***رنج اگر هست، نه از جاده، كه از ماندنهاست. - - - - - ور نه سرباخته را زحمت سردرد نبود!***

یه پست نه چندان مهم در ارتباط با انتخابات با "نظرخواهی غیر فعال"، 2 تا کامنت از کانالsms  میگیره ، یکی ایمیل، دوتا هم توی پست بعدی، چند تا هم حضوری...

3 تا مطلب "نه کم اهمیتتر!" قبلش ، سه تا هم بعدش اصلا دیده نمیشن!...

جایی که موقتا برای پرداختن به مقوله ی انتخابات راه اندازی شده اگر چندصباحی ننوشت n  تا اعتراض دریافت می کنه (من جمله از مجاااز!)

جای دیگه گره از مشکلی که بزرگترها توش مونده ند، باز می کنه، و ماکزیمم 5 تا ...

این حکایت چربیدن ِ "تمایل ما به امورات فرهنگی"، بر "امور تربیتی" ؛ و چربیدن "تمایل ما به امور(لااقل گفتگوهای) سیاسی" ، بر "امورات فرهنگی" سری بس داراااااااااز داره...!

مجاااز هم سعی میکنه تا خوابیدن تب موجود(احتمالا اواسط تیر!) ؛ ساکت بمونه! (انشاالله!) ...

 

پانوشت 1 . شرمنده از ارزیابی "کمّی و کیلویی"م ؛ شاخص دیگه ای پیدا نکردم !

پانوشت 2 . منظورم "قهربازی" نیست! اگه خودم در راس مخاطبین این اعتراض نبودم، اصلا اعتراضی هم نداشتم!... مسئله اینجاست که چرا وقت روی طرح بحثهایی بذارم ، که حتی خودم هم براش ...

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ساعت 20:51  توسط فروزنده  | 

 

الَّذِينَ آمَنُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِيَاء الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا

 آنان كه ايمان آورده اند ، در راه خدا مي  جنگند ; و كسانى كه كافر شده اند ، در راه طاغوت مي  جنگند . پس شما با ياران شيطان بجنگيد ، كه يقيناً نيرنگ و توطئه شيطان سست و بى پايه است .

میگفت چه حکایتیست که قرآن همه جا از شیطان بعنوان دشمن قَدَری یاد می کنه که تو نمیبینیش و او میبیندت و از در بیرونش کنی از پنجره میاد و هر روز به رنگی و به لباسی...

ولی به اینجا که می رسه یه دفعه "ان کید الشیطان کان ضعیفا" ؟!

نکته ش اینجاست که اینجا مخاطب خدا "مجاهد" است ! (۱)

من اضافه می کنم: اگر کید شیطان رو ضعیف نمیبینی قطعا هرچه که باشی (دشمن شناس! متفکر! روشنفکر!...) مجاهد نیستی .

میگم "این بحثهای حجه الاسلام فلاح(۲)  حیفه که بین ما (شریفیهای نیمه مسخ شده ی دست از همه جا کوتاه) مطرح شه... این نگاه به انسان و جامعه می تونه دنیا رو متحول کنه" ...

 میگه(یکی از رفقای مهاجر از برق و مجمع و بسیج شریف به جامعه شناسی!) "غرب فقط به این قبیل مطالعاتش سمت و سو داد و از این پراکندگی و بی هدفی درآورده که..."

  دوباره همه ی واقعیت دور سرم میچرخه ... "که" چی؟...

  سیستم دانشگاه...

نظامات و نهادهای مختلف اجتماع ...

 کل واحد... مدل زندگی "جهانی شده" ...

 محتوای تمدن غرب...

علم...

 آوینی...آوینی... آوینی... تحمل یک کلمه بیشتر شنیدن ندارم.

 حرفش روقطع میکننم : کی باید به این مطالعات ما سمت بده؟

 حاجآقا فلاح؟

 آخه با این جمع؟

 نه اهل اینیم که این نگاه رو برداریم بزنیم به عمل و تمدن سازی و...

 نه لااقل به "اهلش" میتونیم منتقل کنیم ...!

 نهایت ایده ای که برا مبارزه به ذهنمون رسیده "پخش شدن تو وادی رشته های علوم انسانی"ه

 و هر یه نفر یه جا!

 و طبعا هر یه نفر مواجه با برهوتی...

 برهوت؟

نه !

صحنه ی جنگی که به هر سنگ و چوبیش هم دست بزنی مهره ی دشمن ازآب درمیاد ِچه رسد به توپ وتفنگش!

و مایی که بقصد "جنگ" رفتیم ۲ سال مغزمونو دربست تقدیم دروس و فضای آکادمیک "ارشد" میکنیم... به خیال اینکه داریم "مجهز" میشیم به سلاحهای لازم برا این جنگ( سلاحهایی از قبیل جامعه شناسی- مدیریت- اقتصاد- روانشناسی-فلسفه علم حتی...سلاح "کار علمی و کارشناسانه !!!") 

بقول ماهاتیرمحمد "ملتی که سلاحش را دشمنش برایش بسازد شکست خورده ست"!

چه رسد که این ملت فرد فرد و پراکنده و بی هدف هم...

یا اینکه از خودمان قطع امید میکنیم و آنچه میگیریم  را ثبت و منتقل کنیم به "اهلش" که شاید جایی دیگر... یا زمانی دیگر...

تصویر انبوه جزوه های مرتب و طبقه بندی شده ای که اگر خوانده شوند  طوفانی بپا می کنند" را دیدید؟ من دیده م! زیاد هم دیده م...انبوه جزوه هایی که اگر خوانده شوند طوفانی بپا میکنند  ولی اگر خوانده شوند و هیچ وقت خوانده نخواهند شد... "فقط چون انبوه اند"...

ما(نوعا) بهیچ وجه جنبه ی مواجهه با "انبوه حرف حساب" نداریم. (اثبات نخواید-تجربیه!)

و ... 

  این نظام جهان اگه به سستی تار عنکبوت هم باشه فعلا ما(بشر) رو مثل شکار عاجزی گرفتار کرده ...و حیف از اسلامی که با این پتانسیل، دست ما جماعت بیخاصیت  افتاده ...و حیف از ره بری که ... 

 

 دنیا تشنه ست و ما سرگرم "آب"بازی ی ی ی ی ی

البته گویا روزنه های  امید ی هم هست...!


(۱)نقل به مضمون-مناسک حج دکتر شریعتی

(۲)بحث امروز(مثلا) روی بند ۲۲(در حد یه پاراگراف) از فصل مشخصات اسلام-کتاب وحی و نبوت شهید مطهری

 

 

مطلب مرتبط!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۸ساعت 19:54  توسط فروزنده  | 

بی خیال این کاندیدا و اون کاندیدا و این قول و اون تصمیم و...

بچه های "مجمع"ی!

بچه های "نهضت نرم افزاری"!

بچه های "عدالتخواه"!

بچه های "جهان اسلام"!

بچه های "انتخابات"ی!

...

کلا همه ی  بچه های "انقلاب"!

انقلاب زحمت دارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 21:48  توسط فروزنده  | 

- تلفات به معنی "تولید منهای مصرف ِ اندازه گیری شده" در شبکه ی برق ما ۲۵٪ است... اما ما هرطور حساب کردیم کل تلفات نیروگاهها و شبکه ی انتقال و فوق توزیع و توزیع  فقط ۱۰ یا ماکزیمم ۱۲٪ بود ! ...  باقی درواقع "استفاده ی غیر مجاز" یا بتعبیر شما "برق دزدی" ست... چاره ای هم نداره جز "قیمت"!... اگر برق خصوصی شه و مردم هزینه ی واقعی را مجبور باشن در قبال مصرف و در قبال "تقلب" هاشان بپردازند و...

- استاد ! "وجدان" چی؟... روی وجدان مردم نمی شه بعنوان یه راه کار (بجای یا موازی با ) قیمت حساب کرد؟!

"جوک" که نگفقته بودم ولی کلاس از خنده منفجر شد !!! خودم هم البته به این شدت "ساده انگاری" خندیدم... ولی یه سوالی ذهنم را مشغول کرده بود که از طرحش عاجز بودم :

 "اگر واقعا روی وجدان آدمها نشه حساب کرد. پس خدا پیامبر ها را به چه امیدی فرستاده ؟!"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸ساعت 15:13  توسط فروزنده  | 

قبل از قدم گذاشتن تو فضای مجازی یه دور کارهایی که دارم رو مرور می کنم: ۳-۴ خطی که امروز بذهنم رسید باید بره روی مجاااز... "ز" اس ام اس زده که یه پیشنهاد مهم فرستاده... نظر بچه ها رو برای فلان کار خواسته بودم جوابها رو باید چک کنم... مطلب جدید سوتک رو باید بخونم... یه سر به ...(البته "درس" هم که مظلوم همیشگی!) ... همچین که وارد جیمیمل میشم میبینم فلان مطلبی که در ارتباط با انتخابات فرستاده شده بود و من "خودداری کرده" و فقط باز و بسته ش کرده بودم و نخونده بودمش. حالا یه جواب از یه نفر دیگه گرفته وو دوباره اومده "صدر اینباکس" و چون قبل از چک میل هم "حس وظیفه مان جوشیده" (!!!) و یه سری به اخبار زدیم با رویت وضع کذای اینباکس دامن از دست می دیم و شروع می کنیم به جوابیه دادن!  و به خودمان که می آییم میبینیم باز هم ۳ ساعت وقت صرف ِ مباحث سبُک ِ انتخاباتی کردیم... و همه ی کارهای دیگه روی زمین مانده!

اینکه چرا ته دل ِ ما "جماعت مذهبی با چاشنی انقلابی" همیشه  کارهای "علمی" و "تربیتی" کم ارزشترند از کارهای "فرهنگی" و کارهای "فرهنگی" کم ارزشترند از کارهای "سیاسی" ؟؟؟ از اون سوالهایست که  یه چند تا "امیرخانی" و "جلیلی" و "حاجآقا فلاح" می طلبه تا لااقل صورت مسئله رو برا جامعه شناسها و روانشناسها مطرح کنن! و کار بنده نیست پرداختن بهشون. هرچند به اشد وجه "درد" من هست!

اما من باب اینکه چرا میگم بحث "سبُک" ِ انتخاباتی؟ تذکرات زیر رو اولا به "خودم" عرض می کنم! و بعدا به هرکی دیگه مثل من فکر می کنه ربطی به این مسئله نداره !

 

بسم الله

من و انتخابات؟

انتخابات امسال،بخلاف 84، حاوی هیچ گره ی کوری نیست!

با نیامدن ِ خاتمی اون "امتحان بزرگ"ی که فکر می کردم مردم ایران در پیش دارند منتفی شد. امتحانی عبارت از انتخاب بین رفاه نسبی(لااقل در تصورات!) و مثلا کمتر"استرس گشت ارشاد" داشتن(لااقل در تصورات!) و حمایت(!!!) ابرقدرتها را داشتن(ایضا!...که به قول حضرت امام:ما کی در چشم ابرقدرتها جایگاه داشته ایم که حالا نداشته باشیم؟!) ! بدون استرس تحریم(ایضا! که خاطرمون هست و رهبر هم تصریح کردند که هرچه ما عقبتر رفتیم دشمن جلوتر آمد!)منتها  بدون عزت ملی و بدون ارزشهای انقلابی و بدون توجه به گسترش  و تعمیق فاصله ی طبقاتی و... از یک طرف؛ و برعکس ِ آن در طرف دیگر! ... انتخاب بین "خودخواهی" و "آرمانخواهی" . انتخاب بین "صدور انقلاب" و "تن به جهانی سازیشان دادن!" انتخاب بین "سرویس گرفتن از دولت" و "مسئولیت گرفتن از دولت"(این مورد به شدت در مقوله ی "جوانان" مصداق داره) انتخاب بین "جلب نظر ابرقدرتها" و "جلب نظر خدا" انتخاب بین "مقاومت" و "سازش" و... یعنی یک انتخاب میان "معیار"ها! ... یک چالش فرهنگی و تربیتی و دینی توی ذهن هر رای دهنده!...

الآن اما بحث کاملا "مصداق"ی ست.  (و لذا مطلقا سیاسی! تقریبا به لوثترین معنای خودش!...پرونده ی اشخاص را زیر و رو کردن و مدرک "راست میگی دروغ میگی" درآوردن!...) طرف ِ "سازش" با جایگزین کردن ِ خاتمی با میرحسین، بصورت علنی رفت زیر ِ عَلَمِ "معیارهای مقاومت"!!!  و الآن "حرف" طرفین و معیارهای ارزشی ای که طرفین قبول دارند یکسانه و عملا کار مردم و فعالین انتخاباتی بررسی اینه که کی چقدر "مصداق" ِ این ارزشهاست؟! دیگه بحث سر این نیست که آنچه ارزش است محروم نوازی ست یا حقوق شهروندی؟و... بلکه "ظاهرا" همه اولی را پذیرفته ند و بحث فقط سر اینه که کی مثلا محرومنوازتره؟!... و البته که اگه اندکی حافظه ی ملت بهتر بود همین هم بهیچ وجه جای بحث نداشت! اگه مردم یادشون مانده بود که این معاویه ای که امروز قرآن سر نیزه برده ، همانیست که 8 سال (یا بتعبیری 16 سال!) می خواست خمینی را به موزه بفرستد و از "مرگ بر آمریکا"گفتن، در محضر خدایگان عالم، شیطان بزرگ، متواضعانه و شرمسارانه عذر می خواست و داوطلبانه برنامه ی هسته ای را معلق می کرد و "عدالتخواهان" را "قابلمه به دست" می خواند! ... میرحسین اگر خود ِ "قرآن" هم باشد(!) روی دست ِ این جریان ِ روسیاه قابل اعتماد ، که نه، اصلا قابل بررسی هم نیست!(۱)

اما نکته ی قابل تامل: چرا طرف ِ سازش، باید رو به معیارهای مقاومت بیاورد؟ بگذریم از اینکه کلا تغییر رنگ دادن از عادات ِ حضرات است! از دفاعشان از خفقان فرهنگی ِدهه ی 60 تا آزادی ِ 76-84! و از اقتصاد دولتی دهه ی 60 شان تا لیبرال مآبی 70 به اینور و از "عالیجناب سرخپوش" خواندنشان فلانی را تا "یگانه منجی خلق ایران" دانستنشان همان فرد را! و ... با این حساب هیچ جای تعجب از این تغییر رنگ امروز هم نیست! ... اما مسئله اینه : هر کاندیدا(ی غیر صادق! و بوقلمون صفت)ی سعی بر این داره که شعاری انتخاب کنه که "مردم می پسندند." حالا چی باعث شده که "حتی اینها" هم فکر کنند که مردم حرف از "اسلام ناب امام" و "امپریالیسم ستیزی" و "عدالت" و... را می پسندند؟! به عبارتی چه چیزی باعث شده که  این شعارها برای مردم جذابتر از شعارهای لیبرال ِ سابق باشد؟!  آیا "رشد مردم" ...؟! آیا "تغییر دستگاه ارزشی ِ مردم" ...؟! آیا به نحوی بازگشت مردم به ارزشهای انقلاب ؟!...  من "متاسفانه" فکر می کنم "نه!" اینها نیست! ... (احتمال اولیه "الناس علی دین ملوکهم" ست ...ولی اگر این بود پس تغییرهای ظاهرا 180درجه ای سالهای 76 و 84 مردم چطور توجیه میشه؟) ... من فکر می کنم دلیل اصلی موفقیتهای نسبی ِ دولت فعلی ست.  مردم صرفا "مزه ی عدالت و عزت را اندکی چشیده ند" ! و البته که خوب مزه ای بوده ! دیدیم چطور موافق و مخالف از جریان کلمبیا به وجد اومد...و از هر مصاحبه ی خارجی رئیسجمهور و از اخبار انرژی هسته ای (بگذریم از شوخیهای رایج!) و از پرتاب امید و از ... و از... و از... آدمی فطرتا به این صحنه ها اقبال داره. به دیدن ِ مقامات عالی درکنار و لابلای مردم اقبال داره... منتها!  به حسب "طبیعت ِ عافیت طلب"ش هم از پرداخت هزینه اکراه داره! ... (هزینه از سنخ همین جنگ روانی ِ "ماجراجویی میکنید!" "ما(ابرقدرتها) از شما راضی نیستیم!" "تحریم می کنیم" "منزوی میکنیم" "احمدینژاد بی حساب و بی فکر کار می کنه و منابع و ساختارها رو به باد میده!" و... )  و همین هم هست که این  حضرت"قرآن"ِ روی نیزه هم اگر می خواهد "گیری بدهد به دولت" حرفش "همین کارها با هزینه ی کمتر" است !!! یعنی بعبارتی اینطور تحلیل کرده اند که مردم "همین راه با هزینه ی کمتر" را میپسندند. و نه "همین راه با شدت و حدت و سرعت بیشتر" را !  نمیگویند "چرا بیش از این آرمانخواه نبودی؟ چرا سر فلان و فلان (مثلا عرصه ی فرهنگ که کماکان در این دولت هم مظلوم ماند. و نه بهانه ی  لوث ِ مشایی و کردان!) از آرمانها چشم پوشیدی –احیانا-  ؟"  بلکه  می گوید "چرا این آرمانها را اینقدر هزینه دار کردی؟" ...

و البته تا مردم واقعا چه بخواهند! (من یکی اگر این دور احمدینژاد رای قاطع بیاره-نه با 10ملیون رای!- به  "مردم"مون  ایمان میارم!)

 


(۱) یه احتمال دیگه که اولش می دادم این بود که :

میرحسین واقعا یه شخصیت مستحیل در احترام به قانون اساسی نظام مقدس جمهوری اسلامیست. احترامی که –بیتعارف- بقیه مون(اکثریت خلق ایران! اینطرف واونطرف هم نداره) اصلا درکش نمیکنیم. (تا جایی که رهبر می گفتن نذارید سند چشم انداز هم "مثل قانون اساسی" مهجور بمونه...) واین یعنی یه گفتمان کاملا جدید و ناشناخته ،ذیل نگاههای دینی-انقلابی!، و اینه که کلا ماها نمیتونیم زبونش رو و دغدغه هاش رو بفهمیم و میایم با ملاکهای خودمان (که لابد یه سرش احمدینژاده و سر دیگه ش خاتمی و هاشمی...یا بقولی یه سرش مقاومته و یه سرش سازش) می سنجیمش و به سکوتش در برابر انحرافات این 20سال و مخالفتش با "بی قانونی" این دولت و چرا فلانیها ازت حمایت میکنن و... گیر میدیم و همین هم هست که ایشون هم از جواب به این سوالها یه جورایی طفره میرن...

ولی دیروز هم باز همین سوال "چرا مرزت را با فلانی ها مشخص نمی کنی؟" از مهندس پرسیده شد  و ... ولی این جواب نسبتا بی ابهام  ایشون یه جور تلاش برای پاک کردن حافظه ی مردم از"آنچه به نام اصلاحات گذشت" نیست؟واقعا آقای موسوی حمایتهای دوطرفه ی برخی حامیاش و اسرائیل از همدیگه رو ندیده؟! یا می خواد مردم نبینند و اگر دیده ند فراموش کنن؟! واقعا آقای موسوی  اصطکاک حضرات با خط امام رو...؟ واقعا نمی دونه دلیل خیلی از این "بستن روزنامهها" همون "توهین به اهل بیت" بوده که از نظر ایشون هیچ تعارضی باهم دیگه ندارند؟

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8801240878

میرحسین موسوی با این حضورش داره روز به روز اون تصور مقدسی رو که یه عمر ازش تو ذهن من نسل سومی ترسیم کرده بودند(: کلانترین مدیر اجرایی در سختترین سالهای تاریخ ایران و انقلاب... "اسطوره" ای که همیشه حرفها ازش هست و خودش نیست !!!(و از همین جهت هم اسطوره ست!) در حالی که اگه نیک بنگریم از بعد از جنگ تازه سالهای سخت ایران شروع میشه: سالهایی که "مردم" "انقلاب را تنها گذاشتند!"...) نقش بر آب می کنه !

 

 

 (برادرمون آقای بادامچی زحمتی کشیده ند و صحبتهایی از مهندس موسوی خلاصه کرده ند. که قابل توجهه.

بعلاوه این دوتا خبر: افشای تخلفات نفتی اصلاحطلبان (و...) توسط سایت انتخاباتی میرحسین

سهم خواهی اصلاحطلبان از کاندیداهای مورد حمایت...-البته این مسئله بنظر حقیر نه عجیبه و نه لزوما خطا! )

جسارتا برای اینکه نقض غرض نباشه و چون جا(ها)ی دیگری برای بحث در نظر گرفته شده اینجا نظر نمی گیره !

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۸ساعت 15:4  توسط فروزنده 

 

در تحلیلهای آنروز ِ سپاه در ماجرای تسخیر لانه ی جاسوسی و موضع گروه های مختلف می خوانیم: "طیف بنی صدر و اطرافیانش در مقایسه با نهضت آزادی ، چون دارای دید عمیقتری نسبت به مسائل سیاسی می باشند و همچنین از مطالعات طولانی و همه جانبه ای در زمینه های کسب محبوبیت، بدست گرفتن قدرت، و القاءایدئولوژی به جامعه، سود می برند؛ با این مسئله نیز مانند مسائل دیگر با ظرافت و حسابگری خاصی برخورد میکنند. در بررسی عملکرد ایشان در این مقطع باید به دو نکته ی زیر اشاره کرد:

1.       اینها هنوز به مقصد اصلی خود نرسیده بودند و احتیاج به حمایت گروه وسیعی از مردم برای جاانداختن خط فکری خود داشتند. در این شرایط، ضمن در نظر داشتن ِ تأییدات صریح دانشجویان از طرف شخص امام (که در نتیجه هر اعتراضی به این حرکت دانشجویان، از دست دادن ِ حمایت افکار عمومی را در پی داشت) ، موضعی هم نمیگرفتند که به سیاستهای آینده شان ضربه ای وارد کند.

2.       این طیف قائل به نظریه ی سه جهانیست و اروپا و ژاپن (جهان دوم) را "متحد"ی می داند برای ما و سایر کشورهای تحت ستم(جهان سوم) در برابر ابرقدرتهای آمریکا و روسیه(جهان اول). و روزنامه ی انقلاب اسلامی در هر شرایطی (حتی در موقعیت جنگ) در سرمقاله های خود سعی بر جاانداختن این فکر دارد. طبیعیست که چنین بینشی نتواند حرکت دانشجویان را تأیید کند و برخورد اینها با این جریان صرفا سیاسی و تحت تاثیر منافع آینده شان باشد. لذا تا قبل از ریاست جمهوری، بنی صدر مخالفت صریحی با این اقدام دانشجویان ندارد و البته از آنجا کهحمایت اروپا و ژاپن را هم برای متقل شدن لازم می داند، با ارزشهای غرب هم نمی تواند مخالفت کند و در نهایت برخوردشان با خبرنگارهای داخلی و خارجی تا حدودزیادی متفاوت است! این جریان ابتدا سعی کرد با درگیر کردن مسئله با مجامع بین الملل به آن "سیر منطقی" بدهد که با اعلامیه ی امام مبنی بر عدم شرکت ایران در شورای امنیت(بدلیل از پیش معلوم بودن راینهایی ِ ین شورا تحت نفوذ آمریکا)، این تلاشهای وزیر امور خارجه ی وتقت (دکتر بنی صدر)منتفی شد و او از وزارت خارجه استعفا داد و تا پایان انتخابات ریاست جمهوری (!!!) در مورد این مسئله سکوت کرد."

مصاحبه ی آقای بنی صدر با خبرنگاران خارجی 3 آذر 59 :"من کاملا مسئله ی زندانی شدن ِ انسانها را می فهمم. اما این مسئله مسئله ی "زندانی" است و نگرانی درباره ی آنها ؛ حال آنکه "شاه مسئله"ی ملت ما، آینده ی ملت و بشریت ی رنج کشیده است.".... 22فروردین 59 :"ما اکنون در مقابل یک عمل انجام شده قرار گرفته ایم و نمی توانیم سفارت آمریکا را به زور تخلیه کنیم."

انقلاب اسلامی-16 آبان58 "حق این است که اشغال سفارتآمریکا غیر از عمل یک گروه کوچک برای یک مقصد است؛ این عمل اعتراض تمامی ِ یک ملت است."... بنی صدر: اینها(دانشجویان فاتح لانه) مظهر مردم ِ ما در این عتراض به ابرقدرتهاست.

انقلاب اسلامی – ا بهمن 59 : یک سال پیش بنی صدر داشت این مسئله را در جهت تغییر سیر تاریخ به نفع ملت ایران بر اساس استقلال در جهت سازندگی انسانهای مستضعف حل می کردو ولی کسانی که تصمیم داشتند به قیمت نابودی کشور و نابودی تاریخ ، زمینه سازی برای حکومت مطلقه ی خود ، با تهمت، فشار،جوسازی، محدودکردن راه حل های ممکن برای حل این معما ، و اورا مجبور به استعفا نمودند.

انقلاب اسلامی – 5 بهمن 59 : فریب در آنچیزی بوده و هست که در عرض یک سال و اندی به مردم گفتند اینها جاسوسند...فریب آن است که به مردم گفتند ملی گرایی بد است. -۱

مصاحبه ی آقای بنی صدر با تهران تایمز- 9شهریور 59 : پس از گروگانگیری، در حقیقت ایران،خود، به صورت گروگان ِ آمریکاییها درآمد.

مصاحبه ی آقای بنی صدر با خبرنگار پاکستانی: مسئله ی گروگانگیری از دیدگاه من یک ضعف است و نه یک قوّت

آقا بنی صدر: من حتی در مصاحبه به زبان فارسی هم گفتم:من از ابتدا با گروگان گرفتن مخالف بودم.

انقلاب اسلامی-فردای انتخبات: رئیس جمهور احتمال ِحل بحران ایران و آمریکا در مورد گروگانها را امکانپذیر می داند و اعلام می کند آماده نیست که با دانشجویان حکومت موازی را قبول کند.

 

کاندیداتوری بنی صدر

در آغازین روزهای رقابتهای انتخاباتی، بنیصدر اعلام می کند که "بشرطی که  امام موافقت کند نامزد می شوم." و پس از دیدار خصوصی با امام، کاندیداتوری خود را اعلام کرد. و این شاید در ایجاد این تصور که "امام او را تائید کرده اند" بی تاثیر نبود و حال آنکه چنانکه بعدها گفته شد در آن دیدار هیچ صحبتی راجع به انتخابات نشده بود. (ضمنا نام آقای بنیصدر در لیست کاندیداهای تائید صلاحیت شده ،بترتیب الفبا!، در صدر لیست بود که برخی این را به حساب اهمیت بیشتر وی گذاشتند!-۲)

-          بنیصدر: رئیس جمهور باید معرف همه ی ملت باشد و گروه یا دسته ی خاصی . در این انتخابات انتخاب شخص مطرح نیست؛ انتخاب برنامه مطرح است.

کلا بنی صدر همواره اصرار داشت(دارد) که شانی والاتر از این دارد که در قالب حزب و گروهی بگنجد... ضمنا می بینیم که او  از آغاز ورود به ایران، با دوری از کارهای اجرایی(بجز مدت کوتاه وزارت اقتصاد و وزارت خارجه) دوری کرده و  صرفا به نظریه پردازی و نقد همه ی  مجریان پرداخته بود و توان مدیریتی او محک نخورده بود (البته راجع به دیگر کاندیداهای این دوره هم این مسئله تا حدود زیادی صادق بود.)

-          امام خمینی : روحانیون در کارهای اجرایی کمتر وارد شوند.

در نتیجه ی این فرمان ِ امام، روحانیون کارآمدی مانند شهید بهشتی یا شهید باهنر و... وظیفه ی خود دیدند که از میدان رقابت کنار کشیده و برسر افراد غیر روحانی اجماع کنند. بدین ترتیب مثلا "حزب جمهوری" که شامل نیروهای مذهبی انقلابی بود؛ و چنانکه در انتخابات بعدی(مجلس اول) مشخص شد، بیشترین پشتوانه ی حمایت و اعتماد مردم را داشت؛ آقای "جلال الدین فارسی" را بعنوان کاندیدای حزب معرفی کرد. وی که عضو شورای انقلاب نیز بود،  مبارزات انقلابی خود را از سال 42 آغاز کرده و بطور مستمر پی گرفته بود و  تالیفات متعددی در زمینه ی حکومت اسلامی داشت.

-          رد صلاحیت مسعود رجوی

مسعود رجوی رئیس سازمان مجاهدین خلق (که خیانتهای وی به خود ِ سازمان و همکاری او با ساواک در معرفی مجاهدین، برای بسیاری از مبارزین آن روزها و حتی بسیاری از اعضای اصلی خود سازمان محرز بود!-۳) ، از آنجا که اعتقاد و پایبندی به قانون اساسی جز شرایط کاندیداها بود و مواضع سازمان در این مورد معلوم(۴)، (و ضمنا مشخص شد که رجوی به قانون اساسی رای نداده است! – باز هم پاورقی ۲) ؛ صلاحیت ِ وی تأیید نشد و به این ترتیب یکی دیگر  از رقبای جدی ِ بنی صدر نیز از عرصه ی انتخابات حذف شد.

بنی صدر: صلاحیت این افراد را چه کسی باید تشخیص دهد؟ من با حذف مسعود رجوی مخالف بوده و هستم. جای خوشوقتی ست که طرفداران ِ رجوی ایجاد تشنج نکرده و عاقلانه رفتار کردند و من از طرفداران ایشان تشکر می کنم.

بنی صدر: مسعود رجوی تنها رقیبی بود که در میان مردم پایگاه داشت. به استثنای او بقیه ی رقبا خودشان هم نمیدانستند که چرا کاندیدا شده اند – کیهان 3و4بهمن 58

-          جلال الدین فارسی ایرانی الاصل نیست!

ایرانی الاصل بودن از جمله شرایط کاندیداهای ریاست جمهوریست . نام اصلی جلال الدین فارسی "حکمت الله باران چشمه" بود و  پدر و مادر او در اواخر دوره ی قاجاریه از هرات به مشهد مهاجرت کرده بودند. در این رابطه امام فرمودند"نمی خواهم شبهه ای درمورد اولین رئیس جمهور ایران پیش بیاید" و در شرایطی که مدت بسیار کمی تا انتخابات مانده بود، از دور رقابتهای انتخاباتی خارج شده و حزب جمهوری میبایست به کاندیدای دیگری فکر کند.

-          شانس دکتر حبیبی چقدر است؟

پس از منتفی شدن ِ کاندیداتوری ِ فارسی؛ در شرایطی حزب جمهوری کاندیدای جدید خود را "دکتر حسن حبیبی" معرفی کرد که فرصتی برای معرفی ِ وی به مردم باقی نمانده بود و تنها 2 روز مانده به انتخابات برنامه های حبیبی فقط در تهران پخش شد!

"حزب جمهوری اسلامی طی سخنرانی ِ دکتر بهشتی ، دبیر کل حزب، اعلام کرد " با هر شخصی که در این دوره انتخاب شود همکاری می کنیم و اصل بر نظر مردم است و نه وابستگی حزبی." – کیهان 3و4 بهمن 58

-          افشای مدنی

دیگر تنها رقیب جدی ِ بنی صدر ، که به تعبیر برخی تحلیلگران شانس بیشتری هم برای پیروزی داشت، "تیمسار احمد مدنی" بود. اما پس از تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام، و نشر اسناد محرمانه ی بدست آمده از این مرکز، و از جمله اسنادی دال بر روابط تیمسار مدنی با با کشورهای خارجی (اطلاع دقیقتری ندارم- این هم می تواند به  پاورقی ۲ بی ارتباط نباشد!) ، توان رقابتی ی وی نیز به حداقل رسید.

هرچند همزمان اسنادی هم از همکاریهای بنیصدر با سیا(بعدا مفصلتر می پردازیم!) منتشر شد اما در آن فضای انتخاباتیمورد توجه مردم قرار نگرفت (؟!)

-          حمایت جامعه ی روحانیت مبارز از بنی صدر

بیانیه ی این جامعه بدین شرح است:"جامعه ی روحانیت مبارز تهران به جهت نقش روشنگری و راهگشایی که در طول تاریخ انقلاب  به دوش داشته و به جهت ارائه ی آگاهی به ملت ، پس از یک سلسله بررسیها و نظرخواهی ها از شهرستانها و مناطق تهران، از میان شخصیتهای صلاحیتدار، جناب آقای سید ابوالحسن بنیصدر را با توجه به موضع متعهدانه ی اسلامی ِ وی برای تصدی ِ مقام ریاست جمهوری شایسته تر دیده و طی دو جلسه مصاحبه و اطلاع از نقطه نظرهای ایشان و شور کافی توسط نمایندگان علمای مناطق تهران، نامبرده را در برابر موارد مورد نظر متعهد  یافته و وی را با اکثریت آرا بعنوان شخص ممتاز کاندیدای ریاست جمهوری معرفی میکند."(۵)

 


۱) امام: ملی گرایی اساس بدبختی مسلمین است.30تیر 59

۲)خنده داره! ولی این هم جزء تحلیلهای خیلی رایج ِ همانروزها بود!شاید بیشتر از اینکه "یکی از علل رای آوردن بنیصدر" را برسونه "فضای عمومی  سال58" را...!!!

۳)کتاب قدرت و دیگر هیچ / خاطرات طاهره باقرزاده از سازمان...

۴) از جمله تحریم رفراندوم جمهوری اسلامی و تحویل ندادن اسلحه ها و مواضع بیانیه های سازمان و...

۵) با توجه به سخنان و مواضع بنی صدر هنگام رایگیری برای اصل 5 قانون اساسی؛  اگر کسی از دوستان توانست "ملاک"های جامعه ی روحانیت را در تشخیص ِ " مواضع متعهدانه ی  اسلامی" بیابد استقبال می کنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت 13:0  توسط فروزنده  | 

 

شعري رو اخيرا مامان زياد زمزمه ميكردن با رديف ِ "آزادي" و با يه اهنگ حماسي از سنخ سرودهاي زمان انقلاب.

-          : اگه رديفش يه چيز ديگه بود حتما مي ذاشمتش روي مجاااز

(مكث حدودا 3،4دقيقه اي مادر)

-: نسل شماها "اختناق" نديده كه قدر اين كلمه رو نمي دونه... تو فكر ميكني چند نفر از مردم دركي از "استقلال" داشتن؟ چند نفر از اونايي كه درك داشتن واقعا معتقد بودن به استقلال؟ يا از "جمهوري اسلامي" چقدر مي فهميدن؟...مطالبه ي از دل و جان مردم عمدتا همين آزادي بود...و البته فرقهاست بين آزادي اي كه من ميگم با آزادي اي كه شماها مي فهميد!

 

بله ما چه ميفهميم يعني چي كه از ترس ساواك نهج البلاغه رو هم مجبور باشيد بريد خارج از شهر توي كوه بخونيد؟! يعني چي كه بخاطر نگه داشتن يه عكس توي خونه كل يه خانواده اذيت بشن...يعني چي كه بخاطر روسري پوشيدن كتك بخوري يا از مدرسه اخراج بشي يا مجبور باشي بري يه شهر ديگه؟ ...يعني چي كه حتي به بهانه ي قرآن هم اجازه نداشته باشي نامي از  اسرائيل ببري... ما "حكومت نظامي" چه مي فهميم يعني چي؟ ...ما ساواك و كميته ي مشترك ضدخرابكاري چه مي فهميم يعني چي؟! درست ميگن ما واقعا چيزي از مفهوم اختناق نميفهميم

امروز موهن ترين كاريكاتورها و متنهاي طنز و جدي درمورد اشخاص اول و دوم و... كشور براحتي توزيع ميشه...و حتي به ،بتعبير خودشان، "ريزه خوارهاي سفره ي حكومت"! هم ارسال مي شه...بدون اينكه كمترين خطري اين عوامل توزيع رو تهديد كنه!(شاهد مثال اينكه هيچ خطري تهديدشون نمي كنه همينه كه 4 ساله دارند به اين كار ادامه ميدن!) آزادي برا ما نوجوانان دوران اصلاحات كلمه ي ديكته شده و لوثيه كه معادلش مثلا "بازگشت به حيوانيت" مي تونه باشه. يادآور وصله هاي ناچسب(بهتره بگم: خنده دار!) از جنس  ِ  "قراره توي كلاسها بين خانمها و آقايان ديوار بكشند و دست هر آستين كوتاهي را قطع كنند و..."! و كلمه ي صرفا "جنجال برانگيزي" از جنس 18تير و آغاجري اي كه نه فقط اعدام نشد بلكه  هنوز هم  تريبون داره! و بازي سر ِ كاري اي از جنس "دور نظارت استصوابي و تعيين رهبر" و... و در مترقي ترين حالات ميشه حرفها و حركتهايي كه هرچي بالا و پايينش ميكني و هرجور تحليلش كني هيچ معني اي (اعم از تمجيد يا تقبيح!موافقت يا مخالفت) توش پيدا نميكني الا قصد ِ "جناب سروان! تو رو خدا ما رو يه شب بازداشت كن تا نشريات رفقامون خالي نمونه!"

بگذريم...و باز بگذريم از اين كه همين امروز هم اگر چشم باز كنيم و سر از آخور روزمرگي برداريم "اسارت انسان"  را بعنوان واضحترين وصف جهان معاصرمون ميبينيم... و در دنياي دو قطبي اي كه يه سرش "سلطه گر"ه و سر ديگه ش ... چيزي بجز "آزادي" ميشه خواست؟!  

آنزمان كه بنهادم سر به پاي آزادي

دست خود ز جان شستم از براي آزادي

تا مگر بدست آرَم دامن وصالش را

ميدوم به پاي سر در هواي آزادي

دامن محبت را گر كني ز خون رنگين

مي توان تو را گفتن : پيشواي آزادي

در هواي طوفانزا غاصبانه در جنگ است

ناخداي استبداد با خداي آزادي...

البته كه تو اين فضاي "آزاد"ي كه به راحتي بدست نيامده وظيفه ي ما و عملكرد ما چند گام بايد جلوتر و محكمتر و موثرتر و بلندتر و...تر از جوان مسلمان "حسرتزده"ي قبل از انقلاب باشه؟...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:23  توسط فروزنده  | 

اوايل اسفند بود. بفرموده ي رئيس دنبال چيزي توي مجلات سوره و راه مي گشتم . تو اتاق من بودم و "هم اتاقي"اي كه اتفاقا اوايل سال هم انگاري يه مقدار نگران بود از اينكه با يه فقره بسيجينما ميخواد هم اتاقي شه! و الآن صرفا "هم اتاقي هاي خوبي"بوديم براي هم.  ولي كم كم وزن دردي كه مطالب (سوره!) پي در پي منتقل ميكردن داشت بالا مي زد و يه نفره  تحمل كردنش سخت ميشد... يه قسمت از مصاحبه ي دكتر كوشكي رو راجع به صدا و سيما بلند خوندم ) و البته توقع هيچ رفلكس خاصي هم نداشتم)....

: ... دست اندركاران صداوسيما برداشت درست  و دقيقي از دين و مفاهيم ديني نداشتند و ندارند و اين قصور در برداشت، موجب شده است كه اين باورهاي كج، غلط و ناقص در بين بين بسياري ازمردم ترويج بشود. بعنوان مثال مسابقه اي در ايام شهادت حضرت امير(ع) برگزارميشد . براي كسي كه بهترين تعريف را از "زهد عوي" ارائه كند يك خودرو از طرف يكي از شركتهاي خودروسازي هديه شده بود. جالب هم اين بود كه مراسم قرعه كشي اين خودرو گرانقيمت كه به كداميك ازارائه كنان تعريف زهد علوي برسد تبدل به يك شو وحشتناك شد كه... صدا و سيما بسيار موفق بوده كه حضرت امير(ع) را صرفا بعنوان كسي كه سعي دارد فقر را با صدقه دادن ريشه كن كند، معرفي كند! يعني يك تصوير كميته اندادي از امام علي...- عدالت كميته امدادي-سوره29

كه اين دوستمون شروع كرد از مشاهداتي گفتن ... از خانواده اي كه بخاطر 300000تومن (پول بيمارستان) پدرش رو از دست ميده و سفرهاي تفريحي  اروپاي همسايه ش هيچ سالي از قلم نميفته... از خونه اي (ك اتاقي با 7-8 نفر آدم) كه تو گرماي بوشهر يه پنكه هم نداره... و از... و از... و از ... و ز "من نمي دونم چكار ميتونم بكنم؟ چرا هيچكي به فكر اينا نيست؟ اينجامثلا حكومت اسلاميه..."

من هم كه هم كلي شوكه شده بودم  از اين حرفها رو از اين رفيقمون شنيدن و هم يه جورايي مشعوف و البته يه مقدار شرمنده از اينكه "چرا باز نشناخته راجع به ملت قضاوت مي كردم؟!"...يه مقدار از اون لالاييهايي كه بلديم ولي بكار خواباندن خودمون نمياد ارائه دادم كه : همه ش رو هم نمي شه از مسئولين خواست...همه ي ما مسئوليم اگه مسلمونيم... اقلّ كاري كه ازمون برمياد (بعنوان كسي كه نه فقط مسئوليت خاصي توي جامعه نداره. بلكه توي خانواده هم هنوز به اندازه ي "فرزند"(=بچه) استقلال داره و تاثيرگذاره!) گفتن همين حرفهاست به اونايي كه خوبه بشنوند!... ميتوني بنويسي مثل شبنامه دم عيد بندازي توي خونه ي همسايه ها!

-          : من كه تا حالا چيزي ننوشته م!

-          خب عين هميني كه داري به من ميگي رو بنويس...هيچي مثل صداقت كار نمي كنه! حالا اگه كمكي هم بنظرت از ما برمياد درخدمتيم...

صبح كه بيدار شدم كاغذ دستنويسي روي ميزم بود... بله! همون ديشب دست بكار شده بود... چه ميكنه تفاوت حرف و عمل...

ديشب به تصور ِ اينكه اون موقع لابد جوگيري و اينا... نتيجه رو ازش پرسيدم ...

-: حدودا توي 34تا خونه انداختيم. 3 تا خانواده بهم مراجعه كردن براي آدرس خانواده هاي مشكلدار...

باز هم شرمندگي ش براي من ماند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:22  توسط فروزنده  | 

بیکار بودیم و منتظر ساعت 4:30 بامداد سوم فروردین. بچه ها توصیه های روحانی کاروان را یادآوری میکنند که برای زنده نگه داشتن ِ این فضایی که اینجا تجربه کردید، در هرجا ، هرشب سوره ی حشر-یا لااقل صفحه ی آخرش!- را...(با کلی محاسبه که "بیش از 8 دقیقه وقت نمیگیره"!) ...

یک چیزی سایه وار آشنا بنظر می رسید ولی آنقدر کمرنگ بود که توجهی نکنم.

بسم الله...

آیه ی اول...

آیه ی دوم ...

"اِ !!! حشر!..." منصوره جمله ی هیجان زده ی نیمه کاره ی مرا با طمانینه ی بیشتری ادامه داد:" آره همون سوره ای که برای فلسطین..."

سعی کردم "خاک برسرمون" را به زبان نیاورم ولی روی همان آیه ی دوم قفل شدم. چه شعله ای گرفته بودیم از همین "آیه ی دوم حشر" ! حالا چه چیزی عوض شده بود که اینطور خاموش... که حتی ته سایه ای هم در خاطرم نمانده ...

آن 5000 نفر زنده شدند؟!

یا اسرائیل از صفحه ی روزگار محو شده؟!

یا مسلمانهای جهان انقلاب اسلامی کرده ند؟!

یا...؟

چقدر آنروزها به مان برمی خورد وقتی کسی می گفت "دو سه ماه دیگه شما هم یادتون رفته" که نه خیر! ما ما اصلا آدم کار بلندمدتیم!...

فکر میکردم خب همینهایی که می توانند طی یک هفته  7شماره  جزوه ی قوی در بیاورند و به دست حداقل 30000 نفر برسانند، اگر یک سال منظم کار کنند چه خواهد شد؟!

عین  یک تیم فوتبال ناشی  که هرجا توپ رفت هر 11نفر باهم می روند...!(بقول رئیس!)(البته نه اینقدرها هم کاریکاتوری!)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:51  توسط فروزنده  | 

یکی دو سال اخیر توی شهر ما دیگه کمتر کسی تعجب می کنه از اینکه دختری که خانواده دیگه ناامیدانه لاقیدیش را  پذیرفته بودند  بعد از رفتن به دانشگاه نه فقط  حجاب براش موضوعیت پیدا کنه ! بلکه دغدغه های مذهبی هم بعضا ،عمیقتر و جلوتر از خانواده، تو زندگیش بیاد!

گفتن نداره که عادی شدن این مسئله ناتشی از تکرار زیاده!

 

میگفت: جوانان ما دین گریز نیستند؛ ریاگریزند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:50  توسط فروزنده  | 

بعد از دو روز بارانی ، تق تق ناگهانی و بی امان تگرگ همه ی مهمانهای مشعوف شده را کنار پنجره کشیده. البته نه دقیقا همه را !

نگران از جا می پرد و بعد از چندتا تلفن جمع را ترک می کند "مسافرهای نوروزی الان با هزار جور مشکل مواجه میشن..." . و همین "چند ساعت عید" ش هم تمام میشه!

فکر می کنم اگر همه ی ما به اندازه ی این بچه های هلال احمر و نیروی انتظامی احساس مسئولیت داشتیم...؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۸ساعت 12:49  توسط فروزنده  | 

یسم الله الرحمن الرحیم

هر سال به هزار و یک دلیل موجه و غیر موجه از ثبت نام عمره طفره می رفتم: "من چیزی نمی فهمم.جیب سعودی رو چرا باید پر کنیم؟مگه کار خوب تو دنیا اصلا تو همین ایران کم داریم؟ خدا مگه فقط تو مکه ست؟! یا "شعاع تاثیرگذاری" ِ پیامبر و فاطمه فقط تو مدینه؟! و... " نهایتا دوستی قاتعم کرد که اگر اینهایی که می گویی درست باشند، قطعا خدا بهتر از تو می داند و "قرعه کشیست دیگر!" اسمت در نخواهد آمد! برای اعتراضات خانواده و دوستان هم بجای اینهمه چرت و پرت گفتن میگویی اسمم درنیامد!... ولی آمد! ... حتی توی مدت درگیریهای غزه بارها آرزو کردم که ای کاش همه با هم عمره ی امسال را تحریم می کردیم و خلاصه این قضیه جایی در دغدغه هایمان نداشت  تا سه چهار روز آخر که جستجوی کتاب و توصیه گرفتن از بزرگترها و..."قاچاق عکسهای امام و رهبر و احمدینژاد و زیارت عاشورا و ..." (1)

اینجا مدینه ست! شهری که با وجود ِ معماری نسبتا غربی(و غرب ساز!) ِ فعلی ش،  بعید است که روزگاری را که مهد تنها سربازان خدا در زمین بود فراموش کرده باشد... روزهای برادری، روزهای  تجهیز سپاهی با معادله ی "1 نفر از شما 10 نفر از دشمن را کفایت است اگر ایمان داشته باشید" روزهای اُحُد و خندق و بنی نظیر و مسجد ضرار و...و روزهای بعد از سقیفه! روزهای اتمام حجت در ِ خانه های تک تک ِ مهاجر و انصار و تحریف و تحریف و تحریف...روزهای سازش و سکوت تلخ سرداری که تنها می ماند و شیعیانش "مذلّ المومنین" خطابش می کنند. روزهای "مثلی لا یبایع مثله" و دلسوزیهای بلاشعور که "حالا زن و بچه چرا؟!" ... روزهای "همه رفتند بجز 3 نفر"(علی بن الحسین، امامی برای فقط 3 نفر شیعه!)...روزهای اختناق... روزهای امید صادق... هیچی توی ذهنم نیست!  راه میرویم از هتل به سمت مسجدالنبی، اولین پایگاه حکومت اسلام! ... به زحمت به خاطر می آورم که آمده بودم  درد 22 ساله ی فلسطین"اشغالی" را با پدر امت ... اما مگر نمی دانست؟! یا مگر من از او برای  فرزندانش دلسوزترم؟! ... و به زحمت بیشتری  به خاطر می آورم که آمده بودم "بیعت" کنم! نه تنها؛ از طرف همه مان همه ی ایران انقلابی مان! آمده بودم برای استمداد... توان سربازی ... شعور سربازی ...  تائید سربازی مان!... باید "بزرگ شدنمان" را می خواستم...ولی... در عظمتهای این شهر و صاحب این شهر اصلا "من" یا "ما"یی نبود که بخواهد بزرگ باشد یا کوچک؟! که بخواهد سرباز باشد یا گوسفندی سر در آخور؟! که بخواهد چراغش را بر خانه حرام بدارد یا بر مسجد؟!... فقط یک جمله خاطرم پر کرده بود: همه ی این فتنه ها را شما شروع کردی! یا رسول الله!«کان الناس امة وٰٰٰٰحدة فبعث الله النبیین مبشرین و منذرین ...»

نه خیر !کم کم مطمئن می شدم که ما را با رسول الله کار خاصی نیست!

همان بهتر که با قاعده ی همین کودکانی که روی سنگهای مسجد تیله بازی می کنند و به هم آب می پاشند و ... ما هم در محضر پیامبرمان  به بازی خودمان مشغول باشیم! شروع کردم به ارسال ِ بی هدف ِ یک کلیپ ضد اسرائیلی عربی-انگلیسی، هرچی بلوتوث ِ روشن پیدا می شد! ولی دریغ از یک مشتری!  دوست داشتم کسی پیدا کنم و از دردهای مشترک دنیای اسلام گفتگویی...ولی انگار جا برای بیش از "تقبّل الله"گفتن ِ بعد از نماز نبود که فوقش لبخندی هم ضمیمه ش باشه یا اگر طرف "تُرک" بود اسمی هم از "اردوغان" ! ... احساس می کردم عربها ازم می ترسند! حتی مانع بودند به بچه هاشان لیوان آبی، شکلاتی، چیزی بدهیم!گاهی چنان نگاه می کردند که خودم هم به خودم مشکوک می شدم!  ... البته راه های دیگری هم گهگاه پیدا می شد مثلا دفترم را که درآوردم تا از خودم (به کی؟!) گلایه کنم که چرا توان خلوت با خودم ندارم؟! روی جلد دفترچه، چشمم به عکس پدر محترم افتاد، به خانم چهل و چندساله ی ترکی که حدود یک ساعتی کنا ِ هم منتظر شروع نماز نشسته بودیم و مشغول بود به مرور و ارزیابی ِ خریدهاش و انگار راهی به دنیای هم نداشتیم، نشون دادم و بعنوان تیری در تاریکی الفاظ بابام...پدرم...مای فادر... شهید...را بلغور کردم!... به آغوش کشیدمان! نمی فهمیدم چه می گوید اما کلمات "ایران" و "فلسطین" و "شفاعت" را که  با بغضی میگفت میشد تشخیص داد!...این تعامل اول به کمک ِ...! یک زیارت عاشورا هم به پیرمرد شیعه ای که با زنش روبروی بقیع(وقتی درب باز نبود و فضا عاری از جماعت ایرانی و جماعت دستفروش!) چیزی می خواندند رساندیم و با دختر تُرک 10 ساله ای که حافظ قرآن بود بنای رفاقتی و ایمیلی و... تا وقتی...

تا وقتی رنگ سفید ِ آفتابگیرم توجهم را جلب کرد! و ظرفیتی را ایجاد! خرجش یک ردیف چسب نواری پهن بود و یک ماژیک : "الموت لاسرائیل" !!! البته بعد چنان از اختناق عربستان انذارمان داده بودند که با "فلسطین بضعة مِن اسلام" جایگزینش کردم! خنده دار است که بگویم چقدر آن لحظه ذوق داشتم از این اسباب بازی جدید! و خنده دارتر اینکه برای استفاده ش از مدیر کاروان هم اجازه گرفتم! ... بی معطلی گذاشتم روی سرم و راه افتادم به سمت مسجد! در  مسیر چشمم هم به حد کافی میچرخید تا ببیند احیانا چه رفلکسهایی...؟! اولین چیزی که خیلی زود فهمیدم اینکه "هیچ خطری نداره!" اصلا انگار به کسی ربط نداشت که روی لباسها و ... مردم چه چیزی نوشته شده؟ انگار که مثلا اسم کاروانمان را نوشته باشم! دومین چیزی که فهمیدم این بود که اغلب اگر هم می خواندندش کمترین واکنشی نشان نمی دادند! بعضی سوالی می پرسیدند و بعضی پوزخندی. یک نفر هم راهنماییم کرد به سمتی که نفهمیدم کجاست! و سومین چیزی که متوجه شدم این بود که یک جمله روی نقاب نوشتن، شاید "انقلاب"خاصی در کسی ایجاد نکند(!) اما دست کم باب و بهانه ی خوبیست برای آغاز گفتگو! کنار کاروان ترکی که "یاسین" می خواندند نشستم. خانمی شروع کرد  - با همون لال بازیمان!- به تعامل از اینکه قرآن من خطش ریز است و نمی تواند بخواند تا اینکه معلم زیست است و بعد هم شروع به فیلمبرداری و وقتی من یاد بلوتوث بازی و کلیپ کذا افتادم و او هیچ فهم نمی کرد منظورم را، شروع کرد به خبر کردن ِ همه ی 30-40 نفر همراهش! و معرفی ما و عکس گروپ یادگاری و... و بدبختی وقتی بود که امر بر دوستان مشتبه شد (با جمله ی کذا!) که ینده فلسطینی ام!!! و اشک و آه و محبت و "ان الله ینصرکم" و... وای!!! نه! کمک مالی!هر کدام یک مبلغی میچپاندند توی مشتم ! زبان هم که نمی فهمیدیم(طرفین!)...کمکها را نهایتا گذاشتم توی جیب یکی شان و چندتا ایمیل گرفتم و جیم زدم!

در برخورد با خانم ترک دیگری شانس همراهی ِ اتفاقی ِ دوتا از آذری های کاروان را داشتم و اینقدر فهمیدیم که دانشجوی علوم قرآنی بود و از استانبول بعنوان شهری معنوی یاد میکرد و "خمینی" را دوست میداشت! دستمان را فشرد که "انماالمسلمون اخوة"(2)

همان نزدیک پیرزن و پیرمرد بابلی ای نشسته بودند که این گفتگوی 4 نفره توجهشان را جلب کرده  بود (البته می خندیدند به ما و خوشخیالیمان!) ما هم آشنایی دادیم که بله ما هم مدتی اونطرفها بودیم و پدرمان درس میخوانده و به امید همدلی بیشتر اشاره ای هم به شهادتش(سابقه داشته در برخوردهای بیربط با مازندرانیها اینطوری آشنا دربیاییم!) و اولین رفلکس دریافتی از پیرمرد:"بنیاد شهید چقدر حقوق میده به تون؟"!!! تعجبم را مخفی نکردم تا بلکه بفهمد سوال خوبی نپرسیده؛ نسبتا محکم گفتم "مادرم معلمند" و رفتم. طرف بقیع یک آقایی گفت زیارت عاشورا را توی موبایلش دارد ولی مهر کربلا را گرفت و خوشحال شد. خانم عربی هم در جواب سوال ُ سوپرناشیانه ی ما که :"ا انت شیعه؟!جعفری؟" گفت "لا...دوست" ما هم زیارت عاشورا را تعارف دادیم و استقبال کرد ولی بخاطر را به همینجا ختم کردم. دختر ترک دیگری هم که با مادرش بود خیلی تعجب کرد از اینکه ایرانیها اردوغان و گل و ... را میشناسند! "دشت آخر" (!) ِ آن شبمان هم یک خانم (50-60 ساله) فلسطینی بود که چنان ذوق زده مان کرد که یادم رفت چیزی بپرسم! ولی کم کم داشت فهمم میشد که با همین عربی ِ نیمبند هم میتوان مفهوم موردنظر را منتقل کرد! روز بعد وقتی احساس کردم جمله م  آنقدر که دوست داشتم جلب توجه نمی کند، تصمیم گرفتم به تبلیغ "شفاهی!" در مسیر برگشت به هتل توی مسجد و خیابان هرجا گعده ای میدیدم از اعراب یا رهگذری یا... جلو می رفتم و بداهتا یک منبر یکی دو دقیقه ای ارائه می دادم ! "فوقش فکر می کنن دیوونه م دیگه!"(3)

مسجد شیعیان... یا نخلستان موسوم به امام حسن...بعضیها به هم مژده میدادند که "اینجا بالاخره یه نماز مثل آدم میخونیم!-با مهر-بدون قیام مفصل بعد از رکوع- بدون "آمین" بعد از سوره ی حمد- بدون حرکت انگشت توی تشهد-مغرب و عشا دنبال هم!و..." (4) مجذوب نخلها بودم... انگار امامی که تو بقیع نبود را اینجا می شد جُست! کسی که چقدر حرف داشت برای همه ی ندانسته های ما ...چقدر جواب برای سوالهایی که خودمان هم دقیقا نمی دانستم  صورت سوال را! ...همین نخلها خبر میدادند... حتی چمنها...آب ِ روان توی جو... خاک... لبخند شیطنت آمیز شیرینی دارند که "دلت بسوزه ! اینهمه جواب هست که دست تو ازشان کوتاهه!"(بقول جامعه کبیره: ف حملتُ علمکم"...) ... اگر بیم به گند کشیدن ِ مسجد با جورابهای گِلی نبود؛ لبیکی به سیگنالهای "فاخلع نعلیک"شان... اینجت عین معجزه ست! هرچند قد کوتاه نخلها خبر از عمر کوتاهشان دارد و سندی هم نیست که این نخلستان همان نخلستان امام علی و امام حسن باشد؛ اما من عمیقا بین این دو درک میکنم: تاکتیکی که 1400 سال است که مانده! : وقف نخلستان برای ساپورت مال ِ اقلیت شیعه...شبکه ی شیعه... یاد اعلام تصمیم آنروز (امام حسن)می افتم، جلسه ی مهمی که محتواش از چشم تاریخ مخفی ماند اما نتیجه هاش شد... یکی از این نتیجه ها شد کربلا... یکی از این نتیجه ها  شد خمینی !  کاش می فهمیدیم و این معجزه ی زنده را (تنها بعنوان محلی برای تفریح و نماز مثل آدم خواند!) رها نمی کردیم تا برای اثبات حقانیت شیعه دست به دامن دودوتاچهارتای مدرسه ای شویم که: مقام امام علی از همه ی پیامبرها بالاتره! چون مقام پیامبر اسلام از مقام همه ی پیامبرها بالاتره و در ماجرای مباهله دیدیم که علی مصداق "نفس" پیامبر اسلامه  پس...

حدود 80 درصد حضار ایرانی اند و حس خوب آشنایی و حس بد شرمندگی از بعضی صحنه های آشنا(!) : هجوم به سمت منبع پذیرایی! سروصدای نمازگزاران موقعی که امام جماعت دارند فتاوی تک تک مراجع شیعه را در مورد نماز مسافر مدینه می خوانند و بعد تا موقع ِ رکوع از همدیگر سراسیمه و بلند بلند پرسیدن ِ "کامل بخونم یا شکسته؟"!!!ازدحام نمازگزاران دم ِ درب ورودی روی سر و کله ی هم و  خالی ماندن ِ باقی ِ مسجد!دستی خیس با آستینهای بالا زده که میاد روی کمرت و فشارت میدهد به نفر ِ جلویی و فریاد بی حوصله ی "بببببرو خانم!" از صاحب دست!(ضمنا تنها تابلوی فارسی ای که توی مدینه دیدم، "هل ندهید" ِ نزدیک روضه ی رضوان بود!) و انبوه دستمال کاغذی کثیف و لیوان و پوست شکلات و مهر و...که یک نفر باید پشت سر نمازگزاران محترم جمع کند! بگذریم!...

متولی ِ خرماهای نخلستان(شاید هم متولی نخلستان!) افغانی ایست به نام "حزب الله" ...از احوال شیعه های مدینه می پرسم "الحمدلله! همینی که میبینی!" سرش شلوغ است و من دیگر نمی پرسم؛ منتظر می مانم تا فرصتی برای توضیح بیشتر دست دهد؛ اینطور که می بیند شماره اش را میدهد و توضیح اینکه هر صبح بعد از نماز می توانم بقیع پیدایش کنم.

کیسه ی خرماها را روی دوشم می اندازم ...خداحافظ نخلستان... این هدیه ت را می برم برای بچه ها!

فردا صبح حزب الله را با مصییتی پیدا می کنم! خواب مانده م و شارژ موبایلم همراهی نمی کند و به یک دختر مضطرب وطنی برمیخورم که هتلشان را گم کرده و باید همراهش...! و بعد هم چون در آن چندثانیه ی قبل از خاموش شدن گوشیم درست نفهمیدم "درب بزرگ پایین بقیع" یعنی کدام؟ مجبرم یک دور کامل دور بقیع بگردم! و... خیلی مشتاق بودم از  گروهی، تشکیلاتی، اعتراضی به حکومت سعودی، تبلیغ و تکثیری، تالیف قلوبی،چیزی ... بشنوم ؛ اما وقتی دیدم با حالتی فاتحانه گفت "بعضیهامان معلم هم هستند" (و باقی یا عملگی یا تجارت(؟) یا همان نخلستان مسجد یا مشاغل پایین اداری و دولتی) واقعش خجالت کشیدم پای اینطور سوالها را بکشم وسط! با این حال پرسیدم "احیانا کار فرهنگی...؟" گفت اجازه نمی دهند در حد همان دور هم جمع شدن مسجد و نذورات و... دسترسی به اینترنت ندارند و ارتباطها با ایران از طریق بعثه  رهبری(آقای نجفی اینها) است و تلفن و همین زائرینی که می آیند. و از ماجرای 28 صفر امسال می گوید که سه روز شیعه های همه جای عربستان کنار بقیع عزاداری می کنند و با وهابی ها درگیر میشوند و 5 نفر (از جمله خانمها) کشته می شوند و روز آخر هم با دخالت پلیس و بازداشت جمع کثیری از عزاداران ماجرا ختم... روز بعد هم فیلمی از ماجرا ازش می گیریم که البته اثری از درگیری درش نیست. قول میدهد فیلمهای درگیری را پیدا کند و فیلمهای تظاهراتهای شیعه های ..........در مورد غزه را که تا او پیدا کند ما از مدینه رفته ایم!

یک روز مانده به رفتنمان از مدینه. به صریحترین شکلی که به ذهنم میرسد وارد عمل می شوم: بعد از نماز ظهر توی شبستان مسجدالحرام کنار هرکسی (یک نفر یا چندنفر) می نشینم و سلام می کنم و شروع می کنم: انا ارید ان اقول لکم من فلسطین!...I want to tell you about  Palestin ! ...در خواستم حداقل دعاست و تذکر بین دوستان و خانواده و تعلیم به بچه ها و... تا مطالبه ی متحد و منسجم از سران کشورها! ... توی بعضی گفتگوها، متوجه کلمه های مناسبتر یا حرفهای مشترکتری می شدم و در بعدی ها استفاده می کردم! تقریبا همه اول فکر می کردند دارم کمک مالی جمع می کنم! اغلب سعودیها خوب گوش می دادند و علیرغم تصور قبلیم تحویل هم میگرفتند و وقتی می فهمیدند قصدم فقط تذکر است، "جزاک الله"ی هم می گفتند! مصریها خودشان نسبتا پایه بودند و بعضی به ظاهر توجیه تر از من! اشک دوتا پیرزن مصری درآمد! یکی گفت امیدی به رؤسا نیست ما علیه مبارک هم کلی تظاهرات و...کردیم ولی فایده ندارد و اغلب فکر نمی کنند از "اخوان المسلمین" کار خاصی بربیاید ولی بجز همین یک نفر، بقیه به مبارک خوشبینند! و معتقدند حسن نیت دارد و در کمکی هم به اسرائیل نمی کند و سکوت بعضی وقتهاش را هم بالاخره دیپلماسی جهانی میطلبد! یک نفرشان هم حتی در جریان ِ اعتراضات دانشجوهای ایران به مبارک و جریانات دفتر حافظ منافع مصر بود! اما خودش اذعان کرد که می دانم ملتها با هم مشکلی ندارند و اعتراض شما به دولت مصر بوده و...یک خانم دکتر مصری، حدود 40 ساله، می گوید 4 فرزند دارد که آخری 4 ساله است و همه ی پول تو جیبی هایش را آخر به مادرش برمیگرداند برای کمک به فلسطین. توی پایگاههای مختلف به جمع آوری های کمکهای مالی و دارو و لباس و... کمک می کرد(کلا اغلب افرادی که آنروز دیدم با این روش خیلی آشنا بودند!) معتقد بود راه حل دیپلماتیک برای این مسئله وجود ندارد و فقط باید جنگید!!! و در جواب چند درصد از مصریها اینطور فکر می کنند با قاطعیت گفت همه (فکر کنم مثل خودم اهل شعار دادن بود!)برای اینکه ایمیلش را بهم بدهد پرسید پشت امام جماعت اینجا نماز می خوانم یا نه؟!جا خوردم؛ گفتم بله البته و فورا ادامه دادم که رهبرمان معتقدند نماز به اقتدای امام جماعت مدینه مثل نماز به اقتدای پیامبر است(به هیچ وجه راجع به سندیت این حرف و بویژه نقل قولش از رهبر مطمئن نبودم ولی اینقدر این چند روزه شنیده بودم که یک جور تواتر...! و البته که در آن موقعیت خیلی کارراه انداز بود!) شاکی بود که بعضی ایرانی ها فرادا نماز میخوانند و ماهم مجبور به عذرخواهی!که بله ما با اینهمه مشترکات : خدای واحدی را میپرستیم و به پیامبر و کتاب واحدی معتقدیم و ...حرفم را قطع کرد که به صحابه میگذاریم گفتم بله ابوذر و عمار و سلمان و ...گفت ابوبکر و عمر و عثمان و علی نه فقط علی...من هم حرفهای حاجآقا تائب را بخاطر داشتم که ابوبکر اسلام کأنه پولس مسیحیت من هم حواسم بود که توی پرونده ی عمر قتل چه کسی هست! من هم به خاطر داشتم که پای بنی امیه و پای زرسالاری و... را عثمان به اسلام باز کرد؛ ولی لبخندی زدم که ofcors!aboobakr…  در نهایت آرزو میکند که ماه رمضان هم  مجددا همینجا یکدیگر را ببینیم ولی بعد خودش حرفش را پس میگیرد که نه ! برای شما ایرانیها به لحاظ مالی زیاد مقدور نیست!!!من هم اضافه می کنم که یک مشکل هم همیشه تقاضای بیشتر از ظرفیت برای حج و عمره است که اخلاقیتر این  است که آدم بیش از یک بار اقدام نکند !... دو تا خانم سیاهپوست لندن ادعا داشتند که مشکلی نیست و محاصره ای هم نیست و همین هفته  6 تا کشتی انواع کمکهای انساندوستانه از لندن به غزه رفته!!!من هم که اطلاعاتم (لااقل به اندازه ی یک هفته!) بروز نبود از ادامه ی بحث منصرف شدم؛ولی ته ذهنم به یاد آن کشتی ای بودم که حدود پارسال از جوانان نوعدوست اروپایی رفت غزه و حامل چیز خاصی نبود و صرفت جهت اعلام "محاصره ای درکار نیست"! یک دختر 25 ساله مهندس IT از آفریقای جنوبی هم هست . آنجا هم بازار کمکهای مالی داغ است! چون به انگلیسی مسلطتر است  پیشنهاد می دهد که باهام همراه شود و...! چندتا زن مصری به "امام رضا" سلام می رسانند. یک حلقه ی قرآن خوانی همانجا فی المجلس شروع میکنند به دعا برای آزادی فلسطین! یک خانم عرب هم کلا فقط مینالد از اینکه بچه هایش از او دورند ! ما هم ذکر مصیبتی از خوابگاهی بودنمان میکنیم و دلها به هم نزدیکتر می شود، بعد حرفم را میزنم !!!و نهایتا با یک دختر کشمیری برخورد دارم که خیلی تند و البته سرد برخورد میکند : همه از فلسطین می گویند ولی در کشمیر(هند) هر هفته بعد از نمازجمعه پلیس هند عده ای  مسلمان می کشد و کسی خبری ندارد!!! اصرار هم دارد که ما نیازی نداریم کسی حمایتمان کند.ما خدا را داریم. خیلی فضا برایم سنگین بود و واقعا نمی دانستم چه واکنشی الآن باید داشت؟! ایمیل که می گوید ندارم حتی شماره تلفن هم نمی دهد نمی دانم چرا؟... نهایتا، به هوای اینکه با آدم تکراری صحبت نکنم، راه افتادم به سمت درب ورودی مسجد و همینطوری به کارم ادامه دادم و با هرکی وارد میشد چند قدمی همراه میشدم و ... حسابی جو ِ استقبال مردم ما را گرفته بود و چشممان که به خانم عرب جوان و شدیدا محجبی که افتاد (علیرغم تابلو بودن ِ این شکل لباس و اینجا دم درب ورودی!) تنها چیزی که درموردش فکر می کردم "این بهتر می فهمد چه می گویم!" و جلو رفتم و شروع کردم. و وقتی خیلی جدی گفت what do you want?  تازه دوزاریمان افتاد که بله! این لباس اینجا یعنی "انتظامات"!!! به روی خودم نیاوردم و در حد "دعا کنیم" به حرفهام ادامه دادم! دستم را گرفت و برد توی اتاق امانت و سپرد به دو سه نفر دیگر تا تماس بگیرد یک نفر فارسی زبان پیدا کند! کماکان سعی میکردم دوستانه بپرسم این جمله ی بدی ست که نوشته م ؟یا این حرفها صحیح نیست؟ یا ما وظیفه ی دعا کردن نداریم؟ ... تائید می کرد ولی فکر کنم وضعیت من هم آنقدر تابلو مشکوک بود که توجه خاصی نکند! سعی کردم به چه خواهد شد فکر نکنم ولی به فکر "جواب آقای میرامینی را چه بدهم؟!...من تنها که نیستم برای کاروان که نمی توانم دردسر درست کنم!" و... بودم. در همین حین صدای اذان عصر بلند شد و من هم به بهانه ی "صلاة" از جا پریدم و دستش را از دستم باز کردم و لای جمعیت گم شدم! بیرون که آمدم تازه متوجه ضربان غیر عادی قلبم شدم! و مجبور به اعتراف که بله یک مقدار فکر کنم ترسیده م! بهر حال بعد از این دوباره قید کار توی شبستان را بخاطر همین  نظارت بیشتری که هست زدیم و صحن هم که اغلب یا خانمها نبودند یا رهگذر بودند و اکتفا کردیم به همان کار قبلی، تقریبا تا آخر مدینه !البته روز آخر که قاعدتا جمع و ور کردن و وداع و...است! از لحظه ی ورود به مکه هم بساط تصنع آور ِ کاغذ و قلم را جمع کردیم و چپاندیم ته ِ ساک! لذا همینجا می شود ختم گزارش!

التماس دعا

(1)   البته فضای کاسب مسلک(100تا عکس امام به قاعده ی 1کیلو پرتقال!!1آنهم عکسهایی که من توقع داشتم هر کدام یک خانواده را کن فیکون کند!) و ظاهرگرایانه ی مهستان بدجور حالمان را گرفت؛ و به هوای "اسلام جز با اسلام(روشها و نیتهای اسلامی) ترویج نمی شود" و اینکه در هر تیری که بسمت دشمن شلیک میشود سازنده ی تیر و رساننده ی تیر به سرباز و خود سرباز هرسه شریکند و... قید قضیه را زدیم!

(2)   البته آن دو نفر دوست آذری  ماندند و صحبتهاشان را ادامه دادند راجع به "دعا"ها و مفاتیح ما را بهش نشان دادند و کتاب او را ذیدند(کهگویا اغلب دعاها یا از قرآن استخراج شده بوده یا از قول انبیا...) و برایم جالب بود که در این مورد هم می توان سحبت کرد!

(3)   البته بعدا فکر کردم آنقدر که به گوش ما خواندند که خانمهای ایرانی اینجا باید مظهر فلان و بهمان باشند و... یحتمل در و دیوار هم می توانستند تشخیص بدهند که کارم چندان هم خوب نبوده! لذا دیگر تکرارش نکردم

(4)   بحث نسبتا مفصلی روی این مسئله(عمره: فرصتی برای اتحاد یا...؟) نوشته م که اگر فرصت شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت 7:12  توسط فروزنده  | 

 
وحدت اسلامی را تحت زعامت امام خمینی روحی له الفدا حفظ نمایید و هرگز بر خلاف نظرات حضرت ایشان عمل ننمایید. نه یک قدم پیشتر و نه یک قدم عقب تر. ___ بخشی وصیت نامه ی شهید مهندس مسعود فروزنده