***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

1.

نزدیک اذان ظهره ... پیامبر تو مسیر رفتن به مسجد به چندتا بچه که بازی میکردن برمیخوره ... سلام میده و جواب میگیره... بچه ها (که سواری دادن  پیامبر به حسن و حسین رو یا دیده ند یا شنیده ند) یه پیشنهاد میدن ! ... :"کن ناقتنا(شتر ما باش)...!" ...

مردم توی مسجد منتظر پیامبرند ... تاخیر ایشان غیر عادی شده ... بلال به نمایندگی از جمع برای پیگیری علت میره ...

 و ...!

"برو به خانه ی ما ببین چی داریم... "

بلال میره و با دست پر برمیگرده !

"بچه ها شترتونو به 8 تا گردو میفروشین؟..." 

طرفین معامله راضی میشن ! ... پیامبر  همینطور که خاک  لباسشونو میگیرند می خندند :"خدا رحمت کنه برادرم یوسف را که او را به چند درهم فروختند و مرا به 8 گردو!"

2.

1 سال از آشنایی محمدحسن با "دنیا" گذشت! ... "دنیا"... فرصتی برای "شدن" ... ممدحسن تو این 1 سال فرصتش از یک (بقول مامانش) "ارگانیزم زنده" (زنده بمعنای موجچودی که صرفا تنفس میکنه و غذا میخوره و ...درست مثل یه گیاه!) تبدیل" شد" به موجود هوشمندی که "مستقلا راه میره" ، بعضی چیزها(آدمها، خوراکیها، شعرها، بازیها،...)رو به بعضی دیگه "ترجیح میده" ، رفلکسی که  به صدای بلندی که  میگه "زاغکی قالب پنیری دید ..." میده کاملا با رفلکسش به صدای به همون اندازه بلندی که میگه "دست نزن!" متفاوته! (180 درجه!) هرچند فقط چند تا کلمه ی ساده تلفظ می کنه ولی به خوبی "می فهمه که چی میخواد و میفهمونه ..." و ...

منم 1 سال فرصت داشتم ... ! تو هم ...!

 

 

3.

هر صبح با صدای "خاله ضی ضی...!" ی مامانت شروع میشد و طرفه العینی تو (یه ممدحسن کوچولوی دوست داشتنی !) توی دستهام بودی...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت که قرار بود برم نیروگاه...!  تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت "صلح امام حسن" هنوز خیلیش مونده...! تو توی دستهام بودی و من یادم میرفت قول داده م به آینده ی "جهتگیری..." فکر کنم...! تو توی دستهام بودی  و تا عصر که نیروی کمکی برسه(!) من خیلی چیزها یادم میرفت...!

این خانوم هم یه موجودی "مثل تو" تو دستهاشه... بنظرت اون چه چیزهایی رو یادش رفته...؟! اصلا بنظرت اون چه چیزهایی یادش مونده...؟!

طلایی ـ خاله! "محاصره"  می دونی چیه ؟!... یه چیزیه تو مایه های اون شب که همه مون پای تلوزیون بودیم و تو بیدار شدی  و دیدی اتاق تاریکه و تنهایی و ... کلی ترسیدی...

 

 

۴.

وقتی داشتم رای می دادم یه متولد۶۸ بغل دستم بود. اومده بود بقول خودش شناسنامه ش مهر بخوره که دانشگاه راهش بدن! حتی میترسید توی برگه ی رایش "شوخی" بنویسه! هیچکی رو نمیشناخت! میپرسید أأأأ...!!! یعنی قراره رئیس مجلس عوض بشه!!! وقتی فهمید شریفیم برگه ی رایمونو گرفت کپ زد! پارسال الکترونیک آزاد تبریز قبول شده بود ولی چون شهریه ش زیاد بود امسال دوباره ... ! ته دلم باز همون نگرانی اومد ... : ما با بودجه ی بیت المال داریم درس میخونیم... بدهکاریما!

+ نوشته شده در  جمعه ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ساعت 17:48  توسط فروزنده  | 

۱. (هفته قبل که دنبال یه موضوع بدردبخور برای پروژه ی  یکی از درسها بودم ، به یاد آقای "ر.ا" (*) افتادم طی ایمیلی از ایشون پیشنهاد خواستم . متن زیر رو همراه پیشنهادشون فرستاده بودند که چون فکر کردم مخاطبش فقط من نیستم اینجا میارمش،اگه کسی دفاعی داره ... !،:)

با سلام
از فعاليتهاي جنبش نرم افزاري تان چه خبر؟
نمي دانم چرا دانشجويان پاك طينت شريف، كمتر توفيق عمل مي يابند
حيف اين استعدادها نيست كه در كنج اتاق هاي محقر كانونهاي فرهنگي مضمحل شود
و جامعه از آن نصيبي نبرد؟
مگر دوستان منتظرند چه حجتي بر آنها تمام شود كه با اين همه زمينه فعاليت فكري و آرماني
هنوز در جا نشسته اند و حداكثر اگر توفيقي باشد چند تا گعده با خود مي گذارند
!!
به هر حال جمهوري اسلامي در باطن خود در جا زده و كم مانده از پشت بيافتد
چه در حوزه اقتصادي چه فرهنگي چه علمي چه سياسي
آنوقت ما نسل سومي ها چه كاره ايم؟
خدا بر نوفيقات و عمليات شما و ساير دانشجويان حزب الهي بيافزايد
 
 
 
 
۲. دیروز تو دفتر بسیج یکی از دوستان از انتشار لیستس تحت عنوان "ائتلاف فراگیر اصولگرایان" ابراز نگرانی میکرد :"مردم که نمیدونن... گیج میشن..." . اولش نفهمیدم چرا خوشم نیامد! ولی بعد چرا... کماکان فکر میکنم مشکل از "لیستی" رای دادنه... اساس چرا مردم باید به کسی رای بدن که "نمیشناسن" ؟ که بعد بخوان مثلا بین لیستهای مختلف و مشابه "گیج"بشن... دارم فکر میکنم که "نماینده ی ما" یعنی  "نشان دهنده ی ـمثلا فکر یا مطالبات یا ...ـ ما" اگه میشد ترتیبی داد که واقعا این عنوان در حد "عنوان" نمونه... اگه هر کسی از نزدیک(حالا تا یه حد معقولی نزدیک!) کاندیداها رو میشناخت... اگه ... یادمه بیش از  ۳ ماه در مورد کاندیداهای انتخابات ۸۴ تحقیقیدم! (هر جوری که فکر کنید!) با اینکه خب همه شونو هم از قبل میشناختم! (ولی مثلا با فاکتورهای رئیس جمهور ایده آل باید محک میخوردند و ...)  و رایی که دادم با کمال اطمینان خاطر بود که "اصلح همینه" (که خب چنین تحقیقی برای انتخاباتی با این تعداد کاندیدا...!!!)... یادمه اگه برای میاندوره ای پارسال هم میتونستم به "دکتر کوشکی" رای بدم یه چنین اطمینانی میداشتم...
یه  پیشنهاد خیلی خیلی خام میتونه "تجدید نظر در نوع تفکیکها" باشه! ... یعنی مثلا تفکیک "صنفی" بجای یا در کنار تفکیک "شهری"...! میشه به پیشنهادات دیگه هم فکر کرد...!
 
 
(اینم یکی ز کامنتهای همین پست که چون مهم بود...!)
"احدی شرعا نمی تواند به کسی کورکورانه و بدون تحقیق رای بدهد و اگر در صلاحیت شخص یا اشخاصی تمام افراد و گروه ها نظر مثبت داشتند ولی رای دهنده تشخیصش بر خلاف همه آنها بود تبعیت از آنها صحیح نیست و نزد خداوند مسوولیت دارد."
صحیفه نور، جلد 18، صفحه 232
 
 
 
 
(*)اخیرا لیست نسبتا مفصلی از سوابق ایشونو بطور اتفاقی اینجا دیدم... و گرفتم که معنی  تواضع ... (محض راحتی توی ادامه ی مطلب میآرمش...)
 
+ بعد از گذشت کنکور(طبق معمول هر سال!) اوضاع  اون فعالیتهای(یا بقول من :ن.ن.ا.!) ما هم از اون اغما(!)ی کذایی داره در میاد! اگه خدا بخواد!
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶ساعت 15:14  توسط فروزنده  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

1- انگیزه های لشکریان امام:

جنگ امام حسن با معاویه در ابتدای خلافت ایشان و در واقع بلافاصله پس از دوران خلافت امام علی بود که دورانی پُرجنگ _ لااقل برای اهل کوفه_ بوده و در نتیجه جَوِّ هیجانی ِ جنگ (بویژه جنگ با معاویه) کماکان در کوفه وجود داشت بویژه که امام علی هم در اواخر حیات خود در تدارک سپاهی 40هزار نفره برای مقابله با معاویه بودند . پس قریب الوقوع بودن ِ جنگی مابین کوفه و شام از همان زمان (اواخر خلافت امام علی) برای مردم واضح بود. این فضای آماده(ظاهرا!) را علاوه یکنیم به تبلیغات گسترده و قوی ِ شیعیان امام حسن مبنی بر ارزشهای جهاد و سعی آنها در ترغیب هرچه بیشتر ِ مردم به پیوستن به جنگ (این تبلیغات پس از حرکت سپاه شام بسمت کوفه و صدور فرمان امام حسن برای جهاد بود) . و نیز علاوه می کنیم به برگزاری جشنهای هفته ی اول خلافت امام حسن در گوشه و کنار کوفه!(مردم کوفه ظاهرا از این حسن انتخاب خود و پذیرش امام حسن ، خلافت را، بسیار مشعوف بودند بطوری که تا 1 هفته بصورت خودجوش در گوشه و کنار کوفه جشنهایی به این مناسبت برپا بود!)

طبیعتا از رَصَد ِ کلی این فضا ابتدائا بالا بودن ِ احتمال جنگ کوفه با شام و سپس بالا بودن ِ احتمال ِ "پیروزی کوفه" بر می آمد. این مسئله(بالا بودن ِ احتمال ِ "پیروزی کوفه") جای دقت ویژه ای دارد : 20سال پس از این ماجرا (سال 61) آنچه که برای همگان مسلم است "شکست نظامی ِ امام " است!... اما اینجا همین بالا بودن ِ احتمال ِ پیروزی بود که جنگ را برای "غیر مخلصین" هم جذاب می کرد ! (این مسئله خیلی جای تامل دارد) بعلاوه ی جماعت خوارج [که فارغ از حرفهای تکراری، بسیار جای مطالعه دارند که چرا آنروز اینهمه جذاب بودند؟ و ...] که حضور خود ر ا در این جنگ بمنزله ی "بُرد-بُرد" میدیدند! یا پیروزی کوفه بود و ضربه به معاویه (یک دشمن ِ خوارج) و یا شکست کوفه بود و...! و اما مهمتر ازهمه برای این جماعت (خوارج) خود ِ فضای جنگ بود یعنی مناسبترین بستر برای ایجاد ِ فرصتهای ناب ِ "ترور" ِ امام و اصحابش و آشوبگری (در سپاه کوفه)...

و دسته های دیگری با انگیزه های متنوع(!) که به لشکر امام پیوستند! (مثلا گروه الحمرا که اساسا طایفه ای شورش طلب بودند ، غنیمت طلبانی که اگر از دشمن نتوانند، از دوست می بَرَند!!!)

شاید اگر امکان نوعی "فیلترینگ " برای امام حسن وجود میداشت میتوانستند از آنچه رخ داد اجتناب کنند... یعنی معضل ِ جدی "حضور عناصری که نباید" در سپاه امام بود و نه "عدم حضور عناصری که باید" . این عدیکپارچگی و بویژه عدم اخلاص در سپاهیان امام بود که مانع ِ شکل گیری یک "جهاد مقدس اسلامی"(آنطور که میدانیم) بود . شاید اگر تنها امام بود و همان یاران نزدیک و عده ای (*) که بر اثر یادآوریهای اصحاب و امام ، فضایل ِ جهاد را، و تحریک انگیزه های "دینی"شان به امام پیوستند ؛ ولو اندک بودند اما "بدر"ی یا "جمل"ی یا "نهروان"ی ... یا لااقل "کربلا"یی می شد! در واقع بهترین فیلتری که در سال 61 بود و در سال 41 نبود همان "شکست قطعی نظامیامام بود !

"حضور عناصری که نباید " در سپاه امام حسن ، آن عده(*) را هم از حال ایده آل جهاد و مجاهد دور میکرد [(*): این عده مانند مسلمانان صدر اسلام ِ مدینه بنظر میرسند؛و بعبارت نزدیکتر: مثل اکثریت خود ِ ما!؛ وجدّا جای مطالعه ی "کاربردی" دارند: کارآیی ِ این عده چقدر است؟ و در چه شرایطی؟ و چرا و کجا "نیاز" به حضورشان داریم ؟ و...]

خود ِ امام حسن از این سپاه توصیف ِ گویای دارند:

"به راه صفین که می رفتید ، دینتان پیشاپیش دنیاتان بود ولی اکنون دنیاتان پیشاپیش دینتان قرار دارد! شما اکنون در میانه ی دو کشته قرار گرفته اید : کشته ای در صفین که بر او میگریید و کشته ای در نهروان "که انتقام ِ او را از ما میطلبید."! بازماندگان ، عهدفروگذار و نامردمند و گریه کنندگان ، شورشگر و عاصی ... "

اما این امکان ِ تصفیه نیست! چون در اسلام ، داوطلب ِ جهاد را مادام که "ادعای اسلام" دارد و "قادر به حمل سلاح" است (فقط همین دو شرط) نمیتوان از سپاه طرد کرد و میان طبقات مختلف امتیازاتی قائل شد. اگر امام حسن می خواست دست به تصفیه ای بزند ، آن شورش را خود در سپاه ِ خود _و بسی خونینتر !_ می انداخت!

2- شخصیت عبیدالله بن عباس (فرمانده ِ اول ِسپاه ِ "مقدمه" ی امام حسن ، که به معاویه پیوست!):

او اولین کسی بود که با امام حسن بیعت کرد و مردم را به این بیعت فراخواند . دو فرزند ِ خردسالش بدست لشکر ی فرستاده ی معاویه (بسر بن ارطاه) در یمن کشته شده بودند (لشکری که به مدینه و مکه رسیده بود و پس از فرار کارگزاران ِ این شهرها کشتار فجیعی از مردم مکه و مدینه براه انداخته بود . عبیدالله بن عباس فرماندار یمن بود_از طرف امام علی_ که از مقابل این لشکر گریخته بود و ... البته این امر توجیه تاریخی داشت: ضعف قوای نظامی ِ یمن...) .

در این زمان (جنگ امام حسن با معاویه) 37 سال داشت(یعنی نسبتا یک فرمانده ی جوان محسوب می شد) و مصرّ بر عداوت ِ با معاویه و لزوم ِ جنگ با او بود ، هاشمی بود و امین ِ امام به لحاظ پایداری در شرایط سخت جنگ و ... اما ذاتا فردی تندخو بود و علاقه مند به "اول بودن" و مغرور . در نامه ای که امام مبتنی بر فرماندهی ِ او به وی داده در چند جمله ی پشت سر ِ هم کرارا تاکید بر این شده است که : "مشورت کن(با قیس بن سعد و سعید بن قیس)"،"با لشکرت فروتنی کن،با آنها همنشین باش "و ... و بسیار در تمجید و ذکر فضایل ِ فضایل این لشکر(لشکری که به عبیدالله سپرده شده) در این نامه سخن رفته است ، که همگی نشان از توجه ِ امام به خصلتهای ذاتی این فرمانده است و سعی ایشان بر پیشگیری از آسیبهای احتمالی.

(پس از اندک مدتی از فراخوان امام برای جهاد 12هزار نفر از کوفه و سایر بلاد لبیک گفتند که آمده است: هیچ شیعه ای نبود که از هرکجای سرزمینهای اسلامی به امام نپیوندد(یعنی بهترین سرمایه های انسانی ِ شیعه در این12هزار نفر بودند)!این 12هزار نفر را امام به فرماندهی ی عبیدالله(و قیس و سعید بعنوان جانشینان احتمالی ِ او) به مقابله با سپاه معاویه که به سمت کوفه می آمد فرستاده بود تا خود باز هم به جمع آوری سپاه بپردازد(با توجه به آمادگی 40هزار نفر جنگجو در اواخر حیات امام علی!)و این 12هزار نفر "سپاه مقدمه" نام گرفتند اما این تلاشهای امام تنها به گرد آوری 4هزار نفر ِ دیگر از کوفه انجامید...!!!) عبیدالله پس از مشاهده ی اینکه تبلیغات ِ جهاد در کوفه (شهری که وقتی عبیدالله آنرا با لشکرش ترک می کردند ، یکپارچه شور ِ جهاد بود!) بی نتیجه مانده است ، بیم آن میبرد که این خبر (فقط 4هزار نفر ...) به لشکرش برسد و "بی انگیزگی برای جهاد " را منتقل کند ، که چنین هم شد! و از طرفی هم از سمت سپاه شام بطرق مختلف شایعه ی تمایل امام به صلح در سپاه او میپیچید! و این برای عبیدالله که نه بر "تعداد نفرات " ِ لشکرش ، که بر "روحیه" ی آنها تکیه کرده بود، معنایی جز شکست نداشت، با مطالعه بر روی افراد سپاهش چنددستگی و و سستی و کم اخلاصی و آمادگی شورش و نافرمانی ِِ آنها را دریافت و در مقایسه با "انبوه ِ چشم بسته و گوش به فرمان" ِ شام ، نگران ِ شکستی بود که پرونده ی نظامی ِ و را خدشه دار میکند:" با این روحیه ی لشکر ما شکست خواهیم خورد و من بعنوان فرمانده مورد مذمت ِ افکار عمومی قرار خواهم گرفت..." این فکر بود که بیش از هرچیز بر او فشار وارد می کرد.[این شخصیت هم خیلی قابل مطالعه است]

3- خیانت :

دیگرانی که به معاویه پیوستند(از 12هزار نفر ِ مقدمه، پس از عبیدالله، 8 هزار نفر به معاویه پیوستند!) بگواهی تاریخ از "اشراف کوفه" بودند (که برای غنیمت و ... به این جنگ ِ احتمالا پیروز(گفتیم...!)آمده بودند) برای این جمع ، به خودی ِ خود ، تکرار ِ خلافت و عدالت ِ علی به صلاح نبود ! (هرچند با نرمخویی ِ امام حسن ، در ابتدا گمان میبردند که آن سختگیری ِ علوی تکرار نخواهد شد! اما بزودی بطلان ِ این گمان را دیدند) و در نتیجه به شکست ِ امام بی میل نبودند ! و با توجه به اینکه اینان کسان نبودند که معاویه و بدعهدیش را نشناسند ، انگیزه ی رفتنشان بیشتر ترک ِ سپاه ِ امام بود و نه وعده های معاویه .

4- گزینه های آلترناتیو ِ امام :

از طرفی ، راه ِ "شهادت" هم بر امام بسته بود! این ادعا با نگاهی به وضع ِ لشکر ِ امام مشخص می شود : پس از اینکه معاویه پیام صلح را (بهمراه ِ نامه هایی که از لشکر امام حسن _لشکر مدائن . نه لشکر ِ مقدمه، که امکان ِ فرار به سمت ِ معاویه را نداشتند!_ مبتنی بر حمایت از معاویه!!! به او فرستاه شده بود) برای امام فرستاد ، امام امام مردم را جمع کردند و خطاب کردند:"آگاه باشید که معاویه ما را به کاری خوانده است که ...(شرح ِ پیشنهاد ِ معاویه با توضیحات ِ لازم ...و نظر خواهی از لشکریان)" و پس از این خطابه همه یکصدا فریاد زدند :"صلح را بپذیر"! این یک نقل متواتر است و یک نقل متواتر ِ دیگر اینکه : پس از پذیرش صلح ، افراد ِ لشکر شورش کردند! و خیمه ی اام را غارت کردند! و ایشان را که برای تصمیمگیری به سوی والی ِ مدائن می رفتند ترور کردند ! ...

اگر سایر ِ وقایع را هم نبینیم(مثلا تکفیر ِ امام! و ...) کنار ِ هم گذاشتن ِ همین دو مطلب ِ قطعی ، چنددستگی ِ سپاه را مشخص میکند! که چه در حال جنگ و چه در صلح عده ای ناراضی و آماده ی شورش بودند!!! (بعلاوه ی گروههایی مثل خوارج و الحمرا...!) کشته شدن ِ امام به دست ِ لشکر ِ خود ، چیزی شبیه به "قتل عثمان" میبود و نه "شهادت"(حاکمی که به زیردستان ِ خود ظلم کرده و و مورد ِ غضب ِ آنها واقع شده . همین ! )

یک امکان دیگر هم که به ذهن میرسد : "سپاه ِ مقدمه پس از فرار ِ آن 8 هزار نفر ، 4هزار نفر متقاضی جهاد داشت! امام می توانست آنها را به جهاد بفرستد... " این هم با توجه به روحیه ی سپاه و تعداد و ... به شکستی محتوم می انجامید و هم این 4هزارنفر (که مشتمل هم بود بر بهترینهای شیعه که متکای حفظ ِ اسلام ِ راستین بودند)و هم امام (که یا بدست لشکر ِ خود یا در جنگ و به دست ِ دشمن کشته میشد) از دست می رفتند و موضع امام از "رقیبی که شرایط ِ تعیین کننده ای برای صلح وضع می کند" به "دشمنی شکست خورده و ذلیل" تغییر می کرد(کاهش قدرت چانه زنی ِ امام)! و اینهمه یعنی اسلام بی هیچ محافظی در اختیار معاویه (که به تصریح ِ تاریخ در همه ی فعالیتهایش هدفی جز تحریف اسلام نداشته) برای ارائه ی "هر" قرائتی ...!

5- شرایط صلح (طرح استراتژی جدید شیعه) و شبهه ی خلافت معاویه و بیعت امام با او!

در واقع پیشنهادی که معاویه برای مرتبه ی اول به امام می دهد این است که :"کاری بدون اطلاع امام انجام نگیرد و ..." و همین تلقی موجب آن است که بعدتر امام در باره ی معاویه میگوید :"او به وضع ِ خود آشناتر و بر کاری که بدو واگذار کرده ایم شکرگذارتر است ..." یعنی کار ِ "زمامداری"! بتعبیری :از آنجا که جنگ بر سر ِ مسئله ی "حکومت" بود ، پس مصالحه هم بر سر ِ همین امر (حکومت و زمامداری و نه خلافت و بیعت و ...) بوده است . امام هم در خلال گفگو با یکی از اصحاب _پس از صلح_ چنین می گوید :"من مومنان را خوار نکردم بلکه خوش نداشتم آنها را بخاطر "سلطنت" به کشتن دهم...". بعلاوه امام و سایرین و حتی اطرافیان ِ معاویه و حتی خود ِ او(معاویه!) خلافت معاویه را صراحتا وبه کَرّات نفی کرده اند!

[شرایط صلح را نمی آورم چون مفصل و دردسترس است و البته نقلهای مختلفی هم در جزئیات ِ آن هست ... _ به خود ِ کتاب مراجعه شود!] چند نمونه از گامهای موفقیت آمیزی که طرح صلح در راه ِ بدنام کردن ِ معاویه و رسوا کردن ِ بنی امیه بطور عام به آن نایل آمد (شاید این همان شکل جدید رسالت اهل بیت بود که امام حسن اولین سنگ بنای آنرا کار گذاشت!_ کتاب پیشوای صادق مفصلتر به این شکل جدید رسالت میپردازد_) :

دشمنی تعداد زیادی از شخصیتهای "بارز" ِ اسلامی با معاویه ...

+ گروههایی که در بندهای قرارداد ی صلح از آنها نام برده شده بود و معاویه حقی (یا امنیتی یا ...)برای آنها بعهده گرفته بود (با این بدعهدی ِ آشکار ِ معاویه) در جبهه ی مخالفین معاویه قرار گرفتند و او را دشمن خونخوار خود دیدند (چون اعلام کرد که به تعهد خود مبنی بر دادن امنیت جانی به آها پایبند نیست)!

+مسئله ی نامزد کردن ِ یزید برای خلافت ( ِ بعد از خود) ! که عموم مسلمانان را علیه خود به دشمنی برخیزاند!

+ جنایات خونین و آشکار معاویه (قتلهای صحابه ی پیامبر و تابعین ،مثلا حُجر و یارانش که بازتاب گسترده ای داشت تا آنجا که یکی از صحابه در پی اعتراض به قتل حجر از غصه جان سپرد![اگر کسی راجع به ماجرای حجر منبع قابل بررسی ای سراغ دارد لطفا ذکر بفرماید]) در کنار آن زمینه ای که امام در قرارداد ایجاد کرده بود...

+ماجرای کربلا که قویترین تیری بود که امام حسن از پیش در کمان نهاده بود (در نتیجه "لایوم کیومک یا اباعبدالله" لحن فرمانده ی ارشدی میشود که سایر فرماندهانش را به کارها و وظایفشان میگمارد و هر نقش را به تناسب به هرکسی محول میکند!)

+ ...

6- حکایت بیعت گرفتن برای یزید

ابتدائا معاویه به مدینه می آید و امام حسین و ابن عباس را فرا می خواند و از فضایل یزید!!! با آنها سخن می گوید(که با تدبیر است ولو اینکه کم سن و سال است از نکات جالب توجه اینکه او خود برای گرفتن ِ حکومت از امام حسن و امام حسین تنها دلیلی که می آورد: من از شما مسنترم! ولو اینکه شما فضایل بیشتری دارید!) و ... و امام حسین صریحا او را جواب میدهد که :"گویی چیزی را توصیف می کنی که نهفته ای!!!...(یزید را که همه میشناسیم که چنین نیست!)... "

بعدا زمانی که امام حسین و ابن عباس در مکه بودند معاویه به مکه رفته و اینها را تهدید میکند و در اجتماع حج این عده را زیر شمشیر می آورد و اعلام میکند کهاین عده موافقند با ولیعهدی ِ یزید! و در این شرایط برای یزید بیعت میگیرد! [متن مذاکرات در خود کتاب در دسترس است!]

[تصور کنیم امام حسین در این لحظه دست به افشاگری میزد و یا لااقل اعلام مخالفت میکرد ... نتیجه : کشته شدن ِ او و با توجه به قدرت رسانه ای ِ معاویه (تا حدی که از مردی شامی در مورد "ابوتراب" میرسندمیگوید : بگمانم یک راهزنی بوده ...!)دلیلی برای این قتل تراشیده میشد! ومانعی در برابر ِ چرخش 180 درجه ای ِ همه ی ماوقع نبود!(در صورتی که مثلا در واقعه ی عاشورا امام آنقدر روی بعد رسانه ای و ثبت و نشر ِ حقیقت ِ واقعه کار میکنند!) ...]

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ساعت 18:42  توسط فروزنده  | 

شمع طرب به جمع ما آتش خانه سوز شد ! ... گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام!

تو که عرضه ی تعریف ـ راه جدید نداشتی به چه حقی اینقدر خودتو از راهی که همه میرن منزجر کردی؟؟؟؟؟؟

کاش نه آرمانی میشناختم نه وظیفه و رسالتی... نه مجمعی میدیدم نه سمیه ای(!) نه حاجی فلاحی(!)نه ... نه هیچوقت هیچوقت حرفهای رهبر به گوشم میخورد ... مثل همه سرم رو مینداختم پایین همین راهی که از ناکجا افتاده بود پیش پام رو دنبال می کردم ... 

.

.

"انسان به دنبال این مهم است که خود را در این جهان هستی احساس کند . "نقش" خود را برجسته و تعیین کننده بداند . از ظرفیت فکری و جوهره ی نفسانی خود در ارضای جامعه استفاده نماید . از خودش راضی شود و دیگران از او راضی باشند . احساس سعادتمندی نماید و در سعادت مندی دیگران نقش داشته باشد ..."  ـــ برگرفته از کتاب "طرحی نو در مدیریت منابع انسانی : سنجش کرامت انسان" ــ محمود صانعی پور(دبیر کمیته ی علم و فناوری سند چشم انداز ...)

    --------------------------------------

1.میگیم وقتی رسالت عمومی مونو(حرکت امت اسلام در قالب نهضتی به سمت ایجاد تمدن اسلامی و با توجه به نقش ویژه ی ایران که سخت افزار این تمدن رو تا یه حدی کشف و اجرا کرده! ) فهمیدیم به مرحله ی دوم یعنی تعیین "نقش" میرسیم یعنی باید ببنیم که این رسالت رو از چه کانالی میتونیم ایفا کنیم؟توی چه حوزه ای؟چه تیپ نقشهایی می تونیم توی سناریوی نانوشته(شاید هم نوشته!)ی این نهضت داشته باشیم؟ این مرحله علاوه بر نگاه به آرمانها و ایدئولوژیهامون و رصد شرایط فعلی جامعه ی ملی وجهانی ، فاکتورهای شخصی و گروهی ِ خودمون رو هم باید لحاظ کنیم! مرحله ی سوم میشه تعیین "شغل" بطور دقیق اینجا، بویژه اگه "گروه" باشیم ، باید مقوله ی "تقسیم کار"(نگاه "جبهه" ای!) رو در نظر گرفت. یعنی توی اون نقشی که داریم ببینیم دقیقا چه کار_با اولویت _ ی روی زمین مونده و نسبتمونو با بقیه ی نقشها و بقیه ی شغلهای ذیل همون نقشی که ما برگزیدیم(یا احیانا خودمون تعریف کردیم!) مشخص کنیم.و این "شغل" دقیقا یعنی اونچیزی که قراره عمده ی فکر و وقت و ... و زندگی ِ آدم به اون "مشغول" باشه! و این درحالیه که میدونی "چرا زندگیت داره صرف این شغل میشه؟"و جاش دقیقا توی جغرافیای ایدئولوژیت مشخصه! و... و مرحله ی چهارم کسب تخصصهای لازم برای اون شغل ...

حالا حکایت ِ این "شکایت از خودم"ها حکایت موجودیه که از مرحله ی اول گذشته و توی مرحله ی دوم بدجوری گیر کرده! از طرفی رسالتی میشناسه ،که به طبیعت ِ رسالت بودنش، فشارهای روانی (!!!) وارد میکنه و ازطرفی کانالی(نقشی) برای به جریان انداختن ِ و ایفای این وظایف انبوه پیدا نمیکنه!!!

2. البته اگه بیخیال ِ حضرت ِ روح الله و آرائش بشیم(که بحمدالله من اسلام رو اولین بار از این امام گرفتم و در نتیجه میتونید مطالب زیر رو "شوخی" فرض کنید!) و بخوایم اسلاممونو از نص صریح قرآن و نهج البلاغه بگیریم، به عنوان یه خانوم باید همه ی این فشارها و شکایتها و نگرانیها و ... رو یکجا دور بریزی! از تو فقط سجده ای(ایهام داره ها!)خواسته ند و و سرویس(عاطفی و ...) دادنی و چراغ محبت روشن نگه داشتنی(بینش پیشدانشگاهی!) و ضمانت بقای نسل و ... و خلاصه همسرداری(جهاد!)بقول یکی از بچه ها دامن پوشیدن و یه عده ای رو به معراج فرستادن!(مهم نیست خودت بری معراج یا نه؟!) و باید ترسو و بخیل و متکبر باشی!و... در ازای اینها هم "مزد"ی باید بهت داده بشه که اگه داده نشه اونوقت میتونی شکایت کنی ! درست مثل یه کاسب! یه سری خدمات مشخص رو میفروشی!!!!(تازه این محترمانه ترین مثال بود!) برای زن حتی تربیت فرزند خودش هم واجب نیست!(اونجا که قرآن در ذکر ارزش مادر صرفا به دوران بارداری و شیردادن اکتفا می کنه!)

(

آدم وقتی داره همه ی ذهن و زندگیشو توی وادیهایی خرج میکنه که نه تنها هیچوقت هیچکس تاییدش نمیکنه بلکه کارشناسهای دلسوز ! و همکارهایی که روی همراهیشون حساب میکنه و حتی سیگنالهایی که خود کار میده ! هم دائما مستقیم یا غیر مستقیم اعلام میکنن "این کار کار تو نیست!"(بعنوان مثال: تا حالا نظر سید علی موسوی رو در اینباره پرسیدید؟!) اونوقت دیگه گفتن ِ این سوالهای هر شب و روزه "جسارت نمیخواد ! (جوابی هم که دادم تنها راه برای راضی کردن ِ خودم بود!) اونوقت آدم نه فقط ناراحت و ناامید میشه بلکه با هر قدمی شک میکنه که این راه نه به درد دنیا(ی خودش و بقیه) میخوره نه آخرت! حکایت اونی که گوسفندی داشت و 1نفر، 2نفر، چند نفر گفتند "چرا سگ داری؟" خودش هم باور کرد!...و متاسفانه این هم فقط مسئله ی من نیست!

)

قاطعیت اون کامنت هم "اگر اینقدر ارزش نداره ترجیح میدم اصلا چاپ نشه" بود این موضع

یعنی بیخیال رسالت و این حرفها! تو زنی! کسی از تو اینو نمی خواد!

مگر اینکه! ... : وقتی یه شخصیت رو تجزیه میکنیم به مولفه های مختلف و متعددی میرسیم مثلا از لحاظ توانایی هاش ، علایقش ، شغلش، "مدل"ش(!) ، دینش ، سنش ، مقطع تاریخی ای که توش واقع شده ، رفقاش(!) ، سطح مالی ش، ملیتش، ارزشها و خط قرمزهاش ، قیافه ش(!) ، تندخویی یا نرمخوییش ، حساسیتهاش، ضعفهاش(!) و ... و از جمله جنسیتش ! همین! یعنی جنسیت رو صرفا یکی از اینهمه فاکتور ِ تشکیل دهنده ی شخصیت فرد بدونیم(که تازه "ضرایب" ِ این فاکتورها درافراد مختلف متفاوته!) . حالا هر کدوم از این فاکتورها یه سری "صفات" و یه سری "حق و تکلیف" دارن که با ضرایبشون صفات و حقوق و تکالیف شخص رو نتیجه میدن!

اینجوری میشه موضع ِ قرآن و نهج البلاغه رو صرفا موضع در برابر "فاکتور" ِ زن بودن دونست! که با طبیعت این "فاکتور" مطابقت داره!

.................................................حالا با خیال راحت برو سراغ نهج البلاغه و مطمئن باش که داره با خود ِ خود ِ خودت حرف میزنه! اونجا که از نااهلی کوفه میگه! و از دانشمند کاذب و حقیقی و از وظایف کارگزاران و از شیعه و از جوان و از مجاهد(!) و... و خب از جمله اونجاهایی که از زن میگه!

(البت اگه "مصداقی" بخوایم ببحثیم همین شخصیت "زینب" توی تاریخ اسلام کافیه که اصلا سوالی و جوابی برات پیش نیاد!)

اینجا رو هم بد نیس ببینید!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶ساعت 0:2  توسط فروزنده  | 

... غنچه‌های نورس در برابر چشم پدر ومادر، و پدران و مادران در برابر کودکان معصوم، ‌در آتش کینه‌ی جلادان غاصب می‌سوزند، مدعیان تمدن و انساندوستی با وقاحت تمام، این فاجعه عظیم انسانی را خونسردانه و بی‌تفاوت تماشا می‌کنند و حتی برخی با بیشرمی از آن ابراز خشنودی می‌نمایند. سکوت دنیای اسلام در برابر این تعدی کم‌نظیر به هیچ رو پذیرفته نیست. ...

...امت اسلامی باید به خروش آید و سران اسلامی باید خشم ملتهای خود را به رخ رژیم غاصب بکوبند....

... آیا ملت امریکا می‌داند که زمامدارانش اینگونه همه‌ی حرمتهای بشری را در پیش پای صهیونیستها قربانی کرده اند؟ آیا ملتهای اروپایی باخبرند که تسلط سرمایه‌داران صهیونیست بر کشورهای آنان کار سیاستمدارانشان را به کجا کشانده است؟

...اکنون مستکبران طغیانگر بدانند که با خشونت و درندگی نخواهند توانست فروغ بیداری روز افزون اسلامی را خاموش کنند...

خدا...!!!!!!!!!!!!

این بهای بیداری ماست....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینقدر سنگین خوابیدیم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشتن چه دردی دوا میکنه؟ ..................... حضور فیزیکی اونجا چه دردی دوا میکنه؟................

 

 

 

میگفت اگه هر مسلمان فقط یک سطل آب بریزه اسرائیل رو آب میبره..............

کو؟............!!!!!!!!! ..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا سطل آبم رو گم کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

تا آخرین اطلاعی که داشتم ۱۵۰ نفر ...

درد بی بی سی: ... یک دانش آموز اسراییلی در حملات موشکی غزه جان سپرد!!!!!

 

هیچ ایده ای ندارم .... مستاصلم ...  از ابتدای ورودمون به این دنیا شنیدیم "سرزمینهای اشغالی فلسطین" آخه چقدر زبونی؟ تا کی تحمل برتری دشمن؟؟؟

میگه:"ان تنصر الله ینصرکم"

حتما طرف اولش میلنگه... والا خدایی که میشناختیم بدقول نبود!

به بیان بهتر ...



+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۶ساعت 16:40  توسط فروزنده  | 

"هدایت" یه داستانی رو از سارتر ترجمه کرده بود بنام "دیوار" ... توصیف حالتهای ظاهری سه تا زندانی که بهشون اطلاع داده ند که فردا صبح "اعدام" میشید و تشریح افکار و ذهنیاتشون ... تا صبح عملا اینها سه تا جنازه ی متحرکند ...!
توقع داشتم با یه چنین موجوداتی توی کانون مواجه شم ... ولی ... !                     

 :

میگفت: "دانشجوی علوم پزشکی بود ... بسیجی بود ... کاش تو اون دعوا من میمردم ... آخه اون بدرد فردای مملکتمون می خورد ..." می گفت : " خلاف؟خب از وقتی که یادمه ! خیلی کوچیک بودم که پدربزرگم میگفت اگه میخوای نون داشته باشی فقط باید اهل "کسب "(باصطلاح خودشون یعنی خرید و فروش مواد مخدر!) باشی ... بابام و عموم هم الان تو زندانند! واسه همین کسب ... پول حلال سخت گیر میاد کم هم هست ولی خیلی میچسبه من تجربه کرده م...! برق ساختمون میکشیدم ... اینجا هم دارم فنی برق می خونم ... " فرامرز فعال بود و اجتماعی . دائم با پشت صحنه در ارتباط بود(مثل اجراییها و فرهنگیکارهای خودمون وقتی یه مراسم داریم!) میکروفون ثابت داشت و تو بحثها شرکت می کرد . مثل اینکه حکم بزرگتر یا تکیه گاه یا بگو سنگ صبور داشت برای بقیه شون ...  ۲۱ماه میشد که اومده بود توی کانون بجرم قتل ... و منتظر ۱۸ سالگی و ...! می گفتن :"هر چی می خوایم دیه ی شاکی فرامرز رو پیگیری کنیم میگه : " نه ! اول "میثم" شهرستانیه نداره" ... بابا آخه حکم تو رو همین روزا..." می گفت :"هر چی خدا بخواد ..."

میثم ،هرچند بشدت کم حرف بود ، می گفت :"تا سوم دبستان شاگرد اول بودم ولی بعد نمیدونم چرا دیگه هیچی درس یاد نمی گرفتم ... پسر عموم صبحها می رفت مدزسه و عصر هم من کتونیشو میگرفتم می رفتم مدرسه ... دیدم فایده نداره گفتم عوضش یه کاری کنم خواهر و برادرهای کوچیکترم درست درس بخونن... تا یه روز سر کار  یکی از رفقا اومد و شروع کرد به شوخی های بد و ... با اسید داشتم کار می کردم ... 23 میلیون دیه می خوان..." خیل بااستعداد بود ... تو این سه سال ۲ تا دیپلم فنی گرفته بود...!

و مصطفی... ... فقط 3 ماه به 18 سالگیش مونده بود ... بیش از 3 سال از اینجا بودنش میگذشت ... " بابام کارگر بود ماهی خیلی زیاد اگه در می آورد 150 تومن میشد ... من سفارش میردم برای مشترکهای یه سوپری ... به زحمت یه موتور برای خودم خریده بودم و با اون حدود ماهی 120 تومن در می اومد ... از 6 صبح تا 11 شب کار می کردم ... بچه بودم ،فکر کردم می تونم بفروشمش و خواهرم رو عروس کنم  روی تلق جلوش نوشتم فروشی ... با احتیاط از بین بچه های مدرسه ای که تعطیل شده بود میروندم ... یکیشون  پرسید چند؟ فکر کردم اینجا معامله کردن بهتر از اینه که خرج بنگاه و ... هم بدی ... تا صحبت می کردیم یکی دیگه شون سوییچمقاپید ... اول فقط درگیری لفظی بود ولی بعد خشن تر شد... نمیشناختمشون ... دو نفر دیگه ، که یکیشون همین مرحوم(مقتول) بود ، رد میشدن گفتن با "بچه محل" ِ ما چی کار داری؟ ... هیچکار ، سوییچم رو بدن ...  اونهام درگیر شدن ... موتور رو انداختند زمن ... تلقش شکست ... این مرحوم با زانو رفت تو شکم من و افتادم ... تنها بودم ... آخه کدومشونو بزنم ؟ ... چیزی نمیفهمیدم ... (دیگه اینجاها رو که می گفت اشکش در اومده بود و بریده بریده می گفت البته با همون متانتی که خیلی از بچه ای به سن او بعید بود ...)... فقط یادمه دستم رفت به  یه تیکه از شکسته های تلق موتور ... بعد دیدم همه شون دویدند ... بجز مرحوم ... که یه مدت خیره جلو وایستاده بود و نگاهم  می کرد ... بعد اون هم دنبال بقیه دوید ... سوییچم دست سرایدار ِ مدرسه بود ... بعدا تو دادگاه فهمیدم که ظاهرا برای اینکه سوییچو بگیرم دستشو گاز گرفته بودم ! ... یه بچه ی کوچیک رو رسوندم خونه شون بعد هم یکی از دوستهامو ... وقتی رسیدم خونه یه عالمه مامور دیدم و ... ظاهرا "مسعود" خونریزیش زیاد شده و مرده بود ... پلیس نمی دونست من زده م ... خودم گفتم ... " مامانش هم بود ... می گفت امیدم به خود خداست نه بنده ها... قاضی پرونده فقط صفحه ی آخر رو خونده ... و "قصاص" رو تایید کرده ...اصلا نگاه نکرد که پیشنمازشون ،اینجا، شهادت داده 2 ماه بعد از بازداشتش تازه بالغ شده ... تا بیت رهبری هم دنبالش رفته م ... حتما همه ی اینها یه حکمتی داره ... " خودش می گفت :"کیه که از مردن نترسه ؟ ولی اگه بابای اون مرحوم راضی نباشه ... تو این دنیا در بری از زیرش ... اونور چی؟ ... " هر چند مقتول رو تازه تو همون درگیری دیده بود و اون هم به اون ترتیب ، ولی عجیب با احترام ازش یاد میکرد ! می گفت:"آخه  اون از من بهتر بود ... مدرسه می رفت ... "

یکی دیگه شوهر عمه ش رو بیخودی کشته بود ... یکی دیگه یه نفر رو که بخاطر "کرایه ی تاکسی" داشته باباش رو می زده ... یکی دیگه توی یه دعوا به حمایت رفیقش رفته و ... یکی دزدی می کنه تا خرج "کراک" ِ داداش 20 ساله ش رو بده ! البته می گه رفتم بیرون ار می کنم زن می گیرم! پول حلال رو حیفه که بدم به داداشم ...! چند ثانیه بعد  از شمردن اعضا خونه شون  اضافه می کنه "آها ! راستی بابام هم هست " ! ... یکی دیگه از دیوار خونه ی رفیقش بالا رفته می پرسن چه آینده ای دوست داری؟ می گه :"نمیدونم..." آقای بالای 50 ساله ای که بعدا معلوم میشه خودش از 16 سالگی اومده تهران و  کار کرده و ...  اعتراض می کنه :"پس شما اینجا چه کاره اید که این بچه هنوز انگیزه و فکری برای آینده نداره ...؟" خوذش می گه :"آخه کسی رو نداریم..." به زبون ما منظورش اینه که "هیچ آینده ای ، هیچ گزینه ای از آینده های محتمل برای یه آدم ندیده ... " فرامرز می گه کسی به یه سابقه دار اعتماد نمی کنه که کار بده ..."و خلاصه بحث بالا می گیره _ خوشم نمیاد جلوی خودشون از این بحثها بشه ...  _

آخر برنامه مصطفی میکروفونو می خواد... صداش می لرزه ... : " من به میثم تبریک می گم ... همین آقایی که بحث کرده ند مرد عمل بودن و 10 میلیون از دیه ت رو قبول کرده ند ... "  غیر منتظره ست برای همه ... مصطفی پایین میاد از سن تا دست اون آقای بالای ۵۰ سال رو ببوسه(باز یادم میفته که خودش ۳ ماه دیگه ۱۸ ساله میشه و ...)...و عجب فضایی می شه ...

سیر نمیشی انگار ... کاش می شد باهاشون بیشتر مراوده داشت ... فرامرز می گفت :" میشه ... کافیه کارت همکار (مددکار) افتخاری بگیری ... ولی همه شون بعد یکی دو جلسه خسته می شن ! ... مقاله شون که در اومد میرن ... انگار نه انگار ... "

الفشین _که براش تعریف کرده م _ میگه : "خیلی فداکاری میخواد اینجاها مددکار شدن ..."

فکر می کنم :"ولی به اینهمه تغییر یه مصطفی یا یه فرامرز می ارزه ... نمی ارزه ؟... "

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۶ساعت 1:2  توسط فروزنده  | 

حدود ۹ ماه از سرقت  مان گذشته بود و ختم دوران جریمه ی داوطلبانه و موعد خرید مجدد گوشی و علاالدین و ... اما انگار این دلمان را پس نمیداد! و با گوشی (که البته رفیق شفیق آدم حواهد بود!) دیگری کنار نمی آمدیم ... ! تا اینکه دریکی از لیستها ی نسبتا معتبر کالاهای حامی "سرطان" (!) به موتورلا برخوردیم و ... ! ! !

خلاصه که انتخاب راحتی نبود ... اما بحمدالله گذشتم ... ! تف به ریا ! ما تازه فقط مشکوک بودیم بهش (قابل توجه دوستان بسیجی نوکیادار!) ولی معتقدم این بایکوت واقعا شوخی بردار نیست دلیلش هم ... بی خیال اظهر من الشمس!

اگه دست من بود "ممدحسن" رو هم به چیزی غیر از سرلاک عادت میدادم ...

 

+ اجوبة الاستفتاءات مقام معظم رهبری(تجارت با اسراییل) :

س 1347: آيا وارد كردن كالاهاى اسرائيلى و ترويج آنها جايز است؟ در صورتى كه اين كار هر چند بر اثر اضطرار صورت بگيرد، آيا فروش آنها جايزاست؟

ج: بايد از معاملاتى كه به نفع دولت غاصب اسرائيل كه دشمن اسلام و مسلمين است، خوددارى شود و وارد كردن و ترويج كالاهاى آنان كه از ساخت و فروش آن سود مى برند، براى هيچكس جايز نيست و همچنين...

اینم نمونه ای از همون بحثهای اظهر من اشمس!  

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶ساعت 15:25  توسط فروزنده  | 

معمولا خوش ندارم برم حرم امام . فکر می کنم  امام ما تو اندیشه و قلب همه ی مستضعفین و مجاهدین و حقجویان ، در وسعت زمین و طول تاریخه نه توی 2 متر خاک ... ولی چیزای دیگه ای هست که خوبه گاهی بری ببینی...

اگه لباسهای محلی هم نداشته باشند ، اگه قیافه ی خسته یا لهجه شون هم چیزی نگه ، از بار و بنه ی سفرشون پیداست که تهرانی نیستن ... ـ کجا اومدن؟ مشهد ؟ که دوتا بسته زعفرون و زرشک و  البسه(!) و هتل و ... نه ! نزدیکترین نقطه ی  گردشگرجذبکن هم اونقدر از اینجا دور هست که خود تهرانیهاش زورشون بیاد یه سر ... . ـ  همیشه هم هستن . حتی الآن که نه 14  خرداده نه 22 بهمن که تلوزیون فضای خاص راه بندازه و احیانا دل کسی بهوای خاطراتی ... آقای حدود 50 ساله ای که نه از جنس مسلمونهای مرفه ِ _ رو اعصاب ِ _ اینجاست که هزار تا مشکل معیشتی از سر تا پای خودش و خانواده ش هویداست ... با بنزین سهمیه بندی و احتمالا با بچه های دانش آموز ... آخه بسِتون نیست 30 سال تحمل ؟ 30 سال "دادن" ؟ زندان ساواک کمه برای اینکه همه تون خِرِ این نظام رو بچسبید حقتونو بخواید؟ 8 سال نداشتن و دادن کافی نبود که حالا حالا ها طلبکار باشید ؟ خیلی دلم می خواست بپرسم از اون دوتا  پیرزن چروکیده با لباس ترکمنیشون که  شماها آخه  الان باید از پادرد و  بیوفایی بچه ها (یا احیانا اگه مادرشهیدید از بنیاد شهید!) و  قیمت تخممرغ و گوجه و ... بنالید ... اینجا اومدین چیکار ؟  امامی که حاجتی قراره بده نه روضه ای براش می خونن ...!

دوستی با  تریپهای نوستالژِک ِ خودش می گفت" اینها سندند" ... بد نمیگفت ... ولی سندهای نزدیکتری هم میشناسم ، اگه لحظه ای تاملَکی کنیم  "ما" (نوعا!) اسناد متقن تری نیستیم ؟!  آدمهایی که سنشون نه به انقلاب قد میده نه حتی به امام ... چی میفهمند از 22بهمن که _ با تلوزیون یا بی تلوزیون ! _ دلشون نمیذاره تو خونه بمونن ؟ خاطره ای دارن از این سردودها ؟ کدوم رفیقشون جلو چشمشون خونی افتاده کف خیابون که  لرزه ی کینه و غیرتش هنوز ته دلشون مونده باشه ؟ بنرهای هنری ِ پُست مدرن خیابونها ما رو جوگیر کرده یا بینش اسلام دوم دبیرستان یا سریالهای ...؟!

تا جایی که یادمه حتی حکومتی هم که" ماکس وبر" تصویر می کرد ،  نگران ِ "مرگ ِ کاریزما"ش بود ! (یعنی اگه حالت "کاریزماتیک امام رو هم بخوایم دلیل این ارادتها بدونیم، بگفته ی طراح این تئوری محدوده ی اثرش فقط مردم زمان حیات کاریزما رو شامل میشه !) به رهبر فعلی هم که عمرا چنین عناوینی(کاریزما) بچسبه (دلیلش رو _بحمدالله_ به علم حضوری (!) همه مون می دونیم ! : وزن فاکتور "احساس" توی تعامل ما با ایشون بعیده به 10 درصد هم برسه ! اگه هنوز موافق نیستید ارجاع میدم  ارزشی که اکثرمون برای پیگیری آرائ رهبر در برابر تلاش برای مثلا ملاقات حضوری یا ... قائلیم و ...) ... ندا ندای "حق"ه ... ایدئولوژی کارش درسته ... (ما سند اعتبار این ایدئولوژی ایم ! ) ... همینه که از اینجا شروع میکنی : اسلام علیک  یا آدم صفوه الله ... ... اشهد انک قد دعوت الناس الی ربک و جاهدت فی الله حق جهاده و... انجز وعده و نصر عبده و ... (متاسفانه کاملش رو یادم نیس!) ... خانمی که سمت راستم ایستاده  "نوزاد"ش رو به ضریح نزدیکتر می کنه ...

 ای خدا من نگران چی ام ؟...

+ نوشته شده در  جمعه ۳ اسفند ۱۳۸۶ساعت 16:30  توسط فروزنده  | 

از خطبه ی ۱۷

دشمنترين مردم در نزد خدا ، دو كس باشند . يكى آنكه خداوند او را به حال خود رها كرده ، پس ، از راه راست منحرف گشته است ، به سخنان بدعت‏آميز دلبسته و مردم را به ضلالت فرا مى‏خواند . فريبى است براى كسى كه بدو فريفته شود ...

 ديگرى ، كسى است كه كوله‏بار نادانى بر پشت گرفته و در ميان جماعت نادانان امت در تكاپوست . در ظلمت فتنه و فساد جولان دهد و ، همانند كوران ، راه اصلاح و آشتى را نمى‏بيند . جمعى كه به ظاهر آدمى‏اند ، او را دانشمند خوانند و حال آنكه در او دانشى نيست . آغاز كرده و گردآورده ، چيزى را كه اندكش از بسيارش بهتر است . خويشتن را از آبى گنده سيراب كرده و بسا چيزهاى بى‏فايدت كه در گنجينه خاطر خود نهان دارد . در ميان مردم به قضاوت نشست و بر عهده گرفت كه آنچه را كه ديگران در شناختش درمانده‏اند برايشان آشكار سازد . اگر با مشكل و مبهمى روياروى گردد ، براى گشودن آن سخنانى بيهوده از رأى خويش مهيا كند ، كه آن را كلامى قاطع پندارد و بر قامت آن جامه‏اى مى‏بافد ،

در سستى ، چونان تار عنكبوت . نداند رأيى كه داده صواب است يا خطا . اگر صواب باشد ، بيمناك است كه مبادا خطا باشد . و اگر خطا باشد ، اميد مى‏دارد كه آنچه گفته صواب باشد . نادانى است ، در عين نادانى ، دستخوش خبط و خطا ، و با اين حال ، بر اشترى سوار است كه آن هم پيش پاى خود نبيند . هرگز در علمى حكم قطعى نراند .

روايات را بر باد مى‏دهد آنسان كه گياه خشك را بر باد دهند . به خدا سوگند ، توانايى آن ندارد كه درباره آنچه بر او وارد مى‏شود حكمى صادر كند . شايسته مسندى كه بر آن نشسته است نباشد . و نمى‏پندارد كه ديگران را در چيزى كه خود بدان جاهل است دانشى باشد و نمى‏بيند كه آن سوى آنچه او بدان دست يافته ديگرى را رأى و نظرى بود . اگر مطلبى بر او پوشيده ماند كتمانش كند ، زيرا به جهل خود آگاه است .

خونهاى به ناحق ريخته ، از جور او فرياد مى‏آورند . ميراثهاى بناحق تقسيم شده از ظلم او مى‏نالند . به خداوند شكوه مى‏كنم از مردمى كه در جهل زيستند و در ضلالت مردند . در نظر آنان هيچ متاعى كاسدتر از كتاب خدا نيست اگر آنچنانكه شايسته است تلاوت شود . و هيچ متاعى رواجتر و گرانبهاتر از آن نيست اگر تحريف شده باشد و از معنى واقعى خود گرديده باشد . هيچ چيز را زشت‏تر از كار نيك نمى‏دانند و هيچ چيز را نيكوتر از زشتكارى نمى‏شمارند .

از خطبه ی ۲۹

اى مردمى كه به تن‏ها مجتمعيد و به آراء پراكنده . سخنتان هنگامى كه لاف دليرى مى‏زنيد صخره‏هاى سخت را نرم مى‏كند ، در حالى كه ، كردارتان دشمنانتان را در شما به طمع مى‏اندازد . چون در بزم نشينيد ، دعوى رزم‏آورى كنيد و چون جنگ چهره نمايد ، از آن مى‏گريزيد . دعوت آن كس ، كه شما را فراخواند ، روى پيروزى نبيند و آنكه براى راحت شما خويشتن را به تعب افكند ، هرگز به راحت و آرامش نرسد . مشتى اباطيل را بهانه مى‏كنيد تا در كار تعلل ورزيد . همانند وامدارى كه پيوسته اداى دين خويش به تأخير اندازد . ذليل سركوفته ، از خود دفع ستم نتواند كرد ،

كه حق جز در سايه كوشش فراچنگ نيايد .

اگر خانه شما را بستانند ، كدام خانه را از دشمن حمايت خواهيد كرد ؟ و بعد از من با كدام امام با دشمن پيكار مى‏كنيد ؟ به خدا سوگند ، فريب خورده كسى است كه شما او را به وعده دروغ بفريبيد . هر كه پندارد كه به نيروى شما پيروز مى‏شود ، همانند كسى است كه آن تير از تيرهاى قمار نصيب او شود كه سودش از همه كمتر است و هر كه شما را چون تير به سوى دشمن افكند ، تير شكسته بى‏پيكان را در كمان رانده . به خدا سوگند ، به جايى رسيده‏ام كه ديگر سخن شما باور نمى‏كنم و به يارى شما اميد نمى‏بندم و دشمن را به شما بيم نمى‏دهم .

http://www.imamalinet.net

استفتا و جوابش با شعر!(آیت الله مکارم)

-----------------------------------------------------------------

این بیکاری اول ترم و ازدحام آخر ترم... دو روی سکه ی بینظمی اند... هفته ی قبل که عاطفه رو بعد از بیش از ۱ ماه دیدم  فقط چند ثانیه ای تبادل نگاه با بکگراند لبخند! برای خودم باورش خیلی سخت بود که "هیچ کاری با هم نداریم!!!"فکر می کنم دیگه بازنشسته شده م! چه احساسی داره روزهات با "نماز ظهر" شروع بشه فقط چون انگیزه ای برای بیدار شدن نداری !؟ (ببخشید یه کم "شخصی" بود ولی گفتم که هر کی فکر می کنه میتونی کمکی ازم بگیره I have a plenty of time !!!...)

اینم یه بیان دیگه از اومدن "بنی صدر" ! نکته ش "صداقت"شه!   به یاد ترم ۲  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶ساعت 16:13  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده