|
|
|
|
|
...یادم میاد فردای کنکور هم کتاب تستهام رو با چه بغضی جمع می کردم... هیچ رغبتی به دانشگاه نداشتم ... می خواستم همینی که هست بمونه ... عقبتر میرم: آخرین روز سوم راهنمایی هم ...ولی این بار قضیه چیزی بیشتر از "اینرسی سکون"ه!
به خانه ی ما آمده و می گوید :"مخاطب بیشترین حرفهای من شما هستید..." همون وقتی مصمم شدم به ایجاد "مجاز" که این بحث رو میخوندم... آرزو می کردم یکی این کابوس رو ختم کنه:"دانشجوییت تموم میشه... و با همه ی خصوصیاتش هم!"...دنبال راهی برای استمداد از بچه های فارغ التحصیل ... "حقيقتش اين است كه وقتى من با شما دانشجويان عزيز ديدار دارم، حرفهاى فراوانى در ذهنم مىگذرد. مخاطب اصلىِ بيشترين حرفهاى ما هم شما - يعنى نسل جوان دانشجو - هستيد. «ما» كه مىگويم، نه من بهعنوان يك مسؤول در نظام جمهورى اسلامى؛ نه. من بهعنوان «على خامنهاى» بهعنوان يك طلبه و يك روحانى و بهعنوان كسى كه به مسائل علمى و فكرى در زمينههاى اسلامى، در زمينههاى تاريخى، در زمينههاى سياسى ذىعلاقه است... مخاطب اصلىِ من قشر جوان است و در ميان قشر جوان، فرزانگان و نخبگان و اهل دانش و فرهنگ و علم و معرفت و كتاب و نوشتن و گفتن و فهميدن و پيش رفتن. البته حجابِ مسؤوليتهاى مملكتى جلوِ بسيارى از اينها را مىگيرد؛ يعنى خود ما هم نمىتوانيم اين حجاب را بدريم و به آن نقطه مركزىِ سخنِ دل برسيم. بنابراين حرفهاى زيادى وجود دارد و به قول شاعر مشهدى ما: «يك سينه حرف، موج زند در دهان ما» …بهنظرم رسيد كه موضوع بحث را يك موضوع صددرصد دانشجويى قرار دهم و آن عبارت است از آنچه كه امروز به آن، حركت دانشجويى، يا جنبش دانشجويى گفته مىشود؛ يا به تعبير بهتر و رساترى كه مىتوان برايش انتخاب كرد: بيدارى دانشجويى و احساس مسؤوليت دانشجويى. اين مقوله بسيار مهمّى است؛ صددرصد هم دانشجويى است. چرا مىگوييم صددرصد دانشجويى است؟ چون بسيارى از احساسات، درخواستها و انگيزهها ممكن است در قشر دانشجو وجود داشته باشد، اما به خصوصيت دانشجويى او ارتباط مستقيمى نداشته باشد؛ مثل دغدغه شغل. شايد دانشجويى وجود نداشته باشد كه دغدغه شغل و آينده نداشته باشد؛ ليكن اين به حيثيّت دانشجويىِ دانشجو ربطى ندارد. اين مربوط به هر جوانى است؛ دانشجو هم نباشد، اين دغدغه را دارد…. اما آن چيزى كه من اسمش را «بيدارى دانشجويى» مىگذارم و امروز در بين دانشجويان و غيردانشجويان معمول است و به آن «جنبش دانشجويى» مىگويند، مخصوص قشر دانشجو - به حيث دانشجو - است؛ يعنى متعلّق به همه جوانان نيست؛ متعلق به همين جوانِ قبل از محيط دانشجويى هم نيست؛ متعلق به اين جوان بعد از دوره دانشجويى هم نيست. اين متعلّق به محيط دانشگاه است؛ متعلق به همين چهار سال، پنج سال، شش سال است؛ همين مدتى كه شما در دانشگاه درنگ داريد. اين حقيقتى است كه وجود دارد. … اين پديده ذاتاً دانشجويى است؛…منشأ چنين پديدهاى، خصوصياتى است كه در دانشگاه و در مجموعه دانشجويان هست. سن و انرژى و توان و نيروى جوانى، معارف و دانشهايى كه دانشجو در اين دوره با آنها آشنا مىشود - چه معارف علمى، چه معارف سياسى، چه معارف اجتماعى - فراغت دانشجويى كه گرفتار زندگى و نان و دربند گرفتاريها و بارهاى زندگى نيست و يك آزادى نسبى دارد و در جايى مسؤوليتى ندارد، مجتمع بودن دانشجويان در يك محيط خاص، تأثير گرفتن از امواج عمومى جامعه و بازتاب آنها را نشان دادن - چه مثبت و چه منفى - از عوامل اين پديده بسيار مهم و در عين حال بسيار مبارك است كه در صورتى كه از آن استفاده نشود و يا بد استفاده شود، بسيار خطرناك هم خواهد بود. در مجموعه دانشجويان و در حركت دانشجويى يا بيدارى دانشجويى، خصوصياتى هست كه تقريباً مىشود گفت اين هم در اغلب جاها يكسان است - با تفاوت فرهنگها و تاريخها و زيرزمينههاى هر كشورى و هر ملتى و هر مجموعه انسانى - ليكن مشتركاتى بالاخره در همه جا هست ….خصوصيت اوّل، آرمانگرايى در مقابل مصلحت گرايى است؛ عشق به آرمانها و مجذوب آرمانها شدن. انسان وقتى كه در محيط تلاش و كار معمولى زندگى قرار مىگيرد، گاهى موانع جلوِ چشم او را مىگيرد؛ آرمانها را دور دست و غيرقابل دستيابى به انسان نشان مىدهد و اين خطر بزرگى است. گاهى آرمانها فراموش مىشوند. در محيط جوان، آرمانها محسوس، ملموس، زنده و قابل دسترسى و دستيابى است؛ لذا براى آنها تلاش مىشود. خودِ اين تلاش، تلاش مباركى مىشود. خصوصيت دوم، صدق و صفا و خلوص است. در حركت دانشجويى، كلك، تقلّب، حيله و شيوههاى غيرانسانىاى كه معمولاً در محيطهاى زندگىِ رايج به كار مىرود، كمرنگ است و يا بهطور طبيعى نيست. در محيط معمولى زندگى، در محيط سياست، در محيط تجارت و در محيط بده بستانهاى اجتماعى، هر كس هر حرفى كه مىزند، مواظب است ببيند از اين حرف چه گيرش مىآيد و چه از دست مىدهد. خصوصيت سوم، آزادى و رهايى از وابستگيهاى گوناگونِ حزبى و سياسى و نژادى و امثال اينهاست. چهارمين خصوصيتِ اين حركت، مبتنى بر اشخاص نبودن است. يعنى اين حركت در دانشگاه صنعتى شريف هست، امروز هم هست، ده سال پيش هم بود، ده سال بعد هم هست؛ اما نه ده سال پيش شما بوديد، نه ده سال بعد شما اينجا هستيد. اين حركت هست، ولى مبتنى بر اشخاص نيست؛ متعلّق به فضا و مجموعه حاضر است. پنجمين خصوصيتِ بسيار مهمّش اين است كه در مقابل مظاهرى كه ازنظر فطرت انسانى زشت است - مثل ظلم، زورگويى، تبعيض، بىعدالتى، تقلّب، دورويى و نفاق - حسّاسيت منفى دارد و آن را دفع مىكند. ششمين خصوصيت اين حركت دانشجويى و اين پديده ذاتى محيط دانشگاهها اين است كه بر اين حركت، فقط احساسات حكومت نمىكند؛ بلكه ضمن اين كه احساسات هست، منطق و تفكّر و بينش و تحصيل و ميل به فهميدن و تدقيق هم در آن وجود دارد. البته شدّت و ضعف دارد؛ گاهى كم و گاهى زياد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 12:51 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 21:44 )
"خود شکوفایی" خیلی خوبه!... میخوندیم که راس هرم (یعنی "متعالی" ترین) نیاز بشره ! به بیان راحتتر :خیلی "کیف" داره. بیشتراز هرچی که فکرشو بکنید !!!
ولی من چند دقیقه پیش یه چیزی پیدا کردم که بیشتر کیف داشت!... انگار یه آدمهایی هستند که "شکوفایی" اونا خیلی خیلی بیشتر از شکوفایی خودت بهت میچسبه! اونایی که یه روز دیدیشون که "غنچه" بودن! (روزی که به تو نقش "باغبون" داده ند!) یه چیزی(نمیدونم دقیقا چی؟) یه سیگنالهایی بهت داده که "این همین نخواهد ماند..."که "انیکی حامل یه سورپرایز خفنه که یه روز ی رو خواهد شد..." انگار ناخودآگاه به فکر روزی می انداختندت که حاضر خواهی بود با اشتیاق شاگردیشونو بکنی!!!... . . . ............. و تو ناخودآگاه "منتظر"ی... ناخودآگاه "حمایتشون میکنی... ناخودآگاه مشتاقی که هر چی تا حالا زندگی بهت یاد داده در اختیارشون بذاری... شاید حتی ناخودآگاه تحقق همه ی "خواستن های نتوانسته"ت رو توی اینها میبینی.... هر چند شاید همیشه از دور... هرچند شاید هیچوقت اونها متوجه نشن... هرچند....
...............حالا احساس میکنم میتونم با افتخار و با اعتماد تحت مدیریت کسی کار کنم که یه روزی با همین دلسوزی و اشتیاق مادرانه براش "روند جامع رشد"طراحی میکردم!....
حالا می خوام با تمام وجود بگم :" خدایا شکر....................."
[ای جوان !] تو میدانی و همه میدانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من و از آوردن برق امیدی در نگاه من از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است...از شادی تو است که من دردل می خندم ، از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت رادر ریه هایم احساس می کنم ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 12:46 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
اما ترم 3.....! (یه پرانتز کوچیک : هم اتاقیهای سال قبلم(سال اول!) از بعد از کنکور ارشدشون قاطی یکی از شبکه های تجارت هرمی شده بودند... خب سود خودشونو به حد کافی کرده بودند!... ولی به قیمتهایی!... اول ترم سه که دوباره دیدمشون دیگه خیلی قضیه جدی تر شده بود... اونهمه "پولپرستی " برای یه جوون ۲۲-۲۱ ساله واقعا گریه آور بود... گذشتن از "همه چیز" برای سود بیشتر ... بدتر اینکه عجیب هم داشت همه گیر میشد... ۸۳ ایها! ...حتی وردودیهای جدید! ... تو دست هر کسی جزوه هاش بود... چپ و راست ازت تقاضای "قرض" های نامتناسب میشد... یا گاهی دعوتی... خبرهایی از سودهایی ... و خبرهایی از شکستهایی...و باز هم بدتر اینکه مسئله بیش از اینکه مسئله ی جامعه باشه و بیش از اینکه مسئله ی دانشگاه باشه مسئله ی "خوابگاه" بود!!!!!!!! : دستمون تو جیب خودمون بره... تعاملات اجتماعی یاد بگیریم ... خوب حرف زدن ...ریسک جالبیه... عرضه ت رو محک میزنی...و ... کسی هم که برای مشورت نیست!(خوابگاه کلا به خاطر محیط "غیر طبیعی" ای که داره(آدمهای همسن و در شرایط یکسان و ... ) پتانسیل اتفاقاتی در حد "اکسترمم"! داره که در شرایط و محیطهای عادی اصلا قابل تصور نیست! ..."شیوع"های مثبت یا منفی...) با اسما تصمیم گرفتیم یه برد مانند درست کنیم (با گرافیک متناسب) و توی محوطه بذاریم آنچه دور و برمون می بینیم (از آسیبهای این شیوع) در قالب "داستانک" بیاریم اونرو... با یه صندوق برای جمع آوری تجارب و مشاهدات بقیه ی بچه ها . سه تای اولش رو خودم نوشتم از چند نفری هم قول گرفتیم... که البته تا بیایم به خودمون بجنبیم مجلس این نوع تجارت رو ممنوع کرد و دیگه جای اینطور حرکات ما نبود!...) چنانکه گفتم با دست نسبتا پر برای واحدعمومی آمدیم...(حتی15 روز زودتر از شروع ترم!... جهت بستن برنامه ها و..) با مشورتهای ابتدایی ، یه نظرسنجی تنظیم کردیم برای تعیین اولویت کاری واحد عمومی (مُصر بودیم که موضوعات کار باید متناسب با سوالها و نیازهای مخاطب یعنی فشای عمومی دانشگاه باشه) و قرار شد توی کلاسهای عمومی که ملت تو این باغها هستن، پخشش کنیم. که به ناگاه (در اولین جلسه ی شورای مرکزی) با خبر تعطیلی مجمع مواجه شدیم!!!.... گفته ند چارت بسیج کلا تغییر کرده کانون رشد (بجای واحد آموزش مجمع! منتها) جهت ورودیهای جدید (و پرورش نیرو و ...) و واحد عمومی و احیای امر هم با واحد فرهنگی بسیج ادغام میشن و "واحد فرهنگ و اندیشه" در میاد!!!... گفته ند اینها برای اینه که "فکر و منش مجمعی تزریق بشه به کل بسیج"...و طبیعتا ما رو هم "کاشتند" توی واحد فرهنگی... (ولی مگه به این راحتی بود؟!... تازه متوجه شدم که انگار همه ی فلسفه ی وجودیم رو "واحد عمومی" تعریف کرده بودم! همه ی ذهنم بهم ریخته بود ... بحران... بحران...بحران... "سارتر"... "صادق هدایت"... "خدا اشتباها من رو خلق کرد"...!!! (خلاصه اون ترم فقط 9واحد پاس کردم!!!!! و زدم به وادی کفر و پوچگرایی و ...)و طبیعی هم هست وقتی آدم هیچ "ماموریت"ی برای خودش نبینه!!!).................مرحمت نموده و تعریف چارت داخلی هر واحد به خودش سپرده شده بود!...یه پیشنهاد مسئول واحد(که آدم مجربی هم بودند) داشت و یکی مسئول وقت بسیج خواهران(که تا راه افتادن ِ ماها میخواست کنار کار باشه. این سنت رایجیه!) اولی:"مسئول دوربین عکاسی – مسئول دوربین فیلمبرداری – مسئول ساخت کلیپ – مسئول پخش فیلم - ..." !!! بیشتر آدم رو بیشتر به یاد تقسیم غنایم مینداخت تا چارت فرهنگی!!! و پس از چانه زنیها و بحثهای طولانی(!!!) پیشنهاد دوم تصویب شد:"واحد مراسم و مناسبات(ما!!!!) – واحد مطالعات نهج البلاغه (همون کانون نهج البلاغه ی سابق) - واحد مطالعات مهدویت(همون احیای امر سابق) – نیستان" . و البته این چارت هم فقط "تصویب شد"! و در عمل ،مثل سایر بخشهای مجموعه، با اولین زنزنه های "تدفین" به حال تعلیق در اومد. ... خلاصه کنم اون ترم تحت عنوان فرهنگ و اندیشه سه تا موضوع رو تعریف و پیگیری کردم: مناظره ی اسلام و مسیحیت (با تکیه بر نظرات حکومتی و بررسی اینکه قیاس جمهوری اسلامی با حاکمیت کلیسا(که اون روزها مجددا داشت مطرح میشد) چقدر معقوله و ... بمناسبت روز "مباهله" + بحث "وحدت حوره و دانشگاه" + یه سری برنامه که بخاطر انطباق دهه ی فجر با دهه ی اول محرم توی ذهنم بود. 2-3 سال به چنین تلاقی ای فکر میکردم. اینکه بهترین فرصته برای اصلاح این تحریفات که یکی رو تبدیل کرده به یه سری "جشن مطلق بی دلیل کور" و اونیکی رو به "عزای مطلق بی دلیل کور"... در حالی که ابن هردو 1 چیزند ... " که کلا سرانجام همه ی اینها به همون "تعلیق" کذایی خوردند و ...! از طرفی اون ترم (بر اثر جو طرح ولایت!) اندیشه ی اسلامی 1 گرفته بودیم و از قضا استادی نصیبمان شد که نه فقط علاعه ای به اون بحثها نداشت (و مثلا تو بحث "معیارهای صدق گزاره"برای "انسجلم گرایی" ، سیستن "گزینش"ها و انقلاب فرهنگی رو مثال میزد!!!) بلکه همه ی وقت کلاسش رو به بحث از "چاکراه"ها و انرژی سنگها و کوبیدن ایران(بعنوان یه کشور مبتلا به "مدرنیسم"!!!) و... میگذروند... و ما عزم جزم کردیم که بعنوان جواب، موضوع تحقیقمونو "پست مدرنیسم و بازیافت خرافه" تعریفیدیم و ...(با توجه به لینک شدن اون زمانمون با کانون اندیشه ی جوان،چیز بدی هم نشد البته!) همون موقع که ما توی طرح ولایت بودیم، "اسما" در معیت ف.ب و ن.ا و م.ه (که در ادامه ی جستجوهای یکی دو ساله شون بدنبال نهضت نرم افزاری و چه باید کرد و ... به "دانشگاه امام صادق رسیده بودند) ، تابستون رو صَرفِ "طرح علم و دین" کرده بود! ... اوایل ترم که ،فقط فهمیده بودیم که مطالبه ب رهبر از داشجوها 2چیزه :"عدالت" و همان "تولید نرم افزار و پر کردن خلاهای تئوریک انقلاب" ، و با توجه به گرایشاتمون قرار شد من از طرف هر دومون اولی رو پیبگبرم و اون از طرف هردومون دومی رو و همدیگه رو در جریان بذاریم! و این شد آغازلینک ما با "علم و دین"(توی فرصتی راحع بهشون میتوضیحم.یا اگه بشه از بچه هایی که بهشون نردیکتر بودند میخوام...) اما ما که رفتیم سراغ بچه های جنبش عدالتخواه..س.م. که تا اون زمان، سعی می کردم جلوی چشمش ظاهر نشم که بخواد بپرسه"20گفتار رو خوندی؟" حلقه ی مطالعاتی ای بود که توی رودربایستی یکی دو بار رفتم و... اما حالا اینها(جنبش) هم در تصمیم ِ"واگذاری ورودیها به کانون رشد، با بسیج شریک بود(اصلا اون زمان هنوز یکی بودند و کانون رشد ،تاسیسش هم کار بچه های مجمع و جنبش با هم بود... . جلسات کانون رشد بصورت هفتگی و با حضور ،بطور متوسط، 7-8 نفر تشکیل میشد و به مباحث و کارهای مختلفی میپرداخت: تمرین نویسندگی، یه بحث کوتاه اخلاقی، مطالعه و بحث (از لیستی که خود سید علی موسوی پیشنهاد داده بودند. کلا ایشان هم طرحی برای ساماندهی به نیروهای مذهبی داشتند! که الآن در دسترس شما هست!) گاهی بعضی از جزواتی که توسط بچه های جنبش تهیه میشد،گاهی مطلبی از "ماهنامه ی سوره"، گاهی به تناسب مسائل مهم روز(مثل مذاکره با آمریکا یا نامه ی احمدینژاد یا ...) ، گاهی آسیبشناسی فعالیتهای دانشجویی و ... . تقریبا از ترم 2 به بعد جلسات خواهران و برادران جدا شده و در خوابگاه برگزار شد . از جلسات برادران اطلاع ندارم اما جلسات خواهران با همان کیفیت برگزار میشد . طرح نسبتا جامعی بود اما مشکلاتی داشت. قبل از هر چیز باید "ضعف اطلاع رسانی" ِ آن یاد کرد . کاری به آن شکل پتانسیل گسترش بیش از اینها داشت که متاسفانه استفاده نشد. بطور ثابت فقط 4- 5 نفر در جلسات بودند آنهم بدون اینکه به حد کافی "توجیه" بوده یا انگیزه و هدف خاصی از پیگیری جلسات داشته باشند!(مشکلی که بعدا هم در حلقه ی معرفت دیده شد!) بعلاوه ی اینکه به علل مختلف(از جمله سنگین به نظر رسیدن کار) بچه ها با استاد همکاری لازم را نداشتند(معمولا از زیر تکالیف تصویب شده برای جلسه ی بعد شانه خالی میکردیم!) و یا کتاب یا جزوه ی مورد نظر فقط توسط یک نفر مطالعه و ارائه میشد و در نتیجه بحثی آنچنانکه باید در نمیگرفت ومسایلی از این دست . یه دوره هم بعد از عید انتقال یافتیم به واحد سیاسی جهت "کمک" و شناسایی نیروهای جدید. خلاصه کنم ۴ تا از ۸۴یها رو خیلی مستعد و علاقه مند یافتیم و ... با همونها شروع کردیم همون "پانل" رو (!!!) و یه کم مطالعات دیگه و بحث و ... بعلاوه یه مشاوره ی مفید با آقای "رویوران"(کارشناس مسائل خاورمیانه) . تا اردوی شمال-مشهد(که انشاالله برای پست بعدی). از ترم 3 و 4 ،قبل از شمال-مشهد،( بجز تدفین که علی الحساب ازش میگذرم)نکته ی دیگه ای تو ذهنم نیست الا کلاسهای("آمار و احتمال" و "اندازه گیری"ِ) "دکتر نایبی" ... ... 45 دقیقه که از کلاس میگذشت ، 10 دقیقه درس رو نگه میداشت و میگفت... از اوضاع صنعت ، از عرفان و فلسفه، از "رسالت مهندس"، از ... ....... نه... انگار میشه "ماموریت"رو جاهای دیگه ای هم جُست(حتی همین "برق" خودمون!!!).................. در واقع همین 10 دقیقه های دکتر نایبی ما رو مجددا به "حیات" برگردوند......... گاهی که مرور میکنم،به اینجای دانشجوییم که میرسم عمیقا میفهمم که چرا............................................................ .....................................................................................................................................................................................................................................من علمنی حرفا قد صیّرنی عبدا........................؟؟؟ ......................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................بقول "دکتر شریعتی" : اون حرفهایی که آدم رو "احیا" میکنه...................... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:5 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 0:52 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 13:24 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
گمان نكنيد كه نهضت آزادانديشى و حركت تحول و شجاعت در كارهاى گوناگون را، به جاى شما كه دانشجو هستيد يا محقق هستيد يا استاد هستيد، ممكن است مسئولان دولتى يا بنده بياييم انجام
بدهيم؛ -رهبری
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 14:32 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
الآن داشتم راجع به "سید جمال" میخوندم... ذهن آدم خب ناخودآگاه "مقایسه" میکنه ... خودتو خودشو ... شرایطتو... "له شدم" از فشار مسئولیتی که بقول استاد فلاح "به تقصیر حضرت امام افتاده به گردن همه مون!" ... اینهمه کار... اینهمه کار... و اینهمه "امکان کار" ... خیلی دستمون بازه ... خیلی... هم برای انجام ... هم برای انتخاب ...و شاید هم گیرمون تو همین "آزادی انتخابه" فکر کردم حداقل حداقلش "مجاز" که هست ...شروع کردم موضوعات مهمی که تو ذهن بود رو لیست کردن. برای "مجاز". و تاسف و حسرت که کی میرسم بنویسم اینهمه رو و لابد تا یه مدت باید بیخیال پست غیر از اینها بشم ... ولی ... اینبار هم مثل پست قبل ... وقتی" او" نه تنها همه ی آنچه که تو بخوای بگی ... که حتی آنچه که نمیدونی و آرزو داری یکی بهت بگه رو میگه ... میتونی ننویسی؟ یا یه چیز دیگه بنویسی؟! و متاسفانه "خلاصه تر" کردنش هم خیلی سخته! ویژگی دیدارهای دانشجویی رهبر همینه... دونه دونه جواب سوالهای خودتو (موارد 1 و 2و 3 و 18) ... حالا هی بعضیهامون خیال ببافیم "کاش امام معصوم دردسترس داشتیم تا سوالهامونو ..."!!! تو این دیدارها رهبر درست مثل ... پدر... مثل ... مربی ... مثل ... "ره بر".... بله! باور کنیم ... "ره بر" ... دستتو میگیرن و قدم به قدم ... البته نمیشه هم نادیده گرفت مشکلی رو که از جانب ماست! ... انقلاب 30 ساله شد ... ما هنوز داریم "تاتی تاتی" میریم...! الهی شکر که "رهبر" داریم.............!!! 0. من متاذی میشوم... بنده هم در جلسات جوانها - مخصوصاً جوانهاى دانشجو - و در اين فضاى جوانى و احساس جوانى، احساس جوانى ميكنم. همهى پيرها همينجورند؛ در محيط جوان، احساس جوان بودن و بانشاط بودن ميكنند. بنابراين من از شنيدن سخنان عزيزان دانشجو - چه نخبگان، چه نمايندگان تشكلها - به هيچ وجه خسته و ملول نميشوم، از گفتن با شما هم همينجور. تنها عيبى كه اين جلسه دارد اين است كه فضاى باز است و آفتاب گرم نيمهى ارديبهشت شيراز تحملش قدرى سخت است. من با اينكه در سايه نشستهام، احساس ميكنم هوا گرم است؛ شما كه در آفتاب هستيد؛ بخصوص خانمهاى عزيز كه چادر هم سرشان هست و احساس گرمائى آنها من را متأذى ميكند. 1.تصمیمسازی کنید نه تصمیمگیری يك نكته را نمايندهى بسيج دانشجوئى گفتند، كه در واقع بنده هم اين مطالبات را دارم. الگوى پيشرفت اسلامى - ايرانى كه ما يك سال، دو سال گذشته مطرح و تكرار كرديم، ميپرسند چقدر عمل شد؟ درست است، جاى سؤال دارد. پژوهشگاه دانشجوئى كه پيشنهاد شد، به نظر من پيشنهاد خوبى است. خوب است مسئولان وزارتهاى آموزش عالى رسيدگى كنند، بررسى كنند؛ فكر خوبى است. بگذاريم دانشجوها در اين مقولهى كار دانشگاهى اگر وقت ميكنند، اگر ميتوانند، در يك مركزى به نام پژوهشگاه و پژوهشكده، فعاليتهائى را انجام دهند؛ اين ايدهى قابل توجهى است و ميتواند دنبال شود. گفته شد توانائى تصميمسازى و تصميمگيرى. اينجا من اين مطلب را پرداخت كنم. توانائى تصميمسازى خيلى خوب است. توانائى تصميمگيرى يكى از مشكلاتى است كه اگر وارد محيط دانشجوئى شد، خيلى از هنجارهاى مطلوب و درست را به هم خواهد زد؛ اين تجربهى ماست. بگذاريم دانشجو با فكر خود، با زبان باز خود، با تعلق كم خود، با گفتار و عمل خود، تصميمسازى كند. تصميمگيرى را بگذاريم كسى بكند كه بتوان از او سؤال كرد و او مسئول و پاسخگو باشد. بنابراين دنبال اين نباشيم كه محيط دانشجوئى، محيط تصميمگيرىِ براى اقدام باشد؛ اين نه به نفع دانشجوست، نه به نفع آن اقدام. دنبال اين باشيم كه محيط دانشجوئى تصميمسازى كند؛ يعنى گفتمانسازى كنيد. ببينيد بنده وقتى مسئلهى نهضت نرمافزارى را خواستم مطرح كنم، قبل از همه تو دانشگاه با دانشجوها مطرح كردم؛ حدود ده سال قبل. نه با وزارتها صحبت كرده بودم، نه با رئيسجمهور وقت صحبت كرده بودم، نه حتّى با اساتيد صحبت كردم؛ اولبار در دانشگاه اميركبير اين فكر را به ميان آوردم. امروز شما ببينيد اين يك گفتمان است، يك مطالبهى عمومى است، يك خواستِ همهى دانشگاههاى كشور است؛ كه من هرجا هم ميروم، از زبان دانشجو مطالبهاش را ميشنوم؛ از زبان استاد و مدير، اجرايش را در يك مرحلهى ديگر ميشنوم، و اجراء هم دارد ميشود. همين نوآورىهاى علمى بسيار، بخشى از انگيزه و توان خودش را از اين شعار گرفته: «تصميمسازى كنيد»، «گفتمانسازى كنيد». اين، مجرى و مسئولين اجرائى را ميكشاند دنبال اين تصميم، و تصميمگيرى خواهند كرد و عمل خواهد شد. 2- اسم نیاورید...مراقب قانونشکن قانوندان باشید... پرچم عدالت را بلند کنید ببينيد، شما ميگوئيد كه ما شعار عدالت ميدهيم؛ دانشجو را ميگيرند، اما آن كسى را كه به عدالت صدمه زده، نميگيرند. قوهى قضائيه چنين، يا دستگاه مسئول چنان. خوب، اينجا شما بايد زرنگى كنيد؛ يك لحظه از درخواست و مطالبهى عدالت كوتاهى نكنيد؛ اين شأن شماست. جوان و دانشجو و مؤمن شأنش همين است كه عدالت را بخواهد. پشتوانهى اين فكر هم با همهى وجود، خودم هستم و امروز بحمداللَّه نظام هست. البته تخلفاتى هم ممكن است انجام بگيرد؛ شما زرنگىتان اين باشد: گفتمان عدالت خواهى را فرياد كنيد؛ اما انتقاد شخصى و مصداقسازى نكنيد. وقتى شما روى يك مصداق تكيه ميكنيد، اولاً احتمال دارد اشتباه كرده باشيد؛ من مىبينم ديگر. من مواردى را مشاهده ميكنم - نه در دانشگاه، در گروههاى اجتماعى گوناگون - كه روى يك مصداق خاصى تكيه ميكنند؛ يا بهعنوان فساد، يا به عنوان كجروى سياسى، يا بهعنوان خط و خطوط غلط. بنده مثلاً اتفاقاً از جريان اطلاع دارم و مىبينم اينجورى نيست و آن كسى كه اين حرف را زده، از قضيه اطلاع نداشته است. بنابراين وقتى شما روى شخص و مصداق تكيه ميكنيد، هم احتمال اشتباه هست، هم وسيلهاى به دست ميدهيد براى اينكه آن زرنگ قانوندانِ قانون شكن - كه من گفتهام قانوندانهاى قانون شكن خطرناكند - بتواند عليه شما استفاده كند. شما از دادستان چه گلهاى ميتوانيد بكنيد؟ اگر يك نفرى بهعنوان مفترى يك شخصى را معرفى كند و بگويد آقا او اين افتراء را به من زده. خوب، شأن آن قاضى اين نيست كه برود دنبال ماهيت قضيه. اگر اين افتراء گفته شده باشد، زده شده باشد، مادهى قانونى آن قاضى را ملزم به انجام يك كارى ميكند؛ لذا نميتوانيم از او گله كنيم. شما زرنگى كنيد، شما اسم نياوريد، شما روى مصداق تكيه نكنيد؛ شما پرچم را بلند كنيد. وقتى پرچم را بلند كرديد، آن كسى كه مجرى است، آن كسى كه در محيط اجراء ميخواهد كار انجام دهد، همه حساب كار خودشان را ميكنند. آن كسى هم كه فرياد مربوط به محتواى اين پرچم را بلند كرده، احساس دلگرمى ميكند و كار پيش خواهد رفت. بنابراين به نظر من مشكلى در كار شما نيست؛ شما جوانهاى مؤمنى هستيد كه انتظار هم از شما همين است. هر شعار خوبى كه داده ميشود، بعد از اتكال به خداى بزرگ كه همهى دلها و زبانها و ارادهها دست اوست، تكيه به شما جوانهاست، اميد به شما جوانهاست؛ اين را بدانيد. بالاخره همشهرى شما كه از او شعر هم خوانديد، ميگويد: وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم كه در طريقت ما كافرى است رنجيدن نرنجيد؛ دنبال كار برويد. همين مطلب را عيناً خطاب به آن برادر عزيزى كه به عنوان نمايندهى جامعهى اسلامى، بسيار متين و شيوا مطالبى را بيان كردند، عرض ميكنم. اين حرفها، حرفهاى دل ماست؛ منتها فرق ما و شما اين است كه ما بر اثر تجربهى روزگار فهميدهايم كه يك مقدارى بايد انسان تحمل و صبر كند، شما جوانيد و تازه از راه رسيده و پرشور و بىصبر! همهاش خوب است، غير از اين بىصبرى. البته اين هم علاج ندارد. نه اينكه بخواهم بگويم خيلى علاج دارد؛ نه، ما خودمان هم اين دورهى شما را گذراندهايم، ميدانيم چهجورى است؛ ولى بالاخره اين را من ميخواهم به شما بگويم كه همهى اين چيزهائى كه شما گفتيد و شعارش در اين كشور داده شده، به حول و قوهى الهى و به اذناللَّه تحقق پيدا خواهد كرد 3. شما بحث بکنید...! شما بنده را هم ميشناسيد. من بارها هم گفتهام اين چيزهائى كه ما عرض ميكنيم، به معناى آيه نازل كردن نيست. نه اينكه خيال كنيد حالا ما آنچه ميگوئيم، وحى منزل است؛ نه، من نظرم را ميگويم و مايلم در محيطهاى دانشجوئى اينها بحث شود. عمدهى نظر من اين است كه بحث خواهد شد. حالا شايد من در پايان جلسه يك جمعبندى كامل هم نكنم، با همين نيت كه جمعبندى را شما بكنيد؛ چه در تشكلها، چه در مجموعههاى دانشجوئى، چه با خودتان.
بقیه ی بحث رو (از ۴ تا ۲۱) توی "ادامه مطلب" گذاشتم! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 1:29 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
![]()
0917 … _ الو... سلام!!! _ سلام مامان... خونه نیستی ؟! _ نه ! داریم با بقیه ی معلمها از دیدار برمیگردیم!!! 1. روز معلم، روز شماست و به يك معنا روز همهى ملت ايران است؛ چون معلم، غير از هويت شخصى خود، يك هويت معلمى دارد كه متعلق به همهى كسانى است كه ميتوانند از او بياموزند و فرابگيرند. معلم، هويت جمعى دارد. ارزش معلم هم به خاطر همين هويت معلمىِ اوست كه ما بايد اقرار كنيم كه روى اين مسئله كم كار كرديم و عملاً تسليم آن فرهنگ و جوى شديم كه براى معلم غير از جنبهى مادى قضيه - يعنى قابليت ارزش درس به پول - ارزش ديگرى قائل نبودند. فرهنگ تمدن مادى اين است؛ معيار ارزشگذارى عبارت است از قابليت تبديل هر چيزى به پول. مسئلهى تعليم و تربيت، مسئلهى زندگى بخشيدن و ولادت بخشيدن به يك مخاطب و يك انسان است. اسلام با اين چشم نگاه ميكند. شما تلاش كنيد، سعى كنيد يك بخشى از زمينى را كه خشك به نظر ميرسد، بكاويد و از آنجا چشمهاى جارى شود؛ شما يك بذرى را كه خيلى ناچيز به نظر ميرسد، در زمين مستعدى بكاريد و آن را آبيارى كنيد، تا نهال سرسبزى از آن متولد شود؛ مسئله اين است. 2. در درسهاى طلبگى ما، آنقدرى كه طلبهى شاگرد به استاد اشكال ميكند، در كلاسهاى دانشگاههاى ما آنقدر معمول نيست. اجازه هم لازم نيست بگيرند كه استاد! اجازه ميفرمائيد. نه، معلم دارد حرف ميزند، استاد مشغول حرف زدن است، از آن طرف يك طلبهاى بنا ميكند اشكال كردن، استاد هم اشكال او را گوش ميكند. گاهى تندى هم ميكند؛ يعنى متعلم با جرأت، با گستاخى با معلم حرف ميزند بر سرِ مسئلهى علمى؛ اما همين متعلم در مقابل اين معلم خاضع و خاشع است، دست او را ميبوسد، در مقابل او پايش را دراز نميكند، به او «تو» نميگويد. شاگرد را هم بايد تكريم كرد. به شاگرد اهانت نبايد كرد. اين يك جنبهى پرورشى بسيار عميقى دارد. اينجا هم يك روايتى است كه اينطور نقل شده: «تواضعوا لمن تعلّمون منه و تواضعوا لمن تعلّمونه»؛ از كسى كه فراميگيريد، تواضع كنيد و كسى هم كه از شما فرا ميگيرد، تواضع كنيد. «و لا تكونوا جبابرة العلماء». جبار دو نوع است: جبار سياسى، جبار علمى. جبار علمى نباشيد؛ جباران عالِم نباشيد؛ مثل فرعون. بنده اينجور استادى را در يكى از دانشگاههاى كشور، سالها پيش، شايد چهل سال، چهل و پنج سال قبل ديده بودم كه جورى با شاگردهايش حرف ميزد و تعليم ميداد و برخورد ميكرد، كه برخوردش فرعونى بود، نه برخورد پدر با فرزند. معلم ممكن است درشتى هم بكند، اما درشتى غير از تحقير است؛ غير از اهانت است. شاگرد را بايد تكريم كرد. شما هر كدامى يقيناً تجربههاى زيادى داريد از شاگردانى كه شما تكريمشان كردهايد و اين كار جواب داده است؛ تربيتِ او را آسانتر كرده است. 3. من سال گذشته در همين ديدار با معلمين در تهران، مسئلهى تحول عميق در آموزش و پرورش را مطرح كردم. اين تحول عميق يعنى چه؟ بارها گفتهام كه ما از ياد گرفتن از غربىها و غير غربىها و بيگانهها خجالت نميكشيم، امتناع نميكنيم ... منتها دو نكته اينجا وجود دارد در كنارِ اين شاگردى كردن، كه اين دو نكته را متأسفانه در دوران استحالهى فرهنگى - يعنى دوران پهلوى - رعايت نكردند. چشمشان را بستند، آغوششان را باز كردند؛ هر كس آمد، هر چه دادند، اينها گرفتند. يكى از اين دو نكته اين است كه ما آنچه را كه ميگيريم، ارزيابى كنيم، ببينيم به درد ما ميخورد يا نه... به ما نبايد تزريق كنند؛ ما بايد انتخاب كنيم. نكتهى دوم اينكه بالاخره اين ماجراى «شاگرد، استادى» تا ابد نبايد طول بكشد. بله، ما حاضريم شاگردى كنيم پيش كسى كه بلد است آن چيزى را كه ما بلد نيستيم؛ اما ديگر تا ابد كه نبايد انسان شاگرد بماند. ما بايد خودمان استاد بشويم. يكى از چيزهائى كه ياد گرفتيم، مسئلهى آموزش پروش است. آنها شيوههاى آموزش پرورشىِ خوبى داشتند و ما هم از آنها ياد گرفتيم. اينكه دبستانها از مكتبخانههاى قديم بهتر بود؛ دبستان، دبيرستان، تقسيمبندىها، خوب بود، اينها را كه ما رد نميكنيم؛ اينها مفيد است؛ اما بالاخره چقدرش، چهجورش، با كدام رويكردش، ما ديگر به اين توجه نكرديم و يكپارچه گرفتيم. شيوهى سازماندهى آموزش پرورش هم از لحاظ قالب، هم از لحاظ محتوا يك شيوهى تقليدى محض است. اين درست نيست. ما بايد نگاه كنيم ببينيم چه لازم داريم، اين شيوهاى كه هست، كجايش معيوب است. اين شيوه عيوبى دارد كه يكى از عيبهايش همين حافظهمحورى است به جاى فكرمحورى. آموزش و پرورش ما حافظهمحور است. بچهها بايد همينطور دائم محفوظات درست كنند. 4. مسئلهى ديگر، مسئلهى تربيت معلم و آموزشگرِ آموزشگاههاى آموزش و پرورش است، كه خيلى مهم است. اينجا هم من معتقدم كه از ظرفيتهاى دانشگاهى هم استفاده شود. در را به بيرون نبنديد؛ از همهى ظرفيتها استفاده شود. گاهى ممكن است يك كسى مدرك دانشگاهى هم نداشته باشد، اما خبره باشد در يك رشتهاى، در يك كارى. 5. همچنانى كه من متقابلاً از آن طرف ميخواهم بگويم آموزش و پرورش مسئول تحويل دادنِ آدمهاى درسخوانده و كارامد در همهى سطوح است، اشتباه است اگر خيال كنيم آموزش و پرورش لزوماً مقدمهى دانشگاه است؛ نه. بعضى دنيا و آخرت خودشان را به راه يافتن به دانشگاه وصل كردهاند.... آموزش و پرورش اينجور نيست كه فقط مقدمهاى باشد و نيمخوردهاى براى دانشگاه درست كند؛ نه. دانشگاه هم خيلى خوب است؛ دانشگاه هم لازم است؛ اما دايرهى آموزش و پرورش خيلى وسيعتر از دانشگاه است. همت شما بايد اين باشد كه در آموزش و پرورش كسانى را تربيت كنيد كه اينها به حد لازمى از فرزانگى و دانائى و معلومات دست پيدا كنند كه در هر جائى كه انسانى مشغول كار هست، از اين حد از دانش و فرزانگى برخوردار باشد. حالا بعضىها استعداد دارند، شوق دارند، ميروند دانشگاه، بعضىها نه، يا شوقش را ندارند، يا استعدادش را ندارند، نميروند. 6. مسئلهى ديگر، مسئلهى فعاليتهاى پرورشى است كه اشاره كرديم. يكى از بهترين سنتهائى كه در اين كشور بعد از انقلاب گذاشته شد - مرحوم شهيد باهنر كه رحمت و رضوان خدا بر او باد، پايهگذار اين كار بود - همين معاونت پرورشى است. آمدند به بهانههائى اين را تعطيل كردند. حالا نميخواهيم سوءظنگونه به اين مسئله نگاه كنيم، اما بههرحال كجسليقگى بود. به اين عنوان كه پرورش بايد به وسيلهى معلمين متنوع در كلاسها انجام بگيرد و نبايد جدا باشد، اين كانونى را كه مخصوص اقدام پرورشى بود، تعطيل كردند. بله، من هم عقيدهام همين است. من هم عقيدهام اين است كه شماى معلم فيزيك يا رياضيات يا هندسه يا ادبيات يا علوم اجتماعى يا هرچه، ميتوانيد معلم دين و معلم اخلاق و پرورشدهندهى اخلاق در دانشآموز خودتان باشيد... لكن نافى اين نيست كه ما در آموزش و پرورش يك بخشى داشته باشيم كه به طور متعهد و مسئول، نگران قضيهى پرورش باشد؛ چون ميدانيم آموزشِ بدون پرورش راه به جائى نخواهد برد، آموزشِ بدون پرورش همان بلائى را بر سر جوامع انسانى خواهد آورد كه امروز بعد از گذشت صد سال، صدوپنجاه سال يا بيشتر، جوامع غربى دارند آن را احساس ميكنند. اينها از آن چيزهائى است كه آثار آن ده ساله و بيست ساله ظاهر نميشود؛ يكوقت چشم باز ميكنيد، مىبينيد يك نسل ضايعشده است و كاريش نميشود كرد. يك نسل، مأيوسكننده است. من در اين زمينه اطلاعات زياد و آمارهاى تكاندهندهاى در اختيار دارم. وقتى در يك جامعهاى علم پيش ميرود و تربيت نيست، حالا بمب اتمىاش به جاى خود، بىصفائىهاى گوناگون سياسى به جاى خود، دروغگوئىهاى گوناگون به جاى خود، نفعطلبىهاى اقتصادى كارتلها و تراستها به جاى خود؛ آنها داستان جداگانهاى دارد كه آن هم ناشى از همين است. نكتهى اساسى، ضايع شدن نسل انسانى است 7. ... اين نسل كنونى كشور ما، اين نسلى كه بعضى انقلاب را درك كردند، دوران دفاع مقدس را درك كردند، بعضى فضاى آن دوران را تا حدودى احساس كردند - از آن فضا دور نشديم - اين نسل توانائىهاى بىپايانى دارد. اين نسل خيلى كارها ميتواند بكند. ما هنوز نفس گرم امام را پشت سر كارهامان داريم. آن ارادهى قوى، آن عزم راسخ، آن نگاه خدائى و حكمتآميز به مسائل كشور و مسائل جامعه، هنوز در بين ما زنده است؛ به يك معنا امام زنده است. بيعتى كه با امام كرديم، با انقلاب كرديم، اين بيعت را بايد پاس بداريم. آن كسانى كه بيعت با امام را، بيعت با انقلاب را، بيعت با جمهورى اسلامى را ميشكنند، به خودشان ضرر ميزنند: «فمن نكث فانّما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللَّه فسيؤتيه اجرا عظيما». اين بيعت را ما بايد حفظ كنيم، نگه داريم. و به بركت اين بيعت نسل كنونى - كه خوشبختانه كشور ما سرشار از جوان و نشاط جوانى است - خيلى كارهاى بزرگ را ميتوانيم انجام بدهيم. 8. اگر بيست سال پيش در اين كشور كسى ميگفت كه يك روزى جوانهاى ايرانى خواهند توانست خودشان بدون اينكه رفته باشند جائى آموزش ديده باشند، از آموزشهاى پراكنده و با فعاليت و ابتكار ذهنى خودشان ميتوانند سانتريفيوژ درست كنند و اورانيوم را در مسير غنى شدن قرار دهند و از اورانيوم انرژى برق توليد كنند، در بين هزار نفر يك نفر باور نميكرد. اولين كسانى هم كه رد ميكردند، متخصصين و درسخواندهها بودند. ميگفتند آقا! نميشود؛ مگر چنين چيزى ممكن است؟! مگر كشك است؟! ملت ايران ثابت كرد كه ميتواند. در همهى زمينهها اينگونه است. اين يكى بروز كرده است؛ گُل كرده است در دنيا. در همهى رشتهها اين ملت اين استعداد را دارد؛ اين شوق را هم دارد؛ اين گستاخى و شجاعت را هم دارد كه وارد اين ميدانها شود. حرف ره بر با شیراز (یه انقلابشناسی مختصر!... حالا چرا اینجا؟ الله اعلم!): "...اينجور نگاه كلان به انقلاب - يعنى نگاه به انگيزهها و زمينهها و عوامل بالادستى انقلاب و تشكيل نظام، و نگاه به عاملِ محورى انقلاب يعنى مردم و ايمان دينى آنها، و نگاه به هزينهها - موجب مىشود كه ما در هر شأنى كه هستيم و در هر جا كه هستيم، به مسائل جزئى و كوچك خيلى اهميت ندهيم؛ به عظمت انقلاب و حركت عمومى انقلاب نگاه كنيم كه بحمداللَّه در طول اين سى سال، با قدرت و قوّت ادامه داشته است و ملت ايران هر روز بهتر از گذشته - با اينكه توطئهها و تلاش دشمن هم بيشتر شده - به پيش حركت كرده است...."
انشاالله دوشنبه هم کازرون ما مشرف میشه... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 19:49 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
جمع رفاقتیه و بکگراند خنده . شوخی و جدی مرز مشخصی ندارند... تلخم! از اون روزی که دوستی یادآوری کرد :"موتورلا نخریدی. اینتل رو میخوای چیکار کنی؟؟!!!" ... یه نگاه دیگه به حاضرین : برق٬ کامپیوتر٬ مدیریت و ... یه مرور دیگه به انگیزه ها و شعارهامون که اوه! سر به گردون سای... جاش نیست ولی دیگه میگم :" بچه ها!٬ بیاین اینتل رو بشکنیم!" ... یه لظه سکوت چند لحظه بمب خنده ... "با سنگ بشکنیمش یا چکش؟!" ... "تو فعلا یه فکری برا همین ۳ واحد میکرو بکن!" ... "اینتل فقط منتظر ما بیایم تو میدونا! "... "حالا بچه یه چیزی گفت!"... ندا آروم میگه :" چند سال قبل یه گروه از بچه های کامژیوتر زدن به تولید ِ آی سی . ولی ...! علی الحساب میتونی ژیگیر شی که چرا اونا شکست خوردند؟" چهار ماه میگذره و من هنوز قدمی برنداشته م!...
... دولتهای استعمارگر ٬ بسیار زود متوجه این خطر شدند و بلاتفاصله دستور جلوگیری از ورود مجله ی "عروه الوثقی" را به ممالک مستعمره ی انگلیس و فرانسه صادر کردند. بدین وسیله اولین قدمی که "سید جمال" برای نحات ممالک اسلامی برداشته بود ٬ با شکست مواجه گردید... سید جمال به اتفاق شیخ محمد عبده از پاریس حرکت کرده و وارد مصر شدند. در آنجا جمعیتی را به نام "انجمن وطنی " تشکیل داده و از مردم برای ژیوستن به آن دعوت کردند. از آنجا که این انجمن بر خلاف تمام احزاب سیاسی روز برای رسیدن به قدرت تاسیس نشده بود از سرتاسر مصر تنها ۴۰ نفر به آن پیوستند.... همگی به اتفاق آرا به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات ٬ بازگشت به فرامین سعادت بخش اسلام است و بس. از اینرو برنامه ی ۱۷گانه ای برای عمل تنظیم کردند : "هر یک از اعضای انجمن در هر شبانه روز لااقل۱ حزب از قرآن را با دقت و تامل بخواند. به جماعت خواندن نماز های واجب ترک نکردن امر به معروف و نهی از منکر دعوت غیر مسلمانان به اسلام بحث به احسن شکل با مبلغین مسیخی یاری به فقرا در حد امکان کشف و برآوردن نیازهای مشروع نیازمندان قبل از درخواست آنان صله رحم عیادت بیماران جویا شدن از حال مسلمانی که در مسجد یا محل کار دیده نشده و کوشش برای رفع مشکل او دیدار با کسانی که از مسافرتهای مشروع برمیگردند پرداخت حقوق واجب مالی کوتاهی نکردن از راهنمایی افراد ناآشنا با قوانین دین و یا سایر شئون سعادت بخش دیگر دور کردن صفات رذیله از خود بویژه تکبر و خودپسندی و جاه طلبی گذشت از لغزشهای برادران مسلمان خود تندخو و غضبناک نبودن در رفتار با مردم خودداری از انجام کاری یا گفتن سخنی که نفعی (مادی یا معنوی) برای آنان یا دیگر مسلمانان ندارد" هر یک از اعضا موظف شدند دفترچه ی کوچکی به همراه خود داشته باشند تا به هر یک از مواد هفده گانه که که عمل کردند آن را یادداشت کنند. تا در دفتر انجمن ثبت شود و چون بعضی از این مواد هفده گانه احتیاج به امکانات مالی داشت ٬ همه ی ۴۰ نفر در مرحله ی اول تصمیم گرفتند که تجملات زندگی خود را بفروشند و با حداقل ضروریات زندگی به سر ببرند و باقی درآمد خود را در اختیار صندوق انجمن قرار دهند... ٬ کارنامه ی ۱ ماهه : عیادت ۱۵۰۰ مریض برآوردن اختیاج ۱۲۰۰۰ محتاج توبه ی ۸۰۰ معتاد به مشروبات الکلی نماز خواندن ۱۳۰۰ مسلمان که نماز نمیخواندند توبه ی ۴۰۰ زن منحرف استعفای ۸۰ نفر از مستخدمین ادارات انگلیسی خودداری ۵۰۰ نفر از ثروتمندان مصر از خرید کالاهای لوکس از ممالک بیگانه بویژه انگلستان سرمایه دادن به ۷۵ نفر ورشکسته تامین یک ساله ی ۲۰۶ نفر از نیازمندان واقعی برقراری ۴۴ مجلس بخث با مبلغین مسیحی و وارد کردن ۱۲۰ اشکال که از دادن پاسخ به آنها عاجز شدند! ... "لرد کرومر" مستشار مالی دولت انگلستان در مصر ٬ یکباره مشاهده کرد که امور تجاری انگلیس در مصر ۳۵٪ تنزل کرده است! و ۸۰ نفر از مامورین مجرب مسلمان استعفا دادند و نمایندگان کمپانیهای انگلیسی و مخصوصا نمایندگان فربوش اشیای تجملی از عدم مراجعه ی مشتریان فریادشان بلند است که "به اندازه ی مخارج مغازه و حقوق کارکنان هم فروش نداریم"آن عده از مامورین دولت مصر کعه مامور وصول مالیات مشروبات الکلی و فواحش بودند از شغل خود استعفا دادند. فعالیتهای ۳۵ ساله ی مبلغان مسیحیت نسبت به فعالیت یک ماهه ی انجمن وطنی مصر رنگ باخت و ... . او در اولین گزارش خود چنین نوشت:"بدین وسیله به زمامداران انگلستان اعلام خطر میکنم که اگر یک سال دیگر انجمن وطنی مصر تحت رهبری سید جمال الدین اسدآبادی ادامه پیدا کند، نه تنها سیاست و تجارت دولت انگلیس در آسیا و آفریقا یکسره نابود خواهد شد بلکه ترس آن است که نفوذ کشورهای اروپایی یکباره در سراسر جهان به خطر افتد." و در گزارش دوم خود نیز هشدار میدهد :"انجمن وطنی مصر بدترین صاعقه ایست که برای پیشرفت ما تصور شود و باید با کمال سرعت برای تفرق آنان دستور صادر شود." کرومر در سومین گزارش معترف است:" انجمن وطنی مصر بهترین شاهد است بر استیلای محیر العقول مسلمین در سیزده قرن قبل که در مدت کوتاهی بر ثلث کشورهای جهان تسلط یافتند.." یکی از مبلغین مسیحی در گزارشی که به کلیسای صانپل (بزرگترین کلیسای آنوقت) ارائه کرد، آورده است:"هیچ امری عجیبتر از این واقعه نیست که 700 میلیون مسیحی در مقابل 40 نفر مسلمان که در واقع روح یک سید روحانی در کالبد آنها بیش نیست، اینگونه مقهور گردند!" و رئیس بانک انگلستان در مصر نیز نوشت:"از غرایب روزگار این که امروز سیاست اروپا در مصر و فردا در سراسر دنیا پایمال فعالیت 40 نفر مسلمان خواهد شد که سلاحشان فقط دیانت است ." ..."بارالها! گفته ی تو راست است که "و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" پروردگارا! گفته ی تو حق است و این انجمن مقدس به نام تو و برای یاری دین تو تشکیل یافته است . ...قرآنی که در پرتو شعاع نورانی اش دنیای دیروز و امروز را با آن انحطاط به این درجه از تمدن رسانید امروز منحصر شده به : تلاوت قبرستانها!زینت قنداق بچه! مقدمه ی انتقال اسباب منزل!چشم زخم! قسم دروغ! مشغولیت روزه داران! زباله ی مساجد! بازیچه ی مکتبخانه ها! سلاح جن زده ها! حمایل مسافرین! حرز زورخانه! سرمایه ی کتابفروشیها! ... خدایا تو گفتی و حق گفتی :" ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم" آری خداوندا! ما صورت دلهای خود را از اطاعت تو برگرداندیم تو هم سعادت و شرافت ما را به ذلت و نکبت مبدل ساختی !"... -سید جمال/پانزدهمین جلسه ی انجمن
(به نقل از کتاب "بخثهای دکتر و پیر" نوشته ی شهید هاشمی نژاد)
شاید سطحی و ساده انگارانه بنظر بیاد ولی اینها رو گفتم که یادآوری کنم همین اسلامی که میشناسیم چه پتانسیلی داره...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 2:52 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
۱.(فکر کنم چند نفر از دوستان در جریان باشند!) If you start to think the problem is "out there" stop yourself. That thought is the problem آنگاه كه فكر ميكنيد مشكل "بيرون از خودتان" است، مكث نماييد. زيرا خود آن انديشه، مشكل شماست. Stephen R.Covey بايد دولت اسلامي را ايجاد كنيم. بايد بيشتر به سمت اسلامي شدن، مسلمان شدن و مؤمنانه و مسلمانانه زندگي كردن، برويم. بايد روح زندگي علوي - يعني عدالت، تقوا، پارسايي، پاكدامني، بيپروايي در راه خدا و ميل و شوق به مجاهده در راه خدا- را در خودمان زنده كنيم؛ بايد به سمت اينها برويم؛ اين اساس كار ما است. رهبر انقلاب اسلامي، حضرت آيت ا.. خامنهاي
آيا ميدانيد؛ ميگويند تا 15 سال ديگر نفتي نداريم. پول تو جيبي نداريم؟ آيا نبايد از همين امروز بر سر هر خانه، يك صفحه خورشيدي باشد؟ آيا نبايد از همين امروز ماشينهاي پيلسوختيFuel Cell ، سوخت گياهي، ماشينهاي برقي توليد انبوه شود؟ آري نبايد مسابقات دانشگاه صنعتي شريف در زمينه ماشينهاي برقي ابتر بماند. آيا نبايد كاربرد دوچرخه در شهرهاي ما همانند چين و آلمان همگاني شود؟ آيا زماني بايد بيدار شويم كه قضيه مانند بحث بنزين، راهي جز سهميه بندي نداشته باشيم؟ آيا نبايد وزارت آيندهنگري داشته باشيم؟ آيا ميدانيد رهبر انقلاب فرمودند: آرزو ميكنم يك روزي در چاههاي نفتمان را ببنديم و به دنيا اعلام كنيم كه ميخواهيم يك مدت نفت نفروشيم. كتاب منشور دولت اسلامي، ص 130 آيا ميدانيد؛ نظام سلطه، دنيا را با مكاتب ساختگي مديريت ميشود و در صورت بروز مشكل، بلافاصله مكتب جديد بشري توليد ميشود تا حركت جهاني را هدايت و تحت كنترل نگهدارد. چند صباحي است بارقههاي مكتبي الهي تفوق خود را به نمايش گذاشته است. مكتبي كه عطر دلانگيزش به زودي همه را مست خود خواهد ساخت و دنيايي سرشار از محبت و صلح و آرامش را به نمايش خواهد گذاشت. اما بايد گفت فرايند توسعه شناخت و توانمندي اجرا، به مشكلات بسيار وحشتناكي دچار است كه فقر منابع انساني پرتوان، بزرگترين مشكل آن است.
آيا مي دانيد؛ هنوز سيستم توسعه منابع انساني بهصورت شفاف وجود ندارد؟ ميتوان از استانداردهاي ISO 10015 و مديريت كيفيت استفاده نمود تا افراد بر اساس شايستگيهاي تحصيلي، مهارتي و ... ، شغل مورد نظر را كسب نمايند نه براساس رابطه و مافياي منابع انساني. استانداردهاي جهاني در زمينه كسب شغل، براساس دانش و تجربههاي جهاني بدستآمده است و تنها خلا آنها موضوع سلامت و اخلاق الهي است كه در كمترين زمان ميتوان آن را بومي سازي كشورمان ساخت. در سيستم موجود نخبگان جايگاهي ندارند و فقط لابيسازان و افراد فشل و تنبل ميتوانند بر پول نفت چنبره بزنند و از طرفي خواسته و يا ناخواسته اهرم نظامهاي سلطه شوند. هر رئيس جمهوري كه نظام اجرايي كشور را به دست ميگيرد بايد در لايههاي 1 و 2 بتواند تغييرات داشته باشد و بدنه كارشناسي دولت ثبات داشته باشد. كاري كه در نظام استعمار پير، انگلستان صورت ميپذيرد. اگر بدنه كارشناسي دولت، متهم به دزدي و ناكارآمدي ميشود بايد قبل از آن سيستم علمي و استانداردي را تعبيه كرد. در غير اينصورت به سوي ناكارآمدي، تنبلي، مافياي منابع انساني و در نهايت به سوي بنبست خواهيم رفت. نظامهاي حزبي بهصورت حرفهاي و آكادميك فعال شوند و از همين امروز دانشگاههاي پرورش مديران ارشد اجرايي كشور برعهده گيرند. نه اينكه يك شبه همه چيز را بر هم بزني و از طرفي سيستم درستي را تعبيه ننماييم. آري فقط پستهاي ظاهري و فريبنده. برخي مديريت جاويدان دارند. آري در اين كشور هيچكس نبايد احساس كند مديريت جاويدان پيدا كرده است كه اين خود اولين عامل پيدايش مافياي انساني خواهد بود. مگر كهولت سن و ... باعث شود ترك موقعيت نمايد. با هيچ استانداردي سازگار نيست. توسعه كادر رسمي با ارزشيابيهاي سطحي و سطح پايين پاسخگويي، از جمله مواردي است كه باعث كم رنگ شدن روحيه نوآوري در كشور خواهد شد.
۲.
..........
.....
....
نچ!... نمیشه! دومی رو نمیذارم... همینقدر میگم که از همین سن و سال الان خودمون شروع می شه ... وای اگه بزرگترین منافع خودمونو به کوچکترین حقوق خدا و خلق خدا ترجیح دادیم ... آزمایش از هیچکی دور نیس ... خدا با هیجکدوممون تعارف نداره ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 15:44 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید دلیل این، بر میگردد به فرهنگ آمریكایی و مؤلفههای آن. فرهنگی كه در آن، همه چیز باید كنترل شود چون اگر كنترل نشود، نمیتوان آن را پیش بینی كرد پیشاپیش محاسبه كرد و بر آن چیره شد. و طوفان شن در طبس دقیقا چنین چیزی بود. اوج این خصیصه فرهنگ آمریكایی را میتوان در لهجه ای كه آمریكاییها صحبت میكنند مشاهده كرد. «سامرست موام» داستان نویس شهیر انگلیسی در كتاب «خوشبختیهای یك زندگی» میگوید «آمریكاییها برای هر وضعیت خاص یك اصطلاح یا عبارت ویژه جعل كرده اند كه همگی در شرایط مشابه، آن اصطلاح را به كار میبرند و این خیلی جالب توجه است». |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 4:36 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
(ادامه از ادامه ی مطلب پست قبلی)
از این طرف ... کاندیداها میامدند و میگفتند و میپرسیدیم و جواب میدادند و یادداشت میکردیم و لیست میکردیم و ... ارزیابی ادامه داشت! مامان زنگ میزد :"داشتیم راجع به انتخابات صحبت میکردیم دیدم جای تو خالیه!" و استشاره های یکی دو ساعته ی تلفنی! گاهی هم سری به ستادی ! یادمه ستاد قالیباف رفتیم! که به اعتبار شریف تحویلمون گرفتن و ... ! آقای دکتر دهقان (از نماینده های آبادگرانی تهران) اونجا بود ... هر چند دقیقه یه بار میگفت :"اصولگراها زیر قولشون زدند. اجماع کرده بودند که فقط قالیباف کاندید بشه..." از نحوه ی تبلیغاتشون پرسیدیم و تمرکز تبلیغات قالیباف روی چیزهایی که ربطی به ریاست جمهوری نداره (رنگ چشم و خلبانی و ...!) و توهین به شعور مردم و... و از منبع مالیشون و ... حرف حسابش این بود که "رقیب ما هاشمیه ! وقتی اونطور تبلیغ میکنه ما نباید کم بیارم!" گفتیم "یعنی میگید رقابت یعنی اینکه هر"روش"ی که رقیب داشت عینا تقلید کنید؟!!! ..." احمدینژاد رو مثال زدیم(اونموقع هنوز کسی احتمال موفقیتشو نمیداد... ما هم البته!) :"یعنی اون با اون سبک تبلیغات خودش در حال رقابت نیست؟!" خندید! انگار مقایسه ی نابجایی بوده باشه! ... بحث بالا گرفت ... تا حدی که بعد از خداحافظی و... یه دفعه دیدیم درب آسانسور رو نگه داشته :"اینقدر توی خلا فکر نکنید !... ما هم خودمون جبهه رفته ایم ..." و خلاصه قالیباف با این منطق سقوط کرد به آخرهای لیست ما! و ... همه چیز خوب پیش میرفت و شفاف میشد تا اون روز که سر ِ کلاس انقلاب اسلامی استاد ِ محترم آگهی تبلیغاتی "ائتلاف جوانان و سازندگی" رو گرفته مقابل ِ ما و نطق آتشین که :"خانم فروزنده! این گردش ِ ایدئولوژی انقلاب نیست؟!" و یک ساعت و نیم حرف از اینکه تحت تهدیدات شدید جهانی هستیم و هاشمی با همه ی "..."بودنش نها گزینه ست ... فقط اون میتونه رهبری رو راضی کنه که با آمریکا کنار بیاد و ... 40 دقیقه ای هم بعد از کلاس بحثمون ادامه داشت... همه ی داده های پذیرفته شده ی ذهنیم داشت بهم میریخت ... این چه تصویریه از آقای هاشمی میسازید ؟ ... به محضی که از ایشون جداشدیم با ائتلاف مذکور تماس گرفتم:"شما چنین برنامه ای داشتین؟" ... "آره عزیزم! آخی نتونستین برید؟اشکال نداره فلان روز هم هست..." "من سوال دارم! ... میشه آدرستونو ..." با اسما رفتیم ... دریغ از یک کلمه حرف حساب ! هر چی میپرسیدیم مثل چی دورمون میزد! ... دست خالی برگشتیم ... و کاش به همینجا ختم میشد ... هم اتاقی عزیزی که همین چند ماه قبل همه ی اعتراضات و انتقادات و فحشهاش به دولت آقای هاشمی رو میریخت روی سر ِ بنده! (اصولا نسل ما از همون نوجوونی عادت کرده بودیم به جای ایشون فحش بخوریم!) حالا با ساعتی 15هزار تومن توی ستاد هاشمی مشغول بودند و مدافع و ...! "اکبر گنجی، نویسنده ی "عالیجناب سرخپوش و عالیجنابان خاکستری" ؛ از زندان اعلام حمایت میکرد از هاشمی ... ! فلانی(رئیس ستادشون) طی برنامه ای جمعی از طلاب رو وادار به حمایت از هاشمی ... مهدی هاشمی:"پدر من ولایت فقیه را چیزی در حد ملکه ی انگلستان خواهد کرد..."! "هر وقت احمدینژاد برنامهی تلوزیونی داره برق نصف تهران قطعه!"(عین این جمله رو بنی صدر هم داشت!) ... "اگه احمدینژاد رای نیاره سرشو زیر آب میکنن ..."!!!... توی کازرون ما ولی غیر از این بود! موتلفه ایها و فرهنگیها و ... کماکان نظرشون هاشمی بود و کماکان بعنوان ولایتی ترین کاندیدا!(تا اون موقع که لاریجانی معرفی شد از طرف موتلفه) و ... هیچکسی هم جواب درستی نمیده!...اکثر یادداشتهای اونروزهام (اگه راجع به بنی صدر یا صورت جلسه ی مجمع نباشن!) تیتر خورده ند :"گره ی کور انتخابات"! ... ولی واقعا کسی حرف حسابی نداشت! آنچه بود باز هم شلوغی و جنجال ! آدم که بعد از 70 سال اینطوری عوض نمیشه! هرچی بود توی اون فضای تهران "شایعه" بود بجای "خبر مستدل و مستند و معنی دار!" ... بیخیالش شدم ... ولی بقولی اگه کنترل ِ ایشون روی ستادشون اینه ! پس فردا روی کشور ... ؟! از گزینه ها حذفشون کردم بدون اینکه اون حرفهای احمقانه رو باور کرده باشم! ... لاریجانی... مدیر قوی ای بود ... مجموعه ی همه رنگ صدا و سیما (از بسیجیهاش تا طاغوتیهاش) تا بحال اظهار نارضایی ازش نداشته ند ... برنامه ها از لحاظ هنر و محتوا در حال رشده و ...از پس هر سوالی هم به نحو احسن برمیاد! و ... رضایی... بین همه شاید تنها کسیه کهخ چند ساله که به این کاندیداتوری فکر میکنه و برنامه داره ... پرونده ش مملو از کارهای بزرگه و برشورهاش پر از ایده های راهگشا ، احتمالا راحت تر ومستقلتر و کارشناسانه تر بتونه کابینه شو ببنده و ...(الان دلیلی نمیبینم مفصل توضیح بدم اگه کسی بخواد میتونم ...) بگذریم که فیلم تبلیغاتیش ... ! ... احمدینژاد... بنظرم زیاد "شعاری" میرسید و بهره برداری از ... آخه مردم رئیس جمهور میخوان نه استاد اخلاق یا ... ! ... قرار بود دکتر حسن عباسی یه سخنرانی داشته باشه توی موزه (خونه) ی شهید رجایی که ظاهرا بنیاد شهید مخالفت کرده بود... با نجفی و مصطفی پور و بهزادی رفتیم خونه شون! ... 2-3 نفر دیگه هم بودن... میگفت این(اشاره به یکی از حاضرین) از برکلی بلند شده اومده که نذاره مردم به هاشمی رای بدن! چرا شما بسیجیها نمیفهمید!اینها دنبال حاکمیت مطلقه ی لیبرالیسمند و فلان اصطلاح مهرعلیزاده مال فلان کتاب هانتینگتونه و ... یه مقدار زیرآب قالیباف! (رانت خواری و مثلا اینکه چطور با این سن و با عینکی بودن خلبان شده؟!و ...یا حامی مالیش یا اینکه این طرحهای نوآورانه ی پلیس رو قبلا معاونی بنام احمدی(شاید همین احمدی مقدم فعلی منظورشون بود) خیلی قبل از اومدن قالیباف شروع و پیگیری کرده بود .و از قضا توی ریاست این نتیجهداد! و توصیه ی لینک شدن با همین آقای احمدی چون خوشفکرند و ...) و اجازه بدید 90درصد خاکستری بجای هاشمی به قالیباف رای بدن ولی شما 5 درصد، حواستون به این باشه که سه نفر دیگه(لاریجانی،رضایی، احمدینژاد) هم اگه رای خیلی خیلی پایین بیارند کار قبلیشونو هم نمیتونن درست ادامهبدن(پشتوانه ی مردمیشون میریزه) و ...کم کم جدولهای "نقاط قوت – نقاط ضعف" م نتیجه میده :"1.رضایی ...2.لاریجانی...3.احمدینژاد....4. قالیباف....5.هاشمی" و ... همون اول صبح رای دادم و با شیرینی اومدم خوابگاه ... ! یه نکته ولی خیلی جالب بود: بخلاف نظر استاد درس انقلاب ، تبلیغات ِ اون دوره مختصر حکایتی از "بازگشت (و نه گردش!)ایدئولوژی انقلاب داشت"!توی اون دوره هر کدوم از کاندیداها سعی داشتن بر مرتبط کردن خودشون با یکی از لیدرهای انقلاب! : امام (کروبی) ... شهید بهشتی(هاشمی) ... شهید مطهری(لاریجانی) ... شهید رجایی(احمدینژاد) ... شهدای جنگ(رضایی) و ... ! این نشون میداد که احتمالا برای عوام مجددا اینها شده ارزش!!! (یه سفر به ساری پیش اومد و یه سخنرانی! توی دانشکده ی پدر محترممون!و توصیه به حضور آگاهانه در انتخابات و کار دانشجو نباید سطحی باشه و ... تجربه ی جالبی بود که متاسفانه دیگه ادامه پیدا نکرد...) . نمایشگاه به موقع نرسید (من اصلا نمیدونستم برای گرفتن پانل باید حداقل 1ماه زودتر اقدام کرد و ...!) و رئیس جمهور انتخاب شد و معدل ما 2 نمره اومد پایین ! و ...(البته انقلاب رو 20شدیم!!!) ... به فکر موضوع بعدی واحد عمومی بودیم ...مقادیری مطالعه و مشاوره و مباحثه و ...(!) نهایا به پیشنهاد ص.ر انتخاب کردیم : " تولی و بری چگونه باید در دیپلماسی ِ کشور اسلامی نقش ایفا کنند ؟ " ... علیرغم پیگیریها جلسه ی واحد دیگه تشکیل نشد و دبیر پیشنهاد دادند :"بیاید اردوی تشکیلای... اونجا تکلیف تابستون و ترم بعد واحدتونو مشخص کنید ..." خیلی راحت نبود طرح ولایت هم قرار بود بریم و با این اردو عملا وقتی برای خانواده نمیموند... ولی رفتم! و تنها عضو واحدعمومی هم بودم که رفتم ... !!! (یعنی جلسه بی جلسه!) ولی بیکار نبودیم! در واقع هنوز هم اردویی نرفته م که تا اون حد بهینه از وقت استفاده بشه! از خواهرها 1 نفر از جنبش عدالتخواهی بود(مصطفی پور!) 1 نفر از واحد سیاسی(رئیس!) 6 نفر از مجمع!(1نفر آموزش 2 نفر احیای امر 2 نفر صراط 1 نفر عمومی که 2 تا مون ورودی جدید بودیم) و 3 تا دیگه از بچه ها ... از همون لحظه ی راه افتادن اتوبوس بساط شوخی جمع شد و مصطفی پور شروع کرد : معرفی واحدها از اون و نقدشون از ما (وخودش البته!) تا خودِ همدان ...! ... فردا صبح هم جلسه ی عمومی نقد بلافاصله بعدش نقد ِ جلسه ! و تنظیم پیشنهادمون برای اداره ی جلسه ی عصر و ...حتی چند دقیقه ای هم که توی نمازخونه ی نزدیک غار علیصدر منتظر ناهار بودیم(!) مصوبه داشتیم! بحث از چرت بودن فیلمها شد و تصویب برگزاری دوره ی فیلمنامه نویسی (و بترتیب تا کارگردانی!) از طرف مجمع... ! و منابعی که میشه روشون حساب کرد برای اینکار و ... !!! شبها هم که دیگه بحث نبود میرفتم سراغ قانون اساسی و قسمتهای روابط خارجی ِ سیره ی شهید رجایی و ... ! توی ایبن اردو آنچه فهممان شد (از کلیپهایی که بچه ها از صحبتهای رهبر پخش میکردن) خیلی خیلی حساس بودن ِ جای و کار بسیج توی دانشگاه بود(اونهم دانشگاه شریف) و آنچه فهممان شد (از اوضاع اردو) اینکه اگر قرار است کاری بشود توسط این بسیج جز از "مجمع" نمیشود انتظار داشت ... فکری شدیم که پس ما رو چه به کاری اینقدر حساس؟ نکنه دیگرانی باشن بهتر از من که ما جاشونو گرفتیم؟! و ... و بلافاصله از اردو که برگشتیم از طرف سه نفرمون استعفانامه ای نوشتم که "نمی خواهیم با حضور ناخالصانه و ضعیفمان شان بسیج و مجمع و واحد عمومی را به بازی بگیریم..." جدا تصمیم سختی هم بود خیلی سخت... (که البته طی 1 ماه زندگی با ع.س توی طرح ولایت نظرمون عوض شد! و قانع شدیم که کسی جای کسی رو نمیتونه بگیره! و اینها القائات شیطانیه برای از زیر کار در رفتن و لایکلف الله نفسا الا وسعها و ... طرح ولایت... خب 4 تا کتاب "معرفت شناسی" (ملاک صدق گزاره ها و انواع گزاره ها و هرمنوتیک و ...) و "خداشناسی فلسفی) و انسان،راه و راهنماشناسی"(خاتمیت و ... هم اینجا بحث میشد) و "نظام ارزشی و حقوقی و سیاسی اسلام" بطور منظم و مثل مدرسه تدریس میشد و امتحان ازشون گرفته میشد بعلاوه ی کلاسهای فوق برنامه :نحله های عرفانی،جریانشناسی سیاسی، نظام خانواده، صهیونیزم شناسی، مهدویت، مدیریت فرهنگی، غرب شناسی(اینجا اون تعارض تکنولوژی با توحید مطرح شد که همه رو عجیب به چالش کشیده بود! دکتر مشکی میگفت :"اینهمه اینجا شبهه و ایراد به خدا و پیغمبرتون مطرح میکنیم ککتون نمیگزه ولی با کوچکترین جسارتی به محضر خدای تکنولوژی اینطور ...!" ) و ... قشنگی طرح ولی به اینها نبود! چیز دیگه ای جذابش میکرد: تو صف غذا ، روی میز انتهای راهرو نصفه شب ، توی محوطه ، تو اتاقها ،... همه جا فضای بحث علمی موج میزد! گاهی هم البته جشن پتویی واعتصابی و ...! سبقت گرفتن بچه ها از هم برای جارو زدن و ...!نظم فوق العاده! استادهای واقعا دلسوز و متواضع !کلاس که تموم میشد سوالهای بچه ها بوووود تا کلاس بعدی! بعد از آخرین کلاس هم تازه مشاوره ها شروع میشد تا 11 یا12 شب! و استقبال فوق العاده ی استادها از پرسیدن! یادمه تقریبا همه ی مشکلاتمو با وجود خدا تونستم با کمک استاد خداشناسی حل کنم! اول در سکوت کامل و با آرامش گوش میداد، فکر میکرد، و بعد شروع میکرد و دقیقا میزد توخال!چراغ رو مینداخت دقیقا روی نقطه ی مبهم ذهنت! ... یه کتاب هم راجع به بنی صدر از استاد نظام سیاسی گرفتم!!! ... نهایتا یه پیشنهاد دیگه برای واحد عمومی(مشترک با احیای امر!): مردم باید از مکاتب بشری نا امید بشن... همه که همه ی مکاتب رو تجربه نمیکنن! ... معرفی دوره ای مکاتب بشری و قوتهای نسبی شون و ضعفها و... !(پیشنهاد قالبش هم : ظهر ها توی حوض ِ(خالی ِ)جلوی ساختمون شهید رضایی چند نفرمون یه بحث ساختگی راه میندازیم با تبلیغات مناسب! تا کم کم بچه ها جمع شن و بحث "واقعی" بشه !... اما اول ترم جدید ...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:3 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
می گفت ۴ تا رویکرد به "بازاریابی" هست :
اولی که بیشترین قدمت رو داره اینطوره که شما تنها تولید کننده ی یک مایحتاج اولیه ی زندگی مردم هستید. در این صورت تحت هر شرایطی مردم طالب و مشتاق به محصولات شما خواهند بود. دومی زمانی است که شما در این تولید محصول رقیب پیدا میکنید. در اینصورت با تلاش برای بالا بردن کیفیت محصول خود و اثبات این برتری به مردم مشتریان خود را کماکان خواهید داشت. سومی مربوط به شرایطی است که هر محصولی تولیدکنندگان متعدد با کیفیت مشابه دارد (مثل شرایط فعلی در مورد اکثر محصولات موجود) در این شرایط فاکتور "تبلیغات" مطرح میشود. و آنچه که تولیدکننده ای را بر سایرین پیروز میکند نه کیفیت محصول که "هنر تبلیغاتی" اوست ... (تعیین جوایز برای خریداران ... حمایت از امور محبوب مردم مثلا تیمهای ورزشی یا ... )در واقع در این شرایط تلاش بر شناسایی "مطلوبات" و "سلیقه" ی مردم است اما حالت چهارم زمانی رخ می دهد که باز هم بازار پُر رقیب تر و رقابت نزدیکتر می شود . و همه سعی بر انطباق با "خواست مردم" دارند... در این صورت چه باید کرد ؟ ... "باید پسند و خواست مردم را با محصولات خود منطبق کنیم " ... ! ! ! (۱)
"ذوق و سلیقه سازی در آمریکا براستی صنعتی بزرگ است ... سرشت سیستم اقتصادی ما این است که نه تنها نیاز را تقاضا را برآورده می کند بلکه آنرا می آفریند ... " (۲)
" ... «استعمار» را برای ما تعریف کرده اند . و «استعمار نو » را . اما وقتی سالهای متمادی از آنها گذشته بود ! امروز «استعمار فرانو» است که ملتها را در چنبره ی خودش گرفتار کرده و دقیقا باید «کیل ِ همان مجموعه» عمل شود ! ... " (۳)
------------------------------------------------------------- ۱) پرزنتیشن یکی از بچه های MBA (اسمشو یادم نیست)در مورد مارکتینگ... کلاس کارآفرینی ۲)"آرایش،مد و بهره کشی از زنان جوزف هنسن-ایولین رید-ماری آلیس .... )در واقع از نماشگاه "ریخانه"! راستی بنظرتون دلیل استقبال از این نمایشگاه )بویژه روز اول( چی بود؟ اسمش؟ موضوعش؟مختواش؟ تبلیغاتش؟ موسیقیش؟! هنرش؟ متولیش ؟ ... ؟ ۳)رهبر ، دیدار با مسئولین صدا و سیما (متسفانه سالشو هم یادم نیست!... جز جزوه های سید علی موسوی بود... اگه کسی میدونه لطف کنه ... !)
۴) راستی ! ۱۴ اردیبهشت رهبر به استان فارس میرن!!! این اولین باره ! (من که نیستم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 17:15 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
من و اسما و م.ف و واحد عمومی ... ! کماکان تو فکر انتخاب موضوع بودیم... اول ترم بود و بحثهای انتخابات داشت جدی میشد. محسن رضایی اومده بود دانشگاه و بچه ها داشتند میرفتن حرفهاشو بشنوند . گفتم :"من که اگه آقای هاشمی بیاد به کس دیگه ای فکر نمیکنم!" نجفی بروی خودش نیاورد که نظرش راجع به آقای هاشمی مثل من نیس! گفت: " این که نمشد تصمیم گیری ... اگه نیاد چیکار میکنی؟... باید تا روز انتخابات بتونی کاندیداها رو اولویت بندی کنی که اگه انصرافی... اجماعی ... دور دومی ... خلاصه تو کم نیاری! " قبول کردم ولی زبان متمم داشتیم. با احتیاط و تردید از خانم همتی پرسیدم :"استاد ببخشید من میتونم امروز نیام کلاس؟!" خندید:"آره عزیزم لازم هم نیست اجازه بگیری!" و من یاد رفتم که می تونم "کلاس دودر کنم"!و این آخرین بار بود که کلاس زبان رفتم! که کم کم به بقیه ی کلاسهام هم سرایت کرد! با اسما و م.ف زیاد صحبت میکردیم. فکر میکردیم باید برای همکاری خوب خیلی باهم مچ باشیم . حتی یه سفر ناگهانی و خودسرانه! سه تایی برای خودمون ترتیب دادیم : مشهد !!! طرحهای اخلاقی برای خودمون ریخته بودیم و یه جورایی زندگیمون قاطی شده با هم و با کار (برای همینها هم بود که سال بعد ع.س سعی میکرد "کار" به ما نسپاره!)... "بنی صدر " ... ۳-۴ سالم که بود برام قصه ی "همونا بودن میگفتن جنگ مسلحانه . فرار کردن شبانه با پوشش زنانه!" رو تعریف میکردن! ... بعدا توی سالهای اول خاتمی زیاد اسمش میومد! مقایسه(بین بنیصدر و خاتمی) های نامه های سرگشاده! و بولتنهای موتلفه و سپاه و ... . همه جا حرف از ملاکهی رئیس جمهور خوب بود و ما بدنبال موضوع مورد نیاز و البته بکر برای واحد عمومی... بطور اتفاقی نواری بنام "خورشید خیبر" پیدا کردم . یه سخنرانی تلیلی از شهید همت ... و ... یافتم! "ما میتونیم معیارهای یه رئیس جمهور بد رو بگیم!" ... برای من هم (مثل خیلیها!) حکایتی بود پر از نقاط مجهول :چطور چنین کلاهی سر مردم رفت؟ امام چرا اینقدر اعتماد کرد ؟ نیروهای مذهبی چرا؟ و ... مطرح که کردم بچه ها استقبال کردند! و بعد هم شورای مرکزی بعد از یه مقدار سوال و جواب (این هم نکته ی جالبی بود که کسی نگفت این ورودی جدیده حالا تو ذوقش نزنیم! نه! مثل همه باید برای تصمیمش دلیل موجه بیاره) مشورت با مامان و استاد درس انقلاب اسلامی و دکتر کوشکی(البته ایشون اکیدا مخالفت کردن!) و بچه های "واحد آموزش" که سابقه ی مطالعه ی اون مقاطع رو داشتند هدایتمون کرد به "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" . دبیر مجمع ابتدائا دو تا کتاب تهیه کردند که شاید بشه گفت استارت جدی کار همون ۲ تا کتاب بود! :"ذخیره های امپریالیسم" و "مکاتبات شهید رجایی با بنیصدر" ... سعی کردیم یه رصدی از میزان سوالهای بچه های دانشگاه در این باب داشته باشیم : بنی صدر رو چقدر میشناسی؟" ... :"اوممم...یادم نمیاد...از بچه های دانشکده ست؟!"!!!! و قاعدتا مصر تر میشدیم بر ارائه ی یه کار شفاف و گزارشی(که ابزار تحلیل رو به خود مخاطب بده نه تحلیلی که من دلم میخواد!)و بیطرفانه که بنی صدر که بود؟ چطور اومد؟ چه کرد؟ چرا رفت؟ برخورد امام چی بود؟ و ... به پیشنهاد اسما بنا رو بر مقایسه گذاشتیم بین بنی صدر و رجایی و اینطوری سوالمون جدیتر میشد: "چطور در فاصله ای کمتر از ۲ سال انتخاب مردم اینقدر عوض میشه؟!" (و جدا خدا خیرش بده که اگه نبود این پیشنهاد که مجبور بشیم اینطرف دعوا رو هم ببینیم "اُنس"ِ ما با شخصیت بنی صدر(که بعد از ۴ - ۵ ماه زندگی کردن تو حوادث سالهای ۵۸ -۶۰! کاملا طبیعی بود!) میتونست حسابی کار دست اعتقاداتمون بده !!! ) و قرار شد اسم کار (که اول قرار بود همایش باشه بعد گفتیم نمایشگاه بعد هم نرم افزار... آخرش هم هیچی!) "او هم منتخب ما بود" باشه! و تاکید کار روی "نقش مردم و انتخابهاشون" و "ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیرو ما بانفسهم" و "خدا آن ملتی را سروری داد که تقدیرش بدست خویش بنوشت " و ... نجفی توی یه نامه ی مهر شده ما سه نفر رو به "مرکز اسناد" معرفی کرد و در خواست مساعدت و از این حرفها... روز اول که رفتیم گفتن (یادم نیست کی بود!) اگه چیز خوبی دربیارید(نمایشگاه) میتونیم توی دانشگاههای دیگه هم ببریمش!... حتی اگه وعده ی سر خرمن هم بود ولی جنبه ی تشویقی بالایی داشت! شارژمون کرد! ... اونموقع یکی دو تا پیش شماره از "شباهنگ" در اومده بود با اعلام صریح کمونیست بودن شون ... خیلی حرص می خوردم... جوابیه ای نوشتم ولی بزرگترها(مهرابی) گفتن :"جدی نگیر ! این جریانها تو دانشگاه ما جواب نمیده... خودشون پشیمون میشن!" .. اون روز توی مرکز اسناد راجع به شباهنگ هم گفتم و اینکه میخوایم در خلال این موضوع مجاهدین هم معرفی بشن و ... یه آقایی بود که ظاهرا داشت روی وضعیت فعلی کمونیسم توی دانشگاههای ایران کار میکرد خیلی هیجان زده شد!... ما رو برد اتاق کارش و یه عالمه پرونده داد دستمون :"اینا اعترافات ِ مجاهدین ِ شریفیه!... ببینید چی گیر میارید... اگه من رفتم ،همکارم تا ساعت 6 میمونه اینا رو بذارید توی اتاق تا شنبه اگه دوباره خواستید ..."!!! یوزر و پسوردش رو هم وارد کرد و یه توضیح کلی راجع به سرچ!!! خیلی داشت تحویل میگرفت! قبلا کسی که داشت عکسهای بنی صدر رو سرچ میکرد گفت حتی توی اتاق هم نایستید وقتی من دارم با کامپیوتر کار میکنم" و ایشون ...! خلاصه ما هم بعد از یک روز روزنامه گردی خیلی خسته بودیم و این فرصت مغتنم رو پیچوندیم و دیگه هم دست نداد!.... خلاصه هر صبح میرفتیم اونجا تا عصر نه امکان کپی داشتند نه میشد بیرون برد! با موبایل یکی از بچه ها (با توجه به اینکه حکایت مربوط به 3 سال قبله!)از صفحه ی روزنامه عکس میگرفتیم! فکر کنم روزنامه ی "انقلاب اسلامی" رو که مدیر مسئولش خود بنی صدر بود (سال 57 – 60) یه دور کامل خوندیم ! بعلاوه ی بعضی جاهای کیهان و میزان(ارگان نهضت آزادی) که توی کتابها بهشون استناد شده بود ... به سایتش سر زدیم !(الان ولی فیلتر شده!) و سعی کردیم ماوقع رو از قول خودش هم ببینیم که موفقیت آمیز بود! ... به فکر قالب هم بودیم ... م.ف گفت یه نمایشگاه یا تبلیغات دیواری ِ چالشی و بعد هم همایشی برای پاسخ به سوالاتی که ایجاد شده ! خودمون هم جواب بدیم! و مثلا یه نفر کارشناس محض اطمینان خاطر ... طرح خوبی بود ولی خیلی تسلط روی مطالب میخواست! هر سوالی ممکن بود مطرح شه ... تصویب نشد! و شد فقط نمایشگاه ...طراحی کردیم: راهرویی از پانلهای موازی که با "هیس ! محرمانه..." شروع میشه ، حوادث رو از موضع بنی صدر روی یک دیوار و از موضع رجایی روی دیواره ی مقابل جلو میبریم تا فرار اون و شهادت این و ختم ماجرا به آیه ی مذکور و صندوق رای و بیت شعر مذکور دنبال شکلات مثلا! و از این حرفها... کتابهای بنی صدر رو هم از انبار خونه پیدا کرده بودم! ... جلوتر که رفتیم بچه ها تصمیم گرفتند صریحتر به انتخابات بپردازن: م.ف روی طنز تاکید داشت(تحت تاثیر دکتر کوشکی که شریفیها رو موجوداتی پر ادعا که منطق نمیفهمند و ... توصیف میکردند! –با اغراق!) و اسما سراغ ِ جمع آوری دلایل بچه های دانشگاه برای رای دادن یا رای ندادن رفت (با عناوینی مثل 41 دلیل برای رای دادن... یا عدم مشارکت چرا؟ یا ...) و خلاصه تقریبا از اواسط اردیبهشت من ماندم و بنی صدر !... جمع بندی و پاکنویس و دسته بندی به 9 قسمت و چینششون روی پانلها وتیترها وتفصیلها و ...شب تا صبح و صبح تا شب و ... تا به آخرین جلسه ی شورای مرکزی قبل از فرجه ها برسه . که جلسه ی کذا تشکیل نشد!!!! نتایج مفصله ولی اگه بخوام آخرشو بگم اینکه : "بنی صدر را باید تحلی روانشناسی کرد و نه سیاسی! بعنوان کسی که با جریان غالب اندکی اختلاف نظر داشت (ابتدائا) و کنشها و واکنشها با این اختلاف نظر کاری کرد که شد "خیانت" و درسی برای خیلیهامون..."(اگه موافق باشید همه ی مطلب رو بذارم، فکر کنم 12 -13 پست میشه!)... گذشته از این کار دیگه ای توی واحد عمومی (که وسط ترم هم مسئول برادرانش تغییر کرد) در حال جریان بود: "حلقه ی مطالعات صهیونیزم برای ورودی جدید ها" و پیگیری سلسبله جلساتی با رویکرد روانشناختنی به آموزه های اسلامی" و شروعش با "دکتر گلزاری" و بحث "رابطه ی دختر وپسر" و ... مخالف بودیم اینجوری شروع شه :"دانشگاه مرکز مشاوره داره ... مرکز خانواده داره ... نهاد رهبری و ... داره... این موضوع چه ربطی داره به مجمع؟؟!!!" (یه ملاک مهم توی بحثها همیشه این بود که فلان طرح با اساسنامه منطبق هست یا نه؟) ... نهایتا ارجاع داده شدیم به خود دکتر که توجیهمونکنه ! و (از اونجا که به حد کافی درگیری داشتیم و مطمئن بودیم که نمایشگاهمون برگزار میشه و درز اینصورت تصویر غالب از واحد عمومی اون خواهد بود خیلی گیر ندادیم!)فقط موفق شدیم اسم کار عوض شه!:"دوستی نسل سومیها" ولی خب کی بود که ندونه دکتر چی میخوانبگن؟!(خودم اولین کسی بودم که آمفی تیاتر و ترک کردم!) ... (ادامه در ادامه ی مطلب پست بعدی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:1 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
. . . . ... استاد برای "ملموس تر کردن" ِ این مفهوم که "وقتی دو تا cpu ی هم ارز می خواهند با هم تعامل کنند ، نیاز به یه سری پروتکل هست..." ؛ مثال زدند : " وقتی دو تا کشور که با هم "master - slave" نیستند می خواهند با هم تعامل برقرار کنند قانون لازم دارند..." master - slave رو "پایه - پیرو" یا "برده - آقا" معنی کرده ند. اصطلاحا وقتی cpu از یه cpu ی فرعی برای انجام بعضی از وظایفش استفاده میکنه بهشmaster میگن و به اون cpu ی فرعی که کارهاش رو طبق سیگنالهای فرمانی که از master میگیره ، کنترل میکنه slave میگیم . جالبه که تعامل ِ دو تا کشور ِ master - slave با هم ، نیاز به قانون نداره !!!!!! و جالبتر اینکه این مسئله تا حد ّ ِ "مثال شدن" برای همه پذیرفته شده ست !!!! . . . برای بچه های غیر شریفی : دوتا مطلب قوی و خیلی جالب که با کمال تعجب توی روزنامه ی شریف خورده بود... مصدق تا سه ماه قبل از ملی شدن صنعت نفت جز مخالفین بود (مستندی از علی طاهری) ای نفتی که ملی شدی! ملی شو ! (مصاحبه با دکتر روستاآزاد) و پوزش روزنامه ی شریف که آدم رو وادار میکنه باز هم به اون مقاله و جسارت نویسنده ش"احسنت" بگه !!!! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:53 توسط فروزنده
|
|
||