبود! پ.ن.4. توی مصر ظاهرا با 2-3سال تاخیر، آمریکا داره برنده ی میدان میشه: قدرت به آرامی از مبارک(حامی بینظیر اسرائیل) گرفته شد تا خطری اسرائیل را تهدید نکنه. فعلا حکومت مورد نظر آمریکا مستقر هست. اسم و ظاهر غیر دیکتاتوری هم داره. جنگ داخلی هم برای نابود کردن زیرساختهای کشور و برای «سی سال دیگه زمینگیر کردن انقلابیون» راه افتاده...خدا رحم کنه...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:49 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
MicrosoftInternetExplorer4
بسم الله الرحمن الرحیم - جمعه سر صندوق بودم، بعنوان «میرزابنویس»! هیأت اجرایی. این نکته ی جالبیست که بقول میرحسین موسوی دهه 60، انتخابات ما را چه در اجرا و چه در نظارت، «خودِ مردم» اداره میکنند. وجود «نیروهای داوطلب»، برای جمع کردن نظر مردم درمورد آینده ی کشور، بنظرم پدیده ی قشنگیست. نمیدانم خاص ایران هست یا سایر کشورها هم انتخاباتشان اینطوری برگزار میشود، اما با روحیات ما ایرانیها که خیلی هماهنگ است! اینکه خواستم هیات اجرایی باشم هم ، چون احساس کردم «مردمی»تر است، ناظرین عزیز هم هرچند دقیقا خود مردم داوطلبند، اما اقلا یک شرط «حسن شهرت» و تلویحا «مذهبی بودن» و... دارند؛ منتها هیأت اجرایی ها حتی همینقدر پیششرط هم ندارند. هرکسی دوست داشت اعلام داوطلب بودن به فرمانداری میکند و... محال بودن تقلب گسترده ضمنا میخواستم «محال بودن تقلب گسترده» را نیز از نزدیک ببینم (لیطمئنّ قلبی!) توی این سیستم «مردمی» تقلب گسترده محال است، چه در گذشته چه حال چه آینده! چون افراد مجری و ناظر چه بسا تازه در همین یک هفته ی دم انتخابات با یکدیگر آشنا میشوند، سلایق سیاسی متنوعی دارند، و ابدا امکان هماهنگی و همدستی میانشان نیست. خالی بودن هرصندوق پیش از پلمپ شدن، پلمپ شدن صندوق، باز شدن صندوق، شمارش آراء، دوباره داخل صندوق قرار دادن آراء و صورت جلسه و حتی تعرفه های اضافی، و دوباره پلمپ شدن صندوق، و...همه و همه در حضور و با گواهی تمامی این افراد متنوع انجام میشود. هر تعرفه ی رأی تا مهر شود و مشخصات رای دهنده در آن وارد شود و برود داخل صندوق بیفتد، از زیر دست و چشم چندنفر آدم با سلایق متنوع عبور میکند! حتی برگه های تعرفه ی اضافی، درحضور همه ی این افراد متنوع، با پانچ سوراخ میشوند و تعداد دقیقشان درصورت جلسه نوشته میشود. تازه نماینده های کاندیداها هم درتمام این مدت هستند و نظارت دارند. (البته متخلف و متقلب هم بهرحال درپی راههای جدیدتر برای کار خودش هست، و گاهی موفق میشود و گاهی هم نه، توسط ناظرین یا خود مجریان شناسایی شده و با او برخورد میشود، مانند چند مورد شناسنامه ی جعلی که ما داشتیم و ناظرین محترم کشفشان کردند. یا اینکه دم درب شعبه، دعوایی شد و نیروی انتظامی کسی رابا بیست شناسنامه ی جعلی دستگیر کرد و... اما تقلب هماهنگ و گسترده، نه، ممکن نیست.ما، تیم اجرایی و نظارت، حتی وقت نداشتیم که نظر یکدیگر را در مورد کاندیداها بپرسیم! نمیدانستیم کی با کی ست؟! بعضیها تا آخر فکر میکردند رای من روحانی است! چون اولین کسی بودم که برای شمردن رأیهاش داوطلب شدم!) ضمناتر(!) در چنین روز حساس و پر استرسی، درخانه نشستن و منتظر ماندن واقعا سخت و طاقتفرساست!
تجربه ی ملی فکر کردن! تجربه ی خیلی خوبی بود، من ی که از دو ماه قبل، تا همین دیشب، چنان گرم انتخابات بودم که وقت دوتا مصاحبه ی دکترام هم یادم رفت! و چنان اصراری در روشن کردن کاندیدای اصلح داشتم که برای مجاب کردن1 حتی نفر هم حاضر بودم کلی تلاش کنم و بگردم و بخوانم و بنویسم و استدلال کنم و... ، حالا کاندیدای خودم را کاملا فراموش کرده بودم، و تمام دغدغه م این بود که مردم (هر رأیی که دارند) توی صف کمتر معطل شوند، و تعرفه ها (هر اسمی که قرار است توی آنها نوشته شود) بدون خطا و خط خوردگی نوشته شود، و مهرخورده باشد(چون تعرفه ی بدون مهر، باطل است، مال هرکاندیدایی که باشد!) و با وجود آن حجم زیاد کار و بیخوابی بیست و چهار ساعته، با مردم (هر رایی که دارند!) بد اخلاقی نکنم! ازهشت صبح تا دوازده و نیم شب، مثل چشمام مراقب تعرفه ها بودم(!) بی توجه به اینکه قرار است به کدام کاندیدا تعلق بگیرد! خلاصه، منِ فروزنده، که دو ماه تمام زندگیم تعطیل بود برای تحقیق و تأمل و بحث و معرفی آقا سعید، و این یک هفته ی آخر در چه شرایطی حاضر شده بودم برم دکترجلیلی رو تبلیغ کنم! و...، واقعا از ساعت 8 تا ساعت دوازده و نیم شب، یک ثانیه هم به جلیلی فکر نکردم! شاید برای همین هم آراء را که شمردیم، و دیدیم روحانی رسما4برابر هرکدوم از قالیباف و ولایتی و جلیلی رأی دارد، و همه تعجب کرده بودند (با هر سلیقه ی سیاسی ای که داشتن!) ، من واقعا هیچ احساس خاصی نداشتم! –خلاصه تجربه ی «ملی فکر کردن» و «جدا شدن از تشخیص و رأی شخصی» خوبی بود. لازم داشتم.
اما درمورد رأی روحانی: اولا باید بگویم که ازین انتخاب ابدا ناراحت نیستم، بلکه خیلی هم خوشحالم. عمیقا خوشحال. به چند دلیل: 1. این انتخابات و این انتخاب، ظرفیت بالای «مردمسالاری» را در نظام ما به همه نشان داد. به همه نشان داد که انتخابات در ایران مهندسی شده نیست. آزاد است. سالم است. منتقدترین کاندیدا به دولت حاضر، برنده ی انتخاباتی میشود که خود این دولت برگزار کرده! این یعنی هم دولت و هم شورای نگهبان، بواقع امین رای مردمند. این پیام بزرگیست هم برای آن دسته از مردم خودمان که اتهام تقلب را (آنهم11میلیونی!) باور کرده بودند و هم برای دشمنان خارجی که ماههاست، بلکه سالهاست در بوق عدم آزادی در ایران میدمند. و هم برای دوستان خارجی(مثل حزب الله و حماس و..) که امید بگیرند و اطمینان ، و هم برای بی طرفهای خارجی که ببینند الگوی جمهوری اسلامی چنین ظرفیتی دارد. این البته اولین باری نیست که چنین اتفاقی افتاده! احمدینژاد هم از صندوقهای دولت خاتمی بیرون آمد، خود خاتمی هم سال 76 به همین وضع. اما خب چون حافظه ی دنیا کوتاه مدت است و اغوای اغواگران رسانه ای غالب است،بروز دوباره ی این ظرفیت جای شکر دارد. بابت این پیروزی بزرگ، باید از هر 8کاندیدا تشکر کرد، و بیش از همه از شورای نگهبان که با سعه صدرش هم روحانی را تا روز آخر تایید کرد و تحت تاثیر اعتراضات و جوسازیهای برخی رسانه ها قرار نگرفت و هم آراء او را با دقتِ 250هزارتایی مورد تایید و حفاظت قرار داد، و هم از صدا و سیما که اینچنین فرصت برابری برای معرفی تمام کاندیداها درنظر گرفت. واقعا امثال حرفهای اقای روحانی را (زیر سوال بردن روند مذاکرات هسته ای، و دیپلماسی نظام و..) از رسانه ی ملی شنیدن بیسابقه بود. انشاالله این عدالت و سعه ی صدر صدا و سیما گام بزرگی باشد به سمت واقعا رسانه ی «ملی» شدن. (من بشخصه ازین بابت واقعا احساس سبکی میکنم که بالاخره تهمت ناجوانمردانه و سنگین تقلب و عدم آزادی انتخابات از دوش نظامی که بهش اعتقاد دارم و دولتی که بهش رای داده بودم، برداشته شد.) 2. با وجود کاندیداهای متنوع، یک مردمشناسی خوبی میتواند از نتیجه ی این انتخابات حاصل شود. این اتفاق سال 84 نیفتاد. چون کاندیداها اینچنین برای عموم مردم معرفی نشده بودند. کاندیداهای 84 هنوز هم مجموعه هایی از پوستر و شعار بودند، شناختن ایده ها و اندیشه های هرکدام مقدور بود، اما نه به این سادگی امسال! یادم هست وسط امتحانات میانترم و پایانترم، آواره ی این ستاد و آن حزب و خانه ی فلان منتقد و دفتر آنیکی صاحبنظر و... بودم و چقدر جدول کشیدم و بالا بردم و پایین آوردم تا بین 4تانامزد به اصطلاح اصولگرا بعلاوه ی هاشمی، اصلح را انتخاب کنم! خب، واقعا اینهمه جستجو برای همه ی آحاد کشور مقدور نبود. سال 88 هم باز این مردمشناسی نمیتوانست حاصل شود، بدلیل «دو قطبی» شدن انتخابات . خیلی خیلی از افرادی که به احمدینژاد رای دادند، به چیزی غیر از اندیشه های او رای دادند، و فقط از ترس میرحسین به او رای دادند، و خیلیهایی که به موسوی رای دادند هم متقابلا، برای رای ندادن به احمدینژاد..اما امسال 8تا (6تا!) کاندیدا داشتیم که «هرکس میخواست بشناسدشان» براحتی میتوانست تلوزیون را روشن کند و بشناسدشان! تنها زحمتی که لازم بود مردم بکشند، چندساعت وقت خالی کردن و پای تلوزیون نشستن(در خانه خودشان، یا در محل کارشان یا ترمینال و فرودگاه و..هرجا!) بود. یعنی کافی بود آدم اراده کند که درقبال رایش احساس مسئولیت کند.
3. اما همه چیز این انتخابات هم بنظر من آنقدر خوب و خوشحال کننده نبود، قسمت بد ماجرا، این بود که باوجود این سهولتِ شناختن کاندیداها، باز هم جمعیت قابل ملاحظه ای از کشور، چنین وقتی را نگذاشتند و چنین احساس مسئولیتی نکردند. تا سه روز مانده به انتخابات، هنوز در بسیاری محافل مذهبی یا عمومی که میرفتیم، میگفتند «همه ی کاندیداها خوبند! همه را شورای نگهبان تایید کرده. روی شخص خاصی نباید نظر داشته باشیم»! کلمه حق یراد بهاالباطل! این حرف درستِ رهبر و تاکید درست صدا و سیما بر «خوب بودن و صالح بودن حداقلی همه کاندیداها» باعث شده بود خیلی ها اصلا احساس دغدغه ای برای انتخاب نداشته باشند! گویی قرار است اسم هر 8نفر، (یا اسم هر چهارنفر اصولگرا) را توی برگه رایشان بنویسند. اینطور اکراه داشتند عموم مردم از بحث روی تفاوتها و تمایزهای کاندیداها. ضمنا همزمانی با امتحانات دانشجویان(که میانسان آدمهای تبیینکننده و شفافکننده زیادند) و بدتر از آن همزمانی با انتخابات شورای شهر هم به بی رونقی بازار «تحقیق» در انتخابات ریاست جمهوری بیشتر دامن میزد. چون انتخابات شوراها متاسفانه خیلی قومی و قبیله ای فامیلی برگزار میشود، هزینه های زیاد، به فامیل و هم محله ای رای دادن و برای او تبلیغات کردن، و درنتیجه تبلیغات بی محتوا و «چشم پرکن» و... در شهرهای کوچکتر انتخابات ریاست جمهوری را که نیاز به تامل و نگاه ملی و جهانی (و نه فامیلی!) دارد را کمرنگ میکرد. آقای روحانی، به هر دلیل و بهرطریق که رأی مردم را جلب کرده باشد، بهرحال عنقریب رئیس جمهور ماست و منتخب ملت و مورد احترام، اما بد نیست واقعا روی این دلیلها و طریقها آدم تامل کند. برای من ، بعنوان یک تحلیلگر(!)، مهم است که «منطق انتخاب مردمم» را بشناسم. روحانی چه چیزی داشت که مردم به او رای دادند؟ چه نکته ی خاصی در آقای روحانی موجب جلب توجه مردم شد؟ وقتی به گفتگوهای تلوزیونی او نگاه میکنیم، فقط چند سرخط را میشود در بحثهای ایشان دنبال کرد: «تاکید بر آزادی احزاب»، «تاکید بر قدرت گرفتن انجمنهای صنفی»، «تاکید بر توریسم بعنوان بهترین راه اشتغالزایی» (یعنی از فردا بنده با فوق لیسانسم باید برم دم درب شهر باستانی "بیشاپور"، بلیط بفروشم به توریستها و "شاغل" بشم؟!) و «تاکید بر حمایت دو رئیس جمهور قبل از احمدینژاد»!!! آقای عارف، فقط حمایت خاتمی را داشت و آقای ولایتی افتخار همراهی16ساله با هاشمی را، ولی هیچکدام پیروز عرصه نشدند! سال 84 هم لاریجانی و معین به همین شکل «حزبی» وارد شدند و رای خیلی خیلی پایینی آوردند. آقای عارف و آقای ولایتی «حزبی» وارد انتخابات شدند، و کنار رفتن اولی و رای خیلی خیلی پایین دومی برای چندمین بار نشان داد که «مردم ایران حزب توی کتشان نمیرود» و این حقیقت مبارکیست. این که مردم میخواهند خودشان انتخاب کنند. ولو اینکه سلیقه ای انتخاب کنند. پس 18میلیون رأی آقای روحانی، بمعنی 18میلیون اصلاحطلب نیست! آقای رضایی با تاکید بر «برنامه»داشتن وارد شد، و البته رشد رأی ایشان هم نسبت به دوره های قبل ، پیامهای خوب زیادی دارد. اما «عموم و اکثریت جامعه» ظاهرا دنبال «برنامه» هم نبودند. (درمورد جلیلی، در قسمت «نمره ی خودم در انتخابات» توضیح عرض میکنم، که اصلا بنا بر جذب اکثریت نداشت.) آقای قالیباف هم که از جذابیتهای متنوعی برخوردار بودند، پرشور سخن گفتن، توأمان هم از انقلاب و اسلام و جهاد گفتن و هم از آشتی و اعتدال، پشتوانه ی «کارنامه ی عملیاتی تهران»، لبخند و شعف دائمی، جذابیتهای ظاهری و فیلم و پوسترهای هنرمندانه و حامیان مردمی(خداداد عزیزی و حاج آقا شهاب مرادی و.. –مقایسه با نخبگان حامی جلیلی که همان4میلیونی هم که بهش رای دادند بعید است بشناسندشان!) اما عجیب اینکه نه این جذابیتها، نه آن «کارنامه عملیاتی» هم نتوانستند «اکثریت» را به خود جذب کنند. پس «اکثریت» مردم ما، نه به «برنامه» رای دادند نه به «کارنامه ی عملیاتی» و نه به «حزب» و بدنبال آن بنظرم ایده های آزادی احزاب و تقویت انجمنهای صنفی هم که از سرخطهای مشهور اصلاحطلبهاست، چندان مشتری ای بین عموم مردم نداشته. توریسم هم که نه چندان ایده ی اقتصادی و فرهنگی بزرگیست، (یک ایده ست کنار سایر ایده ها مثل ایده ی تبادل انرژی ولایتی) و نه فقط کشف آقای روحانی بود، باقی کاندیداها هم اشاراتی داشتند به آن. همیشه میگفتم «مردم ایران عادت دارند که به «وضع موجود نه» رای بدهند!» البته این کشف بنده نیست! واقعیتیست که در انتخاب شهید رجایی، انتخاب خاتمی، انتخاب احمدینژاد، و حتی در 24میلیون سال88 احمدینژاد و ایضا 13میلیون میرحسین خودش را نشان داد! مردم از بنیصدر منزجر شدند و به رجایی با شعار«من مقل امامم» رای دادند. مردم از «خفقان» هاشمی منزجر شدند و به خاتمی با شعار «آزادی» رای دادند. مردم از «اشرافیت دولتمردان سازندگی و اصلاحات» خسته و منزجر شدند و به احمدینژاد رای دادند. سال88 هم، بخش عمده ای از رای 24میلیونی احمدینژاد ناشی از انتقادات تند و بی پرده اش به آقای هاشمی و خاتمی بود. و ایضا رای میرحسین که اساسا حرفی بجز «نفی احمدینژاد» نداشت! میبینیم که این انتخابهای متضاد، همه و همه در 1 چیز مشترکند: نه به وضع موجود. البته کاندیداهای امسال هم همگی این را دریافته بودند و در انتقاد از احمدینژاد و دولت 9 و 10، با هم رقابت میکردند! پس چرا از میان اینهمه منتقد، «روحانی»؟! نقد روحانی در قیاس با سایرین، 2 تفاوت مهم داشت که ممکن است رای اکثریت مردم به او، بخاطر هرکدام ازین 2 بوده باشد: 1. انتقاد روحانی از احمدینژاد، بر خلاف سایرین، برای ارائه ی یک «راه جدید» نبود. بلکه دقیقا و به صریحترین شکل ممکن برای «بازگشتن به دوران قبل از احمدینژاد» بود! اینکه در تمام مدت فیلم تبلیغاتی، تصاویر هاشمی و خاتمی بجای روحانی ارائه شود! اینکه روحانی ، یک جمله در میان، بگوید «باید مدیران با تجربه ی پیشین را برگردادند»! اینکه دائما از «بهاری که قبل از این8سال بود، و زمستان این8سال» صحبت بشود و... بقیه اینطور نبودند. بقیه کل گذشته را نقد میکردند. اگر مردم به این دلیل به روحانی رای داده باشند، که بنظر من آن بخش «هوشمند»رای روحانی اینها هستند، میتوان نتیجه گرفت که مردم از «تجربه ی آدمِ جدید» ترسیده اند؛ و نخواسته اند که آن را تکرار کنند. ترجیح داده اند به همان «اشرافیت مدیران» تن دردهند، زمام تمور را بدست فرد «مردمی اما مدیر نبوده!» ندهند. این خیلی قابل تأمل است. 2. «بی پرده» و «جسور» و «بدون دغدغه ی حفظ ادب» انتقاد کردن. (این را خود اصلاحطلبها هم وجه اشتراک روحانی و احمدینژاد میدانند!) واقعیتی که هست، این است که این2 خصلت، «چشم پر کن» است. برای دریافتنِ «متقد بودن روحانی» نیاز نیست بنشینی و دقت کنی که دارد چه میگوید،«لحن» افشاگرانه و تکیه کلامهای خیلی تابلو (زمستان، سیاهی، و...) بنحوی بود که مخاطبی که به حرفها «گوش»میداد گاهی احساس میکرد که «دارد به شعورش توهین میشود با اینهمه تکرار شعارگونه ی چند جمله، بدون توضیح و تبیین»!، اما برای دریافتن منتقد بودن سایر کاندیداها لازم بود که به حرفهایشان گوش فرا داد! این که گفتم، مردم ، خیلیها ، تازه سر صندوق میپرسیدند «به کی رای بدیم؟ گفتی اسمش روحانی بود؟!» و دست آخر هم مینوشتند «روحلا» و... یعنی انتخاب روحانی، انتخاب چندان «هوشمندانه» و «مسئولانه» ای نبوده. این،از نظر من، تنها نقطه ی منفیِ این انتخابات است. البته خاص این انتخابات هم نیست. من همان سال 88 هم گفتم این24 میلیون رای را پای رای به گفتمان احمدینژاد نگذاریم. ولی انتظار داشتم امسال رشد بیشتری داشته باشیم که.. البته باز هم اینکه «نصف آراء» میان دیگر کاندیداها تقسیم شده، گویای آن هست که حداقل نصف مردم اهل «دقت کردن» و «تحلیل کردن» هستند و «جوگیر» نیستند و از مناظره ها فقط لحن کلام و پایین و بالای تون صدا و نحوه ی نشستن را نمیبینند. بلکه حرفها را به دقت گوش داده و به فراخور «سلیقه» ی خودف یا «جهانبینی» خود، یکی را انتخاب میکنند.
نمره ی خودم در این انتخابات: آقای جلیلی با «گفتمان انقلاب و مقاومت» آمده، یعنی اولا تکیه ی او بر «اندیشه» بود (گفتمان) و نه چیز دیگر، و بعد هم یک اندیشه ی خاص: اندیشه ای که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد، و برای این اندیشه ی انقلاب اسلامی هم یک شاخص معرفی کرد:«مقاومت». خب، از آغاز پیدا بود که نباید و نمیتوان انتظار جلب آراء عمومی را از دکتر جلیلی داشت. و ما هم برای جلب آراء عمومی تلاش نکردیم. حضور جلیلی در انتخابات، حضوری برای «گفتن گفتنیها» بود، و نه تلاشی برای کسب قدرت. روز اول، آقا سعید گفت «انتخابات، برای ما، فقط طریقیت ندارد، بلکه موضوعیت دارد». یعنی خود انتخابات و خود نحوه ی حضور و تبلیغات ما برای ما یک پروژه ست، میخواهیم این پروژه را مطابق با «اندیشه» ای که به آن معتقدیم، به نحو احسن انجام دهیم. گفت کسی که ادعای دولت دینی و اقتصاد دینی و فرهنگ دینی و سیاست خارجی دینی دارد، باید همین ابتدا نشان دهد که میتواند یک «تبلیغات»دینمدارانه و خداپسندانه ارائه دهد یا نمیتواند؟! لذا سعی کردیم «ولخرجی نکنیم». «شور بدون شعور ایجاد نکنیم». د«کیفیت برایمان مهم باشد و نه کمیت» «اقناع کنیم، اغفال نکنیم.» من شاید در تمام این مدت 50تا رأی را هم به آراء جلیلی اضافه نکرده باشم، ولی یقین دارم که این کمتر از 50نفر، خودشان با شناخت روشن و با استدلال شفاف او را انتخاب کرده اند. و ازین بابت احساس پیروزی دارم و خدا را شاکرم. راین مدت، من1 بار هم حتی به کسی نگفتم به جلیلی رای بدهید چون جانباز است! یا چون قیافه ش معصوم و بچه مثبت است یا چون ریش یا چفیه دارد یا چون نماینده ی رهبر است. یا... جمله های او را نوشتم روی مقوا، ایده هاش را توضیح دادم، سوابقش را گفتم، نه تیتروار و تبلیغاتگونه، برای هر نفر و هر جمعی 2-3ساعت اقلا وقت گذاشتم، حضوری، تلفنی، پیامکی، ایمیلی،.. بقول آقا وحید «جمهوری یعنی تک تک آدمها ارزش آن را دارند که برایشان وقت بگذاری». و من یقین داشتم که برای هرکسی وقت بگذارم، و خودش وقت بگذارد، با من نهایتا هم عقیده خواهد شد (مگر اینکه از بیخ دو ایدئولوژی جدا داشته باشیم!) تا شب جمعه، نگران بودم. نگران اینکه در معرفی اصلح کوتاهی کنم، نگران اینکه در شرح ملاکهای دینی ،ملاکهای رهبر، زبانم گویا نباشد، نگران اینکه از دستم در برود و از روشهای «غیر اخلاقی» یا «غیرمنطقی» استفاده کنم، یا مغالطه و «چشمبندی» کنم، یا «تخریب» یا حرف بی سند بزنم یا دچار «تکبر و غرور و از بالا به مخاطب نگاه کردن» بشوم... سعی کردم. گاهی شد، بعضی وقتها هم نشد، متاسفانه، سرجمع، به خودم نمره 16-17 میدهم. بیشتر هم همین مورد آخر نمره م را پایین آورده. «خودحق پنداری». سال 88 هم این را نوشتم: مراقب باشیم، «حق»بودنِ «ایده ای که از آن دفاع میکنیم»، ما را به این توهم غلط نرساند که «من حق م». نه اینطور نیست. من روی این موضوع بطور خاص تمرکز کرده م، تلاش کرده م، خب به نتیجه رسیده م. میتوانم ادعا کنم که در زمینه های سیاسی، فقط حرفی میزنم که بهش مطمئنم. که اگر فضای گفتگوها شفاف و باحوصله باشد،مو لای درز مواضع سیاسیم نمیرود (J) خیلیها، چون خودشان وقت کافی برای تحقیق و تامل و گفتگو نمیگذارند، و سلیقه ای و جوگیرانه و شایعه پذیرانه با مباحث سیاسی برخورد میکنند، داشتن موضع صحیح و یقینی را اصلا ممکن نمیدانند! و به یکجور پلورالیزم معتقد میشوند. بهرحال، این اما اصلا به معنای این نیست که «من کلا بیشتر از بقیه میفهمم»! و یا «من کلا متفکرتر و عاقلتر و بهتر از بقیه هستم»! نعوذا بالله ازینکه دچار توهماتی شویم. من همان وقتی که دارم مادرم یا فامیل یا دوستان، یا... را درمورد فضای انتخابات راهنمایی میکنم(که خودشان به نتیجه برسند البته! سبک بحث سقراطی!)، در همان لحظه هم در انواع و اقسام زمینه های ضروری زندگی محتاج کمک و راهنمایی آنها هستم. (کلا یک مشکل دیگر هم آن است که «زبان مردم» را بلد نیستم. این تاکیدم روی «شناختن مردم» و فهمیدن «قواعد تصمیمگیری مردم» برای همین است!) لذا همینجا اگر جایی با کسی برخوردی داشته م که ازش خدای ناکرده بوی تکبر استشمام شده، معذرت میخوام، از دستم دررفته، حلال کنید، و دعا کنید تکرار نشود.
نهایتا اینکه: بنظر من «جمهوری اسلامی» یا «مردمسالاری دینی» یعنی اینکه اصل دین است، اصل اسلام است، محور و نقشه ی راه را «ولی فقیه» مشخص میکند، اما اینکه «چقدر» مطابق با این اصل و این نقشه راه برویم، را «میزان توان مردم» برای تحملِ هزینه ها و دشواریهای راه دین، و «نحوه ی درک مردم» از این دین و نقشه، مشخص میکند. و همه باید سعی کنیم که این «توان» و «درک» را درخودمان و دیگران بالا ببریم، اما برآیند توان و درک جامعه، هرچه که بود، برایند توان و درک ماست، متعلق به ماست، بیگانه نیست، و برایمان محترم است.
پ.ن. ما که در دولت احمدینژاد که برای دفاع ازش هزینه دادیم، به پست و مقام و شغل و «استخدام»ی نرسیدیم! حالا بطریق اولی باید دور آن را خط بکشیم، اما راه خدمت به مردم و به انقلاب، تنها از مسیر پیروزی در انتخابات نمیگذرد. از امروز بدون اینکه بار سنگین گاری دولت را به خودمان بسته باشیم، باهم، خودجوش، با چشم بازتر، و مردمیتر، و سبکبارتر، برای پیشبرد انقلاب اسلامی مردم تلاش میکنیم. انشاالله. /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; mso-bidi-font-size:14.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:"B Mitra";}برچسبها: انتخابات 92, جلیلی, روحانی, مردم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:43 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای رضایی در برنامه ی گفتگوی ویژه خبریشان، پنجشنبه شب، برای چندمین بار بر «توان نیروسازی» خود تاکید ورزیدند. و برای چندمین بار، بعنوان مصداق این نیروسازی از فرماندهان و سرداران شهید مایه گذاشتند و کارشان را تشبیه کردند به «هل دادن گلوله ی برف کوچکی از بالای قله، که تا به پایین برسد، برفهای بیشتری را باخود همراه کرده و بزرگ شده است و قدرت یک بهمن بزرگ را پیدا کرده.» سپس شهید همت و شهید باکری ودیگران را به آن گلوله های کوچک برف تشبیه کردند! که اگر رضایی نبود، «کسی آنها را نمیشناخت» لازم به ذکر است: اولا شهید مهدی باکری پیش از آنکه سپاهی باشند«شهردار ارومیه» بودند و شهردار مشهور و محبوبی هم بودند که همه در ارومیه ایشان را میشناختند. ثانیا در مورد شهید همت: در آغازین روزهای پیروزی انقلاب، گروههای تجزیه طلبی که قبلا توسط رژیم پهلوی سرکوب شده بودند، با همراهی دیگر گروههای مخالف با انقلاب، کردستان را (مانند مازندران و خوزستان و سیستانو آذربایجان و...) بعنوان یک استان محروم که خب تفاوت نزادی هم با کلیت کشور دارند، محل خوبی برای ریشه دواندن ابراز وجود و اعلام نظر یافتند و چیزی نگذشت که با اشغال کردن پادگانها و دست یافتن به اسلحه، زندگی برای مردم شهرهای کردستان، ناممکن شد. روزهای آغازین انقلاب بود، تازه مجلس خبرگانی برای بررسی و تدوین قانون اساسی تشکیل شده بود. شهرهای کردستان یکی پس از دیگری سقوط میکرد و تبدیل به پادگانهای بزرگ نظامی میشد و جان و مال مردم در امان نبود و شهرها تعطیل. که عده ای از مردم کردستان، برای دادخواهی به تهران آمده و جلوی خبرگان قانون اساسی تحصن کردند. شهید بهشتی که وضع را اینگونه دیدند و حرفهای ایشان را شنیدند، شهید محمد بروجردی را برای بررسی اوضاع به کردستان فرستادند. شهید محمد بروجردی اولین کسی بود که از طرف نیروهای انقلاب به کردستان رفت. و(بهمراه شهید چمران و شهید صیاد شیرازی) از همانجا برای فعال کردن ظرفیت مردم کردستان و ارتش نیمه تعطیل و انقلابیون سایر شهرهای کشور تلاش کردند تا بعد از فراز و فرودهای بسیار ، کردستان به دست مردم بومی و غیربومی پاکسازی و امن شد. شهید همت و شهید متوسلیان و شهید ناصرکاظمی و شهید محسن وزوایی و خیلی بزرگان دیگر، افرادی بودند که از هر نقطه ی کشور احساس وظیفه کرده و به کردستان آمدند. سال 59-60 که آقا محسن رضایی تازه به سراغ همت و متوسلیان رفت تا به انان پیشنهاد فرماندهی لشکر 27 محمدرسول الله را بدهد، در تمام استان کردستان کسی نبود که همت و متوسلیان را نشناسد! از ضد انقلاب گرفته که از آنها تصویری خشن و مقتدر در ذهن داشت و القا میکرد، تا مردمی که برای خصوصیترین نیازهایشان به آنها مراجعه میکردند! این پیشنهاد درحالی بود که سپاه در استان تهران هم پیش از فرمانده ی سپاه شدن آقامحسن، تشکیل شده بود و بطور شورایی اداره میشد. حالا قضاوت با شما که لینک کردنِ شهید همتِ سرشناس درکردستان، به سپاه تهران که وجود داشت، و دعوت آنها به جبهه ی جنوب، یعنی «ساختنِ همت»؟! منبع: کتابهای غریب غرب: زندگینامه ی مختصر شهید بروجردی--- به مجنون گفتم زنده بمان:مجموعه خاطرات از شهید همت --- بحران بالا میگیرد: شرح ماوقع بحران کردستان متن قطعنامه 598 که در آن هیچ اشاره ای به متجاوز بودن عراق نشده و هیچ اشاره ای هم به حمایت همه ی قدرتهای دنیا از صدام نشده! و طوری وانمود شده که انگار دوکشور الکی با هم دعوا کرده ند!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:59 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
مناظره ی تلوزیون و تمام هنر و کارشناسی اش را به کار گرفته بود تا در پربیننده ترین برنامه ی تاریخ خود، رسما مردم و کاندیداها را دست بیندازد! بحدی که برخی از بینندگان تصمیم گرفتند به مرتضی حیدری رای بدهند!!! و برخی دیگر منتظر سوال آخر بودند که از کاندیداهای محترم شیرینکاری طلب کند... خنده ندارد.باید گریست به این سیاستهای ابلهانه یا خائنانه سیما. در زمانهای 1و نیم دقیقه ای از برنامه ها جز تیترهای قشنگ و مبهم نمی توان گفت و لذا از دید بیننده، احتمالا کسی تفاوت خاصی با دیگران نداشته! سوالات میبایست متناسب با ادعاها و شعارهای هرکاندیدا طرح میشد و نه «به قید قرعه»!!! میترسم دست آخر، با این اصرار سیما بر «هیچ فرقی نداشتن کاندیداها باهم» ملت ناچار شوند «به قید قرعه» رای بدهند! سوالات به قول دکتر عارف «تستی» هم به نحوی طراحی شده بود که کاندیدا «هر جوابی می داد، ضرر میکرد!» به این دلیل که هرکدام اشاره به «یک موقعیت خاص و استثنایی» داشتند، درحالی که بیننده ناخودآگاه پاسخ کاندیدا را یک پاسخ کلی میبیند. مثلا اینکه «اگر احیانا شب عید باشد وببینید میوه گران است، چه میکنید؟ وارد میکنید تا ارزان شود؟ یا وارد نمیکنید تا باغدارها ضرر نکنند؟» هر جوابی بدهی به این سوال باخته ای! چون اساسا فرض سوال، وضعیا نامطلوبیست! با یک جمله ی کلیشه ای «سوال غلط است» هم چیزی روشن نمیشود. در این سوالاتی که هرکدام طراحی شده بود تا کاندیداها را از چشم مردم بیندازد!دیدیم که هیچ یک از کاندیداها تن به پاسخ دادن در چهارچوب قانون برنامه ندادند و هریک در پاسخ توضیح مفصلی ارائه میدادند. تنها و تنها کسی که تن به این «قانون دور از انصاف» (اما بهرحال، «قانون») داد دکتر جلیلی بود! وضمنا از تنها کسانی بودند که بجای شعار و کلی گویی و ژست گرفتن، صادق و ساده و مستقیم، نظرشان را میگفتند. در همان 1.5دقیقه ها و مرتبط با صورت سوال.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:35 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر ولایتی شب گذشته در شبکه جام جم، در تشریح این جمله ی کلیدی خود که «می توان با تدبیر، بدون تسلیم شدن تحریمها را کاهش داد.» و در شرح این «تدبیر» به دوران دفاع مقدس اشاره کردند که با وجود تحریمهایی سنگین تر از امروز ، گلیم احتیاجات کشور را از آب کشیده اند و نهایتا صدام را راضی کرده اند به پذیرفتن مرزهای قبل از جنگ. و جهان را راضی کرده اند به اینکه صدام را متجاوز اعلام کنند. اما چیزی که جای تشکر دارد، اینکه بالاخره در کنار تدبیر و دیپلماسی خود، اشاره ای هم به «مقاومت رزمندگان درجبهه ها» و «تلاش جوانان برای ساخت تجهیزات مورد نیاز در داخل» کردند. چه خوب است که تمام کاندیداها به این موضوع مهم توجه کنند: دیپلماسی و به اصطلاح رایج اینروزها «تدبیر» به تنهایی هیچ گرهی باز نخواهد کرد؛ اگر تلاش امیدوارانه ی با دست خالی ِ بچه هایی که بیرون از دانشگاه برای ساختن پل شناور و خودروهای دوزیست (که هم در خاک بروند هم در آب و باتلاق) بعدتر «موشک» و زیردریایی و... نبود. بچه هایی که وقتی طرح موشکشان را بردند به شورای عالی دفاع، بجز آقای خامنه ای، تمام آقایان مدعی پیشرفت (که نام نمیبرم) بهشان خندیدند! دیپلماسی و «تدبیر» سیاسیون راه به جایی نمیبرد اگر مقاومت جوانان از جان گذشته در جبهه و خانواده های «از رفاه گذشته» در پشت جبهه نبود. خانواده هایی که «اکثریت کشور نبودند»، اما امنیت و رفاه را برای تمامی کشور تضمین کردند. دیپلماسی بدون آن «اعتماد به بچه های غیر آکادمیک دست خالی» و بدون برسمیت شناختن آدمهایی مه «عقلانیت را در رفاه فردی نمیبینند» (و با شعار رفاه هم خام کاندیداها نمیشوند) جز بر عبث پاییدن و تسلیم شدن، رهآوردی ندارد. چیزی که قرارداد 598 را روی میز دشمن قرار داد، بیش از آنکه «دیپلماسی» باشد، «فتح فاو» بود . با شجاعت و اخلاص بچه هایی که توی اروند تیر خوردند و زیر اب رفتند و خفه شدند تا صدای آخشان عملیات را لو ندهد. و با مهندسی و تحقیقات اعجاب آور صددرصد بومی. کاش کاندیداهای محترم نقش مردم را بیش از رای دهنده ی rational ی میدیدند که مثل جوجه گنجشک دهانش به سمت مادر (دولت!) باز مانده که بیا و اشتغال بیافرین و ارزانی بیاور... کاش به ذهنشان می رسید که از ظرفیت همین ما مردم برای پیروزی بر ابرقدرتها استفاده کنند.. پ.ن. ضمنا یادمان هم نرفته که این قطعنامه ی 598ی که آقایان ولایتی و رضایی هریک سعی میکنند افتخارش را به نام خود بزنند، «جام زهر» بود برای امام ما.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعه شبها با اشتیاق به استقبال سریال کلاه پهلوی میرویم و با افسردگی و ذوق کورشده، بدرقه اش! انگار به مان برخورده باشد. دوست داریم کاش آخرش یک جور دیگر میشد! کاش اینطور موم نبودیم توی دست بالانش و سیمسون و فرانسه و بریتانیا و سرسپرده هاشان...کاش یه کم عزت... سریال کلاه پهلوی سالهای تاریک کشور را روایت میکند. هربار با خودم فکر میکنم: اگر آنروز بودم چه کار میکردم؟ آیا من هم آب از دهانم می آویخت برای زرق و برق فرنگی؟آیا تسلیم؟ یا مقاومت؟ یا دق کردن؟! احتمالا گزینه ی آخر! مقاومت، واقعا مقاومت مذبوحانه ای بنظر میرسد؛ ما در آن برهه از تاریخ با یک ملتِ به واقع «بی اعتماد بنفس» و ناامید ازخود، و مفلوک مواجهیم. که «دفعتا و ناگهانی» با انبوهی از محصولات «زیبا»ی غربی مواجه شده. صدالبته محصولاتتی که سبک زندگی جدیدی نیز همراه با خود تحمیل میکنند. و رئوس قدرتِ کشور هم در رأسِ این ازخودبیگانگی اند! دولت و مجلس و روزنامه ها(که اوج رسانه ی آنروزگار است) بسیج شده اند برای هرچه سریعتر تغییر دادن ایران بسمت مدرنیته (بخوانید هرچه سریعتر ایران را زیر پای اروپا صاف و هموار کردن. که اداره ی کشوری که شبیه به خود توست، بمراتب راحتتر است از کشوری متفاوت! مساله ی بازار بودن ما برای محصولات اروپا و ...که بماند!) و شخص شاه و قوای نظامی هم آماده ی سرکوب هرگونه مقاومتی دربرابر این تغییر. اما چه شد که ما اینطور بی اعتماد بنفس و مفلوک شدیم؟! مگر نه اینکه روزگاری نه چندان دورتر، ورق دنیا برعکس بود و ما در اوج تمدن بودیم و غرب در فلاکت؟! ما بیمارستان داشتیم و طبیب داشتیم و دارو داشتیم و غربیها بیمار را جن زده میخواندند! مگر نه اینکه یک روزگاری ما خواجه نصیر داشتیم و ابن سینا داشتیم و شیخ بهایی داشتیم و «جریان علمی» داشتیم و حوزههای علوم اسلامی مان به مسائل قضاوت و فرهنگ و حتی عمران جامعه و مردم رسیدگی میکردند و...؟ پس چه شد که اینطور شد؟(یک پرداخت مبسوط البته نه چندان منصفانه و بیطرفانه! را صادق زیباکلام درکتاب «ما چگونه ما شدیم؟» آورده. که بالاخره چون کاچی به از هیچی است ،خواندنش را توصیه میکنم اما اینجا) سعی میکنم یک سرکی بکشم به اینکه از روزگار برتری و سروری ما تا این روزگار بردگی و ازخودبیگانگی، چه اتفاق عجیبی بر ما رفته؟! شاید بتوان گفت، آخرین دوران شکوفایی و روشنایی ایران، مربوط است به دوران «صفوی» . زمانی که تمدن باشکوه اصفهان با مواریث علمی و فرهنگی و معماری و...ش شاهد موفقیت آن است. زمانی که امثال شیخ بهایی ها در دامان دین تربیت شده و احتیاجات مادی مردم را نیز (با اشرافی که بر علوم طبیعی داشته ند)درکنار نیازهای معنویشان پاسخ میدادند. بعد از صفویه دیگر نه چندان با چنین علامههایی مواجهیم، و نه اگر چنین نوابغی یافت شوندف دستی در حکومت و قدرت مییافته اند، و نه کوچکترین حمایتی ازطرف حکام، حتی! و لذا نه چندان تمدنهایی که حاصل اجتماع علم و فرهنگ و اندیشه باهم اند. در همین ایام آخرین پیشرفتهای تمدن ایرانی، حدود 1500-1600میلادی، اروپا به تازگی سر از روزگار خرافه و استبداد و فقر و جنگها و غارتگریها و کشتارهای داخلی برداشته، و به تازگی اقیانوسها را درنوردیده و به منابع مفت(و انسانهای مفتتر!!!) آمریکا و آفریقا و استرالیا دست یافته. و «ثروت» بصورت سیل آسا بر اروپا و اروپاییان، نازل شده! و منبع این ثروتِ ناگهان کشف شده: «تجارت»،که بعدها استعمار خوانده شد و بعدترها، بورژوازی، و درواقع بمعنای غارت سرزمینهای غیر اروپایی، بود. و ازطرفی «فرهنگ» و اندیشه نیز با اختراع ماشین چاپ و درنتیجه گسترش کتاب و علم و اندیشه، و ازطرفی با تضعیف کلیسا توسط پروتستانها و نیز توسط آراء علمی گالیله و کپلر و ...؛ خلاصه اروپا در همین اثناء آخرین بارقه های تمدنیِ مشرق، در حال برخاستن است. چنانکه که گویی دست بر سرِ تمدنِ بزرگ ما گذارده و بار خود را بر دوش ما گذارده و ما را به پایین هل میدهد! تا به این اتکا، از جا برخیزد! از قضای روزگار، در همین ایام اوج صفویه است که اولین حضور غربیان را در ایران داریم!!! از یکسو «هجوم پرتغالیها» به جنوب، و از دیگرسو «نفوذ انگلیسیها»به دربار! که از عوامل موثر و مشوقِ جنگ میان صفویه و عثمانی بودند!!! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! دوقدرت بزرگ شرقی، به جنگ با یکدیگر ترغیب می شوند. (ظاهرا در زمان صفویه، سنی ها دشمنند و سنی بودن جرم محسوب شده، اما ادیان مسیحیت و یهودیت، آزادند!) چنانکه همواره دو همسایه ی بزرگ، از جانب یکدیگر احساس خطر کنند، و نیازمند به «اسلحه» و تجهیزات نظامی باشند. و این اولین «نیاز کاذب ِ غربساز»ِ ماست! و اولین «وابستگی ما به غرب»! نیاز به ابزار امنیتی، دربرابر عثمانی! غربیان، ابتدا دولت عثمانی را به «توپ و تفنگ» مجهز میکنند؛ و سپس ایران نیز که با شمشیر، دربرابر توپ و تفنگ عثمانی، در چالدران شکست میخورد، محتاج توپ و تفنگ غربی می شود. اینجا هنوز از «نفت» خبری نیست. بعد از صفویه، یک دوران افشاریه و زندیه داریم، و بعد در سال 1796، آغاز دوران قاجار. این ایام، بیشتر شاهد کشمکش بر سر قدرت است و آمد و شد لشکرهای شاهانه! و سرکوب یکدیگر و خشونت و ویرانی و تصاحب تاج و تخت و کشورگشایی با زور و... (البته باز هم یک دوره کوتاه فرهنگ و عمران و...در دوران زند داریم، منتها محدود به شیراز و با عمر خیلی کوتاه). تا اواسط قاجار و «پیدایش نفت، همزمان با آغاز مشروطه»!!! تا اینجا خبر خیلی خاص و بزرگی از تعاملات اروپا با ایران نیست، یحتمل جهانگردهایی از اروپا برای شناسایی و «رصد» مردم و فرهنگ و...ی ایران می آمده و می رفته اند، که بالاخره کلنگِ «باستانشناسهاشان» به چاه نفت! میرسد. و یحتمل جریان «دعوت شاهزاده ها برای تحصیل در اروپا» آغاز شده بوده که برای مشروطه، غربپرست به حد کافی درمیان اشراف مملکت موجود باشد. به هر روی، خبری از مداخله ی مستقیمی نیست. در تعاملات ایران و اروپا در دوران قاجار ، «شاه» برای خودش شاهی هست! و آنقدری اعتبار و استقلال دارد که یک سوی میز مذاکره بنشیند و با طرف اروپایی قرارداد امضا کند! هرچند دیگر ایران فرصتی برای پیشتر رفتن نداشته و اروپا بعکس،با سرعت اعجاب انگیزی درحال ترقیهای علمی و صنعتی و اجتماعی و فلسفی ست. و پای قراردادها حسابی کلاه سرشاه ایران میرود! اما دست کم، شاه، «آدم»ی فرض میشده که لازم باشد طرف غربی راهی برای مذاکره ی سودمند با او چاره کند! چیزی که زمان پهلوی(که زمان روایت سریال است) نبود! با کشف نفت و مهمتر شدنِ ایران، و ضرورتِ «رام بودن»ِ ایران، برای اروپا، این میزان استقلال شاهان بیکفایت قاجار نیز برای بریتانیا غیرقابل تحمل شده، و اینجاست که با تصویب مشروطه، رسما «دستپروردگان بریتانیا» عنان امور ایران را به دست می گیرند و «جنگ فرهنگی» برای سرکوب هر عاملِ ضد استعماری ای آغاز می شود. جنگی که اولین قربانیِ آن شیخ شهید، آیت الله فضل الله نوری است. پس ما در این ایام، یعنی از آغاز مشروطه، تا آغاز پهلوی، چشمهای بیداری داریم که دست اروپا را و اغراض اروپا را در این نهضت ببینند، و حتی توان نقادیِ موشکافانه ی مدرنیته را نیز داشته باشند!(چنان که از نوشته جات شیخ فضل الله باقیست) منتها آنروز با «باز ی سیاسی و رسانه ای» دستپروردگان غرب (یعنی همان اشرافِ پریروز قاجار، و دانشجوهای دیروز غرب، و رهبران مشروطه ی امروز) و با استفاده از «بی خبری مردم و اغلب علما» از همین علما برای از میان برداشتنِ شیخ فضل الله فتوا گرفتند. البته علما بعدتر متوجه شده و از این فتوای خود پشیمان شدند! منتها زمانی که دیگر لیدرهای غربپرورده ی مشروطه، بدون رقیب، ماموریت نانوشته ی خود را در هرچه شبیه تر کردنِ کشورشان، به مونوپولی ای که از آن بازگشته و دل در گروش داده بودند، انجام دادند و بر مسند قدرت و قانونگذاری، استقرار یافتند. و نرم نرمک، راه برای پخش حرفهایی در «تبلیغِ غرب» و آشنا کردنِ «عامه ی مردم» (البته درحدِ سواددارها!) در روزنامه ها و مطبوعات باز شد. تا شرایط برای آمدن پهلوی (آوردن پهلوی!) و ورود مستقیم بریتانیا بعنوانِ «عناندارِ شخصِ اولِ مملکت»! مهیا شد. که شاه رسما عروسکی باشد کهبه دست سفیر بریتانیا و بعدا آمریکا، حرکت میکند! و به صدای او و زبان او سخن میگوید . وضعیتی که در سریال کلاه پهلوی شاهد آنیم! ملتی که با تزویر غرب و حماقت حاکمان وطنی، از پیشرفتهای علمی و صنعتی و رفاهی خود وامانده و «عقب نگاه داشته شده»، و دینش نیز درجریان مشروطه شکست خورده و منزوی شده، و در اولیه های مملکت (حفظ امنیت و تسلیحات، و درآمد نفتی و...) محتاج غرب است و رئوس قدرتش (شاه و دولت و مجلس) همگی عوامل دست غرب وبی هیچ استقلال فکری ای، و روحیه ی ملت نیز پس از سالها استبداد، و استثمار و نقشی در امور نداشتن و «برای دیگران کشتن»، خموده و رخوت زده و بی انگیزه شده؛ حالا یک چنین ملتی که نه از خود چیزِ قابل تفاخری دارد و نه حامیِ قوی ای(از علما و حکومت و...) مواجه می شود با هجوم سیل آسای محصولات رنگ به رنگ و جورواجور و رفاه آور غربی! آیا «پذیرشِ بی چون وچرا و مشتاقانه» واکنشِ غیرقابل انتظاریست از چنین ملتی؟ درنهایت یک نکته اینکه آن روز، برای کسانی که وصل به «جهانبینی» اصیل اسلامی بوده اند و «امیدوار به قانونهای الهی»، نه این نفوذ گام به گام غرب امری ناپیدا بوده، و نه حتی انبوه تناقضاتی که غرب مدرن، خود به آن دچار بود و بعدترها فهمید! حتی چه بسا برای اینان، موضوع خیلی روشنتر از امروز ما نیز بوده؛ چرا که موضعشان نسبت به غرب «سوم شخص»تر از موضع امروز ما نسبت به غرب بوده. ما امروز، شبیه ماهی، در دریای دنیای مدرن مستغرقیم و خیلی ژرفنگری بیشتری لازم داریم تا تناقضات و نارساییهای سیستمی که «محیط بر ما است» را بفهمیم. ما، از روزی که به دنیا آمده ایم، چیزی جز تکنولوژی مدرن، آموزش مدرن، مشاغل و روابط اجتماعی مدرن، رسانه های مدرن، تفریحات مدرن، ندیده ایم! ما هیچ آلترناتیو یا جایگزینی برای زندگی مدرن (حالا البته با تغییراتی که بعد از ظهور امام و انقلاب برای جامعه حاصل شد، که جای بررسی مفصلتر دارد-مثلا یه فتح باب خوب-) ندیده ایم؛ چیزی که آنروز میدیدند! و از طرفی نیز رسانه بصورت اغواگرانه ی امروزیش وجود نداشت؛ و ته ته ش کتاب بود و روزنامه و لذا چشمهایی که زرق و برق غربی سحرشان نمیکرد، احتمالا آزادانه تر از ما میتوانستند ببینند که چه اتفاقی دارد می افتد! چنان که مقاومتها و مخالفتهایی نیز از سوی بعضی علما شد،امثال شیخ فضل الله و سیدجمال الدین اسدآبادی و میرزاکوچک خان و ...خیلی های دیگر. و مکتوبات و رساله های انتقادی قوی ای نیز نگاشته اند. منتها باز هم جای تعجب است که چرا حرف اینان میان قاطبه ی مردم به اندازه ی کافی خریدار نداشته؟ (آنچنان که کلام حضرت روح الله، 50 سال بعد، داشت!) آیا انزوای روحانیت؟ فاصله گرفتن مردم از روحانیت واحیانا بی میل شدنشان به دین؟! آیا رفتن حوزه علمیه به نجف نیز میتواند ربطی داشته باشد؟! و سوالات بیشتری که من جوابشان را نمیدانم!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۱ساعت 5:44 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(اینایی که نوشته م مقاله نیست! یه سری حرف یا درددل،یا ازین دست.که بعد از حضور خانم ابتکار و آقای روح الامینی در برنامه ی دیروز امروز فردا، تو ذهنم میپیچید و حالا یه کمش به کیبوردمون اومد...خلاصه بی نظمه و جمله هاش نامنظم...پوزش) چند شب قبل برنامه ی دیروز امروز فردا در اقدامی عجیب و انقلابی و البته -بزعم بنده- پربرکت سراغ دو شخصیتی رفت که حرفها داشتند اما سکوتهااااا کردند. البته جنس این دو تا سکوت هم متفاوت بوده. یکی متواضعانه سکوت پیشه کرده (چنان که خودش هم اشاره ی گذرایی کرد:) و دیگری را صدا و سیما بطور ابلهانه ای بایکوت کرده. مطالب را تکه تکه نقل نمیکنم که خواننده ی محترم تشریف ببرد اینجا کل متن را مطالعه کند!(نقل تکه تکه و مثله شده بزرگترین جنایت است که در حقِ یک حرف حساب میکنیم!) در توصیفی اجمالی، حرفهای آقای روح الامینی نصایح دلسوزانه و موشکافانه ای بود که متاسفانه جریان دانشجویی (مذهبی) ما خودش را از شنیدن این نوع نکات و نصایح محروم کرده... یکی اینکه ما(دانشجوهای خط امام، نسلی که در انقلاب نقش داشت و معجزاتی مثل تسخیر لانه، و تاسیس جهاد سازندگی و سپاه و...را رقم زد) یک پا در مطالعه و مباحثه و غور در اندیشه های اصیل(آثار استاد مطهری و قرآن(!) را اینجا مثال زدند) داشتیم و پای دیگر در واقعیتهای ملموس جامعه و ارتباط با مردم. چیزی که جریان دانشجویی امروز هیچ بهره ای از آن نبرده و خود را بی نیاز از آن میداند! یا نکته ی دیگرشان، درمورد موضوعیت پیدا کردن قدرت و سمت و منصب و...در بین دانشجوها بود! حرفی که بجز خودِ رهبر ندیدم کسِ دیگری جرأت کند بگوید! فرمایشات خانم ابتکار هم که کمافی السابق، و درست مثل سایر هم حزبیهایشان، «کلمه الحق، یراد بهاالباطل» بود! از اول تا آخر چیزی جز نبود آزادی انتقاد در فضای دانشجویی نفرمودند. و مصداقهاش هم ستاره ی دانشجویی(!) بود و مقوله ی گزینش ارشد و دکترا و رد شدن برخی دانشجوها «ظاهرا» به دلیل سابقه ی سیاسی. و تعطیلی انجمنهای اسلامی. (که البته بچه های دانشگاه علم و صنعت، در پاسخ، گوشه ای از پرده ی غفلت و فراموشی را از «آزادی بسبک خاتمی» کنار زده اند: «جناب عالی از دوران خاتمی و سعه صدر ایشان و باز کردن فضای نقد سخن می گویید. و این شاعبه را در فضای پرتنش سیاسی امروز ایجاد می کنید که دولت اصلاحات نماد آزادی و عدم برخورد با منتقدین است این در حالیست که دبیر تشکل مجمع دانشجویان حزب ا… به همراه مسئول وقت بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت در دوره اول اصلاحات صرفا به دلیل ممانعت از تخریب دفتر بسیج دانشجویی، از دانشگاه اخراج و به مدت ۵ سال محروم از کنکور شدند. ») هرچند خانم ابتکار بصورت رندانه و ظریفانه ای در انتخاب مثالها و مصداقهاشون هدفمند عمل کردند و مثلا از هزینه هایی که بچه های بسیج و عدالتخواهی و... هم بابت فعالیت سیاسی و اعتقادیشون دادند(در دوره های سازندگی و اصلاحات و دوره ی حاضر) کاملا چشم پوشیدند.و حتا شهید شهریاری و احمدی روشن را هم تلویحا بنفع فضای باز اصلاحاتی خودشان مصادره فرمودند! و هرچند کاملا چشم پوشیدند ازینکه آن «انتقاد» و «حرف دل» دانشجوها که بخاطرش احیانا هزینه میدهند، کدام حرفهاست!!! و واقعا چقدر میتوان اسمش را انتقاد گذاشت؟ و چقدر میتوان اسمش را فحاشی و تکرار حرفهای احزاب معلوم الحال نگذاشت و چقدر میتوان چشم بست و ندید که چطور گروه های دانشجویی ِ بقول ایشان «منتقد» وظیفه شان شده بود «سوژه سازی» برای حضرات رادیو فردا و بی بی سی و روزنامه های اصلاحاتچی که دانشجوی «منتقد»! در دانشگاه تجمع صنفی برگزار کند و عکس و خبر و مصاحبه ش را بفرستد برای فلان رسانه ها که بنام «تجمع دانشجوها برای تحریم انتخابات» و...استفاده ش کنند. بهرحال ما که دانشجوی دوران «آزادی» بودیم(!) و فعالیت آزادانه ی انجمن را هم دیدیم که نه اسمش انتقاد بود و نه هیچ چارچوبی از نظام میشناخت و نه اپسیلون علاقه ای به اسلام داشت و نه حقیقتا «مستقل» بود! (البته نمیگویم «تمام طیفهای دانشجویی وابسته به اصلاحات» اینطور بودند. بالاخره فضا باز بود، تو شریفِ ما، یکی میشد دفتر مطالعات فرهنگی، و ولو جهت دار(=غیرآزادانه!)، اما کارش واقعا «اندیشه ورزی» بود. یکی هم میشد واحد سیاسی انجمن و کارش زیرآبی رفتن و پیاده نظام شدن و اغتشاش و کتککاری و... هم بود. هر دو هم وجودشان در دانشگاه ضروریست بنظر من.چنان که همین دو جور رویکرد را در سمت بچه مذهبیها هم داشتیم. ) درواقع خانم ابتکار چشم بر این حقیقت میبندند که -بله دانشجو آزاد باید باشد و مستقل از احزاب و اهل اندیشه و تحلیل و نظردادن و انتقاد کردن و نباید بیخودی انگ وابستگی بهش زد، اما-آیا احزاب و دشمن هم چشم طمع به پتانسیل عظیم جنبش دانشجویی ندارد؟ نمیگویم راه مقابله با این طمعورزی، سلب آزادی دانشجوست، اما تمام اتفاقات فضای سیاسی دانشجویی را هم «ساده لوحی»ست اگر پای خودِ دانشجوها بگذاریم. اتفاقاتی که متاسفانه هزینه ش را دانشجو میدهد و نفعش را بیگانه و احزاب شما! بله دانشجو ستاره دار میشود، تا جنابعالی و حزبتان حرفی برای گفتن داشته باشید! اما با این حال، این حرفهای خانم ابتکار، کلمه ی حقند. وجود آزادی و «هزینه ندادن دانشجو بابت نقد و تحلیل و فعالیت سیاسیش» برای داشتن دانشگاهی فعال و پویا ضروریه. تجربه ی 7-8سال دانشجویی ما میگه حتا طیف ولایتمدار دانشجو (بطور خاص، بسیج دانشجویی) بدون وجود و فعالیت بچه های اپوزسیون(این عنوان خیلی مطابق با واقعتره، تا عنوانِ منتقد!) خراب میشوند و راکد و فاسد. تکصدایی خوب نیست. چون «واقعی»نیست. دانشجو را گول زدن است. مسئول را گول زدن است. مردم را گول زدن است. بالاخره عده ای از دانشجوها «مخالف»ند. عده ای از دانشجوها اسلام را نمیپسندند، جمهوری اسلامی را نمی پسندند، عده ای از دانشجوها دولت را نمی پسندند. عده ای از دانشجوها آراء و فلسفه های غربی را میپسندند(اعم از لیبرال و کمونیست و اگزیستانس و...) انصافا این عده هم کم نیستند. بدنه ی کلیِ دانشجوها، نه اینطرفی اند و نه آنطرفی! اکثریتِ قاطعِ بچه های از دبیرستان در آمده هیچ نظری و هیچ آشنایی ای با جریانهای سیاسی و فلسفی و فکری و اجتماعی جامعه و جهان ندارند. چرا باید آنها را فریب داد و وانمود کرد که هیچکس بجز ما نیست! هیچ نظری هم بجز نظر ما کلا تو دنیا طرح نشده؟! ابراهیم یزدی، 2 کلمه حرف عاقلانه ندارد که بزند، اما بهرحال یک شخصیت سیاسیست که یک روزی کارهای(خیانتهای!) بزرگی توی این کشور کرده، طرفدارانی دارد، بود و نبود امضایش پای بیانیه ها اهمیت دارد، نماینده ی یک حزب قدیمی و اثرگذار (جبهه ملی و نهضت آزادی) در تاریخ ماست. باید کسی باشد این آدم را دعوت کند دانشگاه. تا دانشجو ببیندش، بشناسدش. حرفش را بشنود. «خود دانشجو ارزیابی کند»صحت و سقم حرفهاش را. این که اسلام و آیات قرآن شأن انسانی برای زن قائل نیست، یک گزاره ی «کاذب» است و صحیح نیست و ادله ش هم متقن و فراوان؛ اما بهرحال پای این گزاره ی کاذب، سالها و قرنها نظریه بافته شده، ان جی او تشکیل شده، تمدنها جابجا شده. بنظر بنده ی کمترین، اصلا بد نیست که یک عده ای از دانشجوها که قائل به این گزاره ی کاذب هستند، فرصتی بیابند تا حرفشان را بزنند، آدمهاشان را دعوت کنند، ادله شان را ارائه دهند؛ دانشجوی مسلمان مذهبی هم خودش احساس مسئولیت کند در مورد اعتقاداتش که دنبال تفکر و تامل و مطالعه و سوال و...بیفتد و ایدئولوژی خودش را بهتر بشناسد و اندیشمندانه از آن دفاع کند. دانشجوی صفرِ از دبیرستان درآمده ی بیطرف، هم حرف طرفین را بشنود و قضاوت کند. تکصدایی کردن دانشگاه، بچه های مذهبی را به لحاظ اعتقاد و اندیشه، سست و نحیف و پوشالی بار می آورد و بیطرفها را بیخبر(!) و البته تخم کینه و عداوت را در دل غیرمذهبیها(یا سوال دارها) میپروراند. درفضای آزاد چندصداییست که دانشجو می آموزد و تمرین میکند که «خودش» استدلال کند، و اندیشه ها را بشناسد و به سایرین بشناساند.در فضای فعالیت سیاسی آزاد است که دانشجوی جوان با تاکتیکهای دنیای سیاسی واقعی آشنا میشود و آنها را تجربه میکند، و حمله و ضدحمله و کار تابلودار و کار چراغ خاموش و روی صحنه و پشت صحنه و... را میفهمد. این تجربه های واقعی دانشجویی، کاری میکند که هزارسال کتاب خواندن هم نمیکتواند بکند. در فضای آزاد و چندصداییست که مقوله ی «انتخاب» و اختیار معنا پیدا میکند. و آدمِ «انتخاب نکرده» به درد جمهوری اسلامی نمیخورد. (چه مخالف باشد چه موافق) ... نمیخواستم اینهمه بنویسم ها! فقط خواستم بگم کلمه الحق یراد بها الباطل بود. همین! درِ دردلهای دوران دانشجویی باز شد. یکوقتهایی فکر میکنم خیلی حیفند امثال خانم ابتکار، آدمهایی که میتوانند خیلی عمیقتر از این ببینند و بحث کنند، میتوانند خیلی چیزها را روشن کنند برای نسل ما، اینطور خودشان را مقید و متعهد کرده ند به منافع فلان حزب، که در مثل این تربونی، از اول تا آخر یک کلمه بجز دانشجوی ستاره دار و هزینه ی انتقاد و... نگویند. مسئله ای که خودشان هم بهتر از ما میدانند که دلیلش چه بوده و آنقدرها هم به «فعالیت منتقدانه ی مستقل دانشجویی» نمیچسبد. کوه یخیست که فقط نوکِ کوچکِ بیرون از آبِ آن دانشجوی بیچاره ست! خودشان هم بهتر از ما میدانند چطور دانشجو را سپر بلای خودشان کرده اند...بماند. بهرحال خانم ابتکار بالکل جریانات سال88 را «شتر دیدی ندیدی» کردند! انگار نه انگار که خبری بوده، آشوبی شده، کشور را تا مرز فروپاشی برده اند و آمریکا جشن گرفته از خوشرقصی و خوشخدمتیِ حضراتی که با حمایتِ همین جریان اصلاحات، بود که مطرح شدند و اسطوره شدند! و لیدرِ «انقلاب سبز»!!! شدند. حالا آمده ند میگویند چرا به اصلاحات تهمتِ «بیرون از نظام بودن» میزنید؟! اما آقای روح الامینی، برخلاف خانم ابتکار، جریانات88 را فراموش نکرده اند! چون مثل خانم ابتکار و حزبش، مردم را تیری نکرده بودندکه در تاریکی پرت کنند، اگر به هدف خورد و جمهوری اسلامی بساطش جمع شدو قدرت دست ما افتاد، که فبهاالمراد، اگر هم نشد، به ما چه، به زندگیمان ادامه میدهیم، تا فرصتی دیگر و تیری دیگر... پسر اقای روح الامینی یکی از تیرهایی بود که حزب شما و اربابانش در تاریکی انداخت، و برایش هم مهم نبود که سرانجامش چه میشود. و اگر سر انجامش به سنگ خوردن و شکستن هم بود که تازه بساط سوروسات شما و رسانه های پشت سرتان را بهتر پهن میکند: که آی و وای بیا که شهید دادیم! آقای روح الامینی -بالاخره بعد از 3 سال- در رسانه ی ملی به این "جنایت" اشاره کردند: « روح الامینی با اشاره به این که من در حوادث سال 88 آسیب دیده ام و شاید تکرار آن برای خودم و خانواده ام ملال آور باشد، گفت: از روز اولی که این جنایت در حق فرزندم رخ داد، سی ان ان و بی بی سی با من برای مصاحبه تماس گرفتند، خانم میم که خبرنگار ضدانقلاب فراری بود بیچاره کرده خودش را که یکبار با من صحبت کند، اما بگردید و ببینید که در این 4 سال یک کلام یا جمله از من در رسانه های خارجی گفته شده است؟ حساب ما با آن ها جداست. من مسیر قانونی و حقوقی را دنبال می کنم و خداروشکر دادگاه دوم این موضوع هم در حال انجام است. من نیازی به هیاهو نداشتم، ولی خط قرمز گذاشتم و به بیگانه اجازه ورود ندادم.» کاش خانم ابتکار و هم جبهه ای هاش خوب میشنیدند این حرفها را کاش خجالت بلد بودند بکشند. و کاش من و ما و همه آنهایی که ادعای سربازی و جانبازیمان برای انقلاب، گوش فلک را کر کرده، بیشتر میشنیدیم. و بیشتر و بیشتر...و کاش خجالت بلد بودیم، بکشیم... پ.ن. بیربطه ولی اینم خواندنیه. برای مشاهده ی تفاوتهای ظریف بین شعار ولایتمداری و انقلابیگری، با نوع غیرشعاریترش: مناظره ی رسایی و شجاعی (درباره اصلاح قانون انتخابات و...) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 15:11 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم یا ابناءالعشرین! قوموا و اجتهدوا! 1. نسل ما با فرماندهی احمدمتوسلیان حال نمی کند! اخیرا خدا توفیق داده بود و در سفری همراه شده بودیم با بچههای راوی دفاع مقدس، یعنی موجوداتی که اهم مشغلهشان خواندن و تحلیل کردن و گفتن از حکایت عجیب هشت سال دفاع ایران دربرابر هجمه ی مسلحانهی تمام دنیا و سیرهی شهدا و فرهنگ جبهه و ...ست. حسب عادت این دوستان، هر روز سفر باید به نام یکی از شهدا و توسل به او همراه میشد. یعنی سرصبح یکی از شهدا حسب حس و حال جمع و خاطراتی که از هریک از شهدا به ذهن بچه ها میرسید و می روایتیدند و اصول دموکراتیک(!) انتخاب بشود و زیارت عاشورایی هدیه به ایشان و بعد درطول روز، در زمانهای به اصطلاح مرده(!)ی روز، بجای حرف مفت زدن همه درمورد آن شهید و احیانا شرایط عملیاتهای مربوطه و... گفتگو کنند. عجیب بود که تقریبا هر روز سفر کذا قرعه(یعنی اجماع!) به نام حاج احمد متوسلیان میشد! و تقریبا هیچ خاطرهای از ایشان نبود که توش یک اشارهای به "جدیت و سخت گیری" احمد متوسلیان به نیروهاش نباشد! تا اینکه یکی از دوستان بالاخره گفت: شخصیت احمدمتوسلیان برام جذاب نیست. چه ضرورتی هست به اینهمه سختگیری؟ فرماندهانی داریم که وقتی می آیند می بینند بسیجی سر پستش خوابش برده یا چرت می زند، با مهربانی پدرانه میفرستندش بخوابد و خودشان –ولو ساعتها و روزها کم خوابی داشته باشند- به جاش کشیک میدهند؛ چرا من احمدمتوسلیان را الگو کنم که در چنین موقعیتی یکی می خواباند زیر گوش بسیجی که "چرا خوابیدی؟!"... چرا احمدمتوسلیان را الگو کنم که بچه های هیجده بیست ساله ی مردم را که داوطلبانه به عشق امام و انقلاب آمده بودند کردستان، هرروز مجبور میکرد ساعتها از کوه بالابروند و اگر می افتادند به جای دلداری و تیمار کردن، جریمه میکرد و وامیداشت روی سنگها بغلتند و...؟! فراوان داشتیم فرماندهانی که خاکساری میکردند پیش این بچه های بسیجی، پوتینهاشان را واکس بزنند و جفت کنند، به جای آنها ظرف بشویند، جارو بزنند، دائم قربان و صدقهی نیروهایشان که از معنویت نوربالا میزنند بروند! چرا از احمدمتوسلیان؟! و راستش این سوال اعتراض گونه گوشهی ذهن من ماند، تا وقتی رفتیم پای ارتفاعات "تته"،"کوه"هایی که مرز ایران و عراق، است، حدود شهر پاوه. راستترش قبلاها وقتی در کتابهای خاطرات میخواندم که "روی ارتفاعات فلان مستقر شدیم یا ارتفاعات بهمان را پاکسازی کردیم" یا... تصورم از ارتفاعات، چیزی بود که حداقل بشود روی آن "جنگید"! یعنی بشود روی آن از اینطرف به آنطرف دوید. و از گلوله های دشمن فرار کرد و به دشمن شلیک کرد و ... اما حالا با "کوه"ی مواجه شده بودم با 2300متر ارتفاع! با شیب زیاد؛ باد شدید؛ سنگهای لغزنده؛ که فقط راه رفتن و نیفتادن روی آن هنر بزرگی بود! چه رسد به جنگیدن! کوهی که امروز جاده کشی شده و ما با ماشین و از جادهی صاف، 2ساعت و نیم طول کشید که برسیم بالا! و فقط چند قدم آخرش را تا قله، بیست دقیقه شد تا پیاده رفتیم و کلی استرس "قدم بعدی را کجا بذارم که نه سنگ بلغزد و نه باد ببردم؟!" ... حالا داشتم تصور می کردم: این، فقط چند قدم بود، فکر کن کل این کوه هست، پیاده، با کلی اسلحه و آذوقه و بار و...، بدون جاده، با 13متر ارتفاع برف!!! (که بعضی جاها بین یخها تول زده بودند و...) ، پشت هر درخت یا هر سنگ، یک ضد انقلاب(دموکرات یا کوموله) کمین کرده که به خونت تشنه ست! هر تیر که به تو هم نخورد و به سنگهای کوه بخورد، سنگها را تبدیل به کلی ترکش می کند و... تازه در این شرایط مراقب مردم محلی هم باشی که طوری بجنگی که آسیبی نبینند! با روزها بیخوابی و خستگی و گرسنگی و سرما و احیانا بیماری هم... بعد باید طرح عملیاتی هم بریزی دشمنِ همه جوره مسلح را هم غافلگیر بکنی و شکست بدهی و حواست هم به کارت باشد و دست هم از پا خطا نکنی که اگر گیر افتادی، دموکرتات و کوموله، رحم ندارد، زنده زنده پوست می کندت... و آدمهایی که کماندو و نظامی حرفهای هم نیستند! دانشجو بوده؛ دانش آموز بوده، معلم بوده، خیاط بوده، کارگر و کشاورز بوده... یک عشق داشته و یک احساس مسئولیت نسبت به دین و انقلاب...همین. آنوقت بود که فهمیدم چرا همان بچه هایی که طعم جریمه ها و کلاغپر رفتنها و سینه خیز رفتنها و سیلیها از احمدمتوسلیان را چشیده اند؛ اینطور عاشقانه و مریدانه درباره ش حرف می زنند! آنوقت بود که این منطق احمدمتوسلیان حسابی به دلم نشست: «این بچه ها امانتهای مردمند دست من. پدرمادرهاشان هزارامید بهشان داشته ند؛ من حق ندارم شُل بگیرم، که فردا اینها نتوانند از خودشان محافظت کنند، اسیر دست ضدانقلاب بشوند و چه بلاها که...» فهمیدم نیروهای احمدمتوسلیان، "جدیت جنگ با ضدانقلاب توی این کوهها" را می دیدند که قدر جدی گرفتنهای فرمانده شان را می دانستند! و گرفتم: نسل ما، مدل فرماندهی مهربانانه ی همت و خرازی و بابایی و زین الدین و... را بیشتر میپسندد تا مدل احمدمتوسلیان را. چون هیچ کار جدی ای در برابر خودش نمی بیند! نسل ما درتمام زندگی اش فقط بازی کرده. 20، 30 سالمان شده، و تا حالا حتی یک کار جدی انجام نداده
2. آنچه باید می بود : نظام تربیتی با محوریت "مسئولیتپذیری" آنچه از احادیث برمی آید، و اصول علمی روانشناسی پوزیتیویستی هم افتخار داده و تأییدش می نمایند(!) آن است که یک خردسال داریم و یک کودک و یک نوجوان و یک جوان. برخورد والدین و مربی و جامعه با هریک از این رده های سنی بایست متفاوت باشد. بچه ی خردسال تا اوایل کودکی را باید "اشباع از محبت و توجه" کرد. به تعبیر دینی «7سال اول، بچه باید امیر باشد.» چون بطور طبیعی، بچه به اندازه ی نیازش می خورد و می خوابد و "حرص" ندارد. و تمام رشدهای فردی و اجتماعی بچه نیز در "بازی"هایش و نقشهایی که در بازیها بعهده می گیرد حاصل می شود؛ پس باید اجازه داد که هرچقدر خواست بخورد و بخوابد و بازی کند. حتی فراتر از این، بچه باید امیر بودن را تجربه کند؛ یعنی والدین باید با رفتار خود به او نشان بدهند که او از همه چیز برای آنها عزیزتر و مهمتر است! و آنها دغدغه ی راحتی او را دارند و نه راحتی خودشان را. آنچه که به این آدم در آینده و تا همیشه ی زندگی اش، احساس کرامت و عزت نفس و غنای درونی می دهد، همین "اشباع محبت" در خردسالی است. هفت سال دوم یا کودکی تا اوایل نوجوانی، قرار است بچه، "آموزش" ببیند؛ اصطلاح حدیث، "اسیر"یا به روایت دیگر "عبید" بوده. به این معنا که آن آزادیِ مطلقِ امیرگونه، باید رفته رفته "محدود" شود. بچه ای که در هفت سال اول، اعتمادش به به خانواده و اطرافیانش جلب شده و نسبت به خیرخواهی آنها خوشبین و مطمئن است و دارای اعتمادبنفس و عزت نفس کافی هم هست، حالا بایست در این سن با مقوله ی "حد و حدود" آشنا شود. بچه ی هفت تا چهارده سال باید یاد بگیرد که دنیا ملک شخصی خودش نیست! دیگرانی هستند که بایدحقوقشان را مد نظر داشت. مطلبی که بسیاری از ما بزرگسالان هم هنوز یاد نگرفته ایم! روی دیگر سکه ی احترام به حقوق دیگران، توان کنترل نفس است. من این وسیله را می خواهم و می توانم بردارم. اما نباید این کار را بکنم. چون مال من نیست. هفت سال سوم یا نوجوانی تا اوایل جوانی، این انسان دارای اعتماد بنفس، و دارای قدرت کنترل نفس، حالا باید وارد تجربه ی جدید و بزرگتر "مسئولیت" بشود. چهارده تا بیست و یک سال را در احادیث میگویند سن "وزیری"ِ فرزند. این بچه حالا باید مسئولیت به عهده بگیرد. البته با حمایت و کمک والدین. و نه به تنهایی رها شده! والدین باید امور مختلف خانواده را به فرزندان 4هارده تا بیست سال خانه محول وتفویض کنند. تا وجود و دغدغه های بچه، از "خودم" فراتر رود و سرنوشت امور دیگران(حداقل خانواده) نیز برای او همچون کارهای شخصی خودش، اهمیت یابد. این کودک را آماده می کند تا: انسان به بیست سال که رسید، مورد خطاب مستقیم پروردگار قرار می گیرد! که "یا ابناءالعشرین! قوموا و اجتهدوا!" حالا تو دیگر صرفا یک "فرزند" نیستی! تو حالا یک شخصیت مولد در جامعه ای. مشمول "کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته"ای. تو که اعتمادبنفس و کرامت نفس را با قدرت کنتل برنفس درآمیخته ای؛ و درد دیگران را داشتن را نیز تمرین کرده ای؛ حالا بیا و مسئولیت جامعه ی خود و مسئولیت بشر را بعهده بگیر و "قیام کن" و "بکوش". یک نیروی مولد باش! نیرویی باش که جامعه به وجود تو مفتخر باشد. و بار از دوش جامعه ات بردار . جامعه ات را پیش ببر!... همت باش! متوسلیان باش! باکری باش! زین الدین باش! باقری باش! "ابناءالعشرین" یعنی 20 الی 30 ساله ها! یعنی ، گلاب به رویتان، همین بنده و شما!!! کو عزت نفس ما؟ کو کنترل نفس ما؟ کنترل خشم و شهوت ما کو؟ مسئولیت پذیری ما کو؟! جمیعمان موجوداتی هستیم پشتگرم به مدارک معظمه و مکرمه ی لیسانس و فوق لیسانس و دکترا و لم داده ایم بر گرده ی جامعه و طلبکاریم که چرا دولت به حال اشتغال و ازدواج و مسکن ما فکری نمی کند؟! چرا فرش قرمز پهن نمیکنند که بنده نزول اجلال بفرمایم پشت یک میزی بنشینم و حقوق بگیرم؟! چرا ما اینطور شدیم؟!(بقول نویسدنه ای: ما چگونه ما شدیم؟!) 3. آنچه هست : نظام تربیتی با محوریت "حفظ آرامش و شادی به هر قیمتی"!
ما 20 الی 30 ساله های امروز، یعنی فی الواقع متولدین دهه 1360. دوران امارت و خردسالی ما، یکچیزی بوده بین سالهای 60و چند تا 70و چند! یعنی سالهای جنگ. و سالهای به اصلاح سازندگی. یا بگو سالهای آسمانی روبه خدا و مقاومت ملت دربرابر شدائد؛ و سالهای گشایش و نعمت و البته دنیازدگی و آغاز مسابقه ی اشرافیت! ... این دوگانگی البته که بر ملت ایران حسابی اثر خودش را گذاشته! برخیمان را عاشق دوران نخست و دلخسته از دوران اشرافیت کرده؛و برخیهامان را منزجر از تصویر سیاه جنگ و چسبیده به دنیای مدرنی که بعد جنگ حسابی به بعضیها چسبید! ما کودکان و خردسالهای آن دوره هم البته بی نصیب نماندیم از این دوگانگی و از این تغییر رویکرد پدرمادرهامان! (این شد که خیلیها مثل بنده میانه حال شدیم! حماسه ای از آن پریروز در سرشان ماند و تنشان به این راحتطلبی عادت کرد!) اما نوعا بخواهیم ببنیم: یک بچه ی متولد دهه ی شصت، دوران امیر بودنش احتمالا در کنار دو سه خواهر وبرادر همسن خودش گذشته. (البته که امارت به معنای تک فرزندی یا اختلاف سن زیاد میان فرزندان نیست. اما توان بالایی از والدین نیاز هست که همزمان 2،3تا امیر در خانه داشته باشند!)و آنهم در میان فشار روحی والدین:کشته شدن دوست و آشنا، جیره بودن مایحتاج منزل، و... و البته برای خیلی ها هم این زمان، زمان شکفتگی روحی ومعنوی بوده که قطعا اثر مثبتش را بر فرزندان داشته (فی المثل مادر بنده!) و یک بچه ی متولد دهه ی 60 احتمالا اوایل دوران "حدشناسی"ش مصادف شده با پایان جنگ! و 8سال سازندگی و مسابقه ی اشرافیت! و ترویج ناگهانیِ اصول «من باید بخورم! من باید ببرم! من باید داشته باشم!» و بدیهیست که کودک نیز از این فضای والدین و اطرافیان نیز بی نصیب نخواهد ماند! در همین دوران، برنامه های صداوسیما و از جمله برنامههای کودک نیز شروع به تغییر میکند! از هاج زنبور عسل و اچ و مچ و ...به سمت مهاجران! و بعدتر هم به سمت فوتبالیستهاو... . (انتقال از فضای مبارزه و سختی برای یک هدف مقدس ضروری؛ به سمت مبارزه برای اهداف غیرضروری و نسبتا فانتزی! در بستر یک آرامش و رفاه نسبی) در همین فضای رفاه زده ی دور شده از مبارزه است که کم کم قاب دور عکسهای امام و رهبر درشتتر و چشمگیرتر میشود: شعارزدگی! ارزشها هستند، اما ریاکارانه و خشک و رسمی و "مقام معظم"ی! و درعمل بی توجهی مطلق به همان ارزشها. (ای کاش لااقل این قسمتش را بچه، ندیده باشد!) با این سابقه، البته هنوز چندان بوی "بدتربیتی" به مشام نمی رسد، تا سال76 و رو آمدن تمام گندهای تربیتی ای که در سالهای قبل به جامعه ی دینی زده شده بود! بحثم سیاسی نیست. حتی سراغ بی بند و باری به معنای رایج هم نمی خواهم بروم. حرفم بر سر تربیت نسل ماست: از اینجا به بعد، رویه ی تربیتی شد «بیایید جوانان را باور کنیم.» ما حالا چند سالمان است؟ 6 الی 16 سال. تا سال 84 می رسیم به 14 الی 24 سال. و با توجه به اینکه این رویه چنان جاافتاد که هنوز هم کسی نتوانسته تغییرش دهد، می توان گفت دوران "حدشناسی"ِ بعضیهامان و دوران "مسئولیتشناسی"ِ همه مان در این سالها گذشته. می خواهم یک مقدار دقیقتر به این شعار که سرخط تمامی برنامه های تربیتی دوران نوجوانی ما شد، دقت کنم: ف اولی که این شعار، با صدای بلند می گوید این است که "ایها الجوانان! تا کنون کسی شماها را آنطور که هستید نشناخته و باور نکرده است!" خب؛ حالا باید دید چطور هستیم که نشناخته و باورمان نکرده اند؟! منِ جوان، با القاء این حرف، تماما چشم و گوش میشوم تا گوینده برایم بگوید که تو کیستی و چیستی و چگونه باید باورت کرد؟! ... و گوینده هم البته گفت! با تمام آنچه که در اختیار داشت! تو!(بچه ی 6 الی 24سال!) اولا موجودی هستی آزاد! آزادی اولین مشخصه ی توست. آزاد برای چه؟! آزادی هرچه دلت خواست، بپوشی! هرطور دلت خواست حرف بزنی! هرچه دلت خواست ببینی و بشنوی و بگویی... و هرطور دلت خواست "تفریح"کنی. ثانیا! تمام خدمت ما به تو آن است که تمام امکانات را جهت تفریح و تفرج تو فراهم آوریم! تا جایی که داد آقای پزشکیان وزیر بهداشت درآید که شما را به خدا دیگر قلیان، نه! (یعنی اخلاق و شرع و "حدشناسی" را بیخیال، دست کم به سلامت بدن بچه های مردم رحم کنید!) اینجا نمی خواهم بگویم هویت تاریخی کجا رفت و حجاب چطور شد و شبهات فکری چطور شد و احترام به بزرگتر کجا رفت و الگوها چطور تغییر کرد و... اینها همه شد. و محصول دولت به اصطلاح اصلاحات به تنهایی هم نبود، حاصل سیاستهای پیشین بود که آنطور بروز یافت. اما اینجا فقط بحثم این است: تفریح جوان" جای "مسئولیتپذیری جوان" نشست! و خیلی زود، این تغییر نگاه، از دولت و دامنه های دولت، به صداوسیمای همیشه منفعل هم رسید! فیلمها و سریال های لوس و آبکی و یکی عاشق یکی دیگه شده و چند تا خواهر برادر سر ارث بابا دعوا دارند و... . در اعیاد مبعث و غدیر و 22بهمن و موقع انتخابات و راهپیمایی و هفته دفاع مقدس و سوم خرداد و ... جناب احمدرضای عابدزاده و علی دایی و مهدی مهدوی کیا و علی انصاریان و فرهادمجیدی و محمدرضاعیوضی و خیلیهای دیگر از فوتبالیست و بازیگر و خواننده، باید می آمدند و بی سوادیهایشان را تحویل ملت می دادند و گوشه هایی از زندگی بی خاصیت و پوچ خصوصیشان را پیش مردم پرده برداری می کردند تا منِ نوجوان یا جوان بیش از پیش دل در گروی حضرات داده و به عشق اینها و به سفارش اینها بفهمم که بله، امام علی آدم مهمی بوده! یا یک چیزهایی به نام رزمنده وجود داشتند که مثل تیم ملی فوتبال افتخارهایی هم آفریدند. یک توصیف تمیزی دارد آقای امیرخانیف در کتاب ارمیا، از صحنه ای که جنگ تمام شده و ارمیا از جبهه به دانشگاه بازگشته و حالا در تیم فوتبال دانشکده ش بازی می کند و هیجان و حماسه های نهفته در فعلهای "دفاع کن!" "بزن!" و... که می بینی چطور «عرصه ی مبارزه ی واقعی را وانهادیم و مبارزه های بازی بازی شد واقعیت زندگی مان!». (چون الان کتاب دم دستم نیست، نقل نمی کنم!) قرار شد جوان را باور کنند. تا تفریح کند. تا بخورد و بخوابد و درس بخواند و تفریح کند و شهوت براند و رفاه بطلبد و بطلبد و بطلبد و طلبکار باشد و توقع داشته باشد و ... همین! یک روزگاری در همین سرزمین ،در کتاب تعلیمات اجتماعی زمان مدرسه می خواندیم، که می گفتند بچه 15 ساله باید کمک خانواده باشد!(و همین اصل موجب رجحان پسر بر دختر توسط والدین میشد! چون دخترتا آنموقع شوهر کرده و نیروی کار مفید برای مردم بود!) در روزگار ما –دختر و پسر فرق ندارد!- حداقل تا 18سالگی دانش آموز و کنکوری هستی و کودکی و باید خدمتت کنند تا درس بخوانی. بعد تا 22سالگی داری لیسانس می گیری و هرچند شاخ و شانه ای برای جامعه و احیانا مسئولین هم می کشی که آی من مطالبه می کنم و من زبان آتشین مردمم و... اما باز هم نیک که بنگری می بینی هنوز همان کودکی که پدر و مادر دار و ندارشان را به پایت می ریزند تا بخوری و بخوابی و درس بخوانی و ادعا کنی...بعد تا 24،5 سالگی داری فوق لیسانس می گیری و مثلا پژوهشگر(!) و یکی از سلولهای خاکستری مغز متفکر جامعه(!) شده ای و جامعه دارد به تو افتخار می کند و...اما باز هم نیک که بنگری می بینی هنوز دست تو است و جیب پدر و مادر! و در خواندن تو است و خدمترسانی پدر و مادر! تفاوتش آن است که سی سال پیش، مادر بنده در نوزده سالگی آنقدر "احساس مسئولیت" دارد که لیسانس دانشگاه تهرانش را رها کند و بیاید در شهرخودشان "مربی پرورشی" دبیرستانها شود. اوایل بی مزد ! بعدتر هم مزد را دو دستی تقدیم پدر و مادرش می کرده یا خرجِ تجهیز کتابخانه های همان مدرسه ها!!! و امروز بنده ی نوعی بیست و پنج سالم است و لم داده ام گوشه ی خانه که چرا هیچکس تخصصهای والای مرا قدر نمی داند و از من دعوت نمی کند تا از دانش بی نظیرم مستفیض شوند؟! و نتیجه می گیرم که اصلا اینها قدر مرا نمی دانند و باید بروم دکترا را هم بگیرم! و باطن قصه آن است که من نوعی به هیچ دردی بجز درس خواندن نمی خورم! بماند که خود درس خواندن به چه درد جامعه می خورد؟! خوردن و خوابیدن و بازی کردن و توقع داشتن خوب بود؛ برای بچه ی زیر هفت سال! اما چرخ چرخید و سیاستها آمدند و رفتند و ما بیست سی سال است که فقط داریم می خوریم و می خوابیم و بازی می کنیم و توقع داریم!...ما بیست سی سال است که زیر هفت سال مانده ایم! زیر هفت سال نگه مان داشته اند! همه ی تقصیر را به گردن دولت به اصطلاح اصلاحات نیندازم؛ سنگ بنایی بود که آنها گذاشتند و دیگران خوب بالا بردندش! صدا و سیما امروز در "لوس کردن" مردم و "بچه ی زیر هفت سال نگاه داشتن"ِ مردم، گوی سبقت را از همه ربوده! بارها و بارها مسئولان صداوسیمای جمهوری اسلامی (!) با افتخار اعلام کرده اند که مأموریت اصلی خود را سرگرم کردن مردم می دانند!!!! نسبت حجم برنامه ها هم همین را می گوید: سریال ها و طنزها و مسابقه های بی محتوا و صرفا هیجانی و فوتبال و موسیقی و ... کجا؟ مستند و تحلیل و خبر کجا؟! روز 22 بهمن در خیابان رودکی، نزدیک خیابان آزادی، دیدیم صدای دانگ و دونگِ موسیقی ای از آن گونه که اگر از خانه ای برآید، پلیس 110 می آید و ساکتش می کند!، از گوشه ای از خیابان بلند است! و ملت زنان چنان رو گرفته که فقط نوک بینیشان از چادر بیرون است، مشتاقانه پای غرفه ایستاده اند! رفتیم تذکری بدهیم و چندان پاس داده شدیم تا فهمیدیم بله! اینجا برنامه ی فلان شبکه ی رادیو است و این مجری چاق نیمه مست در حال قر دادن می خواهد برای مردم سراسر کشور، از انقلاب اسلامی بگوید!!! به خانمهای چادری کذا گفتم شما اعتراضی ندارید، با تعجب نگاهم کردند : "جشنه دیگه!"... سرم سوت میکشید... مردم 22بهمن 57 را با "الله الله الله، الله اکبر الله اکبر... ایران ایران ایران رگبار مسلسلها..." جشن گرفتند! با "برخیزید ای شهیدان راه خدا" از امامشان استقبال کردند و جشن گرفتند!!! امروز فقط "جشن"ش را برای ما باقی گذاشته ند؛ بادکنک بخر و ماکت امام بگذار سر خیابانها و سرو صورت بچه ها را شکل حیوان کن و موسیقی از هرنوع و جشنواره ی مترسکهای مثلا اوباما و بوش و قر و فر و بازی "خب جشن است دیگر!" مهم نیست جشن برای کدام اتفاق خوب؟! فقط جشن! این رویکرد را در تمامی برنامه های سیما می بینیم (صدا، یعنی رادیو هم صددرجه بدتر!) اصل بر آن است که مردم "شاد و آرام" باشند. برای همین هم هست که به جای تصاویر اصلی فتح خرمشهر سال 57، باید آقای یوزارسیف را از سریال در چشم باد بیاورند و بچپانند در کلیپها! برای همین است که وقتی می خواهند از خون دادنِ مردمِ بحرین، به پای آرمانهاشان بگویند، حتما باید مجری را به اسم کوچک صدا کنند و لحن قصه گویی و زبان گفتاری و بلافاصله هم پشتِ آمار کشتگان حکایتِ "یک اردک که عاشق یک تراکتور شد" را با آب و تاب بگویند؛ تا مبادا دلی از مردم بلرزد یا اشکی در همدردی ای بچکد یا سوالی گوشه ی ذهنی ایجاد شود که "چرا؟ " حتما باید بلافاصله بعد از سرود بی آلایش و از دل برآمده ی «مادر برام قصه بگو! قصه ی بابا رو بگو...» که تاریخ بی پرده ی این ملت است، باید پیام بازرگانی پخش شود و تبلیغات سینمای خانگی سامسونگ یا سپرده ی طلای بانک صادرات بیاید و به مردم یادآوری کند که حالا بابای این بچه و امام حسینش بی خیال، شما دنیای خودتونو بچسبید و بفکر باشید چطور سرمایه تون دوبرابر شه؟! وقتی اصالت با حفظ شادی و آرامش مردم است، باید قبل و بعد از 1دقیقه اخبار کشتار یمن و بحرین و حرف حساب قیام مردم، 10،20دقیقه از وضعیت بازار شب عید و ترافیک جاده ها گفت... بچه که بودیم یک جوک بی مزه ای بود که یک سوسولی آمد و عَلَم و کتل محرم را دید و پرسید و طرف برایش یک دهن روضه ی جانسوز خواند و یارو خیلی خیلی تحت تأثیر قرار گرفت و گفت «وای وای!جنایت کردن مستر حسین رو کشتن!» در مقام جوک البته بی مزه ست. اما در وصف حال صداوسیمای محترم ما کاملا گویاست! شخصیتهای مثبت سریالهای تلوزیون، درست مثل مستر حسین" چنان شعاری و ملغمه و غیرواقعی اند که داد می زند جناب نویسنده و کارگردان توی تمام زندگی اش نه یک رزمنده ی واقعی دیده نه یک دانشجوی بسیجی نه حتی یک پیرزن دست به خیر واقعی! یک زن جوان چادری ترگل ورگل که کلاه ایمنی سرش گذاشته و پای ساختمان ایستاده و بهش می گویند خانم مهندس! این شد زن ایده آل اسلامی!!! نه خبری از درد ملت، نه از اصلات خانواده، نه از چالشهای واقعی ای که در برابر زن مسلمان عاقل هست نه... وقتی اصالت شد "حفظ شادی و آرامش" اگر یک کسی هم بخواهد چهارتا شخصیت مثبت واقعی نشان بدهد، یک پدر خوب، یک سیاستمدار خوب، غیر شعاری، باید حتما بریزدش در قالب طنز! سریالهای پایتخت و چک برگشتی که شخصیتهای واقعی مثبت اگر الگو نمی شوند، حداقل "به چشم مردم بخورند"! وقتی اصالت شد "حفظ شادی و آرامش" مردم، سلیقه ی مردم هم کم کم شکل می گیرد، آنوقت است که سریال مختارنامه جزء ده سریال محبوب مردم نمی شود! چرا؟ چون «جدی» است! چون تاریخ واقعی است! چون اضافات فانتزی اش کم است! چون منطق اجتماعی مردم را، بدون افزودنیها و زرق و برقهای شادکننده ی مسترحسینی، نمایش می دهد. بعد مردمی که عادت کرده اند به مانکنهای بزک کرده ای که خرامان خرامان قدم میزنند و حرفهای پیش پاافتاده ی فلسفی نما را با حداکثر احساس بیان می کنند، مختارنامه را فیلم خشن و سیاسی و بد میدانند!
همه دست به دست هم داده اند که حرفهای مهم را، «شهادت» را، «ایثار» را، «عرق ملی» را ، «ماهواره امید» را «شهدای هسته ای» را... ...توی «بازی» به ما نشان بدهند! اما بعضی حرفها را نمی شود توی هیچ بازی ای چپانید! بعضی حرفها را مثل «احساس مسئولیت» و «وظیفه» و «غیرت دینی» را نمی شود در قالب طنز و هرهرکرکر و عاشقانه های فانتزی و سریالهای سرگرم کننده چپانید... چون بعضی حرفها «تماشا کردنی» نیست. «تمرین کردنی» است. ما هیچوقت کار جدی نکرده ایم. ما اصلا کار جدی ندیده ایم. ما فقط بازی دیده ایم! ما زیر هفت سال مانده ایم! ما زیر هفت سال نگه داشته شده ایم! شاعر چه ظریف گفت: ما منتظر تو نیستیم آقا جان! تنها همه انتظار داریم از تو! مطلب مرتبط: آیا حاضرید از فرزندتان برای سکونت در اتاقش اجاره بگیرید؟ (در مقایسه ی این نوع تربیت ما با تربیت آمریکایی!)
پی نوشت: زن همسایه که پدرشوهرش هم صاحبخانه مان بود روز آخری آمده بود تعاملات دوستانه برقرار کند. از نمونه های رایج محجوب سوسول! ... بنده ی خدا دید فضا دانشجویی ست، شروع کرد دردل کردن و اندوه تمام می گفت: «خانواده شوهرم خیلی منو تحقیر میکنن. چون هم همه شون فوق لیسانس به بالا دارن، هم همه شون لاغرند!!!...»اینها که گفتم وصف احوال ما نسل سومیها بود، بطور عمومی، اگر بخواهیم وارد دنیای خصوصیتر دخترهای نسل سوم بشویم، و ارزشها و دغدغه ها و الگوها و نحوه ی گذران عمرشان...مثنوی هفتادمن کاغذ میشود!
برچسبها: نسل سوم, انقلاب, صداوسیما, بیکاری و بیکارگی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:26 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ازیکی از برنامه های لوس شبکه دو آمده بودند ولایت ما...و از رؤسا دستور رسید که بروید بعنوان خانواده ی شهید موفق بصحبتید و از ما انکار و از روسا اصرار که رسالت دارید و حرف شهید زنده بشود و این شعارها... و خام شدیم و مادر صد و یک جور کار مدرسه را رها کرد و ما خواهرزاده ها را که مادرشان سپرده بود؛ و از ساعت 10 صبح درمحل حاضر شدیم و دقیقا تا ساعت12 ماندیم! (با هزار تا کار روی زمین مانده!) که حضرات بساط دولچه و حصیر و نمد و آش ماست و ... شان را ردیف کنند و طناب و طنابکشی و از کارگردان و مجری لوس پرسیدیم که قصه چیست؟ کی هستید؟ برنامه تان؟ هدفتان؟ کارتان؟ سوالتان؟چرا شهر ما؟ چرا...؟ بی هیچ توضیحی گفت نگران نباشید! ما برای "تکریم شهدا" خواستیم که شما هم... اما نفهمیدکه ما نگران گذران 2ساعت وقت زبان بسته بودیم! خلاصه با مادر سعی کردیم گفتنیها را از زندگی، مرور کنیم...آنگونه که به کار بیننده بیاید و به سفر این همه دم و دستگاه بیرزد! یعنی حرفی که جای دیگر شاید کمتر پیدا کنند و... ولی بعد از اینهمه در حد دو دقیقه معرفی و یکی دو جمله از ما و ده بیست جمله هم از مجری لوس و خداحافظ!... درحالی که چنین وانمود شد که خانواده ی موفق(!) آنقدر بیکارو علافند که سرظهر بیایند پارک و بنشینند به تماشای طنابکشی یک عده علافترین های شهر! باقی برنامه هم البته به تقلید لهجه ی کازرونی توسط مجری دلقک برنامه و همان آش ماست و غذای سنتی و پاتیل و دولچه وکاسه و کوزه و ... گذشت؛ به قول مامان : گویی خانواده ی شهید هم یکی از همین "اشیاء" !!! گویند انگلیسیها وقتی آفریقا را کشف کردند و برای "خوردن" آن لشکر کشیدند؛ یک قبیله ی آفریقایی را قتل عام کردند و تنها بازمانده اش را بردند "باغ وحش"!!! به عنوان "گونه ی در حال انقراض" به نمایش گذاردند... حالا حکایت برخورد صداوسیما با "شهرستان ها" هم از همین گونه است! می آیند "تماشا! می آیند مردم را نشان بدهند و مسخره کنند و بخندند! ... خانم متشخص مردم را بنشان به غذا پختن توی پارک، جلوی دوربین،بعدهم به اسم کوچک صداش بزن و سوالهای خصوصی ای که در شأن نیست بپرس و بخند و ...زر زیادی بزن...و همه ی کازرون را خلاصه کن در غذا و لهجه و اسم محلات و کاسه و بشقاب... شهری با این سابقه ی مبارزاتی و فرهنگی... اقلا "علامه دوانی"ش که معاصر بود! می شناختید.... بچه هاش که کارشناس صداسیمای خودتانند... مجری برنامه چنان از این گلیم به آن گلیم می رفت و با مردم صحبت که نه... "مردم را نشان می داد"؛ که انگار بین قفس زرافه و میمون و شیر و گوزن قدم می زند و نشان می دهد... تف به این رسانه ی مثلا ملی که پول مردم را خرج توهین به مردم میکند... تف به اینهمه وقت و آنتن که خرج نافهمیهای این مجری های دلقک...
بعدتر از خاله شنیدم که خانمهای مسجد گفته ند این خواهر زاده ت که گفت "کار فراوان است" چی سراغ داشته؟! تنهاخوری نکنید و ما را هم خبر کنید! من 4تا بچه ی دیپلم و لیسانس بیکار دارم... کلی بهمغزم فشار آوردم که منظور خانم محترم چه بوده؟! دیدم بله... بنده در چندثانیه وقتی که بالمنِّ و الأذا بهم دادند، فقط فرصت کردم که بگویم «موفقیت به مدرک تحصیلی نیست. موفق کسی است که بتواند و توفیق یابد که انقلاب اسلامی را گامی جلوتر ببرد. موفقیت به آن است که باری از دوش مردم و جامعه برداری و این انقلاب و این جامعه آنقدر کار روی زمین مانده دارد که حالا حالاها بدهکارش باشیم... » و حضرات اینطور برداشت فرموده اند که... به خاله عرض کردم:بفرمایید بله کار سراغ دارد! فراوان هم سراغ دارد! منتها "کار! و نه شغل!" ...یعنی کار بی مزد! با انواع سنگ اندازیها ... بی تشویق... برای انجام این کارها که بنده عرض کردم "فراوانند" باید از جیب خرج کنی. تازه فحش هم بخوری. متهم هم بشوی... در عوضش، اگر صبور بودی و غر نزدی و عُجبَت نگرفت، تازه "شاید" رضای خدا جلب شود و اجرت را از او گرفتی!!!...4تا بچه ی بیکارتان مشتری این کارها هستند؟! بسم الله!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:53 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله گفتند رکورد دارد! پرهزینه ترین فیلم در تاریخ فیلمسازی جهان! گفتند نبینی از دستت رفته! گفتند چیزی فراتر از لاست و بیست و چهار و امثالهم(که بحمدالله برای دیدن هیچکدوم وقت صرف نکردم!) گفتند گفتند طراحی صحنه و مناظرش بی نقص، گفتند دیالوگهاش عمیق و حکیمانه، گفتند داستانش پرماجرا و جذاب و مملو از نکات، گفتند Game of Thrones دروغ نگفتند البته! گویا یک سالی هست که همین فصل ده قسمتیش تا حالا در آمده و گویا قرار است تا اردیبهشت امثال فصل بعدیش... دروغ نگفته بودند البته، اما من چندان هم از اینکه شبی تا صبح نشستیم و براش وقت گذاشتیم خرسند نبودیم! به عللی که خواهم گفت. لذا بر خود وظیفه دیدیم که لااقل "نقدک"ی درموردش بنویسیم که زیاد هم اتلاف عمر نبوده باشد! یکم: داستان مانند بسیاری فیلمها یا کارتونهای مهم، تلاش شده که درقالب منطقه ای محدود، و شخصیتهای محدود، صحنه ی "جهان" به تصویر کشیده شود! اغلب این هدف، با مواجه شدنِ "انسان" با خطراتی از جنس "غیر انسان" محقق می شود، در این چنین مواجهه ای، بیننده ناخودآگاه خود وتمامی انسانها را ، فارغ از هر فرهنگ و منطقه و عقیده و موقعیت و...، با انسانهای فیلم، دربرابر خطر مذکور سهیم و همراه میابد. گاهی صراحتا حرف از خطری است که "نوع انسان" را تهدید می کند، مثل فیلمهای دربرابر دشمنان فضایی و... گاهی هم نه، فیلم دیدگاه جهانی خود را تصریح نمی کند. گاهی دشمن، یک موجود خیالی مثل گودزیلا یا آدم فضایی است، گاهی یک خطر طبیعی مثل بیماری یا زلزله یا... و گاهی هم خیلی صریحتر: انسانهای به دور از تمدن! سریال گیم آف تراونس، یا بازی تخت و تاج یا بازی سلطنت یا هرچی ترجمه کنید! نگاه جهانی خود را کاملا تصریح میکند:تیتراژ ابتدای داستان یک نقشه ی جهاننما است که برج و بارو و چرخ دنده ها و صنایع و خلاصه تمدنها از هر نقطه اش سربرمی آورند! البته نقشه، مطابق با هیچ جای نقشه ی واقعی جهان نیست و فضای فیلم هم با هیچ دوره ای از تاریخ مطابقت ندارد؛ شکل لباسها و ابزارها به قرون وسطی شبیه است و سیستم چندخدایی به روم باستان ... و همین لازمانی و لامکانی بیشتر فضای داستان را "استعاره ای از کل جهان" می سازد! قصه از هفت منطقه ی متمدن است با هفت حاکمیت تقریبا مستقل لردها؛ که یک تحت حکومت یک پادشاه باهم متحدند. تا اینجایی که قصه درجریان است، دو تا از از مناطق هفتگانه به رهبری لردهاشان، علیه "شاه دیوانه" شورش کرده اند و کشته ها داده اند ( البته بیشتر از بزرگان یکی از این دو خاندان یعنی خانواده ی "استارک"ها که حاکم شمالند و ظاهرا نقش "مثبت" قصه اند!) و نهایتا شاه دیوانه به دست یک خانواده ی سوم! (یعنی "لنیستر"ها که بعدتر معرفی خواهند شد) کشته شده و سلطنت به خانواده ی دوم می رسد! "ظاهرا" به پاس قتل شاه دیوانه، طی یک ازدواج صرفا سیاسی، ملکه از لنیسترها انتخاب شده و لنیسترها مقام دوم حکومت میشوند! فرزندان شاه دیوانه به "خارج از قلمرو هفت پادشاهی" تبعید می شوند. قصه از آنجا آغاز شده که مشاور اعظم شاه، به طرز مشکوکی مرده است و شاه، از لرد استارک برای جایگزین او شدن، دعوت می کند! این فصل ده قسمتی، با مرگ شاه عیاش، و اعدام لرد استارک و شورش انتقام جویانه ی خانواده ش، به پایان می رسد! خانواده ی استارکها و خانواده ی "لرد، جان آرین" مشاور قبلی شاه، نیز با استارکها متحد میشود، از طرف دیگر، میان برادر شاه، و لنیسترها(به حمایت از پسر شاه) نیز برسر ولایتعهدی دعواست. و از طرف سوم، دخترِ شاه دیوانه ی مقتول هم باتکیه بر قدرت ماوراءطبیعی و حمایت "وحشیهای خارج از قلمرو هفت پادشاهی"، نیز برای پس گرفتن تاج و تخت پدر باز میگردد! در حاشیه ی داستان، و فارغ از کشمکشهای داخلی بر سر قدرت، "خطر اصلی" در راه است! "زمستان"! خطری که فقط پیرها آن را جدی می گیرند و نگهبانهای شمال. بقیه ی مردم و مقامات، به خاطر اینکه در "تابستان طولانی" متولد شده و زیسته اند، چیزی از "زمستان" و آدمخوارهایی به نام "وایت واکر"ها که با زمستان می آیند، نمی دانند و آنرا چیزی درحد افسانه های غیر واقعی مضحک می دانند! پیرها،در حاشیه ی فیلم (شاید تنها در یکی، دو، سه سکانس!) از زمستانی خاطره میگویند که «مادرها بچه هاشان را میکشتند تا شاهد مرگ تدریجیشان از سرما و گرسنگی نباشند!...همه یخ می زدند و توان حرکت نداشتند و تنها وایت واکرها در شهر راه می رفتند و مردم را می خوردند و...» زمستان، از سمت "شمال" می آید. و مردم شمال و استارکها بیشتر حالت "محافظین مردم" را دارند! و بیشتر متوجه خطر هستند؛ اما باز هم نه کاملا، در وضعیتی تردیدگونه و نه مثل سایرین،مسخره کردن! منتها الیه شمالیِ این منطقهِ شمال، یک قلعه ی "ظاهرا نظامی"ست، که به نام "دیوار" معروفه؛ درواقع دیوارِ شمالیِ تمدنِ بشریست! انطرف دیوار، وحشیها هستند (نه اون وحشیهایی که قبلا ذکر شد!) و وایت واکرهای آدمخوار و هوای سوپر سرد! دیوار، ظاهرا برای حفاظتِ تمدن بشری(هفت پادشاهی) دربرابر خطر اصلیست؛ ولی درواقع، چون کسی به این خطر اعتقاد واقعی ندارد، دیوار، عملا محلیست برای نگهداریِ «آدم های از همه جا مانده و رانده!» زندانی ها و خلافکارها و مطرودها و ناقصها و حرامزاده ها و... از سراسر سرزمین متمدن جمع آوری شده و به دیوار فرستاده میشوند؛ با تمجیدهایی که چون همه می دانند الکیست، بیشتر به فحش شبیه است! خلاصه، در حاشیه ی داستانِ کشمکشهای سیاسی و خانوادگی، و معماها و جزئیات دیگر، خیلی آرام و بی صدا و بی جنجال، گه گاه سرکی به "دیوار" و اهالیش زده میشه؛ بی هیچ جذابیتی! فضایی تاریک و بی هویت و بریده از هرچه امید به زندگی؛ مجموعه ای از موجوداتی که وجه اشتراکشان "مطرود بودن" است. اسمشان سرباز و نظامی و محافظ است، اما در عمل فقط روز به شب می رسانند و شب به روز. صحنه ی ابتدایی فیلم، مواجههی سه سرباز دیوار با وایت واکرهاست؛ و بعد با اعدام "قانونی"ِ سرباز جان به در برده، به دست لرد استارک(همان شخصیت مثبت و اخلاقی قصه!)، فضای فیلم بالکل دگرگون میشود و از برف و سرما و خون و خشونتِ سه چهار دقیقه ی اول، به وارد فضاهای سیاسی و خانوادگی و رنگارنگ می شود! دوم: شخصیتهای داستان خانواده ی استارکها: "ند استارک"- یا همان لرد استارک، فرمانروای سرزمینِ شمالی، شخصیتی حر منش، که در سیاست به صداقت و صراحت و شرافت مقید است، ، از "جاسوس" استفاده نمی کند و به وجود جاسوسهای بقیه هم در اطرافش اعتنا ندارد! با کشتنِ نوزاد، از ترس اینکه روزی بزرگ شود و خطرناک، اجتناب می کند، اهل عیاشی نیست و مشروب نمیخورد (تنها مرد قصه ست که چنین نمی کند!) در عوض پدری محکم و مهربان برای خانواده ش است و ظاهرا مردمش هم به او علاقه مندند. تنها رجل سیاسی ست که "حرص قدرت" ندارد و . نهایتا همین حقیقتجویی و شجاعت و شرافت و تمام فضایل اخلاقی ش، او را به کشتن می دهد! البته همین ایشان، دارای یک فرزند نامشروع است که با بقیه ی خانواده ش زندگی می کند، البته با تحقیر! و نهایتا بواسطه ی همین تحقیر، داوطلبانه به دیوار می رود . او و عمویش(که هنوز شخصیتی مجهول دارد) تنها "آدم حسابی"ِ دیوارند، او سعی در ساماندهی و حتی رسیدگی روحی روانی به بچه های دیوار است. احتمالا این شخصیت، در ادامه قهرمان و منجیِ همگان از وایت واکرها باشد! دیگر شخصیتهای مهم خانواده ی استارک، کوچکترین پسر است که چون در بازی کودکانه اش، شاهد خیانت لنیسترها شد، فلج شد!(در سانحه ای ظاهرا طبیعی!) و بعد هم اقدام ناموفق به قتلش و... این شخصیت ساکت که موضوع حرفهای بسیاری در داستان است، احتمالا در ادامه ی سریال نقش مهمی داشته باشد. دیگر، مادرِ خانواده ی استارکهاست، که از سر احساسات مادرانه و هوش و کنجکاوی کارآگاهانه، درگیری استارکها و لنیسترها، را آغاز می کند، تا بعد که خبر قتل "ند استارک" در پایتخت، به شمال رسیده و جنگ، جنگ می شود! ند استارک، دختر کوچکی دارد که احتمالا شخصیت فمنیست سریال در ادامه خواهد بود! از آن نمونه ها که از تمام تشریفات زنان گریزان است و اهل تیروکمان و شمشیر و... او و پدرش و همان برادر نامشروع، تنها موجوداتی اند که به "مردم عامی" توجه می کنند، البته درحد دو سه سکانس فقط! دختر بزرگتر استارکها هم یک دختر به تمام معناست! که طی ازدواجی سیاسی، برای پابند شدنِ پدرش به پایتخت، با ولیعهد ، وارد بازی میشود و بعد از اعدام پدر و فرار مخفیانه ی خواهر کوچکتر، کماکان در پایتخت و کنار لنیسترها مانده. نماد استارکها "گرگ" است و شعار خانوادگیشان«زمستان می آید». خانواده ی لنیسترها: پدری که بیشتر اسمش هست تا خودش، اسمی که با "پول" گره خورده، شاه به اندازه ی نصف مملکت به او مقروض است! و لذا باید در همه ی امور منافع او را درنظر داشته باشد! دیگر اعضای خانواده، دختریست که ملکه است، و پسری که قاتل شاه دیوانه بود، و جنگجویی قهار است، و –با عرض پوزش- پدر اصلیِ بچه های ملکه. (درواقع رازی که دانستنِ آن سرِ ند استارک و پسر کوچکش و مشاور قبل از ند استارک را به باد داد، همین بود!) و پسر دیگری که "کوتوله" است، یعنی ناقص است و بارها در طول فیلم تاکید میکند که بخاطر این نقصش، مایه ی ننگ پدرش بوده و به همین جهت عقده ای شده! و البته تنها شخصیت کتابخوان داستان هم او ست! و شاید پرحرفترین شخصیت! خلاصه به تعبیر خودش: مغز او معادلِ شمشیرِ برادرش است. لنیسترها مشخصاتی دارند که وقتی بخواهیم فیلم را استعاره ای از وضع موجود جهان بدانیم، قابل تأمل می شوند: -پول! قطب اقتصادیِ تمدن مورد بحث، لنیسترها هستند؛ ثروتی که هم قدرت سیاسی را به آنها بخشیده و هم مایه ی نجات از تمامی مخمصه هاست. -تمامیتخواهی و نژادپرستی! البته تقریبا تمام فرمانروایان داستان، به صورتی داروینیستی(!) دغدغه ی "بقای نژاد خود" را دارند! اما نژادپرستیِ لنیسترها در آنچه که میان ملکه و برادرش میگذرد و اصرار این دو بر آنکه کسی بجز خودشان ارزش زنده ماندن ندارد، مشهودتر و موکدتر است. -بازیگردانِ پشت صحنه بودن! ظاهر امر حکومت به دست شاه است، اما عملا -تیزهوشی! که بطور خاص مشخصه ی کوتوله است، اما به نفع کل لنیسترها! این خصایل، بعلاوه ی نماد لنیسترها که "شیر" است، و بعلاوه ی رنگ موی بلوند، ذهن را به سمتِ "بریتانیا"...! و نکته ی قابل توجه آن است که لنیسترهای داستان، "شیطنت" دارند، اما "خطراصلی نیستند"! سیاسیون!: دو سه کاراکتر از هیئت مشورتی ِ شاه، دارای شخصیتهای مرموز، که همه جا جاسوس دارند، از هرچه می گذرد مطلعند، ظاهرا از تمام رازی که دانستنش برای دو مشاور اعظم، که شیوه های شرافتمندانه داشتند، به قیمت جان تمام شد، باخبرند، اما قصدی بر اقدامی یا افشایی ندارند. یکیشان به استارک خیانت کرده و باعث قتل او می شود. اینها هنوز نقش چندان مهمی ندارند، هریک رمز و رازهای زندگی گذشته و نقشه های آینده خود را دارند که هنوز پرداخته نشده؛ حضورشان فعلا فقط فضای سیاسی پایتخت را بهتر تصویر می کند، و یکی از پیامهای مهم فیلم را ابلاغ می دارد : ** «پیروزی سیاست کثیف. و شکستِ سیاست سالم!» ند استارک، نهایتا غریبانه و مظلومانه و درحالی که حق با اوست اما نمیتواند اثبات کند، و درحالی که این "حق" هم مسئله و منفعت شخصی خودش نیست! بلکه "صلاح مملکت"است! اعدام میشود و به تعبیری، یک نمیچه عاشورا راه می افتد! خلاصه "شهید" فیلم جور میشود! البته این شهید به خاطر اخلاقمداری زیادی که به کشتنش داده، موجود نسبتا ضعیفی به چشم بیننده می رسد و یا دست کم کسی تشویق نمی شود که از او الگو بگیرد! وحشی ها: یک قوم وحشی و تقریبا آدمخوار در شمال و اطراف منطقه ی استارکها هستند که گاه دردسری برای اهالی شمال، اگر در جنگلها گم شوند، ایجاد می کنند. اینها به "خشونت بی منطق" معروفند در همان سکانس اولی فیلم، صحنه ی چندش ناکی از سرهای بریده ی یخ زده روی نیزه هایی در برف است، از زن و مرد و کوک و نوزد و بزرگ...و توضیحِ «اینا حتی اگه یه غاز از هم بدزدند، جریمه ش مرگه!» درواقع مبالغه ای در اینکه خونریزی "عادت"ِ اینهاست! یک قوم وحشی هم در "جنوب" داریم. در "آنطرف دریا". همانجا که تارگارینها به آن تبعید شده اند!اینها آنقدری تمدن دارند که گروهی زندگی کنند، رئیس داشته باشند و تقسیم کار. شیوه ها و آداب و رسومی خاص خود هم داشته باشند و مهارتها و توانمندیهایی. این وحشیها خطری برای قلمرو هفت پادشاهی ، یعنی مهد تمدن عالم، محسوب میشوند، به شرطی که راهی برای عبور از دریا بیابند! فعلا اهالی پایتخت دلخوشند که اینان وسیله ای برای عبور از دریا ندارند! ضمنا زبانشان با زبان هفت پادشاهی متفاوت است. شاه! شخصیتی که یک روزی شوالیه ای مبارز بوده، اما امروز زن باره ای دائم الخمر است. بخشی از جستجوهای سربرباددهِ دو مشاورِ اعظم، جستجوی فرزندان نامشروع شاه، در گوشه و کنار شهر بود!یکی از اینها گمنام، بی آنکه خودش پدر خود را بشناسد، در یک آهنگری کار می کند و در انتهای این فصل او هم داوطلبانه به "دیوار" می رود، تا احتمالا در فصول بعدی، درکنار فرزند نامشروع استارک، نقش قهرمان را ایفا کنند! شاه، از خیانت همسر خود بی اطلاع است. به ند استارک ارادت ویژه دارد، به نحوی که حسادت دیگران را برمی انگیزد. دو برادر دارد، یکی لطیف و ضد جنگ و "ترسان از خون!" و البته همجنسباز؛ که کبریت بی خطر داستان است و چشم به تاج و تخت ندارد و همراه شاه است. و دیگری برادری خونریز و خشن که فرمانروای یکی از مناطق هفتگانه است و مدعی ِ شاهی! ** نکته ی جالب، قداستی است که لرد استارکِ شریف(!) برای او و خدمتِ به او قائل است. که نمی دانم حکایت از کودنیِ شخصیت اخلاقمدار داستان است، یا تشویقِ اندیشه ی "اطاعت از مافوق"؟! سوم: نمادها! استارکها، که آدم مثبتهای قصه اند و درد و دغدغه ی اصلی دنیا را می فهمند و با قدرت از بشریت محافظت می کنند! و مجموعه ای از فضایل اخلاقی اند! (البته نه مجموعه ای چندان خالص) لنیسترها، که عرض شد، بیشتر بریتانیا، یا شاید روحیه ی یهودی-صهیونیزم را تداعی می کنند! دیوار...دقیقا نمی توانم نماد چیز خاصی بدانمش؛ مهمترین و مغفولترین نقطه ی دنیاست! از جمله دیالوگهای حکیمانه این است «این شمشیرها که به روی هم کشیده شده، باید همه گی باهم به سمت دیوار کشیده شود!» وحشی ها: با رنگ پوستی، نسبتا تیره،برنزه!،و چشم و موی مشکی و اعضای نسبتا درشت در چهره، بیشتر شکل عربی-خاورمیانه ای دارند؛ ایضا تاکید بر زبان متفاوت ایشان( فارغ از اینکه به عربی شبیه هست یا نه)؛ و با توجه به قداست "اسب" برای اینها (که معروف است که بر پشت اسب به دنیا آمده و بر پشت اسب می خوابند و می میرند!) و بت توجه به "هلالی بودن"ِ شمشیرهاشان، و با توجه به "جنوب دریا" بودنشان و گرمای منطقه شان، به نظر نماد عربهای خاورمیانه را میخواهند نشان دهند!البته اسم قبیله، "دوتراکین" می تواند اشاره ای به ترکیه هم تلقی شود. زنها!-فاحشه ها- حرامزاده ها- درواقع، "زن"ِ این فیلم،بجر مادر استارکها و دو دختر و خواهرش (که زنِ مشاورِ مقتول قبلی ست، و فرمانروای سرزمین خود و نقش او هم در انتقام همسر خلاصه شده) و ملکه، و دختربچه ی شاه دیوانه که توسط برادرش به رئیس وحشیهای دوتراکین فروخته شده(درواقع ملکه ی متمدن و سفیدپوستِ دوتراکینهای متوحش و غیرسفید شد! قرار بود در ازای او،ذلشکری دراختیار برادرش قرارگیرد برای بازپسگیری تاج و تخت،اما خلف وعده شد و برادرش کشته!)، و مورد حمایت آنان است، دیگر انبوهی است از فاحشه هایی که در تمامی سکانسها یا خودشان هستند یا حرفشان! و به هیچ وجه هم تقبیح نمیشوند؛ حتی یکی از اینها که مدعیست از نه سالگی توسط مادرش به این مجموعه ها فروخته شده، یکی از شخصیتهای دانا و مهربان و و "دنیادیده" است! ه مدعیست اطلاعات عمومی زیادش را از مردهای زیادی یادگرفته. تاکید این فیلم، با آنهمه ادعای اندیشمندانه بودنش(!)، بر حضور پررنگ فاحشه ها و بچه های نامشروع، در ابتدا سوال برانگیز بود.آیا قصد فیلمسازها واقعا توهین به زن است؟! درحالی که اقلا نصف بیننده ها و مشتریهاشان زنانند! اما وقتی یادم افتاد که «در زبان نمادها، زن، نماد سرزمین است.»قضیه مکشوف شد: انبوه فاحشه ها = انبوه سرزمینهای بی صاحاب که با اندک مایه ای، به تملکِ "هرکسی" (هر اروپایی ای!) در میایند! و از این بابت ناراضی هم نیستند. زمستان! ... یا آخرالزمان، یا بزرگترین خطر، یا... حضور سیاست کثیف و شریف هم که بحث شد؛ و مذهب نیز امری ست صددرصد اعتباری و من درآوردی(چنان که هر شاهی می آید، هفت خدای جدیدبرای مردم وضع می کند!) برای استحمار و استثمار مردبم... چهارم: دلایل قوت سریال پرداختن بسیار زیاد و دقیق و نکته سنجانه به "جزئیات"! هم جزئیاات صحنه ها، هم جزئیات رفتار و افکار و روحیات شخصیتها، هم جزئیات ماجراها و پیچ و خم های داستان...این پرداخت به جزئیاتِ ظاهرا غیر ضروری، امری به شدت بی اهمیت در فیلم و سریالهای ماست. تعدد شخصیتها. تنوع آنها (مثلا یه لشکر دختر و پسر جوان کلیشه ای بریزی تو فیلم، نه واقعیست و نه خلاقانه و نه هنرمندانه.)شخصیتها، در عین تعدد، واقعی ایند، کاملا. پرتعداد بودن شخصیتهای فیلم، ضمن اینکه کاملا تسلط نویسنده را بر کار خود میرساند، به "باورپذیرتر شدن" فیلم هم کمک میکند؛ یعنی بیننده تقریبا انواع کاراکترهایی را که در زندگی خود دیده است، می تواند در فیلم پیدا کند! ضمنا حضور کودکانی که خوب بازی کنند! و پای دنیای کودکانه را همانگونه که هست ، به فیلم بکشانند و از پس تمام مسائل جدی، دغدغه های ود را داشته باشند، نیز، از دیگر عوامل "جامعیت" و جذابیت فیلم می شود. شخصیتها نه سیاهند نه سفید، و نه ابلق!!! (یعنی سیاه سفید! یعنی خوبی ها و حسنات خفن و بدیها و خطاهای خفن را د یک نفر نمی تواند حلبد کرد! شخصیتها باید خاکستری باشند... حرف اصلیِ قصه، کاملا درحاشیه ی فیلم دارد پیگیری می شود! (باز هم برخلاف عادات فیلمسازی کشور! یک مسئله ی واضح: یک فیلم، یک مقاله یا یک میزگرد نیست! دیالوگها، هرچند عمیق و کلیدی و حکیمانه هم که باشند، تنها جزء کوچکی از سریالند. البته نه از سنخ کارتونهای اکشن کودکانه، که اگر کلا صدای فیلم را هم قطع کنی چیزی را از دست نداده ای! بلکه جملات، در کنار دیگر ابزارهای دیداری وظیفه ی خود را در پیشبرد فیلم ایفا می کنند! فیلمهای ما عمدتا از این امتیاز هم بی بهره اند،یعنی کل داستان در گفتگوهای نامحدود شخصیتها تعریف می شود! بنحوی که شما اگر فقط صدای فیلم را بشنوید، کل ماجرا را به راحتی می فهمید!(لبت نمونه های استثنائی هم داریم، مثل یه حبه قند! یا برخی فیلمهای اوایل دهه هفتاد...) به تمام ابعاد وجودی و انسانی یک شخصیت پرداخته میشود! اینطور نیست که یک نفر شاه باشد و و فقط شاه باشد دستور بدهدو عیاشی کند و. یا یک نفر شوالیه باشد و بیننده هیچی جز جنگیدن از او نبیند یا... نه، شخصیتها با تمام ابعاد و تمام دغدغه هایی که یک آدم در زندگی اش و در طول شبانه روز دارد حضور دارند. شخصیتهای خشن و خونریز سریال بی بهره از عشق و لطافت نیستند؛ سیاستمدارترین و آرامترین شخصیتها، تنشها و عقده های روانی خود را دارند، خلاصه تقریبا هیچ کدام از نقشهای مهم، شخصیت تک بعدی ندارد! ند استارک هم که مجموعه ی تمام خوبیهای یک انسان! (البته به خاطر شکستش و شخصیتی نه چندان ستودنی!) از همه مهمتر هم اینکه بالاخره داستان و فیلمنامه باید کارشده باشد؛ فیلمی که هیچ جزئی از صحنه پردازی، هیچ دیالوگی، هیچ "نگاه و سکوت"ی و هیچ سکانس "اضافی" و "نا به جا"یی ندارد، همه چیزش حساب شده و فکرشده ست؛ خیلی فرق می کند با انبوه فیلمهایی که کارگردانش شب می خوابد و صبح با یک ایده ی فیلمسازی بیدار میشود و تا فرداش هم ایده ش را کرده یک سناریوی سرهم بندی شده! که حتی قابلیت دارد "احسن القصص" را هم به گند بکشد! خلاصه برای فیلم زیاد خرج شده، زیادتر فکر شده! و زحمت کشیده شده؛فیلم قوی ای است، چون سرسری و با پول مفت بیت المال مسلمین نساخته اندش. پنجم: کارکرد سریال برای بیننده خب، همه اینها مقدمه بود تا بهاین قسمت بحث برسم! سریال مختارنامه ی ما، که نسبتا سریال خوش ساختی بود؛ متهم میشد به "خشونت". جالب بود که این سریال، چندبرابر مختارنامه خونریزی و کشتارهای رقتبار چندش آور دارد، دقایقی بطور مستمر صرف خام خوردن قلب اسب توسط ملکه ی بچه سال دوتراکیهای وحشی می شود؛ شاه داستان، از سر بیکاری و تفریح دو شوالیه را به جان هم انداخته و از کشته شدنشان لذت می برد، وایت واکرها و وحشیهای شمال به راحتی سر روی نیزه می کنند! و...این قسم صحنه ها فراوان است، اما سرجمع بیننده نمی تواند فیلم را خشن ارزیابی کند! چرایش را دقیقا نمی دانم بنظر میرسد پخش بودن این صحنه ها در میان دیگر فضاهای خانوادگی که احساس بیننده را تعدیل می کند یا سکانسهای سیاسی که دقت و تمرکز بیننده را برمی انگیزد، و... باعث شده که بیننده با این همه کشتار بیرحمانه بتواند به سادگی کنار بیاید!
تماشای یک فیلم، با مطالعه ی یک کتاب (البته نه رمان) تفاوتی اساسی دارد. فیلم، نیامده است تا با مخاطب حرفهایی بگوید؛ بلکه آمده است،تا "تجربه"ای بر مخاطب بیفزاید! انسان هنگام تماشای فیلم، وارد زندگی و دغدغه های شخصیتها شده و با آنها در رنجها و لذتها و ترسهاشان همراه و سهیم میشود، رنج میکشد، لذت می برد و می ترسد. و این یعنی اینکه ما، یک "سوم شخص" نیستیم که فیلم را تماشا کنیم و از محتویات آن "مطلع شویم"، بلکه کاملا در کسوت "اول شخص"، یکی دو ساعت، در فضایی که کارگردان و فیلمساز خواسته اند، "زندگی میکنیم". بسته به قوّت فیلم، این زندگی واقعی تر می شود. سریالها دست باز تری در "تجربه ساختن" برای مخاطب دارند؛ هم به دلیل زمان بیشتری که با او میگذرانند، که چون انسان و شخصیت او به طور طبیعی از محیط اطرافش اثر میگیرد، هرچه زمان طولانیتری از عمر محدود خود را در یک فضا بگذراند، احتمال اثرپذیری او بیشتر می شود! (البته واضح است که "زمان طولانی" تنها عاملِ افزایش اثرگذاری محیط نیست، بل، "شدت" لذت بخش بودن، یا رنج آور بودن محیط و تجارب انسان در آن، و نیز موقعیت خود انسانِ اثرپذیر، از لحاظ سن، سواد، روحیات و... نیز در تاثیرپذیری او تعیین کننده اند). اما امتیاز دیگر سریال نسبت به فیلمهای سینمایی، گذشته از زمان طولانی تری که بیننده برای موانست و خویشتنپنداری با شخصیتها و ورود در فضای فیلم دارد؛، در "تکرار منظم" آن است! این که بیننده، هر روز در ساعتی مشخص، یا هرهفته در روزی مشخص، منتظر این سریال است، به خوبی جای سریال را در زندگی او باز می کند، و آن را جزئی از زندگیِ روزمره ی خودِ بیننده می سازد. همچنین اینکه سریال را در محیط خصوصیِ "خانه" می بینیم و نه در فضای اجتماعیِ سینما، راه را برای درونی شدنِ ماجراهای فیلم برای بیننده،هموارتر میسازد. از این رو؛ به زعم حقیر، بررسیِ یک فیلم، بیشتر یک تأمل "وجودشناختی" ست تا یک تأمل "معرفتشناختی". یعنی در بررسی یک فیلم، باید پرسید «چه تغییراتی در بیننده ایجاد می کند؟» و نه اینکه بپرسیم «چه معرفتها و دانشهایی به بیننده می دهد؟» شاید واضح ترین "دستکاری"ای که فیلم و سریال در وجودِ بیننده ی خود می کنند، دستکاری در "حب و بغض"های او باشد. طی زندگی ای که بیننده با سریال دارد، و تجاربی که از مواجه با امور مختلف میبد، علاقه یا انزجار او از این امور تغیراتی می کند؛ درست همانطور که علایق و انزجارهای ما، درطول "زندگی"مان شکل گرفته اند. به این ترتیب، سریال و فیلم، به صورتی خزنده و نرم و بی هیچ "موعظه" یا "جنجال"ی ، ارزشگذاریهای ذهن مخاطب را دستکاری کرده و در دراز مدت، یعنی با زیاد فیلم دیدن، این ارزشگذاریها و حب و بغض ها و "دوست دارم- دوست ندارم"ها و "خوب است- بد است" های بیننده، مطابق نظر کمپانیِ فیلمساز، جهت می گیرد. (به همین جهت است که برای کسی که ادعای حکومت بر جهان را دارد، می ارزد که چندبرابر هزینه های نظامی و تسلیحاتی اش را صرف ساختن فیلمها و کارتونهای قوی با مخاطب جهانی کند!) اما این، ساده ترین و واضحترین تغییری است که فیلم در مخاطب ایجاد میکند. جهتدهی حب و بغضها، گاهی با شنیدن یک خبر یا خواندن یک تحلیل هم میسر می شود؛ هرچند خب، با تماشای فیلم و زیستن در هوای مورد نظرکارگردان و تجربه کردن و واقع شدن در موقعیتهای مورد نظر او، به مراتب عمیقتر و "درونی"تر است. فیلم، قویترین و برترین و کارآمدترین ابزار جهتدهی به علایق و سلایق مردم است، دیگر ابزارها به گرد آن هم نمی زسند، اما تنها ابزار نیست! در اینجا میخواهم به تغییراتی اشاره کنم که هیچ ابزاری جز فیلم و سریال را توان ایجاد آن نیست. و به این سادگی ها هم بیننده ای که من و شما باشیم، مچ آن را نمی تواند بگیرد! البته این اساسا کار من نیست! کار انسانشناسیست! آنهم انسانشناسیِ اسلامی! که لایه های وجودی انسان را بشکافد و مشخص کند که هرکدام چگونه تغییر می کنند، و از چه طرقی دردسترس قرار می گیرند. من به عنوان شروع چنین تأملی فقط می خواهم عبارت «فلینظر الانسان علی طعامه» را یاد آوری کنم. چنانکه غذا، نه تنها با سیستم گوارش انسان مواجه است، بلکه با "جذب شدن" در بدن او، بر تمام سلولهای او اثر مخرب یا مقوی دارد؛ و بلکه تر! بر روح و روان او نیز (غذاهای مهیج، غذاهای عصبی کننده، آرامش بخش، قساوت آور، رقت آور و...به لحاظ نقلی و تجربی اثبات شده ند!) و با توجه به اینکه "طعام" در این آیه تفسیر شده به "تمام ورودیهای انسان"، اعم از خوردنی، خواندنی، دیدنی، شنیدنی، تجربه کردنی،...که هرکدام بخشی از وجود او را متأثر می سازد و تغییر می دهد، تقویت می کند و رشد می دهد و شکوفا می کند، یا تخریب و افساد می کند و از کار می اندازد! با این حساب، سریال، دست بازی دارد در ایجاد تغییرات وجودی در انسان؛ در رشددادن او، در بزرگ کردن او، و یا در افساد و کوچک کردن او. از بحث "تقوا"ی استاد پناهیان که همین دهه ی محرم اخیر ارائه شد و همینجا قرار گرفت، استفاده می کنم در اینکه اثرِ "عمل"ِ انسان در خود او، بمراتب از اثر تمام ورودیهای دیداری و شنیداری و خواندنی و... بیشتر است.شاید به حساب احادیثی مانند "اثر گناه در انسان، از اثر کارد در گوشت بیشتر است"! یا قانون "لیس لالانسان الا ما سعی"!(انسان چیزی جز آنچه که خود سعی کرده، عمل کرده، ندارد، یا نیست) باز هم در احادیث هست، و به لحاظ عقلی و فلسفی هم اثبات می شود، که رابطه ی مستقیم و دوطرفه ای میان "عمل" انسان با "عقل"او هست،(نه اینکه فقط عمل متناسب با عقل باشد؛ بلکه) عقل انسان، با بعضی اعمال، کم و زیاد می شود، اسلام، "گناه" را "عمل"ی که منجر به کاهش و زوال قوای شعوری و عقلانی انسان میشود. از این منظر، اینکه با تماشای برخی فیلمها و پیگیری برخی سریالها، "روحیات" و "شخصیت" بیننده تحت تأثیر قرار می گیرد، خشن میشود، لطیف می شود، شجاع می شود، ترسومی شود، خوشبین می شود، بدبینو شکاک می شود، "پست" و حیوانی و اسیر شهوت و خشم می شود، یا "متعالی" و "عاقل"و سوار بر خشم و شهوت، نه تنها "جوگیری"ست، بلکه تغییرات وجودیِ خود بیننده است، بیننده شبیه به شخصیتهای داستان می شود، نه به این دلیل که "جو آنها او را گرفته!" و نه به دلیل علاقه یا انزجاری که نسبت به آنها دارد و اعمال آنها را "آگاهانه" "تقلید" میکند؛ بلکه به این دلیل که مدتی را مانند آنها زندگی کرده است. هر آنچه که بر این شخصیت اثر کرده و او را اینچنین ساخته، بر بیننده هم همان اثر را میکند! منتها، با واسطه، و نه مستقیما. تنها تجربه که عینا و مستقیما میان شخصیتهای فیلم با بیننده یکسان است، "تجارب دیداری"ِ شخصیتهای داستان است. آنچه را که شخصیت قصه می خورد، بیننده نمی خورد، زخم یا خستگی ای که شخصیت داستان تجربه می کند، بیننده تجربه نمی کند، احساس پیروزی یا شکست یا ترس یا محبت یا آرامشی را که شخصیت داستان تجربه می کند، اگر فیلم قوی باشد، بیننده هم تا حدود زیادی تجربه می کند؛ اما آنچه را که شخصیتهای داستان "می بینند"، عینا همان را بیننده هم میبیند. و خوب یا بد، یا رشد آفرین یا مخرب بودنِ دیدنیها برای شخصیتهای داستان، به همان اندازه، موجب رشد یا تخریبِ شخصیتِ بیننده هم می شود. این شاید یکی از آثار نرم و مخفی و خزنده ایست که فیلم روی "وجود" مخاطب خود دارد. چنان که برخی خوردنیها زایل کننده ی عقلِ خورنده(!) است، یا موجب اعتیاد فرد به خوردن آنها یا استنشاق آنها میشود، برخی دیدنیها هم زایل کننده ی عقل یا اعتیاد آور است برای بیننده، و از این نظر، عقلِ بیننده و عقل کاراکترهای داستانی، به یک اندازه متآثر و زایل و معتاد می شود. فی المثل، چنانکه قبلا ذکر شد، پدیده ی فاحشه در این فیلم حضور خیلی پررنگی دارد. و دقایق زیادی از فیلم، صرف ایفای نقش مقتضیِ اینان می شود (که خب بنده ی "منتقد"!فی المجلس سانسور میکنم برای خودم،اما) جای این سوال باقیست: حذف این صحنه ها و این آدمها، هیچ ضربه ای به داستان نمی زند! درواقع، سکانسهای اینچنینی(اعم از مشروع یا نامشروع) هیچ ضرورتی برای هیچ جای قصه ندارند، بی ربطیِ این سکانسها به کلِ فیلم، چیزیست در حد بی ربطیِ پیام بازرگانیِ وسط فیلم، به فیلم! و به نظر هم می رسد که این حد از ابتذال، در شأن فیلمی با ادعاهای اینچنینی نیست. پس چرا؟ گمان می کنم، فارغ از معانی نمادین، کارکرد واقعیِ زوال عقل بیننده و "کاهش هشیاریِ انتقادی"ِ او را دارد. (این اثر، حتی برای بیننده ای که باید ذهن خود را آماده نگه دارد برای تشخیص مقدمات تجارب دیداری نامطلوب، و رد کردن، مثلا این بخشها از فیلم، هم به اندازه ی همان "آمادگر ذهن برای تشخیص و اجتناب" مخرب هست؛ تا چه رسد به بیننده های در سطح جهان که فیلم را مستقیما از تلوزیون میبیند و امکان رد کردن هم ندارد.) و عقل بیننده که زوال یابد، هشیاری بیننده که پایین بیاید، نگاه انتقادیِ او کُند و کم اثر می شود و همراه شدنش با قصه و تن به تجربه های مورد نظر فیلمساز دادنش سهل تر و میسرتر می شود! طبق همان قاعده ی «شما که مشروب و فحشا را میان مردمتان رواج نمی دهید و بل، ممنوع می کنید، پس چطوری می توانید حکومت را حفظ کنید؟!» به همین ترتیب اگر مغز بیننده را اینچنین از تیزی و تندی نیندازی، چطور می توانی بیننده را خلع سلاح کرده و با خود همراه کنی و دنیای دروغین مورد نظر خود را برای او بسازی؟! یعنی نگاه غیرواقعی خود را به دنیا، به او تحمیل کنی و او هم راضی باشد! اعتراض نکند! انتقاد نکند! بهرحال، رسالت فیلم، ارائه ی صریح و شسته رفته ی گزاره های معرفتیِ "هست" یا "باید"ی نیست. بلکه تغییر نرم و ساکت و بی صدای انسان است، "تهیه ی روحیات"ی خاص است برای او. روزگاری جلال آل احمد می نالید از اینکه لباس پوشیدن و دکور خانه و غذای مردم را کمپانی های فیلمسازی تعیین میکنند؛ امروز قضاوت آدمها، روحیات آدمها، جهانبینی آدمها را کمپانیهای فیلمسازی تعیین میکنند. از تمام ابزارها هم استفاده می کند: شخصیتهای واقعی و ملموس، تعدد شخصیتهای واقعی و ملموس، بازی سیاسی، معما و راز، صحنه های هیجان انگیز اکشن، دیالوگها، سکوت ها، نفس عمیق کشیدن و پلک زدن و خیره نگاه کردنهای به جا! جزئیات طبیعی و تکنولوژیک صحنه ها و زوایای فیلمبرداری دوربین، صحنه های عقل زایل کن، و... حالا تمام اینها برای چه؟! حرف حساب فیلم؟ یا به تعبیرِ من، آنچه که پذیرش آن از سوی بیننده مطلوب فیلمساز است؟ گذشته از تصویرسازیهای "خوبی مغلوب است"، "پول غالب است"، "جاسوسی مشروع است"، "حرامزادگی عیب نیست"، "عربها و غیر اروپایی ها وحشی اند"، "آنچه مهم است، اشراف هستند و نه مردم عادی"، "هر آدم خوبی، بالاخره حداقل یک سابقه ی سوء اخلاقی دارد!"، "آدمهای قدرتمند ثروتمند، هرچه باشند، پذیرفتنی اند!"و... که بحث شد؛ و هرچند تصریح نشده اند، اما چندان سخت نیست فهمیدنشان! بزعم حقیر، همین روحیه و همین نگاه به دنیا که «مسئله ی اصلی را بیخیال!» اینکه بیننده میداند که مسئله و خطر اصلی، زمستان و وایت واکرها هستند، اما ده ساعت می نشیند و دل می دهد به "بازی"ِ سلطنت!!! این، به نظر من، حرف اصلیِ سریال لاست هم بود، نکته ای که اعتراض اغلب علاقه مندان و منتقدان لاست را برانگیخته بود، به عنوان "ضعف" سریال که "سوالهای مهم ایجاد می کند و بعد بی اهمیت، از کنارشان می گذرد وحل نشده باقی شان میگذارد"... می خواهم بگویم تمام هدف لاست، چه بسا همین باشد! اینکه بیننده "عادت کند" که با وجود سوالهای مهم و بی جواب، مشغول به زندگی روزمره و ماجراهای کم اهمیت باشد! بیننده، حینِ دیدن این فیلم و زندگی در فضای آن، "عادت می کند" به اینکه تمام تمرکز و هیجان و دغدغه اش را صرف مسائل جزئی روزمره کند، درحالی که می داند که خبرهای مهمتری هست، اهمیتی به آن ندهد! این روحیه ی انسانها، (مشغول شدن به امور روزمره و فراموش کردن سوالات مهم دنیا) بیشترین و کلیدیترین کمک را به آمریکا و حکامِ جهان می کند! به کسانی که بزرگترین خطری که تهدیدشان میکند "توجه رعیتِ جهان، به تناقضات انبوه و بزرگِ حکومت جهانی"ست! مردم باید عادت کنند که سوالات مهم را جدی نگیرند! اهمیتی ندهند که چرا آمریکا درمورد تغییر حکومت مصر و بحرین تصمیم میگیرد؟! چرا باید در افغانستان و عراق در آنسوی دنیا، حضور داشته باشد؟ "منافع ملی"آمریکا در "ویتنام" چه می کند؟! چرا فلسطینیها را باید به جرم آلمان نازی گرفت؟! چرا صدو ودویست سال بریتانیا و دیگر کشورهای غربی، "انسان"های آفریقا و آمریکا و استرالیا را مانند ماشین، تا وقتی بمیرند، به کار میگرفتند یا مانند کالا مبادله میکردند؟ چرا آمریکا در سودان انتخابات برگزار می کند؟! چرا ناتو در دعوای قذافی و مخالفانش دخالت می کند؟ و چرا و چرا و چرا...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 15:9 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتیست میخوام درمورد لیبی بنویسم و بازی های بین المللی و بازی خوردنهای عوامل محلی! ... ولی وقت برای مطالعه ی دقیقتر نداشتم... تا حالا که ایمیلی از دوستی رسید که از خدمات عجیب قذافی تو لیبی گفته بود و از شاخ شدنهای عجیبتر و استراتژیکش برا آمریکا و اوپک و وام بین المللی نگرفتن و طلا بجای دلار گرفتن ... صحت و سقمش البت پای نویسنده ش، ولی بهانه ای شد حداقل چند تا نکته و درددلی که تو دلمون مونده رو بگیم با مجاااز! بهرحال اینقدر واضح هست که قذافی کمتر قاطی بازیهای بین المللی میشد و سرخود بود...بعضی شایعات میگه یهودیه...ولی اینم هرچند بعید نیس...ولیهمهم نیست! چیزی که مهمه برای من اینه که شورشهای فعلی لیبی "مردمی" نیست انقلاب نیس اسلام خواه نیست بیداری نیسنت ازهمه مهمتر، اگه نگم سرنخش دست آمریکاست، حداقل میتونم بگم کاملا با آمریکا هماهنگه رهبرمون گفت ما از حرکاتی حمایت میکنیم که "مردمی" "اسلامخواه" و "ضدآمریکا"باشه...
از جنگ داخلی توی یه کشور کی سود میبره؟ مردمش که آواره میشنزیرساختهای تمدنش که داغون میشه ارتش و نیروی دفاعی براش باقی نمی مونه فقط "نفت"ش میمونه بدون صاحاب و "موقعیت ژئوپلیتیکش".. جایی درست وسط مصر و تونس...و اونهمه مرز با مدیترانه و... یعنی چربترین لقمه برا آمریکا (بماند که هر جنگی، بازار فوق العاده ایست برای پنتاگون و فرشته ای ست برای نجات اقتصاد آمریکا!) شورشیهای لیبی، اگه خائن هم نباشند که بنظر من هستن، دست کم فوق العاده احمقند. باید وقتی زمزمه های دخالت ناتو بلند میشد دست از کارشونبرمیداشتن تا پای بیگانه به آسمون و بعد هم زمین کشورشون وارد نشه ولی نه تنها برنداشتن، بلکه باهاشون وارد مذاکره هم شدن ! بلکه سفارش اسلحه هم دادند به پنتاگون اروپا هم که خوب براشون جبران کرد:اموال قذافی که تو بانکهای اروپا بود، تقدیم شد به مخالفان قذافی البته درواقع تقدیم شد به پنتاگون، به جای هزینه ی سلاح های سفارشی مخالفن! می دونی که اموال بلوکه شده ی شاه مخلوع تو بانکهای اروپا و آمریکا، بعد از سی سال هنوز به ما برگردانده نشده! آخه میدونی که 98درصد مردمی که به جمهوری اسلامی رای دادند، "نماینده ی مردم" نبودند!!!! (و این اقلیت مسلح مخالف قدافی، نماینده ی مردم لیبی ند!) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۰ساعت 0:0 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
به نقل از عدالتخواهی
اخبار دیشب را که نگاه می کردم دلم گرفت/ درد را باید در کجا جست؟/ مشکل از من است یا ضرغامی؟/ خانم دکتر گزارشگر دیروز خبری را تحت پوشش قرار داده بود که در آن حاکی از یک اتفاق ناگوار و تاثربرانگیز میداد/ خبر چه بود؟/ حادثه این بود/ طی حادثه ریزش برف آسمانی در تهران، پای چند نفر لیز خورده بود و تعدادی هم پایشان شکسته بود!!/ این درد را به که باید گفت/ مشکل از من است یا ضرغامی؟/ در گوشه ای از جنوب کرمان / زینب کوچولوها به دلیل … ...سوءتغذیه نحیف ولاغر روزگار می رسانند/ دوربین دکترهای گزارشگر ککش هم نمی گزد/ مریم کوچولوئی در تهران لیز می خورد آه وناله دکتر گزارشگر بلند می شود/ زینب کوچولوئی در روستائی از رودبار از درد بیماری در بستر خود بدلیل نداشتن پول دکتر به خود می پیچد/ دوربین بدنبال صحبت با مریم تهرانی درباره نحوه لیز خوردنش است/ این درد را به که باید گفت؟ / مشکل از من است یا ضرغامی؟/ وضعیت زینب لحظه به لحظه وخیم تر می شود/ مادر زینب بر بالینش دست به دعا برداشته / دوربین خانم دکتر همچنان نگران مریم است/ به او یادآور می شود چرا روز تعطیل به مدرسه رفته؟/ راستی تا یادم نرفته بگویم زینب هم دو هفته ای است مدرسه اشان تعطیل است / البته اینجا برفی نیامده / فقط بدلیل مریض شدن معلم شان دیگر کسی نیست به آنها درس بدهد/ و این مشکل هم از دید سوژه های ۲۰:۳۰ مخفی می ماند/ این درد را به که باید گفت؟/ مشکل از من است یا ضرغامی؟/ مادر زینب دیگر طاقتی برای نشستن ندارد/ زینب یتیتم را در حالی که بشدت بیمار است بلند می کند بر دوش خود گرفته / از کپر بیرون میزند و … راستی اینجا که ماشینی هم نیست / پیاده به سمت جاده آسفالته میدود/ خانم دکتر ، دکتر مریم را پیدا کرده و بدنبال صحبت با او برای پرسیدن وضعیت دست مریم است/ مادر در حالی که نفس نفس می زند ذره ای از حرکت نمی ایستد و درد زینب او را هم دارد از پای می اندازد/ صحبت های دکتر هم شنیدنی است از تعداد نقاط شکستی می گوید و همچنین عکس آنرا هم نشان می دهد/ گزارشگر هم با چه شوق و ذوقی در حال گرفتن گزارشش است/ مادر به آسفالت می رسد/ ماشینی هم در جاده نیست/ باز هم باید بدود/ دیگر نائی نمانده و همچنین چاره ای / پس پشت به دوربین میدود/ کار خانم دکتر تمام نشده نگران بقیه لیز خوردگان است/ به سراغ تعدادی دیگر می رود / و تأسف عمیق خود را از این ماجرا اعلام میکند/ مادر صدائی از زینب نمی شنود بی اختیار می ایستد/ بر دو زانو هنگامی که زینب در آغوشش است می نشیند/ زینب را صدا می زند/ …با بغض هم صدا می زند و خیلی آرام … زینب/ دوربین رسانه ملی برای اینکه دیگر افراد لیز نخورند جهت گرفتن توصیه های پزشکی آقای دکتر آماده می شود/ مادرم زینب ، جوابم را بده ، /صدائی نمی شنود/ فریاد می زند این بار بلند، خیلی بلند/ طوری که جاده هم با او هم ناله می شود / اما دوربین ضرغامی نه/ گزارش خانم دکتر تمام شد./ عمر زینب و امید مادرش هم…/ این درد را به که باید گفت؟/ مشکل از من است یا ضرغامی؟
در همین راستا جهانی سازی؟ یا نیاورانی سازی؟ : در یکی از روزهای بهاری، مردم یکی از روستاهای آذربایجان در حال لرزیدن از سوز سرما و کمبود سوخت هستند. در گوشه دیگری در حاشیه ی کویر، مردم چشم انتظار بارش قطره ای بارانند. تلویزیون روشن می شود. مانیتور بزرگی که در دکور اخبار سراسری تعبیه شده تصویر بزرگی از قطرات باران روی برگ های سرسبز را نمایش می دهد و مجری اخبار، در حالی که لبخند به لب دارد، آرزو می کند بینندگان عزیز از این روز باطراوت بارانی لذت ببرند!… آیا رسانه ملی ما، رسانه ای «ملی» است؟ و آیا اقلاً شبکه ی یک، شبکه ی «هر» ایرانی است؟ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹ساعت 17:27 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چندي پيش از سرِ "توهمِ بيكاري"، كارتونِ "ماداگاسكار-2" ميديدم. بدنهي داستان و پيام داستان، دقيقا عينِ كارتونِ "پنگوئن خوش قدم" بود:
يك عضو از يك قبيله (آنجا قبيله ي پنگوئنهاي قطب جنوب؛ و اينجا قبيله ي شيرهاي آفريقا)، از زمانِ كودكي، توانايي هاي سنتي ِ قبيله را نمي تواند بياموزد. و مورد تمسخر و تحقيرِ ديگر اعضاي قبيله است. بعد، اين عضو به طريقي، از "دنياي متمدن" سر در مي آورد! – يعني دقيقا از آمريكا! (مشخصه ي "دنياي متمدن" در هر دو مورد، "حضورِ پررنگِ تكنولوژي" است و "گفتگوپذيري"!) و از قضا همان "ناتواني"اش كه مورد تقبيحِ قبيله اش بود؛ در "دنياي متمدن" مورد توجه و استقبال قرار مي گيرد! در هر دو مورد، اين "ناتواني"، چيزي ست از قبيلِ "بازيگوشي، يا شيرينكاريِ غيرارادي" ...! و از قضا، در همين حين، قبيله، با يك "بلا" مواجه ميشود. و از قضا! اين "بلا" از جانبِ دنياي متمدن؛ بر قبيله تحميل شده! در هر دو مورد، بلا، عبارت است از اينكه يكي از دارايي هاي "طبيعي"ِ قبيله، توسطِ دنياي متمدن، "دزديده" مي شود. (در مورد پنگوئن ها: ماهيهاي اقيانوس – و در مورد شيرها: آب رودخانه) و از قضا، همين موجودِ مطرودِ قبيله، و مقبولِ دنياي متمدن، "قهرمان"وار، بلا را دفع ميكند! و از قضا، با همان "ناتواني"ِ كذايي اش هم ! –كه حالا ديگر بيننده كاملا پذيرفته است كه اين يك "توانايي"ِ بزرگ است! و به اين شكل قبيله به او و "توانايي!" اش ايمان مي آورند. و همه ي قبيله سعي مي كنند حركتِ او را تقليد كنند!
-دقت داريم: مخاطبِ "كارتون"، كودكانِ دنيا هستند . يعني كارتون،يك جور نقش "تربيتي" و "شكل دهي به افكار و شخصيت نسلهاي انسان" دارد!-
استاد –فلسفه ي علوم اجتماعي- مي گفت : «علم پوزيتيو، فرض مي كند كه تمامِ انسانها مثل هم اند.» پرسيدم: استاد! فقط "فرض" مي كند؟ يا اينكه راه كارهايي هم مي دهد تا "مثل هم بشوند"؟! ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۸۹ساعت 15:59 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم حدود 8 سال قبل، بعد از تعطیلات عید که وارد کلاس شدم، رفقا مثل همیشه شروع کردن نظرمو راجع به فلان بازی دیشب جام اروپا پرسیدن... و با چه هیجانی... و نمی دونم از کجا به زبانم اومد که "عراق دارن آدم می کشند، من بشینم پای فوتبال؟!" و دهن رفقا از این تغییرموضع ناگهانی باز موند... و با این جمله من اعتماد احمقانه ای به نام "تماشای حرفه ای! فوتبال" رو برای همیشه کنار گذاشتم-بحمدالله
مادرش، همونطور که با "ذرت"ی توی دستش ور میره و به شدت سعی در توجیه شرایط داره..."خب همه ی دوستهات الان وضع تو رو دارن...ما چیزی رو ازت دریغ نکردیم..." می پرسه: بگو الان چه آرزویی داری...؟ دختربچه ی حدود 7-8 ساله... گوشه ی چادر نشسته... همین پارسال، برادر کوچکترش در حضور همه ی خانواده "کشته" شده... لابد به عنوان تروریست... و دختربچه ی 7-8 ساله چطور می تونه فراموش کنه؟... :"نمی فهمم چرا بهش شلیک کردن؟ اون که اسلحه نداشت!!!" چطور فراموش کنه که "خونه روی سرمون خراب شده بود... ما همه زیر آوار بودیم ... و هواپیماها کماکان شلیک میکردند..." چطور فراموش کنه؟ ...خدا میدونه چند تا هم کلاسیش زیر آوار مدرسه موندن؟ ... چند تا همسایه...؟ چندتا...؟ اونی که فراموش می کنه من و توییم... به راحتی هم . من و تویی که هیچ وقت تو محاصره نبودیم... هیچ وقت خونه ی امن و راحتمون تکون نخورده... من و تویی که هیچ درکی از "جنگ" نداریم... من و تو به "راحتی" دل می دیم به مسابقات ابلهانه ی جام جهانی فوتبال همراه همه ی دنیا دخترک گوشه ی چادر نشسته من و تو ... اهل دنیا ... "اهل دنیا"...! حتی امت حزب الله... همه تند تند پیامک می زنیم... پیام غربت دخترک رو؟؟؟ نه !!! پیامک می زنیم و نتیجه ی مسابقه ی بعدی رو پیشبینی می کنیم! بانکهای مملکت اسلامی، برای بهترین پیش بینی ها جایزه گذاشته ند صدا و سیمای مملکت اسلامی تمام قد... 24 ساعته در خدمت جام جهانیه کارشناسهای داوری سختکوشانه صحنه ها رو بررسی میکنند... یه بار دوبار ده بار... ما بدبختیم ما سر کاریم شبکه خبر کمتر از 4 دقیقه گزارشی میده از "آغاز فوتبال با آغاز استعمار همزمان بود... و از بریتانیای کبیر...... تفرقه ی بیشتر بین خرده کشورها..." بریتانیای کبیر... اختلاف بینداز و حکومت کن... گزارشی که "ترجمه" شده !!! ... یعنی همین هم از صدا و سیمای مملکت اسلامی برنمی آمد؟؟؟ و بلافاصله پشت این 4 دقیقه؛ اخبار ورزشی ... و عزای حذف تنها نماینده ی آسیا... اختلاف بینداز و حکومت کن...؟؟؟ نه !!! دیگه نیازی نیست به تفرقه "مست" کن و حکومت کن... مست کن... غافل کن... حتی امت حزب الله 9 دی را... (البته امت حزب الله، بما هو امت حزب الله، الان فقط نگران موی بیرون مونده ی دخترهاست... "فقط" این موی بیرون از روسری میتونه خشم خدا رو باعث شه و خونه های "امن" ما –ساکنین ام القرای جهان اسلام!!!_ را ... امت حزب الله چه کار داریم به خونه ی دخترک گوشه ی چادر...)
نیازی به تفرقه نیست "همه با هم"... همه باهم زوم روی آفریقای جنوبی ... همه با هم نگران سرد و گرم شدن هوای آفریقای جنوبی... (چه اهمیتی داره که دخترک نه پتویی داره برا سرما و نه پنکه ای و نه اصلا برقی...) هوا آفریقای جنوبی مهمه... همه ی دنیا... توجهشون الان به اون پایین نقشه ست... مستیم غافلیم بدبختیم سر کاریم تحت کنترلیم استعمار از این نزدیکتر؟؟؟ استحمار از این نافذتر؟؟؟ دخترک گوشه ی چادر... مادر سوالشو تکرار می کنه : الان چی دوست داری؟ دختربچه لبهاشو ورمیچینه... مثل هر کودکی که میخواد بغضشو کنترل کنه... و جواب می ده... : "موت".... مرگ ...! مرگ ... تنها آرزوی بچه ی 7-8 ساله ای که قریب به 4 سال محاصره دیده ... کشته شدن برادر کوچکترش رو دیده ... زیر آوار خونه ش مونده... جنگ دیده ... مقاومت دیده... مرگ تنها آرزوی ... و مرگ... تنها آرزوی من ی که توی محاصره م... محاصره ی باد خنک کولر... محاصره ی مستی و غفلت... محاصره ی آدمهایی که پیامک میزنن... منم فقط مرگ می خوام عزیزم...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۱ تیر ۱۳۸۹ساعت 9:12 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
یه گوشه ی دنیا 3 ساله محاصره ست "بی برقی" فقط 1 قلمشه!!! . . . رفقا بیاید لامپ اضافی رو خاموش کنیم تا "همه" بتونن جام جهانی رو دنبال کنن
با بولدوزر توی خونه های فلسطینی رفتن دیگه عادی شده! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹ساعت 11:56 توسط فروزنده
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستان میل زده بود -به گروهی- که مگه "شاخص" باید دیگه چه سخنرانی ای از امام پخش کنه که شماها راضی شید و هی نگید "روایت صداوسیما از امام"چنین وچنان...!؟ چون مجاااز رو یکی از این آدمهای همیشه شاکی میدیدم جوابی عرض شد خدمتشون که اینجا هم میاد: یکی از اون دوستان همیشه شاکی از "روایت صداوسیما از امام" بنده بودم. روایت صدا و سیما از اما..از انقلاب..از اسلام..از خیلی چیزا (مراجعه شود به چه کسی مردم را نامحرم میداند؟ و بطور کلی سرفصل دردی به نام رسانه ی ملی) البته شما اشاره به شخص خاصی نداشتید ولی خب منباب توضیح عرض می کنم: اولا: مگه صداسیما تنها برنامه ای که از امام ساخته، "شاخص"ه؟؟؟ اگه بله ؛ که تازه اول اعتراض ماست! ...اما خب جواب بله نیست خیلی از دوستان شاید یادشون نباشه، سال حدود78-79 بود که برنامه ای بنام "شمس جاوید" پخش میشد. خودمم البته محتواشو درست یادم نیست! ولی فضای گُل و بلبلی ش رو کاملا یادمه این "امام صرفا رئوف" تا همین سال 84 هنوز ادامه داشت...برنامه های دیگه ای هم بود که بهتر بودن مثل "راه اینجاست" مثل "سیره ی روح الله" مثل این مستند آرشیویهای22بهمن و 12فروردینی که تا همین 4سال پیش هیچ جا نبودن و یه دفعه تو این چندسال اینطور غالب شدن مسئله ی اول اینه: "هنر فرمودید شاخص ساختید! تا حالا کجا تشریف داشتید حضرات؟" نوشداروی بعد از مرگ سهراب... اصلا یک سال کامل بنام سال امام بود. بفرمایند عزیزان رسانه ی ملی که چه غلطی فرمودند اون سال؟ چه سالی؟ دقیقا سال 78 سالی که با 18 تیرش میشناسیمش...و بعضیهام البته با 23 تیرش سالی که "کسی جرأت نداشت اسم امام بیاره" دقت کنید دوستان کسی جرت نداشت. و صداوسیما هم دقیقا یک کسی عین همه... دوره دوره ی "جامعه ی مدنی" بود امام کیلویی چند؟ حتما باید یه گنجی ای تو یه برلینی یه حرف سنگینی تو اُردرِ "موزه های تاریخ" میزد تا آقایان تازه بگن "وای وای چه حرف بدی"... اون موقع کجا بود امام؟ مگه همین حسن عباسی که امروز طرح کودتای سبز رو تحلیل میکنه، اونموقع رو 18 تیر حرف نداشت؟ مگه این همه "انقلاب مخملی"ای که امسال کشت صداسیما خودش رو و مردم رو از بس 24ساعت گفت. مگه سال 78 نمی گفتن؟ نکنه امام اونسال هنوز سخنرانی نکرده بودند!!! والا آدم جواب معقول دیگه ای نمیتونه پیدا کنه! پس یه مسئله این: که این شاخص بله. نوشداروست. ولی خیلی خیلی زودتر از اینها "میتونست برسه" و نرسید. و امرور اتفاقا بیشتر باید یقه ی آقایان رو گرفت که "دیدید سخت نبود؟! چرا همون موقع نکردید؟" کی میخواد جواب نسلی که از امام نشناخته از دست رفت رو بده؟؟؟ مسئله ی دوم: اینو صرفا بعنوان یه بیننده میگم... صدا و سیما "پشت سر دولتها" حرکت می کنه... صداو سیما "خط فکری دولتها" رو ترویج می کنه این خطرناکه. البته یه مقدارش خب اجتناب ناپذیره ولی اینطور که آقایون دارند میرن... بله دوسه تا "نقد صوری" لوس هم هست که آقای حیدری یا نگاه یک یا... راه بندازن و تکلیف رو از دوش خودشون ساقط کنن...
صداوسیما دنبال دردسر نمیگرده. همین می خواد فقط برنامه ای پخش کنه که "بیننده داره" هیچ فرقی هم نداره که امام باشه یا فوتبال باشه یا ترانه مادری باشه یا از این چرندیات -و حق بدید که با این تجاربُ امروز هم نتونم اعتماد کنم به رسانه ی عزیز. و بگم گما را همان صحیفه ای که سید احمد جمع و جور کرد کفایت میکننه"- من یادمه-و شما احتمالا نه- که سالها و سالها همین صدا و سیما تو هر مناسبتی بود میرفت سراغ فوتبالیستها و خواننده ها و بازیگرها! که بله ببین جوون عزیز! بیا تا "عابدزاده" برات بگه "عید غدیر" یعنی چی؟ من نوجوون منتظر بودم ببینم حمید استیلی و علی پروین راجع به دفاع مقدس نظرشون چیه؟ آخه آدم نباید دق کنه از این وضع؟؟؟ حالا هم احمدینژاد هست و حرف انقلاب و رهبر زنده شده و "مردم میپسندند" همین و من تقریبا یقین دارم اگه این دور موسوی رای می آورد، و میگفت کمک به غزه رو قطع کنید. هیچ خبری از برنامه ی شاخص نبود. -و البته یه نکته هم در حاشیه: صداسیما بهرحال یه "سازمان"ه و متشکل از کارمندهای مأمور و معذور... "دغدغه" و "درک" تو قالب سازمان نمی گنجه ضرغامی تو دانشگاه امام صادق می گفت بیاید شما بچه هایی که "دغدغه"ی مثلا 90سیاسی-فرهنگی دارید و ... خودتون بسازید. من پخش میکنم پشت این پیشنهاد غیرعملی و مضحک یه اعتراف صادقانه ست "سازمان من دغدغه نداره"... دلش نسوخته برای چیزی و باز توجه کنیم به بی توجهی امت حزب الله به هنر...که یحتمل مصدایق "لهو و لعب" باشه... تا کی یه آوینی ای پیدا شه و یه طالبزاده ای و یه علیانی ای و یه یامینپوری...که بخاطر خدا دل بزنه به این دریای گناه ضروری!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۸۹ساعت 2:16 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چه کسی حرف و درد تو را خواهد فهمید؟! چریک تنها و بی ملاحظه ی جبهه ی نرم! وقتی می گویی بحث از "اسلامیت" روبنا ست... مشکل اصلی آقایان این است که رهبر پای "جمهوریت"ِ نظام ایستاد! وقتی می گویی "انگار همه ی مردم ، فقط جناحین اند!!! " وقتی می گویی "آزادی رسانه ای بدون عدالت رسانه ای ، منجر می شود انحصار رسانه در دست اصحاب زر" (این دنیا عادت دارد لفظ "آزادی" را فقط از بی بی سی بشنود) وقتی می گویی :"یکی از نکات مهم بعد از انتخابات این است که فضای بوجود آمده جلوی نقد نسبت به عملکرد دولت جدید را گرفته است. " وقتی می گویی مسأله ی بی عدالتی ِ رسانه ای"بحث پول نیست"! وقتی از نامه ی امام به حمید روحانی می گویی وقتی از "پمپاژ فوتبال به جامعه" می گویی وقتی از ... وقتی از بحثهای "همه فهم" و "رایج" می گذری
زبان ِ موقِن و شجاع تو را وقتی مقابل "موضع تشکیکی و مرضی الطرفینی" ِ مطهری می گذارند... لاجرم، یک کاسه ات خواهند کرد با رسانه ی ملی ! ما در اینجور مواقع اصطلاحا می گوییم "حرفت ، شهید شد! " انتحار کردی برادر... مناظره ی امشب؛ مناظره ی تعارف با صراحت بود... مناظره ی سطح و عمق و مهم تر از آن... مناظره ی امروز با فردا بنا داشتم (دارم) همه ی حرفهایی که در هوای سیاسی گفتم و نگفتم را در یک پست "جمع بندی" کنم و ختم پرونده برای خودم! منتها... (برا اینکه فقط نقاط ضعف ندیده باشیم: نفس وجود چنین برنامه ای نویدهایی می ده از رشد رسانه... هرچند ... هنوز امثال این برنامه، وصله ی ناچسبند بر رسانه ی ملی!!!..... بعلاوه از قوت مجری ِ مناظره هم انصافا نباید گذشت! در پیگیری و شفافسازی حرفهای طرفین...کثّرهم الله ...انشاالله!) پ.ن. در معرفی وحید جلیلی، به دوست ِ سبزی می گفتم "همیشه فکر می کنم دکتر شریعتی اگر بعد از جمهوری اسلامی و بعد از جنگ می بود، مواضعی داشت که از جلیلی می بینیم!" ... (ارادت به دکتر، وجه اشتراک و اساس رفاقتمان است!) نمی دونم بعد از این انتحار، الان چه فحشی به من می ده!
بیانیه ی تحلیلی جنبش عدالتخواه دانشجویی پیرامون طرح هدفمند کردن یارانه ها (در اين فضا كه بسياري از انرژي نظام و نخبگان مصروف مواجهه با فتنه اقليت ميشود نياز هاي اكثريت مردم كه صاحبان اصلي اين انقلاب و نظام هستند ...در حال قرباني شدن است. )
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸ساعت 0:25 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جومونگ از کجا "افسانه"شد؟
در تعریف "افسانه" میخوندیم : دارای ویژگیهای "خارق عادت" است... کدوم ویژگی خارق عادت توی جومونگ هست؟ پرتاب همزمان سه تا تیر؟! جادوبازی ؟! زیرآب زنی های سیاسی و...؟!
من فکر میکنم "قدرت انسانی"جومونگ فوق عادته! اینکه نیروهاش رو از لابلای جامعه و شرایط مختلف کشف و شکوفا کنه... اینکه روابطشو با این نیروهای مختلف (نظامی...مدیریتی...علمی...اقتصادی...سیاسی...اطلاعاتی...که هرکدوم مصداقهایی تو داستان دارن) تنظیم کنه...اینکه بین مطالبات متناقض درونیش تعادل برقرار کنه! و مثلا احساسهای کاملا ارزشی(کدوم ارزش؟!)ش رو بخاطر رسالتهای بلندمدتش نادیده بگیره(مثل صحنه ی جمع آوری و اخراج برده ها...) اینکه... امان از اون تمدن! که باید آدمها رو یکدست کنه... پیچ و مهره کنه ... تا برده کنه... تا مصرف کنن... تا چرخ اقتصاد بعضی اقلیتها(=جهان!) بچرخه... آدمهای یکسان مدیریتپذیرترند!... مثل گوسفند!... آدمها باید یکسان باشن!... تا یکسان بپسندند... تا یکسان بخرند... تا کمپانی بتونه تولید "انبوه" کنه ! اما آدمها ماهیتا یکسان نمیتونن باشن! گاهی نیاز دارند سرکی بکشند به خارج از چرخه های روزمره و یکسان و مدیریتپذیرشون... حالا امان از این تمدن که برای این میل "تنوع طلبی" و "آرمانخواهی" هم چاره داره ! اینو هم بلد هست "ارضا" کنه! علی الحساب ارضا کنه : "جومونگ"! اما این آدم وقتی جومونگ دید و لذت برد حق نداره دنبال جومونگ در درون خودش بگرده ! حق نداره با خودش مقایسه کنه ! بلکه باید منتظر "جومونگ ۲" بمونه! بلکه باید براش بازیگر جومونگ رو دعوت کنی ایران ...! قهرمان بافی... بمثابه ی یه سوپاپ اطمینان دیگه... یه انعطاف دیگه ی تمدنی که برای بقا باید منعطف باشه... (قهرمان بافی ... مدتیه شبکه ۳ برنامه ای بنام "فوتبال ملی" پخش میکنه... به یاد نوجوانی بربادرفته ی ماها!... جماعتی از مردم عادی که هرکدوم کار و زندگیشونو رها کرده ند و اومدن که از پشت نرده ها و فنسها "تمرین تیم ملی" رو تماشا کنن... زیر آفتاب... عاشقانه تماشا کنن!... بعد رو به دوربین به خبرنگارها التماس کنن که علی دایی رو تخریب نکنید... خدای من! "درد" عظیمی که دهنمکی بعنوان "انتقاد" مستندش کرد...از دید صداوسیما "افتخار"ه!!!) قهرمان بافی... افسانه بافی... خلق اسطوره... "هویت دار" کردن یه ملت بی تاریخ...بی هویت... و حالا امان از رسانه ی عزیز ملی ما! متخصص گند زدن به هویت یک ملت هویت دار! اسطوره های ما کو؟! قهرمانهای "واقعی" ایرانی و اسلامی ما کم از جومونگ ند؟! یا ما موقع روایت کمشون میکنیم؟! "احسن القصص" رو افتضاح یوزارسیف میکنیم... امام حسن رو منزوی... امام علی رو...امام رضا رو... "شخصیتها رو تک بعدی تصویر میکنیم! ... یکی فقط میجنگه...یکی (البته صدتا!) فقط عاشق میشه...یکی فقط معشوق میشه... یکی فقط انفاق میکنه... یکی میدزده ...یکی اختراع میکنه...یکی اخم میکنه... یکی مشاوره میده به مردم... یه نفر یه کار...یه نفر یه کار... یه نفر یه کار... یه نکته ی دیگه : قهرمانی با خصلت "قوای خارق العاده ی انسانی" ...چه لزومی داره که خاستگاهش "قصر" باشه؟!!! چرا یانگوم؟ چرا جومونگ؟ چرا جیسون؟ چرا رستم؟ چرا فریدون؟...چرا کاوه نه؟ چرا آرش نه؟ چرا همت نه؟ چرا زین الدین نه ؟ چرا علم الهدی نه؟ چرا ارمیا نه؟ چرا بچه بسیجیهای گمنام نه؟
۱۴/۶/۱۳۸۸ : مدتهاست یه علامت سوال گنده تو ذهنمه که سریال جومونگ "چرا اینقدر خوبه؟؟؟!!!" کن فیکونی تو کره شده؟ رقیب رسانه ای واسه هالیوود پیدا شده که بتونه سریال با این قوت و این نفوذ جهانی (و اینجور کاردرست و البته از بیخ و بن "توهم"!) دربیاره!!! تا اینکه...! (جومونگ هم صهیونیستی...)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸ساعت 2:23 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
در قسمت اول مروری شد روی شدت تاثیر صدا و سیما(بویژه سیما) در روند تربیت نسل ما و تاکید شد که این سازمان در کنار "رسانه" ی "ملی" بودن و اقتضائاتش(وظیفه ی شفاف سازی و اطلاعرسانی و پوشش انواع سلیقه ها و...) نقش "تربیت"ی و "نسل ساز" هم داره که اقتضائاتی داره و بد نیست که ازاین لحاظ مسئولین این سازمان خودشان را "مخاطب توقعات اسلام از والدین"نیز بدانند.
در این قسمت می خواهم به یکی از اولین وظایف والدین(که در مورد سازمان صداوسیما هم مصداق داره!) توجه کنم : لزوم کسب "حلال"... و دقت به همه ی آثار سوئی که بر "لقمه ی حرام" مترتب است! که درهای حکمت را بر دل می بندد و ... و چطور ممکن است دخل سازمانی از نگاه دینی نامشروع باشد و آن سازمان بتواند دینداری در جامعه را "نشر" و "تعمیق" دهد؟! (که میدانیم "اسلام فقط با اسلام گسترش میابد") و نهایتا حاصل چنین تلاشی از چنین سازمانی نخواهد بود جز دین تحریف شده ی ارائه شده در سریالهای رمضان(که نزدیک است!) و دهه ی فجر و محرم و...تحلیلهای زورچپانی خبری و میزگردهای لوس و ... (و بهترین برنامه ها می شود : برنامه های مستند!) اما مگر دخل سازمان صدا و سیما از کجاست؟ دقیقا که نمی دانم! ولی بهرحال بخشی غیرقابل چشم پوشی از آن از محل "پخش پیامهای بازرگانی" تامین می شود(۱). و تامین بودجه از طریق "ترویج مصرف گرایی" را اسلام چطور تائید میکند؟! تامین بودجه از طریق "اغفال مشتری" را اسلام چطور تائید میکند؟! (اغفال را از این جهت می گویم که شعارهای تبلیغاتی معمولا -چنانکه میبینیم!- کمترین ربطی به کارکرد واقعی کالای تبلیغ شده ندارند!) فعلا همین اندازه مکفی ست برای رساندن اصل حرف! دخل که از ترویج فرهنگ ضد دینی باشد محال است خرج ترویج دین بشود.
(۰) وجه تسمیه ی این بحث اینه که میخواد تاملی داشته باشه روی "صدا وسیا به مثابه ی یک نهاد تربیتی" (فکر کنم کم کم باید یه سرفصل دیگه هم تو آرشیو موضوعی بذارم: دردی به نام رسانه ی ملی!!!) (۱) مي شوند و هر نوع از آگهيها قيمت خاص خود را دارند. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۹ مرداد ۱۳۸۸ساعت 20:37 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
بی مقدمه: راجع به "بشارت منجی" چی فکر میکنید؟
من فکر می کنم یه مقدار شعاری و "رو" هست -مثل اغلب کارهای ارزشی- بویژه اونجاها که مربوط به "منش یهودی ها"ست.انگار همه ی سخنرانیها و مقاله های یهودشناسی خودشون و بقیه رو میخواستن همونجوری عریان "فقط نشان بدهند"! اگه مثلا قرآن پژوه ها و یهودشناسها(!) و... از مولفه های بنی اسرائیل "اقتصاد محوری" را ذکر میکنند؛ یه دیالوگ مستقیم یکی از کاهنها باید این باشه که "صرافی ها اساس معبدند. نباید به صرافی ها توهین بشه..."(یا چنین چیزی)... یا اینهمه تاکید عیسی بر آمدن پیامبر بعدی، تا اونجا که میئونم فقط توی یکی از اناجیل (و اتفاقا غیر از انجیلهای چهارگانه ی رایج!!!منتها گفته شده که نسخه ی کذا، قدیمیترین انجیل موجود هست که فقط 60 سال بعد از حضرت عیسی نوشته شده) اومده . کنجکاوم نظر چندنفر از اهالی کلیسا رو راجع به این کار بدونم... اما نفس ِ همینکه یه "سریال" (و نه یه "مسنتد علمی" !) حاصل یه عمر تحقیق باشه، یکی از گمشده های جدی انقلاب اسلامی(=حرکتی که ادعا داره تمام دغدغه ش رشد فکری همه ی مردمه)ست. و از این جهت جدّا قابل تقدیره. (البته فکر نمیکنم چیز بیسابقه ای باشه ، کارهایی مثل کیف انگلیسی و مدار صفر درجه و روشن تر از خاموشی و... هم بوده ند ولی بهرحال کافی نیست. اونم در قیاس با حجم انبوه سریالهای چرت و پرت و اغلب "دین تحریف کن"...) از جمله محاسن بدیع فیلم، "دیدن اقشار مختلف در یک جامعه"ست. یعنی به عکس اغلب داستانها، روی "بدها" و "خوبها" زوم نمی شه. و نه فقط اقشار مختلف رو میبینه بلکه تا حدی هم به تحلیل منش شون می پردازه... سرباز جزء رومی - سران و فرمانده های ارشد رومی - 3 تا دسته ی مختلف توی معبدی ها - مردمی که فقط تماشاگرند - مردمی که دورادر تائید و همراهی میکنن - خنجرکش ها - حتی اختلافهای درونی خنجرکشها!(شخصا از این دقت خیلی خوشم اومد!) - صرافها و... هرچند اینجا هم گاهی زیادی روی دیالوگها تکیه شده و یه جاهایی شبیه مناظره های علمی...!) بعلاوه ظاهر متفاوت فیلم (زاویه های دوربین، دوبله، سرعت فیلم، اتو نکشیدگی ِ آدمها! و...) توجه بیننده رو به این جلب میکنه که "منتظر چیز متفاوتی باش"...(کلا هم کلیشه شکنی توی ظواهر چیز لازمیه که اگه اهل هنر هم نداشته باشن دیگه از بقیه چه توقعیست؟!) البته همین هم یه مقدار بیننده های کم حوصله را میپراند! ولی خب بنظرم می ارزه! سرجمع بعنوان گامهای اولیه فکر میکنم بد نیست...(بالاخره سعی و خطا و رشد...!) راستی علت خاصی داره که بین ساخت و پخشش اینهمه فاصله افتاده؟ مطلب مرتبط:http://www.mojjjj.blogfa.com/post-37.aspx یه کم مرتبط: پیشنهاد سلحشور به حوزه علمیه برای تربیت سناریست از اون مطالباتی بود که فکر میکنم امثال حاج آقا فلاح یه عمره که توی دانشگاه دنبالش میگردند! بی ربط : بحث کامنتهای پست "قانون" به جاهای جالبی رسیده. پیشنهاد میکنم ببینید و اگه قابل دیدید شرکت کنید. ضمن تشکر از جناب "ص"! بی ربط: منظور رهبر از تاکیدشون روی "دوطرف از تحریک احساسات جوانها دست بردارند" (دیدار 13رجب بود فکر کنم.یا شایدم قوه قضاییه)چی بود؟ اینطرف کی ها دارند تحریک...؟؟؟ بی ربطتر(چون تعاملات پیامکی ممکن نیست!): مرحله ی دوم آزمون ارشد هم به سلامتی گذشت! ولی ما کماکان مثل چی تو گِل ِ لیسانس موندینم و تضمینی نیست که شش ساله هم نشیم!...به من چه اصلا |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸ساعت 14:41 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
نقشه ی راه انتخابات
در ادامه ی عملکرد مشکوک رسانه ی ملی یه نامه مانندی نوشتیم که نه چندان مورد تایید دوستان قرار گرفت و نه فرصت اقدامی براش باقی موند...همینجوری به پیشنهاد یکی از همین دوستان(!) توی ادامه مطلب میذارمش که بالاخره یه صدای اعتراضی باشه! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت 20:15 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می نویسی...نمیخونن...میگی...نمیشنوند...چرا بشنوند؟!...اینقدر چرت و پرت تو این مدت شنیده ند که دیگه جا نمونده...حرف حق را لابلای حرفهای دیگه مدفون کرده ند... "کرم" وقتی وارد سیستم کامپیوتر میشه چه کار میکنه؟!...مهم نیس حرف چقدر منطقی باشه؟مهم اینه که حرف باشه... بذار کنار روضه ی"شانتاژ"...حالا بذار کنار روضه ی " قابیل وارث هابیل"...حالا بذار کنار اینکه شانتاژ "دروغگو"!!!...حالا بذار کنار اینکه اینها "هیچ" ایراد منطقی ای از احمدینژاد نتونستن گیر بیارن!...حتی نمیگن "چرا تورمتون ۲۵درصد شد؟" فقط میگویند "چرا ۲۵ بود و گفتی ۱۵؟؟؟" ... چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه الگوی صحیح مدیریت اسلامی داشت جوانه میزد(بله طبیعتا با سعی و خطا)...پرچمی برای همه ی مظلومین عالم...پرچم مبارزه با ظلم و پوچی و جهالت و استثمار دوباره داره بلند میشه... باید زمین بخوره... چطور؟مرض ریشه دار "صحابه گرایی" بهترین کمکه:خلع سلاح این مدیریت! ... این "امام و انقلاب"ی که میگی مال ماست و خاطرات ما! تو چه میفهمی؟ امام کجاو این سبک مدیریت... افشای صحابه(و البته در کنار اثبات کارامدی این جوانه ی مدیریت اسلامی)... نه! ... تبدیلش میکنیم به یه دعوای سخیف ... اینقدر دروغ میبافیم تا وقتی به او هم گفتیم "دروغ میگی" مردم باور کنن! مهم نیست که دروغ میگه یا نه؟! مردم باید فکر کنن دروغ میگه... مردم باید فکر نکنن! اگه "فکر کنن" میفهمند "سفرهای استانی" و "اصلاح سازمان مدیریت" فراتر از علوم تفاله ایه که به ما جهان سومیها خورانده ند... مردم بایدباور کنن "فساد" ویژه ی این صحابه نیست... همه دارن... عادیه... نه! اصلا قابل پیگیری نیس... آبروی نظامه... کی کمک می کنه: رسانه ی ملی!!!... چطور؟ دعوا بجای شفافسازی... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا جایی که دشمن موفق شه توان و انگیزه و "تمایل" ملت به شنیدن و تامل کردن رو از ملت سلب کنه پایان انقلابه... جریان شانتاژ...کاندیداها...رسانه ی ملی دست در دست هم داده ند به مهر برای سلب ...اگر درد شما فهم مردم بود بجای ادامه ی دعوای "تو دروغ میگی خودت دروغ میگی"و ذوق کردن ۴۰۰میلیون بیننده ! ۴تا کارشناس اقتصادی میاوردید تورم رو برای ملت معنی کنه و ریشه یابی... توی غزه هم همین بود... چه میگویم؟ مگر صداوسیما کاری جز این هم تا حالا کرده : شناسایی سلاح های اصلی حزب الله + از کار انداختن (کند کردن و لوث کردن)شان... کاش توهم باشه این کودتای فرهنگی... این انقلاب مفت بدست نیامده |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸ساعت 20:45 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
چندي قبل يكي از رفقا را ديدم كه "هوافضا" را سال چهارمش رها كرده و رفته بود "ارتباطات"(روزنامه نگاري) علامه ؛ احوالش را پرسيديم و معدل(!) و... و اينكه رشته ي جديدش را چطور مي بيند؟ راضي بود. چيزي كه با تاكيد گفت (و آن وقت من احساس كردم كه بخاطر تفاوتهاي فكري-فرهنگي-سياسي- كه با هم داشتيم، اين نكته را مخصوصا گفت كه لج مرا دربياورد!) :" خوبه بعضي تكنيكهايي را ياد ميگيريم كه اينها باهاش مردم را استحمار ميكنند! مثلا اينكه بهترين راه براي القا وجاانداختن فكري در ذهن افراد اين است كه حمله ي مختصري به آن فكر بكني و بعد به اين حمله جواب بدهي بعد ذهن مخاطب انگار كه در برابر هر نقدي به اين انديشه واكسينه ميشود..."(1) تريبون آزادي(تحت عنوان "منطقه آزاد" يا "منطق آزاده"!) در دانشگاه شريف توسط صدا و سيما برگزار مي شود. شنيده ها (در حد تواتر!) حاكي از اين است كه فضا عمدتا به مسخره و خزبازي گذشته (2) و البته باز هم همان شنيده ها مي گويند كه چند نفري ،با وجود چنين فضايي، حرف حساب خودشان را مطرح كرده ند. (به كدام اميد؟ به اميد جماعتي كه براي نشنيدن آمده اند؟ يا دوربيني كه براي منعكس نكردن؟...) و چند روز بعد (چند روزي كه لابد صرف "مخاطبپسند" كردن ِ اين "مستند" شده!) برنامه در حد يك ربع ساعت و با تبليغاتي كه براي يك برنامه ي 15دقيقه اي كم سابقه ست پخش ميشود. از آن چند كلام حرف حساب فقط دستي ست كه بالا ميرود! چند بار تكرار "گوش كن" چند بار تكرار "فقط يه نكته ي ديگه" چندبار تكرار "ما آرمان داريم" همين . و در عوض دقیقه ها (از همان ۱۵ دقیقه!) به شنگول بازی (۳) "من بلد نیستم سیاسی حرف بزنم" و "من بعنوان یه زن حرف میزنم نه یه دانشجو" و تفلسفهای عوامانه ی "اگه همه ی آدذما صداقت و ئصفا داشته باشند اینجا بهشت میشه(با چاشنی بغض!)" و نطقهای از بر شده ی "دولت چرا روی برنامه های اقتصادیش فکر نمیکنه؟" و ... و کسی که (با نوار سبز دور مچش!) میگوید "اگر بنفعتان حرف نزنیم پخش نمیکنید!" که البته این جملات هم بارها تکرار میشوند تا این بنده ی خدا هم خاطرجمع شود که رسانه ی ملی اورا نیز جز "ملت" (اصلا عین ملت!) میداند و هوایش را دارد و سانسور توی کارش نیست. اما درست گفته بود این همدانشگاهی ما! اگر حرفی را خوش ندارند(ببخشید! با استراتژی رسانه ملی متعارض بیابند!) بیتعارف پخشش نمیکنند! البته در تشخیص اینکه "کدام حرف را خوش نخواهند داشت؟" اندکی به خطا رفته بود (۴) نهاد محترم صدا و سیما! خب شما که نمیخواهی حرف دانشجو را منتقل کنی به ملت چرا قالب "تریبون آزاد در دانشگاه شریف"؟...این چند روز مشرف شدم به رویت "تبلیغات برزنامه های فراوان انتخاباتی سیما" متاسفانه عمدتا از جنس همین تریبون کذا!(فرصت دیدن برنامه ها بحمدالله دست نمیدهد! اگه دوستان غیر از این دیدند ما را هم از جهل بیرون بیاورند لطفا!) حالا آن نکته ی رفیق کذا به خاطرم میآید:! کار صدا و سیما برگزاری یک "نمایشی از حقیقت" است! در ماجرای غزه هم همین بود... در برنامه های دهه ی فجر هم همین... در "اقتصاد ۱" هم همین! در اصلاح االگوی مصرف هم... و شخصا از این اوضاع بوی "دشمن دانا" را بیشتر حس می کنم تا "دوست نادان"... الله اعلم ! !
(1) اين اصل را البته در تبصره هاي جامعه ي باز هم مطرح ميكنند. اينكه "گاهي كافيست كه مردم فقط مطمئن شوند كه عقيده شان در برابر هر نقدي جواب دارد و لازم نيست حتما خودشان همه ي اين نقد و جوابها را بدانند" از آثار اصلي برنامه هايي مثل "طرح ولايت" هم همين است. (2) كه البته با آن SMS صبح، نمي توان هم تصور كرد كه چنين فضايي "بطور طبيعي" ايجاد شده باشد و برنامه و غرضي پشتش نبوده باشد! (۳) قاعدتا یه قاعده هایی هست برای تمییز دادن "حرف حساب" از میان کلیشه ها و شنگول بازی ها و ... که اینجا حوصله ی شرحش نیست (۴) و بخاطر دارم سالها یکی از مهمترین مطالبات برخیها "صدا و سیما را به دولت بدهید" بود! از قضا همان برخیهایی که امروز صدا و سیما را محکوم میکنند که در اختیار دولت است (چقدر هم که هست!) و باز خاطرم هست که برخی ها یک زمانی هم "شهرداری" را محکوم میکردند که از صدا و سیما برای تبلیغات خودت استفاده میکنی!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت 10:47 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
همین! قصدم شرح نقش پررنگ صداوسیما در "تربیت" ِ نسلها بود؛ ولی دیدم "شرح" نمی خواهد! کافیست سری بزنیم به خاطراتمان!آن وقتهایی که قدر مادرمان را به واسطه ی چوبین و هاج و نل و... می دانستیم!...وقتی برنامه های خانواده را بخاطر "سوباسا!" کنسل می کردیم... آن زمانی که امری مقدس تر از فوتبال و تیم ملی نمی شناختیم و همه ی غیرت و میهن دوستی مان خلاصه شده بود در... وقتی بعد از "دنیای شیرین" همه "خاطره نویس" شدیم... وقتی تصویرمان از "جبهه" احتمالا "سید جواد هاشمی" بود ... وقتی در پی سریالها و فیلمهای زرد ِ یک دوره ای، همکلاسی ها دنبال یک معشوقی چیزی می گشتند...تا وقتی که نیمرخ کم کم به فکرمان واداشت ...تا وقتی کم کم عیوضی و شادمهر و ...مان شدند طاهری و کریمی و...(قصدم مقایسه نیست... اشاره به "وضعیت رواج"هرکدام دارم)... تا ضد هالیوود و ضد یهود شدنمان... با تلوزیون بچه بودیم ،با تلوزیون رشد(!) کردیم، با تلوزیون میهن دوست شدیم، با تلوزیون کارشناس فوتبال (و احیانا کشتی و والیبال) شدیم، با تلوزیون عاشق(!) شدیم، با تلوزیون سیاسی شدیم ، با تلوزیون دادگاه کرباسچی را پی گرفتیم، با تلوزیون آرزومند آزادی قدس شدیم، ... و دین!... حتی ماکسیمیلیانوس را یا "مالک اشتر" را یا امام رضا را یا صدرالمتالهین را یا آن "شمس جاوید"(1) را ...
هروقت رویکردها و سیاستهای سیما تغییر کرد، افکار و ارزشهای ما هم... اگر هم یک زمانی ، یک مادری یک معلمی یک کسی می خواست نوری به ما بنماید در ظلمت، باید اول "برادری اش را با تلوزیون اثبات می کرد" ! مثال امروزیش: یکی از 20-30 کلمه ای که محمدحسن بلد است ادا کند "یوسف" است! صداوسیما شاید پررنگترین نقش را دارد در شکل دهی به ارزشهای یک نسل و حتی در شخصیت ِ فرد فرد ِ مخاطبین . گاهی پررنگتر از نقش مدرسه و حتی خانواده. فارغ از خوب یا بد بودن ِ این جایگاه، فکر می کنم بد نیست سیاست گذاران(یا لااقل منتقدان!) ِ این نهاد مروری داشته باشند بر "اصول و توقعات تربیتی ِ اسلام" و خود را مخاطب ِ این توصیه ها بدانند؛ کأنّه یک "پدر" یا یک مادر. اهمیت ِ این نقش، اگر بیش از "رسانه بودن" و "رسانه ی ملی بودن" نباشد، کمتر هم نیست قطعا!
(0)دیدید روی سنگ مزار شهدای گمنام می نویسند "نام پدر: روح الله" ؟! از این جهت که نقش اصلی تربیت ِ نسل جنگ را حضرت روح الله داشت... (1) نام یک مستندی که (فکر کنم سال 78) پخش می شد در مورد امام خمینی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۷ساعت 19:34 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
صدا و سیما حسابی قاط زده ها! شبهای قدر و شهادت امام علی(ع) و هفته ی دفاع مقدس و روز قدس و سفر رئیس جمهور و… !!! وقتی "جوهر واحد همه ی اینها"رو گم میکنیم، طبیعیه که به چنین تشتتی بیفتیم! به مناسبت "ماه رمضان" سریالی پخش کنیم که برای "شبهای قدر" نامناسبه!!! بمناسبت دهه ی فجر(پیروزی انقلاب "اسلامی"!!!) برنامه هایی داشته باشیم که نگران تلاقیش با "محرم" باشیم!!! راستی! سوال مسابقه ی اس ام اس ی"90" هم دیدنیه: بنظر شما تغییرات کادر مدیریتی تیمهای استقلال و پرسپلیس... 1- اقدامی مثبتی است 2- اقدامی منفی است به 100 نفر از برندگان(؟؟؟) به قید قرعه 300000تومان تعلق میگیرد! اگر کسی از غصه ی این رسانه ی ملی بمیرد جای ملامت نیست! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷ساعت 3:24 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
"ای ملت ایران!ای رجایی ها ای باهنرها ای بهشتی ها! خود را بسازید..."(0) . . . صدا و سیمای محترم فارس بعد از اینکه با پُر کردن ِ بعد از ظهر "هشتم شهریور" ِ مخاطبین آینده سازش(شمال کودکان و نوجوانان (و جوانان)) با کارتون "پنگوئن خوش قدم"(1) براشون کاملا جا انداخته که "ای عزیزان جهان سوم اگر می خواهید از گرسنگی نمیرید، آن شوید که ما می خواهیم تا ما هم ، بواسطه ی وجدان بیدارمان، جیره ی ماهی به شما بدهیم..."(2) می ره سراغ شهید رجایی در میان هاله های نور راه رجا بسته نیست و ... یادم میاید شهید رجایی را که در سازمان ملل میگفت:"همین الآن که من اینجا هستم یک بیمارستان دیگر در ایران بمبباران شد. اما من نیامده ام که از شما کمک بخواهم چون می دانم..." و عجب داریم راه رجا را باز نگه می داریم... (0) دیروز از گوشه ی اخبار 21 این قسمت از بیانات رهبر بعد از جنایت 8 شهریور، از دهان تلوزیون در رفت و... ! (1) از اینجا میتونید دانلودش کنید: http://www.hamidjon.com/article38.html (ببخشید لینک نشد! خودتون زحمتشو بکشید!)(2)نکته ی جالب اینکه واضحا به اینکه منشا کمبود ماهی آدمها(نماد تمدن غرب ) هستند اشاره میود اما "محکوم" نه !!! (همینجوری!) ! قانون اساسی هم نبود همزمان رئیس جمهور و نخست وزیر را پیشبینی نکرده بود... سال 60 تابلوی مظلومیت انقلاب اسلامیست... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۸ شهریور ۱۳۸۷ساعت 17:35 توسط فروزنده
|
|
||