|
|
|
|
|
صورتك هاي شيطان، نامحدودند! تجربه ي سيصدساله ي استعمار، به ما ياد داده كه دشمنِ استعمارگر براي خوردنِ ما هرروز به رنگي و به لباسي درمي آيد. محدوديتي هم براي خودش قائل نيست... يك روز حرف از "آزادي" ميزند... يك روز درحمايت از ديكتاتورها، آزادي خواهي را "شورش و آنارشي" مي خواند... يك روز با فكل مي آيد و مذهب را ضدپيشرفت معرفي مي كند... ديگر روز درلباس وهابيت مروج خشكترين و متحجرترين مذهبها ميشود... يك روز در لباس چپ و كوپني كردنِ همه چز... ديگر روز درلباس "مانور تجملِ مسلمين"!!!... يك روز مي خواهد خميني را به موزه ها بسپارد... ديگر روز "نخستوزير امام" مي شود و صورتك دوستداريِ انقلاب را... يك روز كرزاي را به اسم "مردم سالاري" به افغانستان مي آورد... و ديگر روز، "آمريكاسالارانه"ترين قرارداد را بر "مردم"ِ افغان تحميل ميكند...(لينك) اين صورتكها هرچيزي مي توانند باشند... فقط كافيست "مردم پسند" تشخيص داده شوند!!! اگر روزگاري مردم "مرگ بر استعمار" را پسنديدند، خيالي نيست، "مبارزنما"ترين و "ضداستعمارنما"ترين مهره ها را رو مي كند... براي تثبيت استعمار!!!
و اگر يك روز مردم كشورهاي اسلامي، به آرمان ِ "مرگ بر اسرائيل" رو آوردند... طي نمايشي چند ساله، دشمنان اصلي اسرائيل، و آنان كه سالها براي مبارزه ي با اين رژيم غاصب و براي نجات و حمايت از مظلوم هزينه داده اند؛ به بهانه هاي مختلف "تخريب" مي شوند... ايران با "نمايش اعتراضِ اقليتِ خودبيشمارپندار 88" و سوريه با امثال پروژه ي نيلوفرآبي و تقويت "اقليتِ مخالفِ مظلوم مسلح" ... و در عوض، تركيه ي "عضو ناتو"!!! تركيه ي "متحد نظامي اسرائيل"!!! بايد طي چند كلام مشاجره ي صوري اردوغان و شيمون پرز –و بدون هيچ هيچ اقدام عملي واقعي تركيه عليه اسرائيل- تبديل بشود به "پرچمدار ضديت با اسرائيل" ... عبرتش بماند براي ما... كه شيطان به "هر صورتك"ي مي تواند دربيايد... هرصورتكي... بهانه ي نوشتنم: خبر عضوگيري و آموزشِ تركيه، مر مخالفان سوري بشار اسد را!!! اشاره ي دو سال قبلم درهمين مورد : تحريف مگه شاخ و دم داره؟!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ساعت 15:42 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
به مرداد كه رسيد، ديگر همه مان مطمئن شديم كه "1 ماهه به هيچ جا نميرسد!" و نامه نگاري ها براي "درخواست5ترمه شدن فلسفه علم"، دوباره به جريان افتاد. (1) تازه بعضا تا شهريور هم موضوع و استاد قطعي پيدا نكرده بوديم! پس بديهي بود كه يك ماهه به جايي نميرسيديم، اما اميدوار بوديم كه 5ماهه شايد... 4ماه گذشته... مطمئنم كه "1ماهه به هيچ جا نمي رسد"!!! آخر چرا برسد؟! چه چيزي از 4ماه قبل تا امروز تغيير كرده؟ (البت پاياننامه م را عرض ميكنم! و الا دنيا كه خيلي تند تند دارد تغيير ميكند!) يك سال تمام، به اسمِ پايان نامه فقط 1 كتاب خوانديم! يا شايد هم فقط يك كتاب ترجمه كرديم (داغان و دست و پا شكسته) يك سال تمام فقط 3 مرتبه حضرت "استاد راهنما" را زيارت كرديم... و هر 3 مرتبه، چشم مبارك شان كه به حجم كاغذهاي ترجمه و خلاصه افتاد، "آفرين...احسنت"ي با هيجان تحويلمان دادند و گپ و گفتي درمورد زمين و آسمان و روزگار و "خداحافظ شما؛ قرار بعدي را هماهنگ مي كنيم انشاالله" اگر احيانا گاهي هم سوالي پرسيديم از فلان جمله ي غامض كتاب، استاد محترم نگاهي انداخته و چون حوصله ي تامل نداشتند فرمودند "نه! پيداست خوب خونديد!" و خلاصه روحيه مي دادند حسابي! پايان نامه ي ليسانس هم همين بود! با هزار دلخوشي رفتيم سراغ دكتر احسان كه «استاد ما موضوع فني صنعتي واقعي مي خواهيم!» ايشان هم پاسمان داد به دانشجو دكترايي كه خودش هم نمي دانست ما به چه دردش مي خوريم و 7-8ماه گيج زدن بدور از استد و داانشجوي محترمشان...دست آخر هم استاد حتي زحمت مطالعه ش را هم نكشيد! «خودت چند مي دي به پاياننامه ت؟» «من استاد؟! خب مثلا 14 ميدم» ...«نه 14 كه خيلي كمه. 18 ميدم بهت راضي باشي»!!!
و مگر كل اين 2سال بهتر از اين بود؟! ظاهرا دانشجوي تحصيلات تكميلي را "پژوهشگر" تعريف مي كنند! مي گويند «دوره ي كارشناسي ارشد، و به خصوص پاياننامه ي كارشناسي ارشد، زمانيست تا شما "با كمك و نظارت استادها"، پژوهيدن را بياموزيد» براي همين تقريبا تمام درسها 4-5نمره به بالا را به "مقاله" اختصاص مي دهند.اما... مي گويند(و بنده هم موافقم!) كه «علم از سوال آغاز مي شود.» و خب پژوهش هم يعني همين مسيرِ ميان سوال تا علم! در اين 4 ترم، سر درسهاي مختلف، دچار سوالهاي مختلفي شدم. سوالهايي كه براي هيچ "استاد"ي ارزش نوشتن نداشت. هربار پرسيديم و راهنمايي خواستيم كه آقاي "استاد"! از كجا شروع كنم براي "پژوهيدن"ِ پاسخِ اين سوالم؟! جواب گرفتيم كه «بي خيال شو...از اين سوالها "حرف حساب" در نمياد»... يا محترمانه تر شنيديم كه «زود است براي شما»
و لذا "مقاله"هاي تهِ هر درسي هم ميشد كپي-پيستِ حرفهاي تكراري؛ ذيل سوالهاي بينهايت تكراري و كليشه اي حضرات استادها!!! "حرف حساب" يعني همين ديگر!!! باز گلي به گوشه ي جمال تني چند از اساتيد كه "صادقانه" به جاي مقاله خواستن، مقاله ي نوشته شده ي كسي ديگر را مي دادند كه «بخوان! بفهم! ترجمه كن! خلاصه كن! نقد كن!» -البته دروغ چرا؟ در تمام اين 4ترم و تمام اين 10 تا درس، فقط استاد محترم "فلسفه تكنولوژي" روي يك پاراگراف چكيده م نظر دادند و راهنمايي كردند...كه بسيار آموختم و بسيار تشكرمندم... و البته همين بيشتر غصه مي شود براي آدم كه وقتي اندك نظارتي روي 1پاراگراف كه چندان مزاحمتي هم براي استاد ندرد، اينهمه به حال دانشجوي "يتيم مانده"ي بيچاره موثر است، چرا پس...؟!- عرض شد يتيم... دور از جان، مفهوم اين كلمه را تهِ هر ترم، عميقا درك كردم! ... و سر پاياننامه هم شديدتر و سخت تر از هميشه... باز هم به جسارت رفيق مهندس مكانيكمان، كه وقتي مجبور شد ارشد "مهندسي هسته اي" بخواند و اوضاع "پژوهش در كارشناسي ارشد" را چنان ديد كه وصفش گذشت؛ بيخيال شد و "آموزشمحور" كرد و رفت سراغ همان يكي دو تا استاد تصادفا "استاد"ِ دانشكده ي سابقش(مكانيك) و پروژه هايي بدون دغدغه ي "نمره" و deed line و حتي بي دغدغه ي پول... و باز به پشتكار و سماجت رفيق برق-جامعه شناسي مان كه بالاخره توانست گوشه ي دانشگاه دخترانه ي الزهرا، خانم "دكتر جميليِ" گمنامي را كشف كند كه هم با وجدان كاري، چيزي از نظارت و مراقبت علمي روي پاياننامه دريغ نكند، و هم دانشجو را آنقدر آدم فرض بكند كه حقِ "دغدغه و نظر داشتن" و انتخاب موضوع برايش قائل باشد... و باز به اعتمادبنفس و هدفمندي اين رفيق جديدمان كه دست كم از روز اولي كه دانشجوي ليسانس "حقوق" شد، تمام مطالعات و فعاليتهاي فوق برنامه اش را در راستاي پاياننامه ش، "نقض حقوق كودكان در فلسطين اشغالي" قرار داد. و 4سال چنان دست پُري يافت، كه مستغني شود از استاد و حمايت استادانه ش! باز هم به مرحمت خدا! كه گذر ما را به اين جور آدمها انداخته، تا بالكل از زندگي و پژوهش نااميد نشويم...
اين روزها بدجوري دلم به حال خودم ميسوزد... و هي بيشتر و بيشتر ايمان مي آورم كه ما اصلا از اولش هم "ديم" بوديم... نمي دانم...شايد هم مشكل از بنده ست ... كه زبان مكالمه با موجودي به نام "استاد" را بلد نيستم... و در اين مورد، هيچ فرقي هم بين "برق" و "فلسفه ي علم" نيست!
(1)اين پيگيريها البته قبلا شروع شده بود...از همان آخر ترم اول! كه ديديم با بقيه ي وروديهاي كارشناسي ارشد فرق داريم! همه با 140 واحد "سواد و پيش زمينه ي ذهني" مي آيند ارشد؛ و ما بچه هاي فلسفه علم، هركدام از رشته اي بي ربط... و تازه آخر ترم 4 شايد شايد بتوانيم با دست لرزان و مردد يك دايره بكشيم كه به اين محدوده از گفتني ها و انديشيدنيها مي گويند فلسفه ي علم!!! ... و چقدر سي و چند واحد كم است براي اينكه كسي را بتوان "كارشناس ارشد فلسفه ي علم" دانست...و چقدر مطلب ضروري و اوليه هست كه مجبوريم در اين فرصت كم "گزينشي" و يا حسب "تصادف"! يادبگيريم و خيليها را اصلا وقت نشود كه سري بهش بزنيم و...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ساعت 15:35 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
پیشاتحریر :این جناب کرزای واقعا یا الفبای سیاست را بلد نیست یا الفبای غیرت را!...یک نمونه قرارداد استعماری و استثماری در قرن ۲۱!!! :مفاد پیمان ننگین افغانستان با آمریکا
نشريه ي "زيرسوال" را عرض ميكنم كه احتمالا معرف حضور بچه هاي دانشگاه شريف و فقط بچه هاي دانشگاه شريف آنهم فقط در دو سال اخير هست... نشریه ای برای ساعت ناهار دانشجویان! جانشين خَلَفِ خبرنامه ي انجمن به اصطلاح اسلامي... و يكي از ارگانهاي "تحريف تاريخ"...درست با الگوگيري از بزرگترشان: "نسيم بيداري" بماند... روزگاري اميرخاني درلابلاي "نشت نشاء"ش هشدار ميداد كه "اگر تاريخمان را ننويسيم، برايمان خواهند نوشت" امروز اما... ننوشتيم و حضرات دارند مينويسند برايمان ما از اينطرف دانشجويي داريم -مذهبي!- كه گمان مي كند جنگ سال ۶۸ آغاز شده... دانشجويي كه مي گويي "بنيصدر"، مي گويد "از بچه هاي دانشكده؟!" دانشجويي كه اسم بازرگان را نشنيده دانشجويي كه اسم منتظري را هم تازه وقتي مرد شنيد تازه اينها كه شخصيتهاي "جنجالي" تاريخ معاصرند... چه برسد به شخصيتهايي مثل شهيد باهنر...شهيد بهشتي...شهيد مفتح... دانشجويي كه نمي داند امام خميني زنده هست يا نه و بسيجي هايي كه اسم حاج قاسم سليماني را تازه وقتي دشمن گفت مي شنوند...و اسم حسيني مقدم را و احمدكاظمي را و صياد شيرازي را و آويني را تازه وقتي كه شهيد شدند... حق دارند خب براي رهبرمان "فيلم سينمايي" (ببخشيد! فكر كنم مستند منظورشون بود!) بسازند حق دارند (همين حضرت "زيرسوال") هشت سال دفاع عاشقانه ي مومنانه از حريم "حكومت اسلامي" را جنگي رمانتيك براي آرمان مقدس "حقوق بشر" و "دموكراسي" معرفي كند وقتي ما ساكتيم حق دارند انكار كنند كه اين جنگ به تلافي "نه شرقي نه غربي"گفتنِ ما بر ما تحميل شد؛ و هرگونه ارتباطي ميان آن با غربستيزي و استكبارستيزي را "انحراف انقلاب" بشمارند!!! كدام انقلاب؟!
چه خوب فرمود رهبرم (اسفند۸۷-دانشگاه علم و صنعت) : پوسته ي انقلاب را حفظ مي كنند و درونش را حذف... دارند چنين مي كنند حق هم دارند! وقتي ما ،خود، تاريخمان را بايكوت كرده ايم وقتي اجازه مي دهيم نسل جديدمان(مثلا متولدين ۶۹-۷۰ به بعد) بسياري از واقعيتها را براي اولين بار از دشمن بشنوند... تاكتيك رهزنان انديشه و آگاهي عوض شده : (لابد فيدبك گرفته اند...لابد ديده اند كه تاكتيك قبليشان منجر به تولد عميقترين و اصوليترين وانديشمندترين مدافعين براي جمهوري اسلامي شد...مدافعيني با اعتقادي خدشه ناپذير... لابد ديده اند كه خدا خواست و عدو سبب خير شد!) "تاكتيك ضلالت" عوض شده: روزگاري (حدود نوجواني ما...۷۶الي۸۴!) دشمنان انديشه ي ديني زور مي زدند تا "سوال ايجاد كنند" براي جوانان ... باز هم گلي به گوشه ي جمال تاكتيك آن روزشان!..به انصافشان! كه تكاپويي ايجاد مي كرد و جستجويي... تاكتيك امروز اما...تاكتيك شريف و اصيل و قدمتدار "بزن در رو"!... ديروز به سراغ "آشناترين" باورهاي مخاطب مي رفتند تا آنها را با ايجاد سوالاتي به چالش بكشند... امروز به سراغ "بيگانه ترين موضوعات" و "نشنيده ترين عنوان"ها و ناخوانده ترين بخشهاي تاريخ ميروند بدون ايجاد سوال! در عوض... با باز كردن و "به سرعت بستن"ِ هر پرونده از اين پرونده هاي ناخوانده ي تاريخ... مخاطب بايد في المثل در نصف صفحه ي آ۴، اسم مهدي بازرگان را بشنود، با شخصيت و سوابقش آشنا شود، اسم مخالفينش را هم مروري بكند و ماجرا و تحليلش را هم "دريافت كند" و تازه به "قضاوت" هم برسد... و ميبينيد كه "فرصتي براي سوال".... فرصتي براي "تحليل كردن" نيست... و سريعا به مخاطب القا شود كه "ديگر تو همه ي داستان را مي داني!" البته اين القا هم مكانيزمهاي خاص خودش را دارد! مثلا اينكه به هيچ وجه با مخاطب بعنوان "آدم نابلد" صحبت نمي شود! بلكه ظاهر "لحن" نويسنده چنان است كه گويا با مخاطبي صحبت مي كند كه درجريان كل واقعه ي مورد بحث هست، و در اين مقاله ي نيم صفحه اي فقط مي خواهد راجع به بخش كوچكي از آن تحليل كند(بخوانيد: تحليل بشنود!) ...يعني مثلا مقاله ي نيم صفحه اي نيامده بخشي از خود را اختصاص دهد به سالشمار و روزشمار و معرفي واژگان به كار رفته و ... اين لحن نويسنده؛ اما آنچه مشخص ميكند كه اين مقالات دقيقا براي مخاطبي نوشته شده كه هيچ درجريان موضوع نيست، "محتواي پرتناقض و بشدت خلاف تاريخ مستند" است... دروغ گوييها و خالي بنديها و گافهاي فاحش و مضحك تاريخيست... (چنان كه "فيلم سينمايي" كذا رهبر را "وزير دفاع" در آغاز جنگ خوانده بود!!! يا "جنگهاي نامنظم" يعني خود خود خط مقدم، بلكه حتي در خاك دشمن! ... اين سوتيها يعني تصور ميكنند كه مخاطبشان حتي اين اوليه ها را هم نمي داند...) هرچه ديروز، نسل جوان دعوت به "تعمق" و بيشتر خواندن و ژرفتر انديشيدن ميشد، امروزيها در عوض، دچار "چشم بندي" و شامورتي بازي رسانه اي شده اند! دعوت به توهم دانايي، در عين ندانستن... دعوت به ويكيپديا... دعوت به جانبداري درعين خودبي طرفپنداري... دعوت به...
ميگفت "ولايت طاغوت بر مبناي ناآگاهي مردم استوار است و ولايت الهي بر مبناي آگاهي مردم" كم گذاشته ايم وقتي خودمان بچه هامان را به تحليل فرانخوانيم... وقتي فرهنگ "بولتن" حاكم شد بر محيطي كه بايد مركز شكوفايي انديشه ها و تحليلهاي دانشجويي باشد...
پ.ن.البت بعد از کم کاری ماها از "پرکاری" دشمن هم غافل نباید شد که چطور حتی از خیر یک نشریه ی گاهنامه ی تک برگی هم نمی گذرند و اینطور هوشمندانه و ظریفانه جهتدهی ش میکنند تا همه ی مطالبش روی هم رفته دیدگاه موردنظر را در ذهن مخاطب جاسازی کنه! فی المثل همین شماره ی آخر... می توان به جرات گفت که ۳محور مد نظر مدیران نشریه بوده: محور اول: ه خدا ما هم به همینها که شما میگویید معتقدیم!!! به فقه! به شیخ..به آخوند...به همین اسمها!- محور دوم: قداست نهضت مشروطه باید حفظ شود! و محور سوم: تشویق به فکر نکردن و سوال نپرسیدن! : در اولین مقاله "به اسم بررسی نظر علمای شیعه راجع به حکومت اسلامی" فقط روی مخالفین مانور میدهد و بحث می کند و آنهم درواقع بحثی ژورنالیستی و نه استدلالی..اما ذیل یک عنوان "علمی"!!! و در آخر اشاراتی به سروش و ملکیان! خیلی گذرا البت اذعان می دارد که "ببینید حرفهای این نواندیشان(!) از غرب نیامده بلکه از همین آخوند خراسانی و شیخ انصاری...(این دو شخصیت ابدا معرفی نمیشوند بلکه فقط با عناوین پرطمطراق ازشان یاد میشود!) -این محور اول! و در گوشه ای از مطلب(بدون ارتباط به بحث!) اشاره می شود که این آخوند خراسانی (که فی الحال اینقدر بیایناتش برای ما مقدس و دلچسب شده!) فکر نکنید که مخالف با مشروطه بوده ها!!! -اینم محور دوم و انتظار دارد که مخاطب اصلا نپرسد که "پس نظرات مواقق کو؟!"-محور سوم مقاله ی بعدیُ تحت عنوان "من نه آنم که تو می اندیشی!" دیگر رسما خودش را به انقلاب اسلامی و "سید مهربان شجاع"ی بنام خمینی (نه سید ضدمشروطه...نه سید ضدغرب...نه سید معتقد به ولایت و حکومت فقیه... بلکه فقط سید مهربان!!!) می چسباند و به جنگی که برای حقوق بشر بود!!! -یعنی محور اول!- و جنگ را و انقلاب را نیز صاف میاورد میچسباند به نهضت مصنوعی و سرکاری و انگلیسی مشروطه و نهضت سرکاری تر ملی شدن نفت...-این هم محور دوم! و انتظار هم دارد که مخاطب نپرسد: آخر جنگ اگر هم مقدس بود هم با کسی(ابرقدرتهای دنیا) دشمنی نداشت پس اصلا چرا شروع شد؟ کی شروع کرد؟!-محور سوم سومین مقاله هم باظرافت بیشتر سعی کرده در نقد نامه ی حاتمیکیا..سینمای دینی میرکریمی را با سینمای ضددین و منفی باف فرهادی آشتی دهد!!!-باز هم محور اول!!!- و این آشتی به چه طریق؟ ازطریق نپرداختن به محتوا و پیام فیلمها و همه و همه مشغول کردن مخاطب به تکنیکهای فیلمسازی...-محور سوم!
و به زعم حقیر..با مختصر تجربه ی فعالیت دانشجویی... یک چنین مدیریت دقیق و ظریف و هدفمندی به هیچ عنوان نمی تواند کار دانشجوهای کارشناسی آنهم فنی باشد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ساعت 1:57 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
فيلمي كه صداي خيلي ها را در آورد... اعم از دوست و دشمن! آمريكاييها را واداشت كه ويزاي علي نصيريان را كنسل كنند. كارگردان يهودي داخلي را به اعتراض كشاند. و برادر اهل هنر ما را واداشت كه 1 ساعت ما را از رفتن و ديدن نهي كند كه :فيلمي به اين شدت شعاري نديده م و فيلم نبود مقاله بود! و از سينما منزجر خواهي شد و در بي دقتي ش همين بس كه توش مهدي فقيهي بعنوان يك عرب فلسطيني، شيرازي صحبت مي كند و... اما رفتيم. ديديم. لذت برديم. حرص خورديم. و فرصت باشه دوباره هم مي رويم و ميبينيم. برادرمان هم پيش رفقاش شرمنده شد از اينكه ما پسنديده ايم فيلم كذا را! فقط چند نكته ي مختصر بگويم: خب سبك كار فيلم، قاعدتا با امثال طلاومس و حبه قند و اين تيپ فيلمها كه سر و ته موضوعش يك خانواده ست و يك اتفاق چند ماهه نيست. موضوع، موضوعِ 60 سال اشغال و قساوت است. موضوع قومي كه ادعاي امپراطوربر كل بشريت را دارند. بنظرم بديهي ست كه با چنين موضوع گسترده اي، ناچار شوند از به كار گيري نمادها ! في المثل صحنه ايست كه خاخامي كه ادعاي وحي و پيامبري و تورات جديد مي كند، سرِ زن مسيحي خدمتكارش را مي تراشد؛ قر و فرهاي دوربين بيننده را آماده مي كند براي ديدن شنيع ترين فاجعه، اما اين فاجعه فقط در كوتاه كردن مو خلاصه ميشود! ... منظورم از نماد آن است كه همين يك سكانس، و يك سكانس بعدتر از همين زن، روي ويلچر و درحال خنده اي ديوانه وار، مي خواهد تمام 4سال زجر و استرس و فشار اين زن را در خانه ي هانون نشان دهد. زني كه به نمايندگي از "مسيحيت در اختيار يهود" در اين خانه حضور دارد و اين "در اختيار بودن" به آن حد است كه اختيار موي خود را نيز ... من بعنوان بيننده، هيچ نيازي نمي بينم كه براي رفتارهاي هانون، سندي از تورات يا حتي تلمود بيابم(هرچند اغلب بي سند هم نيست) چون غرض اين فيلم، "روايت آيينهاي يهود" نيست. بلكه غرض، "روايت خودساخته بودن"ِ اين آيينهاست. هانون، از شريعت خودش پيروي مي كند و نه از شريعت موسي. و حتي در صحنه اي، مورد شماتت يك خاخام جوان هم قرار مي گيرد. ضمنا اين فيلم حقيقتا هيچ "فساد اخلاقي" (بمعناي اصطلاحي اين كلمه) را به يهود نسبت نداده! بلعكس، هانون و همراهانش، به مرزهاي ميان زن و مرد پايبندند؛ مشروب نمي خورند؛ احمق نيستند؛ ذكر و دعاي فراوان دارند و... تنها صفتي كه –به حق- به اين قوم نسبت داده شده؛ "نژادپرستي"ست. و "زرنگي" و "حرف خود را حرف خدا تلقي كردن". صفاتي كه هم تاريخ به شدت براي اين قوم اثبات مي كند و هم قرآن! نژادپرستي مي گويم به اين معنا كه "غيريهود=غيرانسان"! اين مطلب در تلمود تصريح شده. در رفتارهاي 60ساله ي اسرائيل نيز بخوبي رويت مي شود. از اين نظر، غيريهودها، جزء حيواناتند؛ اگر "بي آزار" بودند، يهود لطف كرده و به شان حق حيات ميدهد. (مانند خدمتكار مسلمان خانه ي هانون) آن هم فقط به اندازه اي كه يهود تشخيص بدهد! اين مطلب را فيلم اصرار دارد كه به تصوير بكشد. هم در رفتار هانون با دو خدمتكارش. و هم در رفتار او با ساكنان فلسطيني اطرافش؛ كه تنها درصورتي حق دارند زنده بمانند كه هرگاه هانون اراده كرد؛ هرمقدار از خانه و زمينهاشان را كه او خواست، به او بدهند. و البته ادعاي هانون در اين اراده كردنها، به استناد كتاب مقدس است كه "قوم يهود تمام زمين را از خداوند به ارث برده اند" و هانون مدعيست اگر پولي هم بابت خريد اين زمينها به اعراب ميدهد، از سر لطف و سخاوت اوست! ايراد ديگري كه ميتوان به فيلم گرفت؛ نامشخص بودن زمان و مكان دقيق ماجراست؛ چون از طرفي، هانون مدعيست كه "وقتي اين سرزمين آباء و اجداديمان را از شما عربها پس گرفتيم؛ ويرانه اي بود. اما امروز ما آن را آباد كرده و پيشرفته ترين كشورجهان ساخته ايم." اين ادعا بايد ناظر به سالهاي اخير اسرائيل باشد. اما از طرف ديگر، اين چنين كشتارو اشغالِ افراطي اي را در سالهاي اول ورود يهوديها داشته ايم؛ و نه امروز. اما به نظر بنده اين اشكال هم چندان وارد نيست! چون فيلم داستاني ست؛ و نه مستند! و چنانكه عرض شد، مي خواسته "خلق و خوي رايج يهود" را در طول "60سال" ، در قالب شخصيت نمادين هانون، نشان دهد؛ و نه زندگي نامه ي يك شخصيت واقعي را... كه البته اگر چنين مي كرد و مثلا زندگي امثال هرتزل را تصوير ميكرد، بنظرم بهتر بود... و شايد مهمترين حرف قصه، نمايش "تولد يك صهيونيست" باشد! كودكي كه در اولين صحنه ي فيلم، به اجبار از مادرش به جدپدري اش،هانون، تحويل داده مي شود؛ و مادر تاكيد مي كند كه اين بچه امروز به لحاظ جسمي و رواني سالم است و... و هانون شروع مي كند به آموزشهاي ويژه ي كودك و آماده سازي او براي "پيامبر بعدي" شدن! از غسل تعميد و ازدواج در كودكي و دعا و نمازها و مراسمات مذهبي؛ تا نكات و داستانهاي اعتقادي... و تا چالش برانگيزترين مسئله براي اين كودك: آموزش كشتنِ غيريهوديها! ...و دست و پنجه نرم كردن كودك با اين صحنه هاي ترسناك و چندش آور...از ابتدايي كه كودك حاضر نيست به "سيبلهايي كه به شكل زنان و مردان و كودكانِ درحال فرار طراحي شده اند" شليك كند؛ تا انتهاي فيلم كه حاضر است... و تمام اين فرآيند رواني دشوار براي او با تاكيد بر "تو با همه فرق داري!" و "اگر نكشي، مي كشندت و حقت را خواهند گرفت" همراه است؛ هرچند كه كودك، در يكي از اين درگيريها به چشم خود مي بيند كه مبارزين فلسطيني او را چون كودك بود، نكشتند. نكته ي ظريفي كه بعيد مي دانم مدنظر فيلمساز بوده باشد؛ انتخاب يك كودك "آمريكايي"ست! اين بچه؛ پيش از آمدن به اسرائيل، با مادر و ناپدريِ مسيحيش در "آمريكا" زندگي مي كرده، با تيپ اسپرت ويژه ي كودكان آمريكايي وارد ماجرا مي شود، و هرگاه هم كه از شرايط خسته مي شود و قصد فرار مي كند و روياي بازگشت درسر ميپروراند، همه روياي آمريكا و "پلي استيشن"بازي كردن و ...ست! يعني اين كودك، هرچند در ابتدا چنان "قساوت" و نژادپرستي اي نداشت؛ اما به رسمِ امريكايي، نوعي "خودبسندگي" و "بي تفاوتي"نسبت به ديگران داشت! ...از كشتار منزجر بود و طالب صلح بود، و نه طالب عدالت! جايي كه از كشته شدنِ اعراب ناراحت و تحت فشار رواني ست، بجاي شكايت از پدربزرگ خود، به خدمتكارِ زبونِ عربِ خانه پرخاش مي كند كه "تقصير شماست كه وجود داريد؛ تا ما مجبور شويم بكشيمتان!"!!! خلاصه..فيلم، هرچند ايده آل نبود؛ اما به زعم حقير، ارزش ديدن داشت. بهرحال فيلمي روان ، با شخصيتهايي ملموس، و با ماجراي رئالي مانند "بازمانده" نبود...اين كه بيننده بپسندد يا خير، كاملا بسته به آن است كه به قصد تماشاي چه سبك كاري سراغ آن برود. و اينكه "فيلم" بدانيمش يا خير هم بسته به آن است كه تعريفمان از فيلم چقدر محدود و كليشه اي باشد... برادر ما كه تعبير فرمودند: يك مقاله ي مصور!... و خلاصه هرچه كه هست؛ صداي دشمن را بدجوري درآورده...يعني با شاخصهايي كه از امام امت گرفته ايم، بايد "موفق" ارزيابي ش كنيم! (رفيق جامعه شناس ما، اخيرا در يك مقاله ي "علمي"!!!ِ آمريكايي، اشاراتي به فيلم "چشمان آبي زهرا" يافت! ... سريالي از سنخ همين شكارچي شنبه؛ كه شخصا در سنين نوجواني به زور "محتواي قوي"اش، ساخت فاجعه آميز و بي دقت و درب و داغانش را تحمل كرده و دنبال ميكردم!... و با اين اشاره ي "علمي"! به حرف جلال ايمان آوردم كه "بله! حضرات اينجوري مراقب ما هستند و از كوچكترين حركتمان هم غفلت نمي كنند")
دفاع پرویز شیخ طادی در برنامه ی هفت بي ربط- مطلب "درمكتب آنتاليا نمي توان انقلاب كرد" از حسين قدياني خواندن دارد...هرچند "دير" فهميد اين برادرمان منظور درسهاي دو سه سال قبل رهبر را؛ اما قشنگ فهميد... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰ساعت 13:34 توسط فروزنده
|
|
||
|
|
|
|
|
سفر رهبر عزیزمان به کرمانشاه از الطاف خدا بود و برا اتمام حجت- هم بر دوست و هم بر دشمن! باید شکر کرد این لطف را ... و این حجت را...
استقبال مردم را می گویم... و "ولی شناسی"شان را... مردمی که نه مردم "قم" و "یزد" و "اصفهان" بودند و در مرکز فعالیتهای فرهنگی دولت... نه اصلا شیعه بودند و قائل به نیابت آقا از امام زمان! ... و در کانون تبلیغات سی ساله ی ضد انقلاب علیه نظام... و مرکز انواع و اقسام مشکلات اقتصادی... و انواع کم لطفی ها و کم توجهی های دولتی ها واقعا "چیز دیگری"ست که قلوب مردم را گرد محور ولایت الهی جمع میکند... و رهبر در جمع این قلوب مخلص عجیب کلاس درسی برگزار کردند... و عجیب حرفهایی که تا بحال گمان می کردیم پای این حرفها از محافل خواص متفکر دانشگاهی آنطرف تر نخواهد رسید و حتی در جمع های دانشگاهیِ مثلا "آزاداندیش" هم جرات نداشتیم از "مقدسات نقدناپذیر آدام اسمیت"شان سوالی بپرسیم! چه رسد به مخاطب عمومی و در سطح فهم عامه و... ازین توهمات خاص ما "خود خواص بین"ها! آقا نظام اسلامی بماهو نظام اسلامی را به جهانیان تشنه ی نظام جایگزین معرفی کردند... «ليكن به مناسبت مسائلى كه در منطقه است، اين انقلابهائى كه واقع شد، نهضتهائى كه به وجود آمد، نظامهاى طاغوتىِ مرتجعِ مستكبرِ وابستهاى كه برخلاف انتظار و برخلاف همهى تحليلها سرنگون شد و همچنين پيامدهاى اينها، لازم است بحثهائى با نگاه به اين قضيه اتفاق بيفتد؛ ...این پیامدها که گفتم كشمكشهاى آشكار و پنهانى است كه الان بر سر نظامهاى جايگزين وجود دارد.» (هرچند دشمن از یکسو و خاله زنکهای سیاسی خودی از سوی دیگر سعی بر تحریف و تقلیل این درسهای ماندگار به خط و نشانهای سطحی سیاسی داشتند! اما آن چه باید در حافظه ی تاریخ بماند ماند... انشاالله)
نقطه ی اوج این سفر را می توان دیدار رهبر با دانشجویان کرمانشاه دانست (جای تامل دارد که چرا آقا همیشه این مهمترین حرفها را با دانشجوها می گویند؟!...دانشگاه بهشتی..دانشگاه سمنان..دانشگاه فردوسی..دانشگاه شیراز..دانشگاه علم و صنعت ...) در این دیدار رهبر لزوم "بازخوانی این سی و دو سال" را گوشزد کردند و به انگیزه ی روشن کردن راه انقلابیون مسلمان منطقه در میان غبار تبلیغات دشمن -و همچنین به انگیزه ی "چشم بسته راه نرفتن"ِ خودمان! در این بازخوانی رهبر از پرسش "آیا نظام اسلامی پیر می شود؟" آغاز کرده و در پرداختن به این سوال مجددا به سراغ سلسله مراتب "انقلاب اسلامی-نظام اسلامی-دولت اسلامی-جامعه ی اسلامی-امت اسلامی" پرداختند . و با تعریف هر مرحله و اشاره به اینکه این "مردم" بودند که انقلاب کرده و سپس نظام اسلامی را "انتخاب" کردند- تصریح کردند « منظور از دولت اسلامى اين است كه بر اساس آنچه كه در دورهى تعيين نظام اسلامى به وجود آمد، يك قانون اساسى درست شد؛ نهادها و بنيانهاى ادارهى كشور و مديريت كشور معين شد. اين مجموعهى نهادهاى مديريتى، دولت اسلامى است. در اينجا منظور از دولت، فقط قوهى مجريه نيست؛ يعنى مجموع دستگاههاى مديريتى كشور كه ادارهى يك كشور را برعهده دارند؛ نظامات گوناگون اداره كنندهى كشور. بخش بعد از آن، جامعهى اسلامى است؛ كه اين، آن بخش بسيار مهم و اساسى است. بعد از آنكه دولت اسلامى تشكيل شد، مسئوليت و تعهد اين دولت اسلامى اين است كه جامعهى اسلامى را تحقق ببخشد. جامعهى اسلامى يعنى چه؟ يعنى جامعهاى كه در آن، آرمانهاى اسلامى، اهداف اسلامى، آرزوهاى بزرگى كه اسلام براى بشر ترسيم كرده است، تحقق پيدا كند...البته اين جامعه تحقق پيدا نكرده، ولى ما دنبال اين هستيم كه اين جامعه تحقق پيدا كند. پس اين شد هدف اصلى و مهمِ ميانهى ما. چرا ميگوئيم ميانه؟ به خاطر اينكه اين جامعه وقتى تشكيل شد، مهمترين مسئوليت اين جامعه اين است كه انسانها بتوانند در سايهسار چنين اجتماعى، چنين حكومتى، چنين فضائى، به كمال معنوى و كمال الهى برسند » و تبیین "جامعه ی اسلامی" پرداختند. و از همینجا پل زدند به مقوله های معرفتی تر...این جامعه ی اسلامی که میخواهیم محقق شود و هنوز نشده چگونه ست؟ چه اهدافی دارد؟ اهدافش را ازکجا آورده؟ و این اهداف به چه معناست؟ «اين مفاهيمى كه گفته شد(ارزوهایی که اسلام برای بشر ترسیم کرده) - مفهوم عدالت، مفهوم آزادى، مفهوم تكريم انسان - با معانى اسلامىِ خودش مورد نظر ماست، نه با معانى غربى خودش» درواقع "اسلامیت"ِ انقلاب و نظام و دولت و جامعه و امت ما به همین "تعریف ما از این مفاهیم و آرزوها"ست! تمام مسئله اینجاست! نظام ما کهنه نمی شود چون در عمیقترین لایه های خود اسلامی ست. یعنی چه؟ یعنی اهداف و آرمانها و "فلسفه ی وجودی"ش را اسلام برایش تعریف کرده است. درواقع اهداف و آرمانها و فلسفه ی وجودی ش "منطبق با فطرت انسان" تعریف شده است. و از سوی "خالق انسان"! تمام مسئله همینجاست! : شناخت انسان (به طرق مختلف و بویژه از زبان خالق انسان) و نیازها و مطلوبهای "فطری و کهنه نشو"ی او. و سپس طراحی و اجرای مکانیزمهایی برای تحقق این مطلوبات. و بعد از آن بازخورد گرفتن و نظارت دائم بر این مکانیزمها تا مشخص شود "عملا" چقدر در مسیر تحقق آن مطلوبات هستند. این مکانیزمها همان دستگاههای اجرایی (قوای سه گانه و دیگر سازمانها) هستند. و شناخت انسان و نیازهای فطری او کار محافل اندیشه ورزی ست...کرسی های آزادفکری... فی المثل همین "نشستهای راهبردی" که بهترین مجال مواجه کردن اندیشمندان اقصانقاط کشور با نیازهای واقعی مردم و نظام است... و "ولی فقیه" ناظر است بر تمام این مسیر پر افت و خیز و راه نکاویده و نکوبیده به سمت تحقق اهداف فطری بشر... ولی فقیه...یعنی اسلام شناسی که نیازهای کذا را بهتر از هرکسی بشناسد... یعنی مدیر مدبر آگاه به زمانی که بتواند بصورت کلان مسیر حرکت جامعه و مکانیزمها و محافل کذا و جهان و... را تشخیص دهد یعنی عادل باتقوای شجاعی که بعد از تشخیص هردو وضع فوق در اقدام عملی و اصلاح مسیر جامعه کوتاهی نورزد. خب این شد اصل نظام...یعنی اسلامیت به معنای فوق..و "جمهویت" یعنی "مردمسالاری" به معنای مشارکت حداکثری مردم در این فرایند حرکت بسمت تحقق آرمانها... مشارکت مردم (اعم از ریز و درشتهای دولت و سایرقوا... یا ریز و درشتهای عرصه ی اندیشه...یا رسانه یا...) به این معنا که هرگاه با "ولی" بودند "ولایتِ" ولی محقق شده و جامعه به سمت اسلامیت پیش خواهد رفت و هرگاه او را تنها گذاشتند و به راه دیگر رفتند... چنانچه در ۲۵۰ سال تاریخ امامت دیدیم... و در همین سی و دو سال تاریخ ولایت...
حرف رهبر اینها بود... تعریفی بود از نظام اسلامی...تا میان انواع تفاسیر و تعابیر گمراه کننده ...جوینده ی صادق -در اقصا نقاط جهان- آب را از سرچشمه بیابد... اما بحثها متاسفانه عمدتا رفت روی همان "ظاهر" نظام...همان که رهبر "فرع" و "کم اهمیت"ش خواند!... اینکه کی ها بحث را به این سمت بردند و چرا؟ خود مجالی دیگر میطلبد و فعلا در این مجال غرضم مختصر بحثیست روی یکی از مهمترین فرازهای این کلاس درس... به بهانه ی فرمایشات "سعید ابوطالب" تحت عنوان "ریاستی یا پارلمانی- مسئله این نیست؟" که دوست عزیزی فرستاده بود و ... (البته چنانکه عرض شد خیلی ها حرف زدند در این مورد...اما کمتر پیدا میشود کسی چون آقای ابوطالب که از سر دلسوزی و با تعمق و بدور از حب و بغضهای سیاسی و تسویه ی خرد حسابهای شخصی و ...) داریم مردم سالاری دینی را "تجربه" می کنیم رهبر هم فرمودند : «من امروز اينجا يك بازخوانىاى از هويت كلى و شاكلهى كلى انقلاب مطرح ميكنم. براى خود ما هم مهم است. ما نميتوانيم سرمان را پائين بيندازيم و نفهميم در دنيا چه ميگذرد، همين طور جلو برويم. اينجور حركت كردن كه انسان چشم و گوش بسته، بدون توجه، بدون نگاه به اطراف، بدون نگاه به واقعيتها، بدون نگاه به افقهاى دوردست حركت كند، غالباً به گمراهى و اشتباه منجر خواهد شد. پس خودمان هم بايد يك نگاهى بكنيم، يك بازخوانىاى بكنيم. ایتالیایی یا آمریکایی!؟ لذا بنظرم برای فهم بیانات آقا مقایسه ی مثلا نظام ریاستی آمریکا با نظام پارلمانی ایتالیا کمک چندانی نمی کند. يعني امام ميگه "سگ زرد برادر شغاله" اينو وقتي گفتند كه رئيسجمهور آمريكا عوض شده بود و اما حزب... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳۹۰ساعت 15:29 توسط فروزنده
|
|
||